eitaa logo
مهوا
200 دنبال‌کننده
1هزار عکس
66 ویدیو
9 فایل
•|﷽|• 🌕 مهوا. [ م َهَْ ]: ماه شکفته‌شده، ماه کامل 💌📣 مهوا، قصه‌ی ماه‌‌ِ شهید است و ما روایتگران این قصه‌ایم. «مجموعه‌ی فرهنگی دانشجوییِ مهوا» •|کانون شهدای دانشگاه تهران|• 🔗 صفحات مهوا: https://zil.ink/kanoon_mahva ادمین کانال: @Maahvaadmin
مشاهده در ایتا
دانلود
مهوا
📝 روایت از حماسه‌نگار جنگ رمضان: «در تنگۀ هرمز چه می‌گذرد؟» ✊🏻 در آخرین جمعۀ رمضان که به جماعت عازم قدس می‌پیوندم، از غرش مردم «ما می‌توانیم» می‌بارد. ناگهان انفجار و سپس پیکر مادری با فرزندش در قربانگاه آزادی قدس... و من در جست‌وجوی پیوند روز قدس با جنگ رمضان. 🌊 ناگهان سوار بر ارادۀ پهپادگونۀ مردم، به ابرها می‌پیوندم. کجایم؟ خدایا!!! اینجا چقدر برایم آشناست؛ چیزی شبیه جنگ دریایی ما با صدام. جنگ نفتکش‌های سال ۱۳۶۳، چه غوغایی بود. باورم نمی‌شد قایق‌ کوچولوهای تندروی سپاه حریف ناوهای غول‌پیکر شوند، ولی شدند. برمی‌گردم به تنگۀ هرمز که تنگۀ احد ماست، اما دیگر به وسوسۀ جمع‌آوری غنایم رهایش نخواهیم کرد. گلوگاه اقتصاد نفت در تب می‌سوزد. 🚢 اکنون که به ناو غول‌پیکر «آبراهام لینکلن» می‌رسم، به عینه می‌بینم این پاسدارها پس از ۴۰ سال چه زیرکانه بر هیمنۀ ارتش آمریکا مسلط شدند. دارند «بت هبل» ترامپ را به آتش می‌کشند. اینجا چه خبر است؟ چه می‌شد رهبر شهیدمان این صحنه را می‌دید؛ یقیناً می‌بیند. واقعاً ناو زخمی لینکلن در حال عقب‌نشینی به سمت پایگاه «گوام» در اقیانوس آرام است؟ وای خدا، گویی کشتی تایتانیک دیگری در حال غرق شدن است. 📰 به اعتبار ارادۀ مردم در روز قدس، به نام «خبرنگار بدون مرز» می‌روم روی عرشۀ ناو. مهندسان آمریکایی تلاش می‌کنند آبروی آمریکا را نجات دهند. زخم پهپادهای انتحاری ایران در چپ و راست ناو که پاک‌شدنی نیست. چند مایل جلوتر، می‌رسم به خبرنگاران بین‌المللی؛ «رویترز»، «آشوشیتدپرس» و حتی «نیویورک تایمز». انگار تنگۀ هرمز شده قلب تپندۀ دنیا؛ عجب خط مقدم پرماجرایی. ناگهان آمریکایی‌ها با شنیدن غرشی در آسمان خلیج فارس، وحشت‌زده روی عرشۀ ناو درازکش می‌شوند. دود، آتش، فریاد بلند «my god» چند سرباز جوان. یکی با التماس می‌گوید: «oh my mom». کاش این خبرنگاران آمریکایی این صحنه‌ها را به مردم آمریکا می‌رساندند، بلکه متوجه اشتباه خود از انتخاب ترامپ شوند. چهرۀ آنها بیشتر شبیه یک استعفای دسته‌جمعی است. سهم آنان در این جنگ فقط مرگ است؛ جنگی برای کارتل‌های نفتی صهیونیسم جهانی. و من، ناخودآگاه برای این قربانیان جنگ رمضان گریستم... و نیز، برای آن‌دسته از هم‌وطنان خودم که برای نجات خود به این کرکس‌های قرن ۲۱ دل بسته بودند. ✨️ باید برگردم؛ دلم برای مردم حاضر در میدان تنگ شده؛ گهوارۀ آرام‌بخش جنگ رمضان. 📕 حماسه‌نگار و نویسندهٔ کتاب‌های مهم دفاع مقدس مانند «سفر سرخ» 🔖 پ.ن: با افتخار منتشرکنندهٔ نوشته‌های این نویسندهٔ بزرگ دفاع مقدس هستیم. @kanoon_mahva
