eitaa logo
کارام جانم می‌رود
796 دنبال‌کننده
27 عکس
0 ویدیو
6 فایل
هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست #کارام‌جانم‌می‌رود روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید ارتباط با ادمین: @karamejan_1405 🔸️بازنشر روایت‌ها با ذکر منبع، احترام به راویان و حقوق معنوی پروژه است.
مشاهده در ایتا
دانلود
ا﷽ 5️⃣8️⃣ عاقبت‌به‌خیری روی مبل نشسته‌ام. کنترل را دستم گرفته‌ام و شبکه‌ها را یکی‌یکی بالا و پایین می‌کنم تا شبکه خبر ۲ را پیدا کنم. دیشب همسرم شماره شبکه را گفته بود، اما حالا هرچه می‌گردم پیدایش نمی‌کنم. هر بار که از روی شبکه خبر رد می‌شوم، دوباره برمی‌گردم. انگار دلم نمی‌خواهد حتی چند ثانیه مراسم از دستم برود. بالاخره پیدایش می‌کنم. تصاویر قم روی صفحه است. جمعیت تمام قاب تلویزیون را پر کرده. با حسرت نگاهشان می‌کنم. تا همین چند روز پیش، هر شب فقط یک دعا داشتم که خدایا این مراسم‌ها به خیر بگذرد. اما حالا، دلم می‌خواهد دوباره شنبه باشد. دوباره از صبح کوله‌ام را ببندم. دوباره میان همان جمعیت راه بروم. صدای زنگ تلفن، خانه را پر می‌کند. نگاهم از تلویزیون کنده نمی‌شود. اسم «مامان» روی صفحه گوشی افتاده. اجازه می‌دهم چند بار زنگ بخورد. می‌دانم چرا زنگ زده. حتی می‌دانم اولین جمله‌اش چیست. آخرسر گوشی را برمی‌دارم. بلند می‌شوم. هنوز پشت ساق پاهایم می‌سوزد. انگار بدنم یادش نرفته این سه روز چند کیلومتر راه رفته است. سلام می‌کنم. مامان همان جمله‌هایی را می‌گوید که قبل از جواب‌دادن، توی ذهنم مرور کرده بودم. «دخترم... دیگر مراسم‌ها تمام شد... آقا هم به آرزویش رسید... دیگر بس است... بلند شو، برگرد به زندگی‌ات... به کارت برس... به بچه‌ها برس.» به دیوار روبه‌رو خیره می‌شوم. دلم می‌خواهد بگویم: «مامان، مگر می‌شود؟» اما می‌دانم این بحث برنده‌ای ندارد. فقط آرام می‌گویم: «چشم.» تلفن را قطع می‌کنم. خانه دوباره ساکت می‌شود. فقط صدای گزارشگر تلویزیون می‌آید. برمی‌گردم روی مبل. کنترل هنوز توی دستم مانده. جمله مامان، مدام توی سرم تکرار می‌شود: «برگرد به زندگی‌ات...» من روان‌شناسم. خوب می‌دانم بعد از بحران و سوگ، آدم باید آرام‌آرام به زندگی برگردد. بارها این را خوانده‌ام. بارها گفته‌ام. حتی به دیگران یاد داده‌ام. اما... من نمی‌خواهم. نمی‌خواهم به همان زندگی قبلی برگردم. به زندگی‌ای که امامم در همین شهر نفس می‌کشید و من، خیلی وقت‌ها، سرگرم کارها و دغدغه‌های خودم بودم. این روزها زیاد شنیده‌ام که می‌گویند خون سید علی خیلی‌ها را متحول کرده است. من هم همین را می‌خواهم. دلم نمی‌خواهد این گریه‌ها فقط اشک باشند. می‌خواهم خرج تغییرم شوند. همان لحظه، تلویزیون کلیپی از آقا پخش می‌کند. بی‌اختیار از جا بلند می‌شوم. چند قدم می‌روم جلو. دستم را روی قاب تلویزیون می‌گذارم. انگار می‌خواهم فاصله چند سانتی‌متری بین خودم و تصویرش را هم بردارم. آرام، طوری که فقط خودم بشنوم، می‌گویم: «بابا سید علی... قول می‌دهم به زندگی قبلی‌ام برنگردم.» همان‌جا، کنار تلویزیون، قلم و کاغذ می‌آورم. هرچه از سفارش‌هایش یادم مانده، می‌نویسم. قرآن... کتاب‌خواندن... نظم... با خودم می‌گویم اگر قرار است تغییر کنم، نباید با شعار شروع شود. باید با یک‌قدم کوچک شروع شود. باید از همین‌الان شروع شود. تاریخ امروز را بالای صفحه می‌نویسم. قرآن با ترجمه شیخ حسین انصاریان را از کتابخانه برمی‌دارم. لای آن، نشان کتابی مانده که یادم نمی‌آید آخرین بار کی گذاشته بودمش. گردِ آرامی از روی جلدش پاک می‌کنم. صفحه اول را باز می‌کنم. «بسم‌الله الرحمن الرحیم...» بلند نمی‌خوانم. آرام می‌خوانم. برای خودم. برای دلم. و حس می‌کنم بعد از مدت‌ها، چیزی درونم کمی آرام‌گرفته است. شاید... این اولین قدمِ زندگی جدید من باشد. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 6️⃣8️⃣ صاحب عزا پنج تا دیس بزرگ حلوا چیده بودند روی میز. وسط هرکدام یک گل بزرگ ماسوره زده بود و چند تا گل محمدی و خلال پسته اطراف دیس. چند تا سینی بزرگ میوه هم بود. سیب و موز و خیارها روی هم چیده شده بودند. لای خرماها گردو گذاشته بودند و رویشان پودر نارگیل ریخته بودند. مهمان‌های شهرستانی یکی‌یکی می‌آمدند و مسجد داشت پر می‌شد. جلوی در مسجد گوسفند کشته بودند؛ لابد برای مراسم فردا و پس‌فردا. صاحب‌عزا که خم شد خرما بردارم دلم مچاله شد. به احترامش خرما را برداشتم؛ اما هر کار کردم نتوانستم لب بزنم. توی دلم گفتم چرا؟ چرا این‌قدر رنج می‌دهیم به صاحب‌عزای داغدار؟ آمده‌ایم تسلی بدهیم یا زحمت؟ صاحب‌عزا باید بنشیند در آرامش و بقیه دلداری‌اش بدهند. نه اینکه وسط دردِ ازدست‌دادن، درد بدو بدو و مهمانی هم داشته باشد. مسجد شلوغ شد. قبل از نهار از یک‌گوشه خزیدم بیرون و دیگر هیچ مراسم عزایی نرفتم. حالا نشسته‌ام و زل زده‌ام به آرد و روغن و شکرِ روی اپن. آن موقع بچه بودم. داغ ندیده بودم. هیچ‌وقت صاحب‌عزا نبودم که بفهمم عزا یعنی چه. عزیزت را جلوی رویت خاک کنند یعنی چه. صبح که از تلویزیون تابوتش را دیدم حتم کردم باید بمیرم. یا لااقل این یک هفته را بروم زیر پتو. دیدم نمی‌توانم خودم را جمع کنم. دیدم همه عالم دارند از او می‌گویند. تلویزیون از او می‌گوید. ایتا و بله از او می‌گویند. همسرم از او می‌گوید. حتی شبکه پویا هم از او می‌گوید. گفتم بروم دنبال کار. پرس‌وجو کردم. دیدم برای مهمان‌هایش کار زیاد است و من نشسته‌ام به گریه‌کردن و توی سر زدن. دیدم حلوا می‌خواهند برای پدرم. بلند شدم. ظرف‌ها را شستم. خانه را جارو زدم. لباس‌ها را جمع کردم و حالا زل زده‌ام به آرد و روغن و شکرِ روی اپن. حالا انگار معنی صاحب‌عزا بودن را فهمیده‌ام. معنی داغ را فهمیده‌ام. داغدار اگر بنشیند و مشغول کار نشود هیولای بی‌کسی گلویش را می‌گیرد و به این سادگی ول نمی‌کند. اصلاً صاحب‌عزا هرچه بیشتر کار کند کمتر یاد داغش می‌افتد. هرچه برای مهمان‌های عزیزِ رفته‌اش کار کند داغش سبک‌تر می‌شود. زودتر قبول می‌کند که او رفته. حالا عزیز ما مهمان دارد. نه یک مسجد و دو مسجد. اندازه یک کشور مهمان دارد عزیز کشور دوست... ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 7️⃣8️⃣ کبوتر زخمی هر ماه، بعد از جلسه، چشم می‌کشیدم تا ماه بعد. باز یکی دو ساعتی فارغ از همه چیز، دور هم بنشینیم و از دغدغه‌هایمان بگوییم و بشنویم. این ساعات و دقایق، انگار جزء عمرم حساب نمی‌شود. این ماه اما هیچ دوست نداشتم بروم. نمی‌دانم حال بقیه هم همین بود یا نه. این بار، برعکس همیشه، جلسه جدی بود. قرار شده بود دربارهٔ ظرفیت‌هایی که هر کدام داریم حرف بزنیم. احساس می‌کردم دستم خالی است. آن همه ادعا در نویسندگی، در