eitaa logo
کارام جانم می‌رود
797 دنبال‌کننده
27 عکس
0 ویدیو
5 فایل
هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست #کارام‌جانم‌می‌رود روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید ارتباط با ادمین: @karamejan_1405 🔸️بازنشر روایت‌ها با ذکر منبع، احترام به راویان و حقوق معنوی پروژه است.
مشاهده در ایتا
دانلود
کارام جانم می‌رود
ا﷽ 3⃣7⃣ به رسم ظهور همان وقت که درهای مصلی در ۱۳ تیر به روی مهمانان باز شد، درهای دیگری هم به سوی مردم گشوده شد. وقتی ارج و قرب مهمانان بلند باشد، ارزش کاری که میزبان می‌کند، سر به فلک می‌زند. در روزهای وداع، فقط مصلی به روی ملت عزادارِ رهبر شهید باز نبود، دل‌هایی که برای فرزندان زهرا(س) می‌تپید نیز گشوده بود و آن‌ها را با تمام دارایی‌شان به میدان آورده بود. در کوچه‌های اطراف مصلی یک ليوان شربت، یک تخته فرش و یک سقف برای سایه، پیشکشی بود که تقدیم عزاداران می‌شد. در مدت دو‌ روز حضور شهید در مصلی، مهمان خانه‌ آسمانی یکی از اقوام بودم. خانه‌ای که زنگِ در بارها زده می‌شد و مهمانان گل‌انداخته از حرارت آفتاب و پیاده‌روی و متروسواری سر می‌رسیدند، استراحتی می‌کردند و فرزندان کوچک خود را به صاحب‌خانه می‌سپردند تا به آخرین دیدار برسند. میزبان ما فرصت را غنیمت شمرده بود تا به مهمانان فرزند اهل‌بیت و عالم شیعه بزرگ جهان اسلام خدمت کنند. به لطف نزدیکی محل اسکان، چند بار برای وداع به مصلی رفتم. ولی صاحب‌خانه، منزلت را در پذیرایی از مهمانان آقا می‌‌دید و انجام امور مربوط به مهمان‌نوازی‌اش باعث شد دیر به مصلی برسد و پشت درهای بسته مصلی بر پیکر فرزندان حسینی نماز بخواند. خدمت در این خانه‌ها و موکب‌ها، قدِ ما را بلند می‌کند. میزبانان تهران، مشهد، کربلا و نجف بر محور اعتقاد به اهل بیت جان و مالشان را در طبق اخلاص می‌گذارند. رختخواب‌هایی که برای من و فرزندانم پهن شد، خوراکی که آن‌جا دور سفره‌های بزرگ خوردیم، عشق را معنا می‌کند. معنی‌ِ عشق می‌شود همان قدم و قلمی که با آن جبهه حق را یاری می‌کنیم. تشییع آقا مانور مردمی عصر ظهور بود. در روز تشییع مثل وداع، با وجود ازدحام جمعیت در برگشت از مشایعت پیکرها، صاحب‌خانه‌ای در حوالی خیابان آزادی، بهداشتی منزلش را در اختیار مهمانان آقا گذاشته بود. هنوز به انتهای کوچه نرسیده بودم خانه‌ دیگری دیگ‌های بزرگ آش را بین مردم توزیع می‌کرد. آن یکی آب و هندوانه از خانه بیرون می‌آورد تا از مردم پذیرایی کند. این مردم مژده ظهورند. تلخ و شیرینیِ به هم بافته‌ی این روزها زیباست چون نوید آینده‌ درخشانی را می‌دهد. پی‌نوشت: عکس همان خانه‌ای است که در تهیه و تدارک آشِ نذری بود. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 4️⃣7️⃣ ای نزدیک‌ترینِ دورترین می‌دویدم. این روی خودم را تابه‌حال ندیده بودم؛ حتی موقع فوت بابای خدابیامرز. سه شاخه گل مریم دستم بود. بهانه‌ای برای دویدن. اشک‌ها مثل سیلاب روی صورتم رد می‌انداخت. آدم‌ها را کنار می‌زدم و با آقا حرف می‌زدم. پارسال کلیپ‌هایی از روز زن دیده بودم. دعوت‌نامه‌های از بیت رهبری که در فروشگاه‌ها، دم خانه‌ها، توی خیابان‌ها به خانم‌ها می‌دادند تا برای دیدار بروند. از همان موقع ورد زبانم شده بود: «من کجا گل بفروشم که از من بخری؟!» منِ آدم‌معمولی‌، حتی در نزدیک‌ترین فاصله‌ها هم آقا را از دور می‌دیدم یا می‌شنیدم؛ در نمازجمعه‌ها، سخنرانی‌های مرقد امام یا نماز شهدا. هیچ‌وقت تلاش نکردم برای دیداری از نزدیک. حالا این گل‌های مریم دستم بود و می‌دویدم؛ ولی نمی‌رسیدم. خودم را رساندم سر خیابان لشکری. مرد سیاه‌پوشی با موهای بلند بسته‌شده پشت‌سر، بالای دیوار بتنی پشت به من ایستاده بود. گل‌ها را توی هوا تکان دادم و بالا‌پایین پریدم: «آقا!... آقا!...» صدایم توی شلوغی جمعیت گم شد. پیرمردی آمد کمکم. با هم فریاد زدیم. مرد سیاه‌پوش برگشت. صدایم می‌لرزید: «آقا کجاست؟!» مرد اشاره کرد به سمت‌میدان آزادی. داد زدم تا برسد به گوشش: «من الان اونجا بودم. گفتن ماشین اومده لشکری.» رو دوپا نشست لبهٔ دیوار. سرش را آورد پایین: «مردم نذاشتن ماشین بره تو خیابون لشکری، مجبور شدن دور بزنن.» دویدم. از چند نفر دیگر هم پرسیدم. همه می‌گفتند همین حالا از اینجا رد شد، اما من نمی‌دیدمش. از لای‌به‌لای جمعیت خودم را رساندم کنار ماشین پلیس، لبهٔ خیابان: «آقا کو؟!» مرد سیاه‌پوشی دو دستش را جلویم باز کرد. عرق از لای موهایش شُره کرده بود توی صورتش و با اشک‌هایش قاطی شده بود. با صدای زنگ‌دار گفت: «کجا؟! همین حالا نزدیک بود چند نفر زیر پا له بشن.» پاهایم بی‌رمق شد و مزهٔ دهانم تلخ. لبم را گاز گرفتم‌. دوروبرم را نگاه کردم. عینکم را برداشتم. با پشت دست اشک‌ها را پَس زدم. چانه‌ام لرزید: «فقط می‌خوام از دور ببینمش. جلو نمی‌رم.» مرد دست‌هایش را آورد پایین. سرش را انداخت پایین: «برو. فقط نزدیک ماشین نشو.» عینک را گذاشتم و راه افتادم. هر قدم که برمی‌داشتم، به دیوار آدم‌ها می‌خوردم و متوقف می‌شدم. از مرکز دایرهٔ میدان عقب‌تر رفتم، شاید خلوت‌تر باشد و برسم. به زهرا کوچولو، نوهٔ شهید آقا متوسل شدم: «زهرا جان! برای بابابزرگت گل اُوردم. این گل‌ها را چه کنم؟! توروخدا آروم‌تر برین.» هرچه رفتم، نشد. مچ پایم لَمبُر می‌زد. ماهیچه‌های پشت ساق پایم، سفت شده بود و تیر می‌کشید. نگاهی به گل‌ها کردم. بیشتر گل‌هایش پژمرده شده بودند. یک دستم را گذاشتم روی سرم: «آقا... هیچ‌وقت نشد از من گل بخرید. این آخرین گل‌هایی بود که امیدوار بودم بهتون بدم.» گل‌ها را نگاه کردم الان با این گل‌ها چه کنم. پاها را چندبار از زانو خم کردم. مچ پاها را به چپ و راست تکان دادم. برای زهرا کوچولو صلوات فرستادم. دوباره دویدم. به خانمی که توی سرش می‌زد گفتم: «آقا کو؟!» زن دستش را دراز کرد. امتداد دستش را نگاه کردم. چشم‌هایم را تنگ کردم. از دور حاشیه‌های سفید تورمانندی را دیدم و لابه‌لای آن پرچم ایران. ماشین حمل تابوت آقا و خانواده‌اش بود. نفس توی سینه‌ام حبس شد. دست بلند کردم. رد اشک‌ها روی صورتم تازه شد: «سلام آقاجانم. سلام عزیزدلم...» ماشین توی پیچ میدان از جلوی چشمم دور شد. ماشین دور