eitaa logo
کارام جانم می‌رود
780 دنبال‌کننده
27 عکس
0 ویدیو
4 فایل
هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست #کارام‌جانم‌می‌رود روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید ارتباط با ادمین: @karamejan_1405 🔸️بازنشر روایت‌ها با ذکر منبع، احترام به راویان و حقوق معنوی پروژه است.
مشاهده در ایتا
دانلود
کارام جانم می‌رود
ا﷽ 9⃣4⃣ شانه‌های نجف، در انتظار این روزها مردم نجف دارند گرم می‌کنند. انگار کن برزیل بازی دارد. سال‌ها تمرین کرده. سال‌ها آداب مسابقه را بلد بوده. سال‌ها از پسِ قَدرترین حریف‌ها برآمده. اما می‌داند بازی چهارشنبه‌اش، مثل بازی‌های قبل نیست. اصلاً مگر بازی‌ای در کار هست؟ شانه‌های مردان نجفی، هر روز تابوت‌ها را از روبروی ایوان طلا می‌کشانند داخل صحن. این روزها اما انگار مضطرب‌اند. پریشان‌اند. می‌دانند تابوت روز چهارشنبه، تابوتِ هر روزه نیست. تابوتِ بی‌روز است، بی‌زمان است. شانه‌های تابوت‌های هر روزه، ترسان شده‌اند. می‌ترسند از بلندکردن عظمت بی‌زمانی تو. گُله‌به‌گلهٔ نجف، دارد با خودش نجوا می‌کند. نجوا، صحبت آهسته و درگوشی است. وقتی بخواهی نجوا کنی، باید شانه‌ات شانهٔ کناری‌ات را بغل کند. شانه‌های نجف همدیگر را بغل کرده‌اند و به هم روحیه می‌دهند که از پس شکوه تابوت تو برخواهند آمد. این شهر اگر تا چهارشنبه دق نکند، شانه‌های محکمی ساخته برای آخرین دیدارت. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم می‌رود
ا﷽ 0⃣5⃣ چه کسی می‌داند آخرین خداحافظی‌اش کِی است؟ شورای دبیران و افطاری معلم‌ها که تمام شد، رفتم سراغش. با یکی دیگر از خانم‌ها، ایستاده صحبت می‌کرد. با ایما و اشاره گفتم: "خانم حداد من کارتون دارم." سر تکان داد و بشقاب خالی‌اش را نشانم داد. پرسید: "آش تموم شد؟ جمع کردن؟" بشقابش را گرفتم و رفتم توی آشپزخانه. خانم محمدی و خانم فرخی و دیگران، همه چیز را شسته و اضافی آش را جمع کرده بودند. بشقاب خالی را برگرداندم و گفتم: "از بس زبون‌روزه می‌دوید، نرسیدید یه لقمه بذارید دهنتون." خندید. از همان خنده‌ها که سرش را کمی بالا می‌گرفت و دندان‌های سفید و ردیفش پیدا می‌شد. صحبتش که تمام شد، کشاندمش تا اتاق فرهنگی و درباره طرح جشنواره نگارش و اردوی بوت‌کمپ داستان‌نویسی و دنیای نوجوانانه دخترها، با هم حسابی گپ زدیم. قرار شد برای نگارش بچه‌های هفتم و هشتم اردو و برنامه مفصل تدارک ببینیم. چشم‌هایش برق زد وقتی گفت: "می‌بریمشون فلان‌جا ولی تو از الان جاشو بهشون نگو. چون قطعی معلوم نیست." انگار کسی قرار بود خودش را به اردوی تشویقی غیرمنتظره ببرد؛ به جایی که هنوز برایش قطعی نبود‌. در جواب یکی از حرف‌هایم، درباره جهان نوجوانانه دخترها گفت: "من خودم سر کلاس یه