ا﷽
1⃣8⃣ اجازه بده خاطرهای دستم را بگیرد
برایم سالها "نمایشگاه کتاب" زورش میچربید به اسم "مصلی". تا مدتها برایم بوی کاغذ میداد، بوی ورقهایی که از زیر دستگاه چاپ بیرون آمدند و جلدهای رنگی. فروردین که میشد میافتادم به هول و ولا. پول بیشتر به معنی کتاب بیشتر بود. راضی میشدم برای گرفتن عیدی برویم خانه آدمهایی که مطمئن بودم فقط همان یکبار میدیدمشان. خیلی زشت بود که بهخاطر پول میرفتم. برای اینکه وجدانم دست از سرم بردارد قرار میگذاشتم که آنجا چیزی نخورم؛ نه آجیل و نه حتی شیرینیهای جدید. عیدیها را میگذاشتم کنار پسانداز یک سالام تا اردیبهشت. نمایشگاه که شروع میشد اتوبوس و مترو سوار میشدم و هر جوری بود خودم را میرساندم، حتی شده با نرفتن سر کلاسها. با کوله خالی میرفتم و وقتی برمیگشتم به جز کوله، توی دو دستم کیسههای کتاب بود.
نمایشگاه برایم مزه ساندویچهایی بود که تندتند میخوردم تا به خریدن بقیه کتابها برسم و چیزی از لیستم جا نماند. هر بار که از پلههایش پایین میرفتم، به خودم قول میدادم گلدان یاسی بخرم. بس که بوی یاسهایش بیحواسم میکرد. اما هر سال فراموشم میشد و به خودم بدقول میشدم.
مدرسه و دانشگاه را تمام کردم. قد کشیدم و توی هزارتوی زندگی، نمایشگاه رفتنم یکی در میان شد. تا اینکه یک روز پاییزی خودم را آنجا پیدا کردم. حالم بد خراب بود. فکر میکردم تنها جایی که میتواند آرامم کند، همینجاست. جمعه بود و درهای مصلی را برای نمازجمعه بازکرده بودند. نمیدانستم چه من را کشانده به این مختصات. داغ بودم و نمیفهمیدم. فقط میدانستم یک هفته از شهادت ابرمرد لبنان گذشته. مردی که لبخندش را دوست داشتم. روی جدول نشستم. راه برای جلوتر رفتن نبود. از در خروجی دور نبودم.
همه مجهز آمده بودند. سجادهها و زیراندازها کف خیابان پهن شدند و پتوی چهلتکهای ساختند. ولی من اولین بارم بود. فقط با خودم مهر برده بودم. مستأصل فکر کردم که نمازم را کجا بخوانم. نمیشد که بینماز آن همه راه را تا خانه برگردم. زنی زیرانداز نازکش را تعارف زد. کوچک بود و دوتایی بهزور رویش جا شدیم. با اینکه عادت داشتم چهارزانو باشم، ولی دوزانو نشستم. مطمئن بودم به ثانیه نکشیده پایم خواب میرود. خورشید پاییزی تهران، چادرسیاه را برایم کوره کرده بود. با یکدست میزدم سر زانویم و سر میچرخاندم دنبال بلندگوها اما چیزی نمیدیدم. میترسیدم سخنرانی را نشنوم.
تا اینکه صدایت آمد؛ بلند و واضح. کمرم صاف شد. دستم بیحرکت روی پایم ماند. دیگر هیچچیز مهم نبود. تو حرف میزدی و من حس میکردم از صفحهها جلوتر میگویی. انگار از فصلهای بعدی خبر داشتی، برای همین کلمههایت همه چیز را در خود حل میکرد. همان لحظه فهمیدم مصلی برایم دیگر فقط نمایشگاه نیست. خنکیِ غرفهها و کتابهای رویهم چیده شده، تنها یک بخش از آن بود. من قسمت جدیدی را میدیدم؛ صفهای طولانیای که تمام تلاش خود را کرده بودند تا منظم باشند، آدمهایی که روی زمین هزار رنگ نشسته بودند و به بلندگوها گوش میدادند.