میدان دوبار دور زد و من به‌اندازه‌ٔ شعاع دایره با آقا فاصله داشتم. تمام دو دور، رو به ماشین گل‌ها را توی هوا تکان دادم. جان به پاهایم برگشته بود. توی دور دوم ماشین به‌سمت چپ بزرگراه لشکری پیچید و من به سمت راست بزرگراه رفتم. بین دو خیابان مردها مثل دیوار جلویم بودند. روی پنجهٔ پا ایستادم، فایده نداشت. بالا پریدم، نشد. شاید دیگر از اینجا نزدیک‌تر نمی‌شد. مردها را صدا زدم. نمی‌شنیدند. پسربچه‌ای آخرین نفر ایستاده بود. گل‌ها را دادم به او: «دست‌به‌دست بکنین، برسه به ماشین. نندازیندش بِره‌ها...» تمام ارادتم را سپردم دست پسربچه‌. پسرک سنگ‌تمام گذاشت. داد زد: «برین کنار» و از لای‌به‌لای پای مردها جلو رفت. گل‌ها رفتند و من ندیدم عاقبتشان چه شد. دوش‌به‌دوش ماشین می‌رفتم. فاصله‌ام با آقا شد به اندازهٔ باغچهٔ وسط بلوار. ماشین ایستاد. مردی با صدای کلفت و رسا و بلند اعلام کرد: «ادای احترام به رهبر فقید ایران، آیت‌الله العظمی شهید سیدعلی حسینی خامنه‌ای.» دستم را بردم بالا، کنار سرم: «سلام ای نزدیک‌ترینِ دورترین.» ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 5️⃣7️⃣ زیر سایه تو کنار صحن مصلی، یک سراشیبی است. خروجی زن‌ها از آن‌جاست. بعد از زیارت رهبرشان آرام‌آرام می‌رفتند در مسیرهای کناری صحن. انتهای راه می‌رسید به دری که باز می‌شد به خیابان شهید بهشتی. شهید بهشتی خواسته بود عاشق شویم. *"عاشق شويد. برادران و خواهران، عاشق شويد. زندگی به عشق است. عقل به آدم زندگی نمی‌دهد، عقل به آدم حساب می‌دهد كه چه جور بهتر بخورد، چه جور بهتر بخواند و چه جور بهتر پلاسيده شود، چه جور بهتر دل‌مرده شود. عشق است كه در درون انسان آتش زندگی و شعله‌ زندگی را بر می‌افروزاند."* عشق، مردم را راه انداخته بود توی کوچه‌ها و خیابان‌ها. شهر به شهر کشانده بودشان تهران. نشسته بودم کنار باغچه، زیر سایه درخت. نزدیک سراشیبی خروجی. روبرویم، مادری خیلی راحت پهن زمین شده بود. خاک، رنگ چادرش را تغییر داده بود. دو پسرداشت و یک دختر. پسرها می‌زدند زیر بسته پوشک، شوتش می‌کردند این‌ور و آن‌ور. دخترش چمباتمه زده بود گوشه ستون پت و پهن. ناله می‌زد و با پشت دست، اشک و فینش را پاک می‌کرد. مادر کاری به کار بچه‌ها نداشت. از بی‌خیالی‌اش حرص می‌خوردم. دائم سرش توی گوشی بود. داشت نشانی می‌داد به کسی که پشت خط بود. همان موقع جُم خورد. شکم برآمده‌اش خودنمایی کرد. حامله بود. پس جانی نمانده برایش تا خرج بچه‌ها کند. جان آن روزش را خرج نماز بر پیکر آقا کرده بود. سرآخر شوهر موتورسوارش آمد دنبالشان و رفتند. با نگاهم بدرقه شان کردم. موتور، در نقطه‌ای از دیدم خارج شد. جایش را دسته ای مرد پر کرد. دوان‌دوان می آمدند. مردی موسفید را گذاشته بودند روی برانکارد. پاهای بلندش از جلو آویزان بود. امدادگر اورژانس سرم را بالا گرفته بود و پابه‌پایشان می‌دوید. دسته مردهای کت و شلوارپوش رسیدند به اتوبوس اورژانس. فیلمبرداری گیسوکمند دور و بر گروه می‌چرخید و فیلم می‌گرفت. مرد را بردند توی اتوبوس. هر که همراهش بود زورچپانی رفت