eitaa logo
مهوا
200 دنبال‌کننده
1هزار عکس
66 ویدیو
9 فایل
•|﷽|• 🌕 مهوا. [ م َهَْ ]: ماه شکفته‌شده، ماه کامل 💌📣 مهوا، قصه‌ی ماه‌‌ِ شهید است و ما روایتگران این قصه‌ایم. «مجموعه‌ی فرهنگی دانشجوییِ مهوا» •|کانون شهدای دانشگاه تهران|• 🔗 صفحات مهوا: https://zil.ink/kanoon_mahva ادمین کانال: @Maahvaadmin
مشاهده در ایتا
دانلود
🌕 مهوا همیشه قصه‌خانه‌ی اسطوره‌ها بوده است. حال قرار است قصه‌ای که بر پهلوانان ایران‌زمین در نبرد با اهریمن گذشته و می‌گذرد را روایت کنیم. 🗻 این ویژه‌نامه از نشریه‌ی مهوا به گوشه‌ای از نبرد ۱۲ روزه و جنگ رمضان، اختصاص دارد و غرورنامه‌ای است از دماوندی که کمر خم نمی‌کند و آوایی که خاموش نمی‌شود! ✊🏻 از شما دعوت می‌کنیم همراه ما باشید و در روزهای پیش‌رو، یادداشت‌های این ویژه‌نامه را در کانال دنبال کنید؛ روایت‌هایی پرطنین از ایستادگی، امید و حماسه. 🇮🇷 بار دیگر قصه‌ی دماوند و مردمانی که استوار مانده‌اند را با هم می‌خوانیم. 📰 •|گروه نشریه مهوا|• @kanoon_mahva
مهوا
📽 «قلم... دوربین... حرکت!»؛ درباره‌ی شهیده «فرشته باقری» 📸 دوربین و کیفش را برداشت و با سرعت از خبرگزاری بیرون زد. باران ریزی می‌بارید و خیابان‌ها بوی خاک تازه گرفته بودند. فرشته همیشه مسیرش را با مترو طی می‌کرد؛ نه از روی اجبار، بلکه انتخابی بود برای ساده‌زیستی. بارها به او گفته بودند: «تو دختر سردار باقری هستی، چرا باید این همه سختی بکشی؟» و او فقط لبخند زده بود: «این سختی‌ها شیرین‌تر از امتیازهای بی‌دلیل‌اند». 📰 «فرشته افشردی»، متولد آذر ۷۶، از همان نوجوانی دل‌بسته‌ی کلمات بود. در دانشگاه «علامه طباطبایی»، رشته‌ی ارتباطات خواند و وقتی قلم را در دست گرفت، حس می‌کرد ادامه‌دهنده‌ی راه عمویش، شهید «حسن باقری» است؛ فرمانده‌ای که کارش را از خبرنگاری آغاز کرده بود. برای او، خبرنگاری شغل نبود، رسالت بود. 🇮🇷 نخستین روزی که به معراج شهدا رفت، فضای سنگین سالن وداع نفسش را گرفت. کنار تابوت‌ها، مادران و پدرانی ایستاده بودند که چشم‌هایشان دریایی از اشک و صبر بود. فرشته دوربینش را بالا آورد، اما لحظه‌ای مکث کرد. زنی با چادر مشکی به سمتش آمد و با صدای لرزان گفت: - دخترم، تو خبرنگاری؟ بنویس... بنویس که پسرم عاشق بود، برای خدا رفت، نه برای نام و نان. فرشته دست مادر را فشرد و آرام پاسخ داد: - مادر جان! قول می‌دم، من اینجام که صدای شما باشم. از همان روز، معراج برای او خانه‌ی دوم شد. بارها با هزینه‌ی شخصی خودش رفت، حتی مرخصی می‌گرفت تا برگه‌ی مأموریتش ثبت نشود. وقتی همکاران از او می‌پرسیدند: «چرا؟» می‌گفت: «من برای عشق خودم آمده‌ام، نمی‌خواهم این اشک‌ها و این لحظه‌ها حساب‌و‌کتاب اداری داشته باشند». در تحریریه‌ی خبرگزاری «دفاع مقدس»، همیشه داوطلب سخت‌ترین مأموریت‌ها بود. گاهی همکارانش با خنده می‌گفتند: «فرشته، تو اصلاً خسته نمی‌شی؟» او جواب می‌داد: «وقتی برای شهدا می‌نویسی، خستگی جایی نداره». نگاه ساده‌اش به زندگی همه را متعجب می‌کرد. هیچ‌وقت از نام پدرش حرفی نمی‌زد. حتی وقتی خبرنگاران متوجه هویت او می‌شدند، باورشان نمی‌شد. ✨️ «سیده‌فاطمه سادات‌کیایی»، یکی از همکارانش، بعدها گفته بود: «هیچ‌وقت از فرشته عصبانیت ندیدم. او همه‌چیز را ساده و بی‌ریا می‌دید. انگار چون خودش پاک بود، همه را پاک می‌دید». 