مهم‌ترین و ضروری‌ترین موقعیت، خودش را کنار کشیده و تنهایم گذاشته بود. یکی از خانم‌ها، کبوتری زخمی با خودش آورده بود. از جایم بلند شدم بروم از نزدیک ببینمش. گفت کنار خیابان افتاده بوده، مطمئن بودم اگر به دادش نرسم، طعمه گربه می‌شود. توی ساک مقوایی گذاشته بود و بند بالایش را بسته بود. نتوانستم بهش دست بزنم. دلش را نداشتم. برگشتم سر صندلی‌ام. جلسه شروع شد. هرکسی چیزی می‌گفت. چه، کسی که می‌تواند در مراسم شرکت کند، چه، کسی که به‌خاطر بیماری یا فرزند کوچک، نمی‌تواند. از این‌که قرار است تشییع هوایی برگزار شود. سه روز قبل از تدفین، حرم کامل تخلیه بشود و به‌جز تعداد محدودی خادم، کسی دیگر وارد و خارج نشود. این‌که تشییع و وداع از بهشت رضا شروع شود، یا میدان نمایشگاه. برنامه‌ها تا به گوش مای عوام برسد، چندین و چند بار تغییر می‌کند. یک نفر گفت همین‌الان پیامکی به دستم رسیده. گفته‌اند باید برویم پایگاه بسیج، هر کداممان چند تا پتو تحویل بگیریم، ببریم بشوییم. سرجمع هزار تا پتوی سربازی است. دیگری گفت از یکی از محله‌های قدیمی مشهد رد می‌شده، دیده دارند چاه می‌کنند برسند به آب. گفته‌اند در روزهای شلوغی و گرمای مشهد، باید پیش‌بینی‌های لازم را بکنیم... یک نفر متنی که نوشته بود را خواند. دربارهٔ دیگ‌های نذری اربعین که امسال، زودتر از زیرزمین بیرون آورده‌اند. دیگری گفت توی گروهی اطلاعیه‌ای دیده در مورد بطری‌های خالی. هرکسی در حد وسعش بطری به دستشان برساند، تا بشویند و پرآب کنند، در فریزر بگذارند برای روز مراسم. بعضی از بچه‌ها توی گروه‌های هم‌نویسی عضو شده بودند و برای روایت این روزها، هم‌فکری می‌کردند. خانمی که کبوتر زخمی را آورده بود گفت: «کسایی که با بچهٔ کوچک میان مراسم، متفاوت از بقیه هستن. حواسمون باید خیلی به بچه‌ها باشه.» کبوتر داشت تقلا می‌کرد، دست‌وپا می‌زد و صدای خش‌خش از توی ساک دستی می‌آمد. حرف‌ها کشیده شد به ۱۰ اسفند و خبر شهادت آقا. خانمی که از همه‌مان مسن‌تر است، و همیشه و منظم در جلسات شرکت می‌کند، با بغض از آن روز می‌گفت و بقیه سرتاپا اشک بودند. به نظرم رسید همهٔ ما بیست و چند نفر، یک عالمه حرف نگفته و بغض فروخورده داریم. حواسم به کبوتر بود که از جایی که نشسته بودم، فقط یک بالش دیده می‌شد. یک‌لحظه بی‌حرکت نبود. از جا بلند شدم و ظرفی آب برایش بردم. فکر کردم چقدر شبیه همیم. زخمی، شکسته‌بال. اما امیدوار. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 8️⃣8️⃣ التماس دعا اول گمان کردم با گوشی حرف می‌زند. آن‌طور که بلند‌بلند اسم‌هایی می‌آورد و به لهجه‌ می‌گفت: -مال خاطرش دعا بوخون. آمین بکن. حدس زدم کسی پشت خط است که توی مراسم نیست و پیری و شلوغی، صحبت تلفنی را آن‌طور به فریاد رسانده. صدایش و اسم‌هایی که قطار می‌کرد نمی‌گذاشت فکرم جمع شود‌. برگشتم تا طوری به اشاره چشم و ابرو بگویم آرام‌تر. ماشین پیکر‌ها می‌آمد و او تازه چانه‌اش گرم شده بود. قدش یک وجب کوتاه‌تر از من بود. چادرش را دور کمرش گره زده بود. دست‌های چروکیده‌اش را دراز کرده بود طرف خیابان. خبری از تلفن همراه نبود. دست‌هایش‌ خالی بود و به سن‌وسالش نمی‌آمد اهل حرف‌زدن با ایرپاد و هندزفری باشد. زن‌های جلو و کنارش را نگاه کردم. وقتی آن حرف‌ها با شخص پشت تلفن نبود پس حتما کسی دورش بود که باید