eitaa logo
کارام جانم می‌رود
782 دنبال‌کننده
26 عکس
0 ویدیو
4 فایل
هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست #کارام‌جانم‌می‌رود روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید ارتباط با ادمین: @karamejan_1405 🔸️بازنشر روایت‌ها با ذکر منبع، احترام به راویان و حقوق معنوی پروژه است.
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ا﷽ 8️⃣6️⃣ حتّی برای اولین بار این روزها همه‌جا حرف از آخرین دیدار است. یکی دارد آمار بلیت قطار و اتوبوس را می‌گیرد، یکی عکس کارت ثبت‌نامش را داخل گروه می‌فرستد، یکی همسرش اجازه نمی‌دهد برود، یکی با تمام اعضای خانواده عازم است، یکی هم مثل موکب‌دارهای عراقی دارد خانه و زندگی‌اش را در اختیار مامان‌های بچه‌دار می‌گذارد. یکی هم مثل من تمام پیام‌ها را می‌بیند و نمی‌تواند هیچ پیامی بفرستد. شده‌ام میخی که به زمین کوبیده باشندش. نمی‌توانم تکان بخورم. مثل همان روزی که در خیابان گم شدم و مامان را پیدا نمی‌کردم. صدای درهم‌وبرهم زن‌ها را می‌شنیدم اما نمی‌فهمیدم چه می‌گویند. چشمم از روی قد و قامت زن‌ها سُر می‌خورد و می‌رفت روی دیگری و دوباره برمی‌گشت روی همان زن. با خود می‌گفتم: «نکنه این مامانه و من درست نمی‌بینم». انگار همه‌شان شبیه هم شده بودند. فقط مامان فرق داشت. آن روز هم کوبیده شده بودم به زمین. دست راست را گذاشتم روی سر و با دست چپ پوست لبم را می‌کندم. تمام اگرهای دنیا توی سرم قطار شده بود. اگر پیدایم نکند چه؟ عالیه گفت بچه‌ها را می‌گذارد پیش سید و خودش می‌رود تهران. از شیراز می‌خواهد برود. یک‌تکه از گوشت لب همراه با پوست بلند می‌شود. طعم گس آهن می‌رود زیر زبانم. دستمال‌کاغذی را فشار می‌دهم رویش. مامان که از پشت سر دست گذاشت روی شانه‌ام، یکباره تمام میخ‌ها از پایم کنده شد. برگشتم و خودم را پرت کردم توی آغوشش. هر چه بغض داشتم شده بود اشک و فریاد. تن بی‌جانم داشت در سیلاب اشک‌ها غرق می‌شد. صدای مامان را نمی‌شنیدم. اما دست‌ها دور تنم حصار شده بود و آرام‌آرام از سیلاب می‌کشاندم بالا. نجوا روی پایم خوابش برده. گروه را باز می‌کنم. تمام پوست لبم را کنده‌ام. می‌نویسم: «من اینجا با بچهٔ شیرخواره حتّی برای اولین‌بار هم سعادت دیدار آقا را ندارم». می‌نویسم: «می‌دونم که لیاقت بودن تو فضایی که آقا باشه رو ندارم، هیچ‌وقت نداشتم.» همه را پاک می‌کنم. یک چیزی از گلویم کنده می‌شود و می‌ریزد توی چشم‌ها. من دوباره گم شدم. اگر پیدایم نکند چه؟ ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 9️⃣6️⃣ کان سر کو، شاه‌راهی‌ست که منزلگه دلدار من است... توی مقاله‌ای با موضوع «بهداشت خواب و خوب خوابیدن» نوشته بود محیط خواب آدم‌ها باید خنک و آرام و تاریک باشد. گفته بود گرمای زیاد و نور و سروصدا خواب از چشم‌های آدم می‌گیرد. بعدترش آمده بود که آدم‌های کاربلد این زمینه، می‌گویند که آدم‌ها برای خوب خوابیدن باید تشک و بالش و تختخواب نرم و راحت انتخاب کنند. راستش نیازی به فکرکردن ندارد. هر کجا که بروی و بپرسی، همین جواب‌ها را برایت ردیف می‌کنند. اصلاً آدم‌ها برای چه می‌خوابند؟ در مقاله دیگری نوشته بود خواب یک حالت عصبی پیچیده است که وظیفه دارد برای آدم‌ها انرژی و آرامش به دست بیاورد. این هم منطقی‌ست. در عادی‌ترین حالت آدم‌ها می‌خوابند که در شرایطی آرام، نسبت به حالی که دارند به حالت بهتری برسند. در محیطی بی‌سروصدا و خنک. ولی توی هیچ مقاله‌ای ننوشته‌اند آدم‌هایی هستند که برای پلک روی‌هم گذاشتن و قرارگرفتن، از خنکی و آرامش خانه‌هایشان گریخته‌اند. آدم‌هایی که پناه آورده‌اند به خیابان و درهایی بسته. رختخواب مناسب را پس زده‌اند و روی چمن‌های