eitaa logo
کارام جانم می‌رود
794 دنبال‌کننده
28 عکس
0 ویدیو
6 فایل
هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست #کارام‌جانم‌می‌رود روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید ارتباط با ادمین: @karamejan_1405 🔸️بازنشر روایت‌ها با ذکر منبع، احترام به راویان و حقوق معنوی پروژه است.
مشاهده در ایتا
دانلود
ا﷽ 7️⃣8️⃣ کبوتر زخمی هر ماه، بعد از جلسه، چشم می‌کشیدم تا ماه بعد. باز یکی دو ساعتی فارغ از همه چیز، دور هم بنشینیم و از دغدغه‌هایمان بگوییم و بشنویم. این ساعات و دقایق، انگار جزء عمرم حساب نمی‌شود. این ماه اما هیچ دوست نداشتم بروم. نمی‌دانم حال بقیه هم همین بود یا نه. این بار، برعکس همیشه، جلسه جدی بود. قرار شده بود دربارهٔ ظرفیت‌هایی که هر کدام داریم حرف بزنیم. احساس می‌کردم دستم خالی است. آن همه ادعا در نویسندگی، در مهم‌ترین و ضروری‌ترین موقعیت، خودش را کنار کشیده و تنهایم گذاشته بود. یکی از خانم‌ها، کبوتری زخمی با خودش آورده بود. از جایم بلند شدم بروم از نزدیک ببینمش. گفت کنار خیابان افتاده بوده، مطمئن بودم اگر به دادش نرسم، طعمه گربه می‌شود. توی ساک مقوایی گذاشته بود و بند بالایش را بسته بود. نتوانستم بهش دست بزنم. دلش را نداشتم. برگشتم سر صندلی‌ام. جلسه شروع شد. هرکسی چیزی می‌گفت. چه، کسی که می‌تواند در مراسم شرکت کند، چه، کسی که به‌خاطر بیماری یا فرزند کوچک، نمی‌تواند. از این‌که قرار است تشییع هوایی برگزار شود. سه روز قبل از تدفین، حرم کامل تخلیه بشود و به‌جز تعداد محدودی خادم، کسی دیگر وارد و خارج نشود. این‌که تشییع و وداع از بهشت رضا شروع شود، یا میدان نمایشگاه. برنامه‌ها تا به گوش مای عوام برسد، چندین و چند بار تغییر می‌کند. یک نفر گفت همین‌الان پیامکی به دستم رسیده. گفته‌اند باید برویم پایگاه بسیج، هر کداممان چند تا پتو تحویل بگیریم، ببریم بشوییم. سرجمع هزار تا پتوی سربازی است. دیگری گفت از یکی از محله‌های قدیمی مشهد رد می‌شده، دیده دارند چاه می‌کنند برسند به آب. گفته‌اند در روزهای شلوغی و گرمای مشهد، باید پیش‌بینی‌های لازم را بکنیم... یک نفر متنی که نوشته بود را خواند. دربارهٔ دیگ‌های نذری اربعین که امسال، زودتر از زیرزمین بیرون آورده‌اند. دیگری گفت توی گروهی اطلاعیه‌ای دیده در مورد بطری‌های خالی. هرکسی در حد وسعش بطری به دستشان برساند، تا بشویند و پرآب کنند، در فریزر بگذارند برای روز مراسم. بعضی از بچه‌ها توی گروه‌های هم‌نویسی عضو شده بودند و برای روایت این روزها، هم‌فکری می‌کردند. خانمی که کبوتر زخمی را آورده بود گفت: «کسایی که با بچهٔ کوچک میان مراسم، متفاوت از بقیه هستن. حواسمون باید خیلی به بچه‌ها باشه.» کبوتر داشت تقلا می‌کرد، دست‌وپا می‌زد و صدای خش‌خش از توی ساک دستی می‌آمد. حرف‌ها کشیده شد به ۱۰ اسفند و