🇵🇸 گاهی وقتی از پنجره‌ی تحریریه به بیرون نگاه می‌کرد، چشم‌هایش انگار هزار کیلومتر آن‌سوتر پرواز می‌کردند؛ به کوچه‌های باریک غزه، به کودکی که در میان آوار دنبال توپ پلاستیکی‌اش می‌دوید، یا به مادری که با دستان خالی فرزند زخمی‌اش را در آغوش می‌گرفت. بارها در نوشته‌هایش به کودکان فلسطینی پرداخت، به چشمانی که به جای خواب، صدای آژیر و انفجار شنیده بودند. در استوری‌هایش می‌نوشت و می‌گریست؛ گویی هر کلمه‌اش زخمی را بر دوش می‌کشید. ⚘️ با این همه، هیچ‌کس نمی‌دانست این همدلی قرار است پلی باشد میان زندگی کوتاه او و سرنوشت خونین آن جغرافیای زخمی. هیچ‌کس باور نمی‌کرد که دختری با دوربین ساده‌اش، روزی خودش بخشی از خبر غزه شود؛ نه به عنوان روایتگر، که به عنوان شهید. انگار از همان روزهای اول که از کودکان و مادران فلسطینی می‌نوشت، سرنوشتش در سرنوشت آن‌ها گره می‌خورد. و سرانجام، روزی آمد که از آسمان صدایش زدند برای سفری ناگهانی، بی‌آنکه فرصت وداعی باشد. او، که سال‌ها از زخم‌های مظلومان نوشته بود، به دست همان دشمنانی که بارها علیه ظلمشان با قلم قیام کرده بود، پر کشید و آرام در آغوش شهادت نشست. 🪁 گویی سال‌ها قلم زدنش تمرین پرواز بود و آن لحظه، آغاز بال‌گشودنش. خبر که رسید، تحریریه در سکوت فرو رفت. کسی باور نمی‌کرد. دختری که همیشه با لبخند و آرامش، سختی‌های کار را تحمل می‌کرد، حالا خودش «خبر» شده بود؛ خبری که نوشتنش برای هیچ‌کدامشان آسان نبود. فرشته، دختر ساده و بی‌ادعای تحریریه، در نهایت همان شد که همیشه آرزویش را داشت:«شهیده‌ای در راه حقیقت.» 🖊 سیما مصدق 📰 •|گروه نشریه مهوا|• @kanoon_mahva
💡 شب‌های عملیات، یکی از دعاهای پایه‌ثابت رزمنده‌ها بود. چون می‌دانستند که توسل، میان‌بُرترین راه برای باز کردن گره‌های کور است. در تاریکی نیمه‌شب می‌نشستند و با تمام وجود، به ریسمان چهارده نور مطلق چنگ می‌زدند. 🇮🇷 حالا در نقطه‌ی اکنونِ ما، وطن در میانه‌ی کارزار دیگری است... این شب‌ها، همه شب عملیات است و ما همه با هم در خاکریز وطن! 📿 می‌خواهیم دوباره آن سنتِ شیرین دعای نیمه‌شب را زنده کنیم. هر شب ساعت ۲۰، دقایقی را از هیاهوی خبرها فاصله می‌گیریم و با «دعای توسل» به آرامش و نصرت الهی پناه می‌بریم. و هر بار این دعا را هدیه می‌کنیم به پیشگاه یکی از شهدا، تا امضای سبزشان پایِ توسل‌هایمان حک شود. 💌 دعای توسل شب را هدیه می‌کنیم به خانوادهٔ مظلوم شهید «». 🕊 🕰 هر شب ساعت ۲۰، قرائت دعای توسل 🗻 آوای دماوند، مکانی برای آفرینش حماسه‌ای جدید! @kanoon_mahva
مهوا
🔍 «توجه: مردی پرچم‌به‌دست در حال گذر است!» 🚶‍➡️ از بچگی وقتی در حال گذر از خیابان بودیم، او را می‌دیدم. در حال خودش بود. با خودش صحبت می‌کرد و راه می‌رفت. دیگران از دور نگاهش می‌کردند با انگشت نشانه‌اش می‌گرفتند که مغزش مشکلی دارد و طبیعی است اگر کاری بکند که به نظر عجیب بیاید. 🏘 بزرگ‌تر که شدم هنوز در خیابان‌ها راه می‌رفت. هنوز با خودش صحبت می‌کرد و گاهی با لبخند می‌ایستاد و شروع می‌کرد به صحبت کردن‌های جالبی که برای هیچ‌کسی جالب به نظر نمی‌آمد. قدم‌هایش را طوری برمی‌داشت که آزارش به کسی نرسد. 