وقتایی که بچه‌ها چیز درستی می‌گن، این علامت رو بهشون نشون می‌دم." بعد انگشت شست و اشاره را شکل قلب، روی هم گذاشت. دلم برای مهربانی‌اش و تلاشی که می‌کرد تا به دنیای شفاف بچه‌ها نزدیک‌تر شود و همیشه بانشاط و با لبخند ببیندشان، غنج زد. یکهو دلم هوای کلاس‌های مطالعات اجتماعی را کرد که حدود بیست سال پیش، دست می‌گذاشتیم زیر چانه و خیره‌خیره خاطره‌هایش را گوش می‌دادیم. همه‌فن‌حریف بود. از شعر و جامعه‌شناسی و تاریخ برایمان می‌گفت. دلم خواست باز هم بشنومش. گفتم: "خانم حداد می‌شه یه بار که صلاح دونستید، بیام سر یکی از کلاساتون بشینم یاد بگیرم؟" باز خندید. گفت: "بیای چه‌کار دختر؟ چی می‌خوای از من یاد بگیری آخه؟" گفتم: "واقعا دلم می‌خواد دوباره بشنوم ازتون. من شاگردتون بودم و هنوزم هستم." قبول کرد. اجازه داد تا همیشه شاگردش بمانم. می‌فهمیدم چیزهای زیادی بلد است و همیشه منتظر فرصت بودم بنشینم پای حرف‌هایش، تا از سرریز دانشش، به من هم تعارف کند. یکشنبه‌ها که بدو بدو می‌کرد بین کلاس و نمازخانه و دفتر، غر می‌زدم: "من شانس ندارم. یکشنبه‌ها که مدرسه‌م، شما همه‌ش یا سر کلاسید یا تو جلسه." همیشه عذرخواهی می‌کرد و می‌خندید: "هفته بعد کلاس ندارم. بیا حرف بزنیم." و من به امید هفته بعدش، به بچه‌ها وعده دادم آرشیو نگارششان را بیاورند تا دستاوردهایشان را به خانم حداد نشان دهم و با تشویق و آفرین گفتنش، جان تازه برای ترم جدید بگیریم. آن شب نمی‌دانم حرف زدنمان، نیم ساعت شد، یک ساعت یا بیشتر. سر پا ایستاده بود و همه جانش گوش شده بود برای من. من؟ یک معلم نگارش ساده که فقط هفته‌ای دو ساعت کلاس دارد‌. از دفتر فرهنگی که بیرون آمدیم، همه رفته بودند. در دفتر قفل شده بود و حیاط مدرسه تاریک و سیاه. دم در، سر کج کرد، ابرو بالا انداخت و ملتمسانه گفت: "برای این بچه‌ها دعا کن. خیلی دعاشون کن." لحنش، لحن مادری بود که برای بچه‌هایش در جایی نامعلوم نگران است. گفتم: "شما برای ما دعا کنید. توروخدا خیلی التماس دعا این شبا. به فک و فامیلاتونم بسپرید دعامون کنن!" خندید. آخرین خنده‌اش در چشم‌های من جا ماند‌ و خودش رفت. مطمئنم که دعایم کرده و مطمئنم به "فک‌وفامیلش" هم _به قول من_ سپرده که دعایم کند. من ماندم و آرشیو نگارش بچه‌ها و طرح درس نگارشی که روی دستم ماند و اردویی که هیچ‌وقت نرفتیم. آن شب، دست دادیم. در آغوش کشیدمش و خداحافظی کردیم. و چه کسی می‌داند آخرین خداحافظی‌اش کِی است؟ ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
دیدار وداع.pdf
حجم: 4M