چند روز دیگر باید بروم مصلی. مدام مسیرهای اتوبوس و مترو را میبینم. ایستگاههای غیرفعال را چک میکنم. روی نقشه متروی تهران، خط قرمز را دنبال میکنم. نقشه را بزرگ و کوچک میکنم تا هیچ ایستگاهی که نزدیک مصلی است از دستم درنرود. بالاخره داشتن پنج راه جایگزین راضیام میکند. باید خودم را برسانم. داغم و نمیفهمم. ابرمرد ایران! توی زمستان شهید شدی و مراسم وداعت حالا است. حالا، یعنی تابستان. اگر بودی باز هم توی این هوا چایی میخوردی؟ میدانستی از چایی بدم میآید، ولی عاشق چایی خوردنهای تو بودم؟ حتماً حالا میدانی. نمیخواهم خیلی وقتت را بگیرم. لابد آن بالا هم مثل این پایین سرت شلوغ است. برای همین هیچوقت نیامدم سراغت؛ نه دیداری، نه مراسمی. یعنی اصلاً به ذهنم نرسید که میتوانم بیایم دیدنت. من معمولی کمکار را چه به بودن در حضور شما. میآمدم جای یک آدم فعال حرفگوشکن را الکی میگرفتم.
حالا ولی دلم آرام نمیگیرد. همه از درد دوری و ندیدنت میگویند. من دردم را کجا ببرم که نزدیکم بودی و ندیدمت. گفتم حداقل قبل از اینکه برای همیشه از این شهر بروی با هم حرف بزنیم. نمیدانم از چه. من خاطرهای از تو ندارم. میخواهم قبل از رفتنت برای خودم خاطرهای بسازم. مثلاً رو کنم طرف تابوتت و همه این حرفها را یواشکی تکرار کنم. گفتهاند جایی قرار داری که از هر سمتی رو به تو کنیم، دیده میشوی. آن وقت مصلی میشود آخرین تصویرم از تو. میشود تنها جایی که از تو خاطره دارم.
#رقیه_مویدناصری #اسلامشهر
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله |📍
ا﷽
2⃣8⃣ تستاهل
تازه ضریح امام حسین (ع) را نصب کرده بودند. من لای فشار جمعیت به سمت جلو میرفتم که ضریح جدید خودش را توی چشمم انداخت. زیر لب گفتم:
-السلام علیک یااباعبدالله.
و توی ذهن و چشمم خیره به زیبایی هنر آقای فرشچیان بودم.
اما پیرزن عراقی پشت سرم، تا چشمش به ضریح افتاد گفت:
-تستاهل یابنالزهرا تستاهل(شایستگیشو داری پسر فاطمه. شایستگیشو داری).
آنموقع نوجوان بودم. توی دلم به سطح پایین تفکر زن و تبریکش به امام خندیدم. ولی نمیفهمیدم این خالصانهترین و زیباترین واکنشی بود که میشد یک پیرزن داشته باشد.
حالا خادمهی طبقه دوم حرم امام حسین(ع) دائم زنها را از کنار پنجره مشرف به بینالحرمین دور میکند و میگوید:
-زائره طریق زائره طریق.
خودم را لای جمعیتی از زنهای عراقی و ایرانی و لبنانی جا میکنم تا کمی بینالحرمین را ببینم. هنوز پیکر به کربلا نرسیده. اما زنها بیشتر از یکی دو ساعت است که از این بالا منتظرند و بینالحرمین را میپایند. پیرزن عراقی پشت پنجره ایستاده:
-یستاهل یتشیع. یستاهل. انیاله (شایستگی این تشییعو داره. شایستگیشو داره. خوش به سعادتش).
✍ #سارا_جاودان #کربلا
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
3️⃣8️⃣ بدون کارت
ایستادم کنار پلهها. مامان و زینب نشستند. زهرا گفت: «مامان عکس بگیر!» من اما دلم نمیآمد تابوتها را توی قاب گوشی ببینم. زهرا گوشی خودش را برداشت و یکی دوتا عکس گرفت. کمی با محل تابوتها فاصله داشتیم و عکسها تار شد. گفت: «بریم جلوتر مامان!»