تو. فیلمبردار هم. به دقیقه نکشید کت و شلواری‌ها را بیرون کردند. آمدند و عین منتظران پشت در اتاق عمل، ایستادند پشت در اتوبوس. عاشقی که نفهمیدم چه منصبی داشت جان آن روزش را برای غم از دست دادن امام شهید تمام کرده بود. با آن قد و قامت بلند محتاج سِرُم شده بود. ده دقیقه از ورود دسته کت و شلوارها گذشته بود. مرد جوانی عقب‌عقب از پله‌های اتوبوس *اورژانس* پایین آمد. دست همسرش را گرفته بود. سلانه سلانه آمدند طرفم. رسیدند نزدیکم. زن پایش را گذاشت لب جدول. دولا شد پشت کفشش را درست کند. کارت دورگردنش آمد تا دم چشمم. رویش نوشته بود "زائریار". زن نابه می کرد: -می‌سوزه، می‌سوزه فشار نده. شوهرش جواب داد اگر جای آنژیوکد را فشار ندهد خون، بند نمی‌آید. یک "الهی بمیرم" هدیه دادم به زائریار. او جان آن روزش را با مهمان‌های آقا تقسيم کرده بود. همراه مردی که در اتوبوس بستری بود، از کنارم گذشت. موقع برگشت در بطری آب معدنی را باز می‌کرد. بلند شدم. از همان‌جایی که او آب برداشته بود آب برداشتم. قدم زنان رفتم سمت شهید بهشتی. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 6️⃣7️⃣ بهانه خوبی نیست اصرار داشت شبیه رهبرشهید است. تا خواستم بیشتر ببینمش، دوربین از رویش پرید. مداح روضه امام حسین می‌خواند. پرچم‌های سرخ انتقام روی دست مردم می‌رقصید و کرختی شب را می‌پراند. انگار تصاویر پیاده‌روی اربعین را می دیدم. بغض گلوم را پر می‌کرد و اشک از چشم‌هام می‌جوشید. حسرت نرسیدن و دلتنگی یقه‌ام را گرفته بود‌. دوربین دوباره تصویر همان روحانی را قاب کرد که همسرم گفت شبیه رهبر شهید است. عمامه‌اش کمی خاکی بود و موهاش آشفته از دورِ عمامه بیرون زده بود. تارهای کوتاهی از ریش نیم‌بندش توی هوا دست‌وپا می‌زد. همسرم گفت: _ببین خیلی شبیه آقاست. _نه اصلا هم شبیه نیست. بعد با عجله‌ای که می‌خواست تا تصویر روحانی نرفته، بیشتر نگاهش کنم گفت: _ جان خودم خیلی شبیه ببین، فقط آقا مرتب بود این نامرتبشه. جای اینکه حواسم به شباهت این مرد با آقا جمع شود، رفت روی دور زندگی آقا افتاد. یاد دقایق شروع رای‌گیری انتخابات که آقا می‌آمدند داخل. با عبایی که انگار با خط‌کش تراز شده بود و چفیه زیرش با عبا هم‌آغوش بود و هیچ بیرون‌زدگی نداشت. یا وقتی روی صندلی نشسته بود تا کلمات قیمتی و مهندسی شده را به گوش ما برساند. پاهای جفت‌شده‌اش از قاعده بیرون نمی‌زد. سرش را می‌چرخاند تا به همه مهمان‌هایش توجه کند و من قربان صدقه نگاه پدرانه‌اش می‌رفتم. محو نورانیت چهره‌اش می‌شدم که بازتابش روی عینک صیقل‌خورده‌اش می‌افتاد. رهبرشهیدم را همیشه مرتب دیده بودم. حتی توی عکس و فیلم‌هاش از دفاع مقدس ۸ ساله و بین خاکریزها هم. همان سکانسی که آستین‌هاش را بالازده و نمِ موی شانه‌زده سروصورتش را از توی تصویر می‌شد دید. توی همین فکرها بودم‌. سرچرخاندم سینک را نگاه کردم. ظرف‌های چرب را از دیشب کوت کردم آن‌جا. حس و حال خانه تمیز کردن نداشتم‌ . به زحمت بلند می‌شدم و غذایی می‌پختم. فکرکردم این چه وضع خانه کسی است که آقا را خیلی دوست دارد و دلتنگش است.‌ از روی مبل بلندشدم رفتم آشپزخانه. لیوان و بشقاب را توی ماشین ظرف‌شویی چیدم و خودم هم قابلمه و ماهیتابه را سابیدم‌. اجاق و روی کابینت‌ها را دستمال کشیدم. آشپزخانه برق افتاد و مرتب شد. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