ا﷽ 1️⃣5️⃣ دیدار وداع مشتش را می‌کوبد روی دسته‌ی مبل : " آخه ما باید بریم وداع!" مطمئن نیستم معنای وداع را درست بداند، وگرنه بعید است آب بازی و دویدن دنبال جوجه اردک‌ها، در حیاط خانه‌ی مادربزرگ را با چیزی شبیه به آن عوض کند. جواد اول گوشه چشمی به من می‌اندازد، که یعنی از تو یاد گرفته و بچه را چه به این حرفها! بعد رو به دینا می‌گوید:" بابا من فقط اون چند روز که تعطیله میتونم برم! بعدش دیگه نمیشه مرخصی بگیرم. مامان مریم اسباب کشی داره، باید بریم کمکش." ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 2️⃣5️⃣ در سیاهی جمعیت تلویزیون را روشن می‌کنم. روسری نو و مشکی‌ام روی میز اتو پهن است. اتو را با فشار روی پارچه می‌کشم. می‌خواهم خط‌های تا، محو شوند. به ردیفِ لباس‌های مشکی که اتو شده و آویزانند، نگاه می‌کنم. قلبم تندتند می‌زند. مثل اولین باری که پنج سالگی وارد قبرستان شدم. می‌ترسیدم پایم روی سنگ‌ها سُر بخورد و کسی زیر خاک ناراحت شود. دست‌های بابا را محکم فشار دادم. از کنارش تکان نخوردم. صدای جیغ و گریه‌ها که آمد، دلم خواست گوش‌هایم را بگیرم. توی شلوغی مدام چشم چرخاندم. مادرم را بین خانم‌های مشکی‌پوش پیدا نکردم. خواستم چادرش را مثل دست‌های بابا سفت بگیرم. دوست نداشتم لحظه‌ای نبودنشان را تصور كنم. از همان سال دیگر نمی‌خواستم مراسم ختم شرکت کنم. همیشه برای نرفتن بهانه ‌می‌تراشیدم. دیدن تابوت، لباس‌های سیاه و شیون بازمانده‌ها پاهایم را سست می‌کرد. دست‌هایم یخ می‌زد. روی سینه‌ام سنگینی می‌نشست. بغض راه گلویم را می‌بست، نفسم بالا نمی‌آمد. زبانم برای گفتن تسلیت قفل می‌شد. نه در تشییع پدربزرگم بودم، نه در بدرقه‌ی مادربزرگم. اما حالا برای کارت دیدار آخر، اطلاعاتم را ثبت کرده‌ام. این‌بار تعطیلات چندروزه را بهانه‌ فرار نکرده‌ام. پاهایم برای ماندن در تهران به زمین چسبید. روسری را روی میز جابه‌جا می‌کنم. دکمه‌ بخار را پشت هم می‌زنم. حرارت بخار دست‌هایم را گرم می‌کند. توی زیرنویس قرمز تلویزیون زمان تشییع اعلام شد. چشم‌هایم را ریز می‌کنم و برنامه‌ها را می‌خوانم. آقا، بالاخره قرار است به نجف و کربلا برود. صورتم خیس اشک می‌شود. صدای آقا از تلویزیون پخش می‌شود: «ناامید نشید، همه چیز امیدبخش برای ماست.» چند ثانیه دستم روی اتو بی حرکت می‌ایستد. صورتش را توی تصویر تار می‌بینم. هق‌هق گریه‌ام بلند می‌شود. اتو را از برق می‌کشم. روسری را از وسط مثلثی تا می‌زنم. به چشم‌های سرخ و متورمم توی آینه خیره می‌شوم. اشک‌هایم را با پشت دست پاک می‌کنم. این بار نمی‌توانم توی تنهایی گریه کنم و قرآن بخوانم. عطر را روی لباس‌های مشکیِ اتوشده می‌پاشم. دلم می‌خواهد در سیاهی جمعیت گم شوم. غمم را با آدم‌ها تقسیم کنم. صدای جیغ و گریه‌ها گوش‌هایم را پر کند. چشم به تابوت‌ها بدوزم. دست‌های یخ‌زده‌ام را بالا ببرم و سلام نظامی بدهم. اگر پاهایم سست شد، کمرم را راست کنم. صورت آقا را به یاد بیاورم وقتی می‌گفت: «من شما رو نمی‌بینم اما دوستتون دارم.» صدایم را صاف کنم و بلند بگویم: «منم خیلی دوستتان دارم.» ✍️ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 3⃣5⃣ دعای گره‌گشا با هر زحمتی بود خودم را به مطب رساندم تا دکتر نسخه بیمار قبلی را بپیچد و نوبت من برسد. چند نفر دیگر هم به سالن انتظار مطب اضافه شدند، هر کدامشان بیست، سی سالی از من بزرگ‌تر بودند و با تعجب از من سؤال می‌کردند که: «چرا اینجایی؟ مگه چند سالته؟ پات درد میکنه یا کمرت؟» و من جواب می‌دادم: «زانوهام یک‌دفعه به درد افتاد نمی دونم دلیلش چیه!» بالاخره نوبت من رسید امیدوار بودم مثل دفعه قبل که برای کمردرد آمدم از طب سوزنی جواب بگیرم؛ اما دکتر حواله‌ام داد به استراحت و روغن‌درمانی و مصرف قرص و من با خودم فکر می‌کردم چطور با این اوضاع باید به کارهایم برسم. پرسیدم: «چقدر طول میکشه تا خوب بشم؟» همان‌طور که نسخه را می‌نوشت گفت: «پنج شیش روز صبر کن اگر بهتر نشدی برو عکس بنداز.» گفتم: «طب سوزنی جواب نمیده؟»  از بالای عینکش نگاهم کرد و گفت نه. هرچه بیشتر سؤال می‌پرسیدم، ناامیدتر می‌شدم، تیر خلاص را آنجایی خوردم که گفت: «نمازت نشسته بخون.»  یاد زن‌هایی که توی سالن انتظار سؤال‌پیچم کرده بودند افتادم، مگر چند سالم شده که نشسته نماز بخوانم؟   گوشی تلفن را برداشتم و برای ام‌آرآی وقت گرفتم. فرصتی نیست تا پنج شش روز دیگر صبر کنم باید هرچه زودتر سرپا شوم. خانمی آن طرف خط برای ساعت ۶ عصر اسمم را نوشت. با خودم حساب کردم تا جواب عکس بیاید و دکتر دوباره وقت بدهد چند روزی زمان می‌برد.  برای درمان‌های متداول وقتی نیست باید خیلی زودتر از پیش‌بینی دکتر سر پا شوم، زمان منتظر نمی‌ماند تا من ناز زانوهایم را بکشم. گوشی تلفن را برداشتم صدای مامان را که شنیدم دلم می‌خواست زارزار گریه کنم؛ اما بغضم را قورت دادم و گفتم: «مامان وقت ندارم استراحت کنم باید برای مراسم آماده بشم می‌شه برام دعا کنی؟ می‌گن دعای مادر رد نمیشه.» حرف زدیم و نزدیک اذان ظهر خداحافظی کردیم. یک ساعت بعد پاهایم سبک‌تر شد احساس کردم راحت‌تر راه می‌روم. مامان پیام داد: «بهتری؟ بعد از نماز خیلی دعات کردم.»   ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 4⃣5⃣ ماه پیچیده در پرچم سه رنگ سرش را گذاشته روی شانه‌هایم و هق‌هق می‌کند. قبلش آرام ایستاده بود و میله‌ی پرچمش را گرفته بود. شبیه طفلی چسبیده به دامان مادر. غمِ آشنا و دوری را که توی چشم‌هایش نشسته می‌شناسم. نگاهمان که به هم خورد حالش دگرگون شد. نوازشش می‌کنم: -عزیز دلم. این تنها کلمه‌ی همدلانه‌ای است که از پس ادا کردنش برمی‌آیم‌ و البته اشک که زبان مشترک تمام داغدیده‌های عالم است. زبان مشترک بیست و چند سال پیش‌مان هم اشک بود. دو