یکهو یاد روزی افتادم که قرار بود بروم بیت. شب قبلش ع پیام داد که قرار است اسم چند نفر از بچهها را بهعنوان راوی بنویسند. گفت اسم من را هم نوشته و اگر دربیاید میتوانم فردا راهی شوم. من همیشهٔ خدا توی قرعهکشیها شانس نداشتم، ولی به ع گفتم اسمم را بنویسد؛ بلکه فرجی شد.
آخر شب پیام داد. اسمم درآمده بود و صبح راهی بیت شدم. بنا بود کارت ویژه بگیریم که نمیدانم چه شد به من کارت عادی رسید و من از دوستانم جدا شدم. آنها رفتند جلو؛ دقیقاً نزدیکترین جا به صندلی آقا نشستند و من بین مردم افتادم پشت یک ستون.
توی حالوهوای خودم بودم که جمعیت موج برداشت و شعار داد. به خودم آمدم و سرم را بردم آن طرف ستون و قامت آقا را دیدم. نمیدانستم از ذوق چه حرکتی انجام بدهم. کل آن مدت که توی بیت بودم، از پشت ستون کله میکشیدم تا آقا را ببینم.
کل هفته حالم خوب بود؛ چون آقا را بالاخره توانسته بودم ببینم حتی با سرککشیدن از پشت ستونی که بهخاطر روز زن، با پارچههای صورتی تزیین شده بود. برایم بس و سازم کوک بود. دیشب اما میشد با دخترکم تا هر جای صحن مصلی جلو بروم.
میشد بدون کارت از هر دری بروم داخل و دیگر مطمئن بودم که آقا من را خواهد دید. من از هر طرف مصلی که داخل میشدم میتوانستم، آقا را ببینم؛ اما دیگر تا آخر هفته که نه تا آخر عمرم ساز دلم نا کوک است.
حاضر بودم همان ستون بزرگ صورتیپوش جلوام باشد و من هی سرک بکشم؛ ولی قامت آقا را توی تابوت نبینم. زهرا باز اصرار کرد عکس بگیرم. حالا جلوتر بودیم. گوشی را بلند کردم. آقا را وسط کادر قرار دادم و آخرین دیدارم را ثبت کردم.
✍ #هدی_کریمان #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
دست از سر تربیت ما برنمیداری، حتی در روز تشییعت.pdf
حجم:
3.9M
ا﷽
4️⃣8️⃣ دست از سر تربیت ما بر نمیداری، حتی در روز تشییع
من فرصت داشتم همه را در تراکم کارها و تصمیمها و دوندگیها ببنیم و میدیدم چقدر خانه ما شبیه خانه عراقیهایی شده که در اربعین مهمانشان میشدیم. خانهای که تویش همه میدوند و کارها تمام نمیشود، فقط برای اینکه زائرها احوال راحتتری داشته باشند و پذیرایی مناسبی دریافت کنند.
✍ #محمدرضا_جوانآراسته #قم
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
5️⃣8️⃣ عاقبتبهخیری
روی مبل نشستهام. کنترل را دستم گرفتهام و شبکهها را یکییکی بالا و پایین میکنم تا شبکه خبر ۲ را پیدا کنم. دیشب همسرم شماره شبکه را گفته بود، اما حالا هرچه میگردم پیدایش نمیکنم.
هر بار که از روی شبکه خبر رد میشوم، دوباره برمیگردم. انگار دلم نمیخواهد حتی چند ثانیه مراسم از دستم برود. بالاخره پیدایش میکنم.
تصاویر قم روی صفحه است.
جمعیت تمام قاب تلویزیون را پر کرده. با حسرت نگاهشان میکنم.
تا همین چند روز پیش، هر شب فقط یک دعا داشتم که خدایا این مراسمها به خیر بگذرد.
اما حالا، دلم میخواهد دوباره شنبه باشد.
دوباره از صبح کولهام را ببندم. دوباره میان همان جمعیت راه بروم.
صدای زنگ تلفن، خانه را پر میکند. نگاهم از تلویزیون کنده نمیشود. اسم «مامان» روی صفحه گوشی افتاده. اجازه میدهم چند بار زنگ بخورد. میدانم چرا زنگ زده. حتی میدانم اولین جملهاش چیست. آخرسر گوشی را برمیدارم. بلند میشوم. هنوز پشت ساق پاهایم میسوزد.