فرزند مشهد.pdf
حجم: 4M
ا﷽ 7️⃣7️⃣ فرزند مشهد سایه بابا توی اتاق سنگینی می‌کرد. رهبرم کجای این قصه بود؟ چرا من را با این آوار تنهایی میان این هلهله‌ها رها کرده بود؟ بابا می‌گفت: «ایشان دل در گرو خدا دارند؛ از هیچ قدرتی نمی‌ترسند..» اما حالا؟ دلم می‌سوخت که بابا نیست. دلم می‌سوخت که قصه‌هایش ناقص ماند. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ا﷽: 8️⃣7️⃣ تکیه بر باور رنگش پریده بود. با دست های چروکیده واکر چرخدار روغن نخورده را روی زمین می‌کشید. عرق روی شقیقه‌اش نشسته بود. بطری آب را دستش دادم و گفتم: -مادر یه‌کم استراحت کنید. حالتون خوبه؟ سنگین نفس کشید. سرش را به بالا تکان داد که یعنی نه. پرسیدم تنهایی؟ تنها بود و پیاده از امیرآباد آمده بود. نمی‌دانم چطور می‌شود پیرزنی تنها این همه راه بیاید و خودش را بسپرد به دل جمعیتی که موج برمی‌دارد، آن هم با یک واکر چرخدار روغن نخورده. گفتم: -مادر جان با این سختی چرا اومدید؟ اشاره‌ای به عکس آقا که به سینه دیوار آویزان بود کرد و گفت: -دِین به گردنمه ننه. این مرد باعث شد با عزت سرمون بلند کنیم. برایش راه باز کردم تا به پله‌ها برسد. چشم‌های ماشی رنگش زیر نور آفتاب روشن‌تر شده بود. با خودم فکر کردم چه روزهایی که به چشم ندیده. حالا برای دیدار آخر زیر تیغ آفتاب، خودش را رسانده بود. دو طرف واکر را با پر چادرش گرفت. عکاس‌ها تا چشمشان به پیرزن می‌افتاد، لنز دوربین را سمتش می‌گرفتند و پیرزن معذب چادرش را نزدیک‌تر می‌کرد. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 9️⃣7️⃣ پیامبرهای دل‌سوخته ایستاده بودم وسط حیاط مصلی. لحظه‌های آخر بعدازظهر سومین روز وداع بود. آفتاب تیز و پرسوز می‌تابید. مه‌پاش‌ها هر چند لحظه یکبار سر و صورتمان را خیس می‌کردند. تا چند دقیقه بعد که نوبت بعدی آب‌پاشی‌شان شود‌، گرمای بعدازظهر تیرماه چادرها و پیراهن‌ها را کاملا خشک می‌کرد. ولی کسی حواسش به آب و آفتاب نبود. چشم‌ها به یک طرف خیره بودند و غمی غلیظ فضا را انباشته بود. مداح از هجران می‌خواند. پرچم‌های سرخ انتقام انگار بال ملائکه بودند که سرها و شانه‌های آدم‌ها را نوازش می‌کردند و تسلی‌مان می‌دادند. توی صف جلوتر از من، زنی روی ویلچر نشسته بود. پسر رشیدش تکیه‌اش را داده بود به دسته‌های ویلچر و مثل بقیه عزادارها چشم‌های نمدارش در جهت آن جعبه‌های مقدس پوشیده با پرچم سه‌رنگ بود. کسی حواسش به زن نبود که گردن می‌کشید تا شاید از لابلای آدم‌های ایستاده، بتواند چیزی ببیند. ولی هر چقدر هم تلاش می‌کرد نشسته بودنش میان این‌همه آدم ایستاده، مانع بزرگی برایش بود. تا پسر متوجه مادرش شود، مردی از صف کناری آمد نزدیک‌تر. او هم تقلای پیرزن را دیده بود. مرد دیگری را صدا زد و چیزی به هم گفتند. من فقط یاعلی آخرش را شنیدم. مردها دو طرف ویلچر را گرفتند و پسر، پشتش را. یاعلی گویان ویلچر را بلند کردند و قد زن از همه آدم‌ها بالا زد. پسرش گردن خم کرد کنار گوش مادر: -دیدیش قربونت برم؟ آقا اونجاست. اون بالا. چند لحظه بعد ویلچر را زمین گذاشتند و مردها مثل فرشته‌های غیبی ناپدید شدند. من از صف پشت دیدم که پیرزن چادرش را کشید توی صورتش و تا وقتی آنجا بودم شانه‌هایش از شدت گریه می‌لرزید. با خودم فکر کردم حتما چند تا از همین فرشته‌ها آمده‌اند و کمک کرده‌اند که پسر ویلچر مادرش را از پله‌های مصلی پایین بیاورد. چند نفر از بین همین فرشته‌هایی که بین مردم می‌چرخند و آب خنک دستشان می‌دهند. برای همدیگر راه باز می‌کنند و مراقب کوچک‌ترها هستند. خانه‌هایشان را موکب زایران آقا کرده‌اند. ماشین‌هایشان را وسیله خدمت به دیگران و پولشان را صرف کمک برای تهیه آب و غذا و مقدمات این مراسم بزرگ. اما نه... این‌ها، این مردم شریف، فرشته نیستند. بالاتر از فرشته‌اند. انسان‌هایی هستند که داغی بزرگ برانگیخته‌شان کرده. از جا بلندشان کرده. ملتی که مبعوث شده‌اند . پیامبر شده‌اند. پیامبرهایی که دل‌های سوخته‌شان پر شده از مهر به همدیگر و لبریز شده از کینه دشمنی که این داغ را به دلشان گذاشته. درست شبیه الگوی حسنه‌شان پیامبر خاتم. مُّحَمَّدࣱ رَّسُولُ ٱللَّهِۚ وَٱلَّذِينَ مَعَهُۥٓ أَشِدَّآءُ عَلَى ٱلْكُفَّارِ رُحَمَآءُ بَيْنَهُمْۖ... ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 0⃣8⃣ نمازی که از آن وحشت دارم مهرانه، مسئول نماز شب اول قبرِ اموات است.‌ هرازچند روزی برایم اعلامیه‌‌ای می‌فرستد از بستگان کسانی که هیچ نسبتی نه با خودش دارند نه با من. معلوم نیست اعلامیه‌ها را از کجا پیدا می‌کند. پایین هر اعلامیه هم پیام ثابتی برایم می‌نویسد،«بخون تا برامون بخونن». یک روز زدم به جاده‌ی شوخی و برایش نوشتم مرحوم هرچیزی که باید برده باشد برده، نماز من نمی‌تواند کاری برایش بکند. راستش تنبلی‌ام می‌شد نماز بخوانم. آن روز که رفتیم سالن ندبه برای بدرقه‌ی شهید صاحبدل تا بهشت، بیشتر سالن، بالای سر شهدا نماز خواندند و من گوشه‌ای تماشایشان کردم. آن‌جا دلیلم چیز دیگری بود. نفْسَم گفت شهید که نیاز به نماز ما ندارد دستش پُرتر از این‌هاست. آن‌جا هم تنبلی کردم. ذهنم جلوجلو حرکت می‌کند. تصویرسازی می‌کند که مهرانه عن‌قریب است اعلامیه‌‌ای دیگر را برایم بفرستد. اعلامیه‌ای که همیشه از آن فراری بودم‌. من حتی به قبل‌تر از اعلامیه فکر نکرده‌بودم؛ هیچ وقت. حالا مهرانه قرار است عکسی را برایم بفرستد که رویش نوشته «نماز لیله‌الدفن، سیدعلی فرزند سید جواد». امشب من وضو می‌گیرم، چادر سر می‌کنم و قامت می‌بندم. قامت را که بستم پرده‌ی آبی حسینیه کنار می‌رود و با قد و بالای بلندش وارد می‌شود. تا آخر، یک سر و گردن از محافظانش سَر بود. وارد نماز که می‌شوم دست نحیفش را با آن انگشتان کشیده بالا می‌آورد و رو به ما تکان می‌دهد. رکعت اول میانِ حمد و آیت‌الکرسی‌ام می‌نشیند روی صندلی و در جواب شعارهایمان دستش را به نشانه‌ی