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🇮🇷✊🏻 امروز روز امتحانه! ☄️ یا ما سر خصم را بکوبیم به سنگ! یا او سر ما به دار سازد آونگ! 🗻 آوای دماوند، مکانی برای آفرینش حماسه‌ای جدید! @kanoon_mahva
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💡 شب‌های عملیات، یکی از دعاهای پایه‌ثابت رزمنده‌ها بود. چون می‌دانستند که توسل، میان‌بُرترین راه برای باز کردن گره‌های کور است. در تاریکی نیمه‌شب می‌نشستند و با تمام وجود، به ریسمان چهارده نور مطلق چنگ می‌زدند. 🇮🇷 حالا در نقطه‌ی اکنونِ ما، وطن در میانه‌ی کارزار دیگری است... این شب‌ها، همه شب عملیات است و ما همه با هم در خاکریز وطن! 📿 می‌خواهیم دوباره آن سنتِ شیرین دعای نیمه‌شب را زنده کنیم. هر شب ساعت ۲۰، دقایقی را از هیاهوی خبرها فاصله می‌گیریم و با «دعای توسل» به آرامش و نصرت الهی پناه می‌بریم. و هر بار این دعا را هدیه می‌کنیم به پیشگاه یکی از شهدا، تا امضای سبزشان پایِ توسل‌هایمان حک شود. 💌 دعای توسل شب را هدیه می‌کنیم به وزیر اطلاعات شهید «». 🕊 🕰 هر شب ساعت ۲۰، قرائت دعای توسل 🗻 آوای دماوند، مکانی برای آفرینش حماسه‌ای جدید! @kanoon_mahva
مهوا
📖 حضرت ابراهیم (علیه‌السلام) وظیفهٔ اقامهٔ جهانی دین حق را بر عهده داشت. ایشان بعد از ماجرای نمرود در بابِل، به شهر حِبرون یا (الخلیل) هجرت می‌کنند و تمدن نوین توحیدی را بنا می‌کنند و بعد، از حضرت هاجر (سلام‌الله‌علیها) صاحب فرزندی به نام اسماعیل و از حضرت «ساره» (سلام‌الله‌علیها) صاحب فرزندی به نام «اسحاق» می‌شوند. 🔖 حضرت یعقوب، یوسف، موسی، عیسی و... از نسل حضرت اسحاق (علیه‌السلام) هستند. و از نسل حضرت اسماعیل هم پیامبرانی مبعوث می‌شوند که مهم‌ترین آن‌ها حضرت «محمد» (صلی‌الله‌علیه‌وآله) هستند. 👤 نام دیگر حضرت یعقوب، «اسرائیل» بوده است. به همین دلیل به فرزندان ایشان بنی‌اسرائیل می‌گفتند. خداوند به این قوم مأموریتی سپرد و به دلیل این مأموریت پیامبران بزرگ و نعمت‌های زیادی در اختیار آن‌ها قرار می‌دهد تا آن‌ها را یاری کند. 👥 دلیل اهمیت دانستن سرگذشت قوم بنی‌اسرائیل این است که پیامبر اسلام (صلی‌الله‌علیه‌و‌آله) فرمودند:« ابتلائات قوم بنی‌اسرائیل عینا برای قوم من نیز تکرار می‌شود.» 🤙 خداوند در قرآن می‌فرمایند:« ما از قوم یهود بارها عهد و پیمان گرفتیم.» منظور از این عهد و پیمان چیست؟ چیزی که به قوم یهود بسیار اعتبار می‌داد و خداوند به واسطهٔ آن به این قوم نعمت می‌داد و برای آن عهد و پیمان گرفته بود: زمینه‌سازی برای ظهور پیامبر خاتم بود و خداوند به این خاطر آن عهد و میثاق بزرگ را از قوم یهود گرفت. و البته آن‌ها بارها و بارها این عهد و پیمان را شکستند و شیطان آن‌ها را منحرف کرده و دلیل این نعمت‌ها و توجهات الهی را برتری نژاد یهود به آن‌ها القا می‌کرد. 🚩 تا قبل از این ماجرا اقوام مختلفی بودند که زیر بیرق شیطان قرار می‌گرفتند اما پس از ماجرای انحراف یهود، بزرگترین قومی که به لشکر شیطان پیوستند یهودیان بودند. 🔍 برشی از جلسهٔ نشست حلقهٔ ره‌نامهٔ فلسطین| جناب آقای مازیار کوچکی| بخش 🇵🇸 •|گروه فلسطین مهوا|• @kanoon_mahva
🌕 مهوا همیشه قصه‌خانه‌ی اسطوره‌ها بوده است. حال قرار است قصه‌ای که بر پهلوانان ایران‌زمین در نبرد با اهریمن گذشته و می‌گذرد را روایت کنیم. 🗻 این ویژه‌نامه از نشریه‌ی مهوا به گوشه‌ای از نبرد ۱۲ روزه و جنگ رمضان، اختصاص دارد و غرورنامه‌ای است از دماوندی که کمر خم نمی‌کند و آوایی که خاموش نمی‌شود! ✊🏻 از شما دعوت می‌کنیم همراه ما باشید و در روزهای پیش‌رو، یادداشت‌های این ویژه‌نامه را در کانال دنبال کنید؛ روایت‌هایی پرطنین از ایستادگی، امید و حماسه. 🇮🇷 بار دیگر قصه‌ی دماوند و مردمانی که استوار مانده‌اند را با هم می‌خوانیم. 📰 •|گروه نشریه مهوا|• @kanoon_mahva
مهوا
📽 «قلم... دوربین... حرکت!»؛ درباره‌ی شهیده «فرشته باقری» 📸 دوربین و کیفش را برداشت و با سرعت از خبرگزاری بیرون زد. باران ریزی می‌بارید و خیابان‌ها بوی خاک تازه گرفته بودند. فرشته همیشه مسیرش را با مترو طی می‌کرد؛ نه از روی اجبار، بلکه انتخابی بود برای ساده‌زیستی. بارها به او گفته بودند: «تو دختر سردار باقری هستی، چرا باید این همه سختی بکشی؟» و او فقط لبخند زده بود: «این سختی‌ها شیرین‌تر از امتیازهای بی‌دلیل‌اند». 📰 «فرشته افشردی»، متولد آذر ۷۶، از همان نوجوانی دل‌بسته‌ی کلمات بود. در دانشگاه «علامه طباطبایی»، رشته‌ی ارتباطات خواند و وقتی قلم را در دست گرفت، حس می‌کرد ادامه‌دهنده‌ی راه عمویش، شهید «حسن باقری» است؛ فرمانده‌ای که کارش را از خبرنگاری آغاز کرده بود. برای او، خبرنگاری شغل نبود، رسالت بود. 🇮🇷 نخستین روزی که به معراج شهدا رفت، فضای سنگین سالن وداع نفسش را گرفت. کنار تابوت‌ها، مادران و پدرانی ایستاده بودند که چشم‌هایشان دریایی از اشک و صبر بود. فرشته دوربینش را بالا آورد، اما لحظه‌ای مکث کرد. زنی با چادر مشکی به سمتش آمد و با صدای لرزان گفت: - دخترم، تو خبرنگاری؟ بنویس... بنویس که پسرم عاشق بود، برای خدا رفت، نه برای نام و نان. فرشته دست مادر را فشرد و آرام پاسخ داد: - مادر جان! قول می‌دم، من اینجام که صدای شما باشم. از همان روز، معراج برای او خانه‌ی دوم شد. بارها با هزینه‌ی شخصی خودش رفت، حتی مرخصی می‌گرفت تا برگه‌ی مأموریتش ثبت نشود. وقتی همکاران از او می‌پرسیدند: «چرا؟» می‌گفت: «من برای عشق خودم آمده‌ام، نمی‌خواهم این اشک‌ها و این لحظه‌ها حساب‌و‌کتاب اداری داشته باشند». در تحریریه‌ی خبرگزاری «دفاع مقدس»، همیشه داوطلب سخت‌ترین مأموریت‌ها بود. گاهی همکارانش با خنده می‌گفتند: «فرشته، تو اصلاً خسته نمی‌شی؟» او جواب می‌داد: «وقتی برای شهدا می‌نویسی، خستگی جایی نداره». نگاه ساده‌اش به زندگی همه را متعجب می‌کرد. هیچ‌وقت از نام پدرش حرفی نمی‌زد. حتی وقتی خبرنگاران متوجه هویت او می‌شدند، باورشان نمی‌شد. ✨️ «سیده‌فاطمه سادات‌کیایی»، یکی از همکارانش، بعدها گفته بود: «هیچ‌وقت از فرشته عصبانیت ندیدم. او همه‌چیز را ساده و بی‌ریا می‌دید. انگار چون خودش پاک بود، همه را پاک می‌دید». 🇵🇸 گاهی وقتی از پنجره‌ی تحریریه به بیرون نگاه می‌کرد، چشم‌هایش انگار هزار کیلومتر آن‌سوتر پرواز می‌کردند؛ به کوچه‌های باریک غزه، به کودکی که در میان آوار دنبال توپ پلاستیکی‌اش می‌دوید، یا به مادری که با دستان خالی فرزند زخمی‌اش را در آغوش می‌گرفت. بارها در نوشته‌هایش به کودکان فلسطینی پرداخت، به چشمانی که به جای خواب، صدای آژیر و انفجار شنیده بودند. در استوری‌هایش می‌نوشت و می‌گریست؛ گویی هر کلمه‌اش زخمی را بر دوش می‌کشید. ⚘️ با این همه، هیچ‌کس نمی‌دانست این همدلی قرار است پلی باشد میان زندگی کوتاه او و سرنوشت خونین آن جغرافیای زخمی. هیچ‌کس باور نمی‌کرد که دختری با دوربین ساده‌اش، روزی خودش بخشی از خبر غزه شود؛ نه به عنوان روایتگر، که به عنوان شهید. انگار از همان روزهای اول که از کودکان و مادران فلسطینی می‌نوشت، سرنوشتش در سرنوشت آن‌ها گره می‌خورد. و سرانجام، روزی آمد که از آسمان صدایش زدند برای سفری ناگهانی، بی‌آنکه فرصت وداعی باشد. او، که سال‌ها از زخم‌های مظلومان نوشته بود، به دست همان دشمنانی که بارها علیه ظلمشان با قلم قیام کرده بود، پر کشید و آرام در آغوش شهادت نشست. 🪁 گویی سال‌ها قلم زدنش تمرین پرواز بود و آن لحظه، آغاز بال‌گشودنش. خبر که رسید، تحریریه در سکوت فرو رفت. کسی باور نمی‌کرد. دختری که همیشه با لبخند و آرامش، سختی‌های کار را تحمل می‌کرد، حالا خودش «خبر» شده بود؛ خبری که نوشتنش برای هیچ‌کدامشان آسان نبود. فرشته، دختر ساده و بی‌ادعای تحریریه، در نهایت همان شد که همیشه آرزویش را داشت:«شهیده‌ای در راه حقیقت.» 🖊 سیما مصدق 📰 •|گروه نشریه مهوا|• @kanoon_mahva