انگار بدنم یادش نرفته این سه روز چند کیلومتر راه رفته است. سلام میکنم. مامان همان جملههایی را میگوید که قبل از جوابدادن، توی ذهنم مرور کرده بودم.
«دخترم... دیگر مراسمها تمام شد...
آقا هم به آرزویش رسید...
دیگر بس است...
بلند شو، برگرد به زندگیات...
به کارت برس...
به بچهها برس.»
به دیوار روبهرو خیره میشوم.
دلم میخواهد بگویم: «مامان، مگر میشود؟»
اما میدانم این بحث برندهای ندارد. فقط آرام میگویم: «چشم.» تلفن را قطع میکنم. خانه دوباره ساکت میشود. فقط صدای گزارشگر تلویزیون میآید.
برمیگردم روی مبل. کنترل هنوز توی دستم مانده.
جمله مامان، مدام توی سرم تکرار میشود:
«برگرد به زندگیات...»
من روانشناسم.
خوب میدانم بعد از بحران و سوگ، آدم باید آرامآرام به زندگی برگردد. بارها این را خواندهام. بارها گفتهام. حتی به دیگران یاد دادهام.
اما...
من نمیخواهم.
نمیخواهم به همان زندگی قبلی برگردم. به زندگیای که امامم در همین شهر نفس میکشید و من، خیلی وقتها، سرگرم کارها و دغدغههای خودم بودم.
این روزها زیاد شنیدهام که میگویند خون سید علی خیلیها را متحول کرده است. من هم همین را میخواهم. دلم نمیخواهد این گریهها فقط اشک باشند. میخواهم خرج تغییرم شوند.
همان لحظه، تلویزیون کلیپی از آقا پخش میکند. بیاختیار از جا بلند میشوم. چند قدم میروم جلو. دستم را روی قاب تلویزیون میگذارم. انگار میخواهم فاصله چند سانتیمتری بین خودم و تصویرش را هم بردارم. آرام، طوری که فقط خودم بشنوم، میگویم:
«بابا سید علی...
قول میدهم به زندگی قبلیام برنگردم.»
همانجا، کنار تلویزیون، قلم و کاغذ میآورم. هرچه از سفارشهایش یادم مانده، مینویسم.
قرآن...
کتابخواندن...
نظم...
با خودم میگویم اگر قرار است تغییر کنم، نباید با شعار شروع شود. باید با یکقدم کوچک شروع شود. باید از همینالان شروع شود. تاریخ امروز را بالای صفحه مینویسم.
قرآن با ترجمه شیخ حسین انصاریان را از کتابخانه برمیدارم. لای آن، نشان کتابی مانده که یادم نمیآید آخرین بار کی گذاشته بودمش. گردِ آرامی از روی جلدش پاک میکنم. صفحه اول را باز میکنم.
«بسمالله الرحمن الرحیم...»
بلند نمیخوانم.
آرام میخوانم.
برای خودم.
برای دلم.
و حس میکنم بعد از مدتها، چیزی درونم کمی آرامگرفته است.
شاید...
این اولین قدمِ زندگی جدید من باشد.
✍ #حسنا_قیطاسی #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
6️⃣8️⃣ صاحب عزا
پنج تا دیس بزرگ حلوا چیده بودند روی میز. وسط هرکدام یک گل بزرگ ماسوره زده بود و چند تا گل محمدی و خلال پسته اطراف دیس. چند تا سینی بزرگ میوه هم بود. سیب و موز و خیارها روی هم چیده شده بودند. لای خرماها گردو گذاشته بودند و رویشان پودر نارگیل ریخته بودند.
مهمانهای شهرستانی یکییکی میآمدند و مسجد داشت پر میشد. جلوی در مسجد گوسفند کشته بودند؛ لابد برای مراسم فردا و پسفردا.
صاحبعزا که خم شد خرما بردارم دلم مچاله شد. به احترامش خرما را برداشتم؛ اما هر کار کردم نتوانستم لب بزنم. توی دلم گفتم چرا؟ چرا اینقدر رنج میدهیم به صاحبعزای داغدار؟ آمدهایم تسلی بدهیم یا زحمت؟ صاحبعزا باید بنشیند در آرامش و بقیه دلداریاش بدهند. نه اینکه وسط دردِ ازدستدادن، درد بدو بدو و مهمانی هم داشته باشد. مسجد شلوغ شد. قبل از نهار از یکگوشه خزیدم بیرون و دیگر هیچ مراسم عزایی نرفتم.