بنشینید بالا و پایین می‌برد و آرام می‌گوید: -بفرمایید، خیلی متشکرم. سجده که می‌روم صدایش می‌پیچد: -خوش‌آمد عرض می‌کنم به همه‌ی برادران عزیز و خواهران عزیز. می‌خواهم بلند شوم برای رکعت دوم. کمرم خم شده. به سختی دست روی زمین فشار می‌دهم تا بتوانم بلند شوم، «به حول الله و قوته اقوم و اقعد». خدایا قدرت بده بلند شوم. داغ دیده‌ام. به رکعت دوم می‌رسم. منتظریم صدایش بپیچد توی بلندگوهای حسینیه، استرس‌ها و دغدغه‌هامان را بشورد و ببرد: -آرام باشید. این چیزهایی که شما می‌بینید، این‌ها حوادث طبیعی یک راه دشوار به سمت قلّه است. می‌رسم به سلام نماز، «...السلام علینا و علی عبادالله الصالحین، السلام علیکم و رحمه‌الله و برکاته». او هم سلام می‌دهد به ما: -والسلام علیکم و رحمه‌الله و برکاته. دستم را روی ران بالا و پایین می‌برم، سرم را هم به چپ و راست. محافظ‌ها میکروفون را از جلویش کنار می‌زنند. برایمان دست تکان می‌دهد. می‌گوید: -خانم‌ها آقایان خدانگهدار. حالا همه بلند شده‌ایم و شعار می‌دهیم، «ابالفضل علمدار خامنه‌ای نگه‌دار». دلم عین سیر و سرکه می‌جوشد. برایش می‌خوانم، «اللهم ابعث ثوابها لِعَلی ابن جواد». زبانم تلخ می‌شود. اشک‌ فضای چشم‌هایم را تار کرده. نمی‌توانم درست نگاهش کنم. دستم را مشت می‌کنم، تندتند می‌کشم به چشم‌هایم. آرام می‌گویم نرو عزیزدلم. ولی صدایم بهش نمی‌رسد. محافظ‌ها پرده‌ی آبی را کنار می‌زنند. او می‌رود؛ برای همیشه. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 1⃣8⃣ اجازه بده خاطره‌ای دستم را بگیرد برایم سال‌ها "نمایشگاه کتاب" زورش می‌چربید به اسم "مصلی". تا مدت‌ها برایم بوی کاغذ می‌داد، بوی ورق‌هایی که از زیر دستگاه چاپ بیرون آمدند و جلدهای رنگی. فروردین که می‌شد می‌افتادم به هول و ولا. پول بیشتر به معنی کتاب بیشتر بود. راضی می‌شدم برای گرفتن عیدی برویم خانه آدم‌هایی که مطمئن بودم فقط همان یک‌بار می‌دیدمشان. خیلی زشت بود که به‌خاطر پول می‌رفتم. برای اینکه وجدانم دست از سرم بردارد قرار می‌گذاشتم که آن‌جا چیزی نخورم؛ نه آجیل و نه حتی شیرینی‌های جدید. عیدی‌ها را می‌گذاشتم کنار پس‌انداز یک سال‌ام تا اردیبهشت. نمایشگاه که شروع می‌شد اتوبوس و مترو سوار می‌شدم و هر جوری بود خودم را می‌رساندم، حتی شده با نرفتن سر کلاس‌ها. با کوله خالی می‌رفتم و وقتی برمی‌گشتم به جز کوله، توی دو دستم کیسه‌های کتاب بود. نمایشگاه برایم مزه ساندویچ‌هایی بود که تندتند می‌خوردم تا به خریدن بقیه کتاب‌ها برسم و چیزی از لیستم جا نماند. هر بار که از پله‌هایش پایین می‌رفتم، به خودم قول می‌دادم گلدان یاسی بخرم. بس که بوی یاس‌هایش بی‌حواسم می‌کرد. اما هر سال فراموشم می‌شد و به خودم بدقول می‌شدم. مدرسه و دانشگاه را تمام کردم. قد کشیدم و توی هزارتوی زندگی، نمایشگاه رفتنم یکی در میان شد. تا اینکه یک روز پاییزی خودم را آن‌جا پیدا کردم. حالم بد خراب بود. فکر می‌کردم تنها جایی که می‌تواند آرامم کند، همین‌جاست. جمعه بود و درهای مصلی را برای نمازجمعه بازکرده‌ بودند. نمی‌دانستم