💡 شب‌های عملیات، یکی از دعاهای پایه‌ثابت رزمنده‌ها بود. چون می‌دانستند که توسل، میان‌بُرترین راه برای باز کردن گره‌های کور است. در تاریکی نیمه‌شب می‌نشستند و با تمام وجود، به ریسمان چهارده نور مطلق چنگ می‌زدند. 🇮🇷 حالا در نقطه‌ی اکنونِ ما، وطن در میانه‌ی کارزار دیگری است... این شب‌ها، همه شب عملیات است و ما همه با هم در خاکریز وطن! 📿 می‌خواهیم دوباره آن سنتِ شیرین دعای نیمه‌شب را زنده کنیم. هر شب ساعت ۲۰، دقایقی را از هیاهوی خبرها فاصله می‌گیریم و با «دعای توسل» به آرامش و نصرت الهی پناه می‌بریم. و هر بار این دعا را هدیه می‌کنیم به پیشگاه یکی از شهدا، تا امضای سبزشان پایِ توسل‌هایمان حک شود. 💌 دعای توسل شب را هدیه می‌کنیم به خانوادهٔ مظلوم شهید «». 🕊 🕰 هر شب ساعت ۲۰، قرائت دعای توسل 🗻 آوای دماوند، مکانی برای آفرینش حماسه‌ای جدید! @kanoon_mahva
مهوا
🔍 «توجه: مردی پرچم‌به‌دست در حال گذر است!» 🚶‍➡️ از بچگی وقتی در حال گذر از خیابان بودیم، او را می‌دیدم. در حال خودش بود. با خودش صحبت می‌کرد و راه می‌رفت. دیگران از دور نگاهش می‌کردند با انگشت نشانه‌اش می‌گرفتند که مغزش مشکلی دارد و طبیعی است اگر کاری بکند که به نظر عجیب بیاید. 🏘 بزرگ‌تر که شدم هنوز در خیابان‌ها راه می‌رفت. هنوز با خودش صحبت می‌کرد و گاهی با لبخند می‌ایستاد و شروع می‌کرد به صحبت کردن‌های جالبی که برای هیچ‌کسی جالب به نظر نمی‌آمد. قدم‌هایش را طوری برمی‌داشت که آزارش به کسی نرسد. 🕌 سال‌ها از آن ماجرا می‌گذشت و من مطمئن شده بودم که دیگر آقا رضایی در آن محله وجود ندارد تا این که چند روز گذشته دوباره گذارم به آن محله افتاد. به آدم‌هایش. به مسجد و خلاصه هر آنچه که بوی خوش کودکی‌ام را به مشامم می‌رساند. او هم بود. هنوز بعد از این همه سال راه می‌رفت و با خودش صحبت می‌کرد. این بار هم به دور از همه. تنها. در گوشه‌ای از خیابان بدون آزار قدم برمی‌داشت. 🇮🇷 به دنبالش رفتم تا مطمئن شوم خودش است. می‌خواستم نگهش دارم تا کمی با لبخند همیشگی‌اش شروع به صحبت بکند. اما ترجیح دادم از دور نظاره‌گرش باشم. لباس‌هایش شبیه همیشه بود. اما این بار پرچمی از ایران را به دستانش گرفته بود. راه می‌رفت و مدام با خودش چیزی را زمزمه می‌کرد. پشت سرش حرکت کردم و قدم‌هایم را با او تنظیم کردم. 💡 در مسیر مدام به این فکر می‌کردم که او فهمید آن‌چه را که برخی از ما هنوز نفهمیدیم! 🖊 زهرا بهار 🔖 پ.ن: از قشنگی‌های میدان استادمعین تهران. ✍ •|گروه نویسندگی مهوا|• @kanoon_mahva