خبر شهادت آقا. خانمی که از همه‌مان مسن‌تر است، و همیشه و منظم در جلسات شرکت می‌کند، با بغض از آن روز می‌گفت و بقیه سرتاپا اشک بودند. به نظرم رسید همهٔ ما بیست و چند نفر، یک عالمه حرف نگفته و بغض فروخورده داریم. حواسم به کبوتر بود که از جایی که نشسته بودم، فقط یک بالش دیده می‌شد. یک‌لحظه بی‌حرکت نبود. از جا بلند شدم و ظرفی آب برایش بردم. فکر کردم چقدر شبیه همیم. زخمی، شکسته‌بال. اما امیدوار. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 8️⃣8️⃣ التماس دعا اول گمان کردم با گوشی حرف می‌زند. آن‌طور که بلند‌بلند اسم‌هایی می‌آورد و به لهجه‌ می‌گفت: -مال خاطرش دعا بوخون. آمین بکن. حدس زدم کسی پشت خط است که توی مراسم نیست و پیری و شلوغی، صحبت تلفنی را آن‌طور به فریاد رسانده. صدایش و اسم‌هایی که قطار می‌کرد نمی‌گذاشت فکرم جمع شود‌. برگشتم تا طوری به اشاره چشم و ابرو بگویم آرام‌تر. ماشین پیکر‌ها می‌آمد و او تازه چانه‌اش گرم شده بود. قدش یک وجب کوتاه‌تر از من بود. چادرش را دور کمرش گره زده بود. دست‌های چروکیده‌اش را دراز کرده بود طرف خیابان. خبری از تلفن همراه نبود. دست‌هایش‌ خالی بود و به سن‌وسالش نمی‌آمد اهل حرف‌زدن با ایرپاد و هندزفری باشد. زن‌های جلو و کنارش را نگاه کردم. وقتی آن حرف‌ها با شخص پشت تلفن نبود پس حتما کسی دورش بود که باید برای آن اسم‌ها دعا می‌کرد، اما کسی گوش و حواسش پی او نبود. ماشین پیکر‌ها چند قدم نزدیک‌تر شد و جمعیتی که به عقب هُل می‌خوردند پیرزن را تنگ به من چسباندند. بوی گلاب می‌داد‌. مدام روی نوک پا بلند می‌شد تا از بین زن‌ و مردها ماشین پیکرها را ببیند که از طرف جمکران می‌آمد و از جلویمان رد می‌شد و می‌رفت. توی آن صداهای گریه و لبیک‌ها و شعارها صدای پیرزن تیز و شفاف بلند بود. دست‌هایش را دراز کرد طرف پیکر و باز درخواست دعا داشت. پشت سر ماشین، لحظه‌ای ساکت شد و موهای سپید بیرون‌زده‌اش را زیر روسری فرستاد‌. بعد یکهو به جوش افتاد. _مال خاطر دختر مسعوده دعا بوخونی یادت نره دختر مسعوده رو. صدایش خش برداشته بود. خودم را کشاندم کنارش و صورتم را جلو بردم. تا آمدم دهان باز کنم و چیزی بپرسم، بازوهایم را با جفت دست‌هایش گرفت‌: _‌سید می‌ره عراق. مسافر کربلاس. باید التماس دعا گفت، نه؟ امام‌حسین هرچی سید بگه، نه توش نَمیاره. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
ا﷽ 9️⃣8️⃣ هر روز صبح، نهم اسفند است گروه رفقای قدیمی در ایتا را باز می‌کنم و از دیدن تعداد پیام‌های خوانده نشده، بی‌حرکت می‌مانم. چند بار عدد را توی ذهنم ممیز می‌زنم و ریال و تومانش می‌کنم و می‌بینم همین است؛ هشت هزار و صد و هشتاد و سه پیام. مگر می‌شود؟! من فقط چند ساعت گروه را ندیده‌ام. چند پیام، بالا و پایین می‌کنم که خبرها گوشم را جلو می‌کشند و یواش می‌گویند اینها