چه من را کشانده به این مختصات. داغ بودم و نمی‌فهمیدم. فقط می‌دانستم یک هفته از شهادت ابرمرد لبنان گذشته. مردی که لبخندش را دوست داشتم. روی جدول نشستم. راه برای جلوتر رفتن نبود. از در خروجی دور نبودم. همه مجهز آمده بودند. سجاده‌ها و زیراندازها کف خیابان پهن شدند و پتوی چهل‌تکه‌ای ساختند. ولی من اولین بارم بود. فقط با خودم مهر برده بودم. مستأصل فکر کردم که نمازم را کجا بخوانم. نمی‌شد که بی‌نماز آن همه راه را تا خانه برگردم. زنی زیرانداز نازکش را تعارف زد. کوچک بود و دوتایی به‌زور رویش جا شدیم. با اینکه عادت داشتم چهارزانو باشم، ولی دوزانو نشستم. مطمئن بودم به ثانیه نکشیده پایم خواب می‌رود. خورشید پاییزی تهران، چادرسیاه را برایم کوره کرده بود. با یک‌دست می‌زدم سر زانویم و سر می‌چرخاندم دنبال بلندگوها اما چیزی نمی‌دیدم. می‌ترسیدم سخنرانی را نشنوم. تا اینکه صدایت آمد؛ بلند و واضح. کمرم صاف شد. دستم بی‌حرکت روی پایم ماند. دیگر هیچ‌چیز مهم نبود. تو حرف می‌زدی و من حس می‌کردم از صفحه‌ها جلوتر می‌گویی. انگار از فصل‌های بعدی خبر داشتی، برای همین کلمه‌هایت همه چیز را در خود حل می‌کرد. همان لحظه فهمیدم مصلی برایم دیگر فقط نمایشگاه نیست. خنکیِ غرفه‌ها و کتاب‌های روی‌هم چیده شده، تنها یک بخش از آن بود. من قسمت جدیدی را می‌دیدم؛ صف‌های طولانی‌ای که تمام تلاش خود را کرده بودند تا منظم باشند، آدم‌هایی که روی زمین هزار رنگ نشسته بودند و به بلندگوها گوش می‌دادند. چند روز دیگر باید بروم مصلی. مدام مسیرهای اتوبوس و مترو را می‌بینم. ایستگاه‌های غیرفعال را چک می‌کنم. روی نقشه متروی تهران، خط قرمز را دنبال می‌کنم. نقشه را بزرگ و کوچک می‌کنم تا هیچ ایستگاهی که نزدیک مصلی است از دستم درنرود. بالاخره داشتن پنج راه جایگزین راضی‌ام می‌کند. باید خودم را برسانم. داغم و نمی‌فهمم. ابرمرد ایران! توی زمستان شهید شدی و مراسم وداعت حالا است. حالا، یعنی تابستان. اگر بودی باز هم توی این هوا چایی می‌خوردی؟ می‌دانستی از چایی بدم می‌آید، ولی عاشق چایی خوردن‌های تو بودم؟ حتماً حالا می‌دانی. نمی‌خواهم خیلی وقتت را بگیرم. لابد آن بالا هم مثل این پایین سرت شلوغ است. برای همین هیچ‌وقت نیامدم سراغت؛ نه دیداری، نه مراسمی. یعنی اصلاً به ذهنم نرسید که می‌توانم بیایم دیدنت. من معمولی کم‌کار را چه به بودن در حضور شما. می‌آمدم جای یک آدم فعال حرف‌گوش‌کن را الکی می‌گرفتم. حالا ولی دلم آرام نمی‌گیرد. همه از درد دوری و ندیدنت می‌گویند. من دردم را کجا ببرم که نزدیکم بودی و ندیدمت. گفتم حداقل قبل از اینکه برای همیشه از این شهر بروی با هم حرف بزنیم. نمی‌دانم از چه. من خاطره‌ای از تو ندارم. می‌خواهم قبل از رفتنت برای خودم خاطره‌ای بسازم. مثلاً رو کنم طرف تابوتت و همه این حرف‌ها را یواشکی تکرار کنم. گفته‌اند جایی قرار داری که از هر سمتی رو به تو کنیم، دیده می‌شوی. آن وقت مصلی می‌شود آخرین تصویرم از تو. می‌شود تنها جایی که از تو خاطره دارم. (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله |📍