تا اتوبوس بچه دبیرستانی، ایستاده بودیم وسط کوچه. آفتاب کم‌جان و مورب اول صبح که از لب دیوار بلند شد و بالا رفت و شروع کرد به سیخ زدن، دیگر خبری از ازدحام نبود. همه مجوزهایشان را نشان داده بودند و از مقابل نگاه نگران ما رفته بودند تو. با چشم‌هایی سرخ و پف‌کرده زل زده بودیم به در. ترکیبی از بی‌خوابی و گریه و خشم. چشم‌های همه‌ ما همین بود به جز مسئول بی‌خیالمان که موبایل به دست عرض کوچه را طی می‌کرد و به کسی که آن طرف خط بود لبخند تحویل می‌داد. بی‌توجه به ما که پلاسیده و پخش شده بودیم وسط کوچه. مایی که اول صبح مثل دسته گلی بزرگ با ساقه‌های ترد و تازه می‌درخشیدیم. حالا ولی انگار کسی روی خاک مرده پرپرمان کرده بود. از انتهای کوچه صدای همهمه‌ای آمد. باز هم کاروانی جدید. از سرحالی و یکدستی و لهجه‌ی فارسی‌شان پیدا بود بچه‌های تهرانند. یکی‌شان بلند پرسید: -اینا چرا نمی‌رن تو؟ سوالش مخاطب مشخصی نداشت. من ولی به جوابش فکر می‌کردم. جواب‌هایی که مثل حباب توی سرم چرخ می‌خوردند و همان‌جا می‌ترکیدند. منتظر مجوز بودیم. مجوزی که داشتیم و آقای مسئول جا گذاشته بود محل اسکان. تمام شب را نخوابیده‌ بودیم و نماز صبح را خوانده نخوانده زده‌ بودیم بیرون تا اولین کاروانی باشیم که پا می‌گذارد روی گلیم‌های آبی حسینیه. می‌خواستیم آن جلوجلوها بنشینیم و وقتی فریاد می‌زنیم "صل علی محمد رهبر ما خوش آمد" آن‌قدری نزدیک باشیم که از پشت پرده‌ی اشک بتوانیم صورت ماه آقا را ببینیم. همه می‌گفتند از نزدیک خیلی نورانی‌تر است و ما به عشق همین نزدیکی، تاریک‌روشن صبح، خودمان را رسانده بودیم جایی حوالی بیت و کلی کوچه‌ی پیچ‌درپیچ را دویده بودیم و آخرش به اینجا رسیده بودیم. به در بسته. دخترک پی سوالش را نگرفت. با کتانی‌های سفیدش دوید تو. مثل باقی کتانی‌های تمیزی که از مقابل چشم‌هایم عبور کردند و رفتند. سرم را انداختم پایین و زل زدم به کتانی‌هایم. چقدر شبیه خودم بودند. خسته و خاک‌آلود و کهنه‌. پلک زدم و یک قطره اشک افتاد روی کتانی‌ام. و باز قطره‌ای. و باز هم قطره‌ای دیگر. پارچه‌اش رنگ باز کرد. انگار داشت تمیز می‌شد. شاید قلب من هم. مائده شانه‌هایم را تکان داد. خشم از نگاهش رفته بود و شوق برگشته بود: -بدو مجوز رسید. دست بردم به سربند یا زهرای روی مقنعه‌ام. بعد دویدم و فکر کردم حالا چه فرقی می‌کند جلو باشیم یا عقب؟ مهم این است که آقا را بینیم. در که باز شد با شتاب دویدیم تا صف بازرسی. طبقه اول پر شده بود و درهایش را بسته بودند. چند دقیقه بیشتر نمانده بود تا ورود آقا. بیسیم زدند و ما را فرستادند طبقه‌ی بالا. جایی برای نشستن نبود. به اندازه‌ی دو تا کفِ پا جا پیدا کردیم و ایستادیم وسط جمعیت. جایگاه دیده نمی‌شد. از صدای تکبیر و شعار بود که فهمیدم آقا وارد شده‌اند. خودم را بلند کردم روی پنجه‌پا و برای لحظه‌ای نقطه‌‌ای محو و نورانی را پیچیده در عبا و عمامه‌ی مشکی دیدم و تمام. بعدش فقط یک صدا بود. صدایی پدرانه که آرام و مهربان تکرار می‌کرد: -خیلی ممنونم. خوش آمدید. نگاه کردیم به هم. واقعا صدای آقا بود. خودِ خودِ آقا. دیگر همهمه‌‌ها را نمی‌شنیدم. تنه زدن‌ها را حس نمی‌کردم. سکوت بود و سکوت. و صدای هق‌هق من و مائده که داشتیم توی بغل هم به زبان مشترک تمام عاشقان جهان زار می‌زدیم. به زبان اشک. درست مثل حالا. مائده سر از شانه‌هایم برمی‌دارد. آرام شده است. می‌پرسم: -برای تشییع می‌ری؟ نگاه می‌کند به دور: -فردا با بابام می‌رم. و دوباره اشک توی چشم‌هایش لب‌پَر می‌زند. توی چشم‌های من هم. دو روز است به هر دری زده‌ام. نشده. از تهران و قم جا مانده‌ام. باید خودم را به مشهد برسانم. باید روی پنجه‌ی پا بایستم، قدَّم را بلند کنم و آقایم را ببینم. آقایی که تنها مجوز لازم برای دیدارش، توی سینه‌ام می‌تپد و تمام وجودم را آتش می‌زند. باید خودم را به آقایی برسانم که این بار به جای عبا و عمامه‌ی مشکی، پیچیده در پرچم سه رنگ‌ وطن به فرزندانش خوش‌آمد می‌گوید. آقای شهید ایران. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 5⃣5⃣ آیات روشن هیات‌های دیپلماتیک هرکدام، از مسیر فرش‌های قرمز برای ادای احترام به پیکرهای مطهر وارد می‌شدند. قطعه موسیقی نواخته می‌شد. بعد که در مقابل جایگاه می‌ایستادند قاری آیه‌ای را تلاوت می‌کرد. عجب حسن سلیقه‌ای برای انتخاب آیات به کار رفته بود. وقتی قاری به صوت خوش خواند: *وَلَا تَهِنُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَنتُمُ الْأَعْلَوْنَ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ* خیلی نیاز نبود شنیده باشیم این هیات مال کدام کشور است. می‌شد حدس زد اگر خود آقایمان بودند به کدام ملت و دولتش می‌گفتند: *سستی نکنید و اندوهگین مباشید.* کوبایی‌ها بعد از شنیدن آیات سری فرو آوردند و از ادامه‌ی مسیر فرش‌ها خارج شدند. قبل از آن‌ها هم هیات عربستانی، با آیه روشنی گوشزد شده بودند. *قَدْ كَانَ لَكُمْ آيَةٌ فِي فِئَتَيْنِ الْتَقَتَا فِئَةٌ تُقَاتِلُ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَأُخْرَىٰ كَافِرَةٌ يَرَوْنَهُم مِّثْلَيْهِمْ رَأْيَ الْعَيْنِ وَاللَّهُ يُؤَيِّدُ بِنَصْرِهِ مَن يَشَاءُ إِنَّ فِي ذَٰلِكَ لَعِبْرَةً لِّأُولِي الْأَبْصَارِ.