🕌 سال‌ها از آن ماجرا می‌گذشت و من مطمئن شده بودم که دیگر آقا رضایی در آن محله وجود ندارد تا این که چند روز گذشته دوباره گذارم به آن محله افتاد. به آدم‌هایش. به مسجد و خلاصه هر آنچه که بوی خوش کودکی‌ام را به مشامم می‌رساند. او هم بود. هنوز بعد از این همه سال راه می‌رفت و با خودش صحبت می‌کرد. این بار هم به دور از همه. تنها. در گوشه‌ای از خیابان بدون آزار قدم برمی‌داشت. 🇮🇷 به دنبالش رفتم تا مطمئن شوم خودش است. می‌خواستم نگهش دارم تا کمی با لبخند همیشگی‌اش شروع به صحبت بکند. اما ترجیح دادم از دور نظاره‌گرش باشم. لباس‌هایش شبیه همیشه بود. اما این بار پرچمی از ایران را به دستانش گرفته بود. راه می‌رفت و مدام با خودش چیزی را زمزمه می‌کرد. پشت سرش حرکت کردم و قدم‌هایم را با او تنظیم کردم. 💡 در مسیر مدام به این فکر می‌کردم که او فهمید آن‌چه را که برخی از ما هنوز نفهمیدیم! 🖊 زهرا بهار 🔖 پ.ن: از قشنگی‌های میدان استادمعین تهران. ✍ •|گروه نویسندگی مهوا|• @kanoon_mahva
مهوا
📝 روایت از حماسه‌نگار جنگ رمضان؛ از خاوران تا تل‌آویو 🚙 باید خودم را برسانم. از کاروان‌های خودروییِ پرچم‌برسینه سبقت می‌گیرم. چرا آن‌جا؟ مگر از جادهٔ خاوران چه موشکی برمی‌خیزد؟ دود همچنان به آسمان می‌رود، خیابان تخریب شده، مغازه‌های کسب‌وکار مخروبه، نگاه‌ها درام و پرسشگر، و دیگر هیچ. این‌جا که اثری از پادگان نیست. و من، خیره در چهره‌های آرام‌گرفتهٔ ۸ شهید بسیجی. ناگهان می‌روم شلمچه؛ آن‌جا که بسیجی‌ها در شب‌های عملیات می‌زدند به خط اول دشمن. آه از لبخند وداع این گمنامان. اکنون، در محل یکی از ایست‌ بازرسی‌های جادهٔ خاوران، همان لحظات برایم تکرار می‌شود. انگار دشمن به اشتباه خود پی برده. دیگر مراکز مهم نظامی برایش اولویت اول نیست و قلب جبهه را هدف گرفت؛ مردمی که مثل ایام جنگ بسیجی شدند. اکنون در ذهن نتانیاهو چه می‌گذرد؟ «نکند این یک دام باشد؟ این تهران با گنبد انسانی دست‌نیافتنی‌ست.» خیلی دوست دارم به پایتخت این مرد، نتانیاهو، بروم. اما چگونه؟ با کدام پرواز؟ 🚀 خودم را به اولین پرواز فرودگاه آلفا می‌رسانم؛ پرواز موج ۵۳. به چند استوانهٔ نوک‌تیز رو به تل‌آویو می‌رسم. پاسدارهای هوافضا موشک‌های بالستیک را سوار بر لانچرها، با گرای «مراکز فرماندهی و کنترل منطقه‌ای و مدیریت جبههٔ داخلیِ رژیم صهیونیستی» تنظیم می‌کنند. دست به چهرهٔ خشمگین موشک می‌کشم. «آرام باش، پرندهٔ خوشبختیِ شهید طهرانی‌مقدم؛ عقاب تیزپرواز حاجی‌زاده. مرا با خودت ببر.» 🇵🇸 ناگهان پاسدارها از لانچرها فاصله می‌گیرند. ناخودآگاه باور نیازمندم سوار می‌شود. موشک‌ها با آتش مهیبی خیز برمی‌دارند تا خودشان را پس از X دقیقه به تل‌آویو برسانند. من کجایم؟ این‌گونه نفوذ به قلب دشمن را در دوران جنگ از شهید باقری آموخته بودم (بعداً خواهم نوشت). از بالا به زمین خیره می‌شوم، به انتظار دیدن غزه. خدای من! چرا این فلسطینی‌ها برای بالستیک فتّاح با سرجنگیِ دو تُن به علامت پیروزی دست تکان می‌دهند؟ دعای خیرشان از آن محله‌های مخروبه بدرقهٔ راهمان می‌شود. انگار رسیدیم؛ شهری با زخم عمیق، شبیه غزه. باور درونیم از موشک جدا می‌شود و سپس چند انفجار مهیب در مرکز شهر. می‌رسم به بلواری که جز خودروهای نظامی و امدادی خبری از مردم نیست؛ درست برعکس جادهٔ خاوران. هنگامی آتش‌نشانی می‌رسد که خیلی دیر است. موج ۵۳ از وعدهٔ صادق ۴ با رمز «یا جوادالائمه ادرکنی» به عهد خود وفا کرده؛ انفجار ترکیبیِ ۱۰ موشک هایپرسونیک فتّاح و قدر و پهپادهای انهدامی. خاخام‌ها از پناهگاه بیرون آمده و بی‌هدف، پشت به مردم، از عواقب موشک می‌گریزند. موشک‌های چندکلاهکه همه را به وحشت انداخته. چه کسی فکر می‌کرد تل‌آویو تبدیل به شهر ارواح شود؟ تل‌آویو، باید برگردم، اما باز هم خواهم آمد. اِنَّکَ عَلىٰ كُلِّ شَيْ‌ءٍ قَدِيرٌ بله، رسم روزگار این‌چنین است. ✍ 📕 حماسه‌نگار و نویسنده کتاب‌های مهم دفاع مقدس مانند «سفر سرخ» 🔖 پ.ن: با افتخار منتشرکنندهٔ نوشته‌های این نویسندهٔ بزرگ دفاع مقدس هستیم. @kanoon_mahva
5340740605940539136_106831492928097.mp3
زمان: حجم: 2.8M
🪑 ایپزود دوم: سربازهات رو ببین! 🪧 گپ‌وگفتی با شما که جایتان خالی است. •|پ.ن: این اپیزود قبل‌تر ضبط شده است.|• 🎙 گوینده: زینب واگذاری 💻 تدوینگر: زهرا شاباز 📻 •|گروه رادیو مهوا|• @kanoon_mahva
مهوا
🎨 «هنر به میدان می‌آید»؛ روایتی از حضور هنرمندان در دوران جنگ ۱۲روزه در دوازده روز آتش، خون و مقاومت، هنگامی که آسمان شهرهای ایران در شعله‌های سرخ می‌سوخت و صدای آژیرها با تپش قلب مردم یکی می‌شد، هنرمندان نیز بی‌قرار به میدان آمدند؛ آمدند تا روایتگر روزهای التهاب باشند، تا نگذارند یاد شهیدان و فریاد مظلومان در هیاهوی جنگ گم شود. 🖼 تهران صحنه‌ای دید که اشک را در چشم‌ها جاری کرد: نقاشی‌هایی که چهرهٔ شهیدان را بر دیوارهای معابر نشاندند. رهگذران در پیاده‌روها می‌ایستادند، سر بالا می‌گرفتند و از همان‌جا عکس می‌گرفتند؛ گویی دیوارهای خاموش شهر به زیارتگاهی زنده بدل شده بودند و هر تصویر، نَفَسی تازه به خاطره‌ها می‌بخشید. 🎶 اما هنر تنها به رنگ محدود نماند؛ موسیقی نیز به یاری آمد. در شبی که سکوت شهر با صدای فروریختن آجرها شکسته بود، گروهی از جوانان دلیر ساز به دست گرفتند و در میان آوارها «ای ایران» را نواختند. سمفونی برادری در دل خرابه‌ها طنین انداخت؛ صدایی که گویی به گوش تاریخ می‌گفت: حتی در میانهٔ جنگ، امید می‌روید و زندگی ادامه دارد. آن چند دقیقه موسیقی، هم زخمی تازه بر دل‌ها بود و هم مرهمی برای همان زخم‌ها. 🇮🇷 و در همان گه‌گاه، صدای موسیقی معاصر نیز برخاست. «محسن چاوشی» با آهنگ «علاج» ندای بغض‌های فروخورده شد. لحن حماسی‌اش قلب‌ها را به تپش واداشت و در کوچه و خیابان پیچید. به آنان که شیپور جنگ می‌نواختند و ناگهان از صلح سخن می‌گفتند، پاسخ داد: «علاج در وطن است.» بسیاری این قطعه را بر ویدئوهای خود گذاشتند و از رنج و خشم خویش سخن گفتند. این آهنگ به ندای نسلی بدل شد که می‌خواست فریاد بزند: «ما در مسیر آمدنیم.» این‌ها همه گواه آن است که در روزهای دشوار، هنر تنها نظاره‌گر نیست. هنر می‌تواند سنگر باشد و پرچم، می‌تواند مرهم باشد و فریاد. 🖊 فاطمه افشارمنش 📰 •|گروه نشریه مهوا|• @kanoon_mahva