مرطوب یکی از خیابان‌های تهران آرام گرفته‌اند. سر روی کوله‌هایشان گذاشته‌اند و در هوای کسی که دوستش دارند خوابیده‌اند. هر لحظه چشمشان به درهای مشبک و فلزی‌ست که باز شوند و آن‌ها را برسانند به محبوبشان. اینجا آرام نیست؛ ولی پسرکی شش‌هفت‌ساله، بی بالشت و پتو، لباس ضخیم و گرم نظامی تن کرده و روی سطح نازک حصیر، گوشه‌ای از در سیزدهم مصلی تهران به‌خواب‌رفته. هرازگاهی پرچم "یا ابوالفضل‌العباس" مادرش سر می‌خورد روی گونه نرم او و نوازشش می‌کند. چند قدم بالاتر جایی میان در سیزده و چهارده مردی ملحفه‌ای نازک پهن کرده و همراه یارش خوابیده‌اند روی چمن‌ها. هر چند دقیقه یک‌بار چشم باز می‌کند. به ماه خیره می‌شود. آه می‌کشد. پتو را روی تن همسرش صاف می‌کند و باز به خواب می‌رود.ماه سایه‌اش را انداخته روی تن ما آدم‌های منتظر که تا چند ساعت دیگر به دیدار جانِ شیرینمان می‌رویم. حوالی ساعت سه بامداد سیزدهم تیرماه، روبه‌روی درهای مصلی تهران، مقاله‌ای در حال نوشته شدن است که هیچ‌وقت روی زمین منتشر نخواهد شد. مقاله‌ای که می‌شود نامش را گذاشت «بهداشت عشق و خوب عاشق بودن». ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 0️⃣7️⃣ «بوی یوسف را می‌شنوم» شروع تشییع دو خیابان بالاتر از منزل ما بود. خیابان اول، خطی از عزادارها پشت هم می‌رفتند تا برسند به اول مسیر. از کوچه پس کوچه‌ها به جمعیت اضافه می‌شدند. مردی با موتور اسکوتری، با سرعتی که بتواند چهره به چهره با هرکس هم کلام شود، برخلاف حرکت جمعیت می‌آمد. مردم را دعوت می‌کرد به خانه‌شان‌. می‌گفت تشریف بیاورید چند خانه جلوتر صبحانه مهمان ما باشید. فکر کردم عجب امت بامرامی تربیت کرده شهید خامنه‌ای. آدم چهار صبح حوصله‌ی خودش را هم ندارد چه برسد که مهمان دعوت کند برای صبحانه. رسیدم زیر پل خاقانی. مردم تونل انسانی تشکیل داده بودند. پرچم‌هاشان را روبه‌روی هم تکان می‌دادند. کمی تا ساعت شروع مراسم مانده بود. زیر لب خواندم «السابقون السابقون اولئک المقربون». چشم چرخاندم بین جمعیت جای خالی پیدا کنم. خودم را بین دو خانم جا دادم و پرچم چرخاندم. از همان لحظه که رسیدم، هر پنج دقیقه چند نفر گعده می‌کردند، سر می‌بردند داخل گوشی تا از شبکه‌ی خبر ببینند پیکر وارد مسیر شده یا نه. بعد یکی‌شان سر از دایره‌ی تشکیل شده بیرون می‌آورد و با تلفن همراهش شماره‌ای را می‌گرفت. چند بار خودم را رساندم به هرکس که با صورت گل‌انداخته و صدای مضطرب در حال صحبت با تلفن بود. با خودم تصور می‌کردم لابد به جایی وصل است. آدم‌های وصل و کانال‌های بدرقه، تا ساعت شش و نیم اطمینان دادند پیکر مطهر از ابتدای دماوند رد می‌شود. کم مانده بود قسم حضرت عباس ضمیمه‌اش کنند. دلشوره گرفتم. خانم کناردستی‌ام از شمال آمده بود تا آقا را ببیند و برگردد. خواست از نیروی پلیس برایش اطلاعات بگیرم. آن‌ها گفتند از ابتدای خیابان دماوند پیکر رد می‌شود. من و زن شمالی آرام شدیم. ساعت هفت، وانتی با چند بلندگوی بزرگ همان‌طور که جمعیت را می‌شکافت و جلو می‌رفت، گفت از بالا خبر رسیده که پیکرها از میدان امام حسین تشییع می‌شود. باور نکردم. همیشه دیرباور بودم‌. آن صبحی که خبر شهادت آقا پیام به پیام چرخید، تا اعلام رسمی نشد، حتی ته دلم شک نکردم چیزی شده باشد. الان هم وقتی مرد پشت بلندگو اعلام کرد پیکرها از اینجا رد نمی‌شوند، به خانمی که گفته بود از کرمانشاه آمده‌ است اطمینان دادم چنین چیزی نیست. بعد صفحه‌ای گوشی را گرفتم سمتش و گفتم: «بیا این هم صفحه‌‌ی رسمی بدرقه. خیالت راحت.» باقی جمعیت حرف مرد را باور کردند و پشت سرش رفتند. جمعیت به‌قدری زیاد بود که احساس نمی‌کردم قدم برمی‌دارند. بیشتر بهشان می‌آمد شناور باشند. نشسته