* آیه ۱۳ سوره‌ آل عمران به رویشان آورد خدا با ماست و گروه مومن ما هستیم که خداوند عدد ما را در مقابل توان بالای دو قدرت نظامی دنیا چندبرابر نشان داد. به عرب‌ها یادآوری کرد این ما بودیم که پیروز شدیم و نهایت هم زد روی تخت سینه‌شان که در این‌ واقعیتی که پیش چشم همه‌ دنیا رخ داد، عبرتی نهفته است، اما برای کسانی که چشم‌های خود را باز کنند. هیات عربستانی ادای احترامی کرد و از سوی دیگر جایگاه خارج شد. آن روز دیپلمات‌های سراسر دنیا یک‌به‌یک آمدند و خدا خودش در بالاترین سطح دیپلماسی با آن‌ها به مذاکره نشست. آن‌هم از موضع قدرت. برای بعضی مبشرا بود و برای برخی نذیرا. این بار جمهوری اسلامی ایران با آیات روشن پیام خودش را به دنیا مخابره کرد. بدون هیچ متن تفاهم یا بیانیه‌ای بلکه با آیات روشن الهی. پیامی که هیچ دیپلماسی رسمی در اسلام آباد یا ژنو قدرت ابلاغ آن را نداشت. ✍️ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم می‌رود
ا﷽ 6️⃣5️⃣ طواف سیاه‌ها «کاش شاعر بودم» این جمله را ب بسم‌الله صبح گفتم. هنوز چشم‌هایم تار می‌دید. هنوز خواب بند پلک‌هایم بود و دلم می‌خواست بخوابم. گوشی را برداشتم. لابه‌لای پیام‌ها دنبال چیزی بودم که نمی‌دانستم چیست. مثل ماهیگیری که بی‌هوا قلاب بیندازد و منتظر بنشیند. صفحات مجازی را دور می‌زدم. عکس‌ها، خبرها، فلانی گفت و بهمانی پاسخ داد. خواب یاالله گفته و عزم رفتن کرده بود. انگشت سبابه را کشیدم گوشه چشمم و ردیف مژه‌های پایینی را جارو زدم. عکس جدید را باز کردم. پایین عکس عنوان خورده بود «آخرین دیدار با خانواده معظم شهدا». دهانم باز و بسته شد. چشم گرداندم روی تصویر. روی حجم سیاهی که آن پایین یکی شده و در طلب جرعه‌ای دست دراز کرده بود. بعد چشمم افتاد به پروانه‌ها. انگار داشتند روح سفید توی تابوت را بالا می‌بردند. سفیدی دنیای این سیاه‌های پایین را. باورم نشد. تمام اخبار در سرم را ورق زدم تا ببینم کجا نوشته بود قرار است آقا مهمان خانواده شهدا شود. مگر رسم نبود خانواده شهدا مهمان آقا باشند؟ یادم نیامد. رفتم سراغ باقی فایل‌ها. تصویری که دیده بودم شبیه نقطه اوج فیلم‌ها بود. سکانسی که تمام سالن سینما را ساکت می‌کند. صحنه‌ای که سایه می‌اندازد روی چشم‌های خیره به پرده. شبیه سکانس مریلا زارعی در شیار صد و چهل و سه. وقتی استخوان‌های پسرش را مثل نوزادی در پارچه سفید پیچیده بودند و او برای سرو کوچکش لالایی می‌خواند. دهانم باز جنبید و صدایی بیرون نیامد. فایل ویدئویی را باز کردم. مردی پایین پای تابوت ایستاده بود. شکلی شبیه به ایستادن. دستش را روی تابوت گذاشته و سنگینی تنش را انداخته بود روی دستش. من هم اگر بودم دوست داشتم هنوز هم به همین نقطه از جهانم تکیه کنم. چشم دوختم به آدم‌ها. حجم سیاهی که جلو می‌رفت، عقب می‌آمد، موج می‌خورد. مثل حاجی‌های سفیدی که دور کعبه سیاه می‌چرخند. زیر لب زمزمه کردم «کاش شاعر بودم» برای نوشتن از این تصویر باید وزن دانست. باید عروض و قافیه و ردیف از پس هم چید. با انگشت‌های سِر شده، گوشه‌ای پیدا کردم و نوشتم: تهران، تمامِ پیکرِ توست و من اینجا، در مشهد مانده‌ام چرا از همین دم صبح حس، از بندبندِ انگشتانم پریده است. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