حالا نشستهام و زل زدهام به آرد و روغن و شکرِ روی اپن. آن موقع بچه بودم. داغ ندیده بودم. هیچوقت صاحبعزا نبودم که بفهمم عزا یعنی چه. عزیزت را جلوی رویت خاک کنند یعنی چه.
صبح که از تلویزیون تابوتش را دیدم حتم کردم باید بمیرم. یا لااقل این یک هفته را بروم زیر پتو. دیدم نمیتوانم خودم را جمع کنم. دیدم همه عالم دارند از او میگویند. تلویزیون از او میگوید. ایتا و بله از او میگویند. همسرم از او میگوید. حتی شبکه پویا هم از او میگوید.
گفتم بروم دنبال کار. پرسوجو کردم. دیدم برای مهمانهایش کار زیاد است و من نشستهام به گریهکردن و توی سر زدن. دیدم حلوا میخواهند برای پدرم.
بلند شدم. ظرفها را شستم. خانه را جارو زدم. لباسها را جمع کردم و حالا زل زدهام به آرد و روغن و شکرِ روی اپن.
حالا انگار معنی صاحبعزا بودن را فهمیدهام. معنی داغ را فهمیدهام. داغدار اگر بنشیند و مشغول کار نشود هیولای بیکسی گلویش را میگیرد و به این سادگی ول نمیکند. اصلاً صاحبعزا هرچه بیشتر کار کند کمتر یاد داغش میافتد. هرچه برای مهمانهای عزیزِ رفتهاش کار کند داغش سبکتر میشود. زودتر قبول میکند که او رفته.
حالا عزیز ما مهمان دارد. نه یک مسجد و دو مسجد. اندازه یک کشور مهمان دارد عزیز کشور دوست...
✍ #فاطمه_صاحبکار #قم
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
7️⃣8️⃣ کبوتر زخمی
هر ماه، بعد از جلسه، چشم میکشیدم تا ماه بعد. باز یکی دو ساعتی فارغ از همه چیز، دور هم بنشینیم و از دغدغههایمان بگوییم و بشنویم. این ساعات و دقایق، انگار جزء عمرم حساب نمیشود.
این ماه اما هیچ دوست نداشتم بروم. نمیدانم حال بقیه هم همین بود یا نه. این بار، برعکس همیشه، جلسه جدی بود. قرار شده بود دربارهٔ ظرفیتهایی که هر کدام داریم حرف بزنیم. احساس میکردم دستم خالی است. آن همه ادعا در نویسندگی، در مهمترین و ضروریترین موقعیت، خودش را کنار کشیده و تنهایم گذاشته بود.
یکی از خانمها، کبوتری زخمی با خودش آورده بود. از جایم بلند شدم بروم از نزدیک ببینمش. گفت کنار خیابان افتاده بوده، مطمئن بودم اگر به دادش نرسم، طعمه گربه میشود.
توی ساک مقوایی گذاشته بود و بند بالایش را بسته بود.
نتوانستم بهش دست بزنم. دلش را نداشتم. برگشتم سر صندلیام.
جلسه شروع شد. هرکسی چیزی میگفت. چه، کسی که میتواند در مراسم شرکت کند، چه، کسی که بهخاطر بیماری یا فرزند کوچک، نمیتواند.