بودم روی بتن‌های کنار خط ویژه. مطمئن و آرام که تا چند دقیقه دیگر آقا را می‌بینم. مرد دیگری بلندگو دست گرفت و باز هم اطمینان داد پیکرها از این‌جا رد نمی‌شود. این‌بار زن کرمانشاهی به من اطمینان داد که این حرف‌ها را می‌زنند تا مسیر برای عبور کامیون و رسیدن به جمعیت هموار شود. بار سوم که مرد گفت پیکرها از اینجا رد نمی‌شود، صدایش زیر پل پیچید. صدا آمد توی محوطه‌ی مغزم پیچ و تاب خورد. شد کلاف درهمی که حرکت کرد به سمت گلو و همان‌جا ماند. زن شمالی زل زد بهم، اشاره کرد به ابتدای خیابان دماوند. «یعنی دیگه نمی‌بینیمش؟» سریال یوسف پیامبر سکانسی دارد که زلیخا نشسته روی سنگی؛ منتظر یوسف. وزنش را انداخته روی چوب دستی‌اش. اشک از چشم‌‌هایش می‌آید و می‌گوید بوی یوسف را می‌شنود. تکیه دادم به چوب پرچم.‌ یک قطره اشک از چشمم آمد. هرچقدر بقیه می‌گفتند خبری نیست ولی من بوی یوسفم را می‌شنیدم. بیشتر جمعیت رفته بودند به سمت غرب. تک و توک آدم‌ها از موکب دست راست خیابان می‌رفتند سمت موکب سمت چپ خیابان و برعکس. چند نفری هم کنار خیابان پرچم تکان می‌دادند. می‌دانستم آقا هم کنار ماست. مثل تمام برنامه‌هایی که حواس‌جمع، به آن‌ها که گوشه‌نشین جمع بودند و لنز هیچ دوربینی نمی‌گرفتشان، توجه نشان می‌داد. گردن کشیدم تا ابتدای خیابان را ببینم شاید پیکر پاکش هم بیاید. خبری نبود. اشک‌ها راه باز کرده بودند روی صورتم. به گونه نمی‌رسیدند که اشک جدیدی از چشمم می‌چکید. جواب زن شمالی را دادم: «دیگه نمی‌بینیمش.» ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 1️⃣7️⃣ جان‌فداییانی ‌به وسعت جهان مردِ سیاه‌پوش فارسی حرف نمی‌زند. مجری مسجد کنارش ایستاده و انگشت اشاره‌اش را به سمت دیوار گرفته. هر دو نگاه‌شان روی دیوار روبه‌رو قفل شده. اثر سوختگی‌های دی‌ماه روی دیوار مانده. توی فرورفتگی دیوار یک قاب از حاج قاسم نشسته. چند تا‌ از کاشی‌های باقی‌مانده از سوختگی مسجد کنار عکس حاج قاسم ردیف شده‌اند. مرد سوئدی دوربین موبایلش را سمت دیوار گرفته، مجری همه این‌ها را برای مرد سوئدی توضیح می‌دهد: -این‌جا یکی از مهم‌ترین مسجدهای مشهد است، یکی از مساجدی است که در اتفاقات دی ماه آسیب دید، مسجد را آتش زدند ولی بعد بچه‌ها همت کردند و خرابی‌ها را درست کردند و رنگ زدند. فقط همین یک دیوار.... مجری توضیح می‌دهد و مرد سوئدی به زبان خودش ترجمه می‌کند. حرف‌شان که تمام می‌شود جلو می‌روم. فارسی را روان حرف می‌زند. می‌گوید موقع شهادت آقا سوئد بوده. می‌گفت: -تا خبر را شنیدیم حیران شدیم، دور خودمان می‌چرخیدیم و مرتب می‌گفتیم‌ دروغ است. نمی‌خواستیم باور کنیم، منتظر خبری از ایران بودیم تا خبر از ایران رسید و فهمیدیم بی‌پدر شدیم. می‌پرسم چه‌طور با آقا آشنا شدید. صدایش نمی‌لرزد، خش ندارد، انگار غروری از توی صدایش بیرون می‌ریزد: -دنبال حق بودم که رسیدم به امام خمینی و بعد هم رسیدم به آقا. ۳۷ سالش است و به قول خودش از نوجوانی دنبال *بیداری* بوده و بیداری را در نهضت امام خمینی پیدا کرده. بعد، همین بیداری، همین محبت، همین عشق او را کشانده به قم و ۱۲ سال طلبه شده. پسری جوان، با موهای بور کنارش می‌ایستد. با هم حرف می‌زنند و من چیزی متوجه نمی‌شوم. به سمت دیوار اشاره می‌کند و چیزهایی می‌گوید. مجری مسجد دوباره جلو می‌آید. دست می‌گذارد روی شانه مرد سوئدی. توی چشم‌هاش نگاه می‌کند: -مسجد این روزا آماده پذیراییه، اماده پذیرایی از تمام زائران امام رضا و همه جان‌فداهای آقاسیدعلی، خوش اومدین، این‌جا پیش ما بمونین. مرد سوئدی حرف‌های مجری را برای همه دوستانش که حالا دورش جمع شده‌اند ترجمه می‌کند. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