جامانده.pdf
حجم: 82.7K
ا﷽ 7️⃣5️⃣ جامانده در خانه عمو جان همه سیاه پوشیده بودند. زیر چشم‌های زن عمو پف کرده بود و دختر عموی پنج ساله‌ام با هیجان دست‌هایش را تکان می‌داد: «ما داریم می‌ریم تشی.» پرسیدم: «تشی چیه؟» گفت: «مگه نمی‌دونی امام خمینی رفته پیش خدا ما می‌خوایم بریم پیشش.» ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 8️⃣5️⃣ دیدی بالاخره اومدم مجتبی به سرش زد برویم تهران برای وداع. جزو برنامه‌مان نبود اصلاً. قرار بود آقا را قم هم بیاورند. دیگر این‌همه سختی راه و گرما و شلوغی با بچه را مجبور نبودم تحمل کنم. اما وقتی گفت وداع، خون به قلبم هجوم آورد انگار و بعد قلبم یکباره خالی شد. از وقتی ازدواج کردیم مجتبی می‌گفت: «می‌ترسم نتونم ببرمت آقا رو ببینی و بشه حسرت برام.» من اما جدی نمی‌گرفتم. دوست داشتم ببینمش، اما در دیداری خاص. مثل همیشه کمال‌گرایی طبله می‌کرد روی آرزوهایم. فکر می‌کردم شاید من هم یک روز حاشیه‌نگار دیدارها بشوم. چه چیز خاص‌تر از این‌که به‌قصد و بهانهٔ قلم روی ماهش را ببینم. حالا اما چند وقتی بود همهٔ آرزوها و خیال‌های در مورد او ختم می‌شد به اشک و آهِ حسرت. مجتبی منتظر جوابم بود که برویم یا نه. من اما گوشی به دست می‌چرخیدم بین عکس‌ها و خبرها و نمی‌خواستم تصمیم بگیرم. رسیدم به عکس دیوارنگارهٔ میدان ولیعصر "آخرین دیدار". این هم دیدار بود دیگر. از مردمی‌ترین نوعش اتفاقاً که هرکس می‌توانست از دلش کارت ورود بگیرد. شروع کردیم روی نقشه راه‌هایی که به مصلی می‌رسید را نگاه‌کردن. نقطه‌های قرمز "ورود ممنوع" مثل باکتری‌هایی که یک‌جا تکثیر شده‌اند، بهم دهان‌کجی می‌کردند. سپیدهٔ سخت‌گیر درونم می‌گفت: «این‌همه پیاده‌روی با بچه، اونم تو شلوغی و گرما؟» سپیدهٔ احساساتی درونم اشک‌هایش را پاک می‌کرد و می‌گفت:«آب می‌شی پشت عکس‌ها و فیلم‌های این دو روز.» دست احساساتی را گرفتم و رفتم تا خود او که هر بار تخیل می‌کردم چطور می‌بینمش و می‌شود او هم من را ببیند؟ او هم من را دید. همان وقت که صدایش توی مصلی طنین انداخت و تابوت‌ها پیدا شدند و من ضجه می‌زدم: «آقا دیدی بالاخره اومدم.» حتماً لبخند زده بود و برایم دست بلند کرده بود، برای تک‌تک مهمان‌هایش که می‌باریدند. گریه کردم و حرف‌هایم را زدم که این خاص‌ترین دیدار ما بود و او همه را شنید. وقتی رسیدیم جلوی در خانه، مجتبی دستی ماشین را کشید و با صدای گرفته گفت: «اینم از دیدار با آقا، خداروشکر برام حسرت نشد و بردمت آخر.» ✍️ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