از اینکه قرار است تشییع هوایی برگزار شود. سه روز قبل از تدفین، حرم کامل تخلیه بشود و بهجز تعداد محدودی خادم، کسی دیگر وارد و خارج نشود. اینکه تشییع و وداع از بهشت رضا شروع شود، یا میدان نمایشگاه. برنامهها تا به گوش مای عوام برسد، چندین و چند بار تغییر میکند. یک نفر گفت همینالان پیامکی به دستم رسیده. گفتهاند باید برویم پایگاه بسیج، هر کداممان چند تا پتو تحویل بگیریم، ببریم بشوییم. سرجمع هزار تا پتوی سربازی است. دیگری گفت از یکی از محلههای قدیمی مشهد رد میشده، دیده دارند چاه میکنند برسند به آب. گفتهاند در روزهای شلوغی و گرمای مشهد، باید پیشبینیهای لازم را بکنیم... یک نفر متنی که نوشته بود را خواند. دربارهٔ دیگهای نذری اربعین که امسال، زودتر از زیرزمین بیرون آوردهاند. دیگری گفت توی گروهی اطلاعیهای دیده در مورد بطریهای خالی. هرکسی در حد وسعش بطری به دستشان برساند، تا بشویند و پرآب کنند، در فریزر بگذارند برای روز مراسم. بعضی از بچهها توی گروههای همنویسی عضو شده بودند و برای روایت این روزها، همفکری میکردند. خانمی که کبوتر زخمی را آورده بود گفت: «کسایی که با بچهٔ کوچک میان مراسم، متفاوت از بقیه هستن. حواسمون باید خیلی به بچهها باشه.»
کبوتر داشت تقلا میکرد، دستوپا میزد و صدای خشخش از توی ساک دستی میآمد.
حرفها کشیده شد به ۱۰ اسفند و خبر شهادت آقا.
خانمی که از همهمان مسنتر است، و همیشه و منظم در جلسات شرکت میکند، با بغض از آن روز میگفت و بقیه سرتاپا اشک بودند.
به نظرم رسید همهٔ ما بیست و چند نفر، یک عالمه حرف نگفته و بغض فروخورده داریم.
حواسم به کبوتر بود که از جایی که نشسته بودم، فقط یک بالش دیده میشد. یکلحظه بیحرکت نبود.
از جا بلند شدم و ظرفی آب برایش بردم.
فکر کردم چقدر شبیه همیم.
زخمی، شکستهبال.
اما امیدوار.
✍ #هدی_عدالتیفرد #مشهد
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
8️⃣8️⃣ التماس دعا
اول گمان کردم با گوشی حرف میزند. آنطور که بلندبلند اسمهایی میآورد و به لهجه میگفت:
-مال خاطرش دعا بوخون. آمین بکن.
حدس زدم کسی پشت خط است که توی مراسم نیست و پیری و شلوغی، صحبت تلفنی را آنطور به فریاد رسانده. صدایش و اسمهایی که قطار میکرد نمیگذاشت فکرم جمع شود. برگشتم تا طوری به اشاره چشم و ابرو بگویم آرامتر. ماشین پیکرها میآمد و او تازه چانهاش گرم شده بود. قدش یک وجب کوتاهتر از من بود. چادرش را دور کمرش گره زده بود. دستهای چروکیدهاش را دراز کرده بود طرف خیابان. خبری از تلفن همراه نبود. دستهایش خالی بود و به سنوسالش نمیآمد اهل حرفزدن با ایرپاد و هندزفری باشد.
زنهای جلو و کنارش را نگاه کردم. وقتی آن حرفها با شخص پشت تلفن نبود پس حتما کسی دورش بود که باید برای آن اسمها دعا میکرد، اما کسی گوش و حواسش پی او نبود.
ماشین پیکرها چند قدم نزدیکتر شد و جمعیتی که به عقب هُل میخوردند پیرزن را تنگ به من چسباندند. بوی گلاب میداد. مدام روی نوک پا بلند میشد تا از بین زن و مردها ماشین پیکرها را ببیند که از طرف جمکران میآمد و از جلویمان رد میشد و میرفت. توی آن صداهای گریه و لبیکها و شعارها صدای پیرزن تیز و شفاف بلند بود. دستهایش را دراز کرد طرف پیکر و باز درخواست دعا داشت. پشت سر ماشین، لحظهای ساکت شد و موهای سپید بیرونزدهاش را زیر روسری فرستاد. بعد یکهو به جوش افتاد.
_مال خاطر دختر مسعوده دعا بوخونی یادت نره دختر مسعوده رو.
صدایش خش برداشته بود. خودم را کشاندم کنارش و صورتم را جلو بردم. تا آمدم دهان باز کنم و چیزی بپرسم، بازوهایم را با جفت دستهایش گرفت:
_سید میره عراق. مسافر کربلاس. باید التماس دعا گفت، نه؟ امامحسین هرچی سید بگه، نه توش نَمیاره.
✍ #مائده_صفدریان #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