برای آن اسم‌ها دعا می‌کرد، اما کسی گوش و حواسش پی او نبود. ماشین پیکر‌ها چند قدم نزدیک‌تر شد و جمعیتی که به عقب هُل می‌خوردند پیرزن را تنگ به من چسباندند. بوی گلاب می‌داد‌. مدام روی نوک پا بلند می‌شد تا از بین زن‌ و مردها ماشین پیکرها را ببیند که از طرف جمکران می‌آمد و از جلویمان رد می‌شد و می‌رفت. توی آن صداهای گریه و لبیک‌ها و شعارها صدای پیرزن تیز و شفاف بلند بود. دست‌هایش را دراز کرد طرف پیکر و باز درخواست دعا داشت. پشت سر ماشین، لحظه‌ای ساکت شد و موهای سپید بیرون‌زده‌اش را زیر روسری فرستاد‌. بعد یکهو به جوش افتاد. _مال خاطر دختر مسعوده دعا بوخونی یادت نره دختر مسعوده رو. صدایش خش برداشته بود. خودم را کشاندم کنارش و صورتم را جلو بردم. تا آمدم دهان باز کنم و چیزی بپرسم، بازوهایم را با جفت دست‌هایش گرفت‌: _‌سید می‌ره عراق. مسافر کربلاس. باید التماس دعا گفت، نه؟ امام‌حسین هرچی سید بگه، نه توش نَمیاره. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ا﷽ 9️⃣8️⃣ هر روز صبح، نهم اسفند است گروه رفقای قدیمی در ایتا را باز می‌کنم و از دیدن تعداد پیام‌های خوانده نشده، بی‌حرکت می‌مانم. چند بار عدد را توی ذهنم ممیز می‌زنم و ریال و تومانش می‌کنم و می‌بینم همین است؛ هشت هزار و صد و هشتاد و سه پیام. مگر می‌شود؟! من فقط چند ساعت گروه را ندیده‌ام. چند پیام، بالا و پایین می‌کنم که خبرها گوشم را جلو می‌کشند و یواش می‌گویند اینها برای همان شب است. بارها از دوستانم شنیده بودم وقتی از ایتا خارج می‌شوند، به‌محض ورود، همه چیز برایشان از نهم اسفند ۱۴۰۴ نمایش داده می‌شود. ایموجی‌های اشک و گریه‌شان را می‌دیدم و دلم می‌سوخت که هر بار با این سوگ، از لحظهٔ آغاز مواجه می‌شوند. حالا بعد از صد و بیست و چهار روز و شب از آن واقعه، در آستانه وداع با شهیدِ کشوردوست، ایتا مرا هم وارد بازی کرده است. گروه برایم روی پیام‌های نهم اسفندماه باز شده و دارم ذره‌ذره به لحظه واقعه نزدیک می‌شوم. پیام‌های شب هلهله تا سحرگاهی که خبر را به ما دادند. ما داشتیم برای سلامتی حضرت آقا آیت‌الکرسی می‌خواندیم. دور هشتاد و پنجم بودیم. هر دور ۱۱۰ مرتبه. ما خودمان را دلداری می‌دادیم که این‌ها عملیات روانی دشمن است و آقا خط مقدم جنگ را رهبری می‌کنند. ما منتظر بودیم آقا با یک پیام تصویری، راه نشانمان دهد و یک‌بار دیگر از آن پیچ تاریخی عبورمان دهد. این‌طور نشد. آن سحر گذشت، ما اما نگذشتیم. ما هنوز در بهت آن لحظه مانده‌ایم. پیام‌ها را یک‌به‌یک پایین می‌آیم و قلبم سنگین می‌شود. انگار دارم در خودم فرومی‌روم و هر آن، مچاله‌تر از قبل در خودم جمع می‌شوم. توان مرور یک‌جای تمام این چهار ماه را ندارم. انگشت می‌گذارم روی فلش زیر تعداد پیام‌ها و صفرشان می‌کنم. می‌رسم به آخرین پیام گروه. دور بیست و دوم آیت‌الکرسی برای سلامتی رهبر معظم انقلاب، خامنه‌ای جوان، هر دور ۱۱۰ مرتبه. پیام را کپی می‌کنم و هفت تا از آخرین عدد کم می‌کنم. زبانم را که مثل ورق آب‌خورده، کف دهانم، سنگین و بی‌حالت افتاده است تکان می‌دهم و بسم‌الله می‌گویم. فکر می‌کنم همین بند نازک اتصال به معناست که نگه‌مان داشته است. وگرنه ما هر روز داریم برمی‌گردیم به صبح نهم اسفند ۱۴۰۴ و عجیب است که هنوز زنده‌ایم. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