برای همان شب است. بارها از دوستانم شنیده بودم وقتی از ایتا خارج می‌شوند، به‌محض ورود، همه چیز برایشان از نهم اسفند ۱۴۰۴ نمایش داده می‌شود. ایموجی‌های اشک و گریه‌شان را می‌دیدم و دلم می‌سوخت که هر بار با این سوگ، از لحظهٔ آغاز مواجه می‌شوند. حالا بعد از صد و بیست و چهار روز و شب از آن واقعه، در آستانه وداع با شهیدِ کشوردوست، ایتا مرا هم وارد بازی کرده است. گروه برایم روی پیام‌های نهم اسفندماه باز شده و دارم ذره‌ذره به لحظه واقعه نزدیک می‌شوم. پیام‌های شب هلهله تا سحرگاهی که خبر را به ما دادند. ما داشتیم برای سلامتی حضرت آقا آیت‌الکرسی می‌خواندیم. دور هشتاد و پنجم بودیم. هر دور ۱۱۰ مرتبه. ما خودمان را دلداری می‌دادیم که این‌ها عملیات روانی دشمن است و آقا خط مقدم جنگ را رهبری می‌کنند. ما منتظر بودیم آقا با یک پیام تصویری، راه نشانمان دهد و یک‌بار دیگر از آن پیچ تاریخی عبورمان دهد. این‌طور نشد. آن سحر گذشت، ما اما نگذشتیم. ما هنوز در بهت آن لحظه مانده‌ایم. پیام‌ها را یک‌به‌یک پایین می‌آیم و قلبم سنگین می‌شود. انگار دارم در خودم فرومی‌روم و هر آن، مچاله‌تر از قبل در خودم جمع می‌شوم. توان مرور یک‌جای تمام این چهار ماه را ندارم. انگشت می‌گذارم روی فلش زیر تعداد پیام‌ها و صفرشان می‌کنم. می‌رسم به آخرین پیام گروه. دور بیست و دوم آیت‌الکرسی برای سلامتی رهبر معظم انقلاب، خامنه‌ای جوان، هر دور ۱۱۰ مرتبه. پیام را کپی می‌کنم و هفت تا از آخرین عدد کم می‌کنم. زبانم را که مثل ورق آب‌خورده، کف دهانم، سنگین و بی‌حالت افتاده است تکان می‌دهم و بسم‌الله می‌گویم. فکر می‌کنم همین بند نازک اتصال به معناست که نگه‌مان داشته است. وگرنه ما هر روز داریم برمی‌گردیم به صبح نهم اسفند ۱۴۰۴ و عجیب است که هنوز زنده‌ایم. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 0⃣9⃣ یتیمی که یک شبه بزرگ شد شنبه ساعت یازده شب وسط شبستان نشسته بودم. باقیمانده آب بطری را یک‌نفس سرکشیدم. شوری اشکی که راه بازکرده بود تا دهانم، کمتر شد. بدون اینکه کفشم را در آورم، لبه یکی از موکت‌های سبز ولو شدم. ماه رمضان پارسال روی همین موکت‌ها سفره افطارمان را پهن کردیم. وقتی لقمه‌های پنیر و گوجه را با چای فرومی‌دادم، فکرش را نمی‌کردم که سال بعدش روی همین موکت‌ها با قلبی سنگین نشسته باشم و به‌جای گوش‌دادن به نوای اسماءالحسنی، مداحی محمود کریمی و مهدی رسولی بغض بیخ گلویم بیندازد. درست روبه‌روی محراب بودم. بافاصله کمی از آن، دستگاه‌های خنک‌کننده‌ای قرار داشت که با آنها شهدایمان را تا مصلی آورده بودند. زل زدم به دستگاه‌ها و مردمی که به‌قصد تبرک، هر چه دم دست داشتند را توی محفظه شیشه‌ای می‌کشیدند. در جنب‌وجوش و رفت‌وآمد جمعیت غرق بودم که صدای قهقهه بچه‌ای گوشم را دنبال خودش کشاند. دختری حدوداً دوساله، پنج شش متر آن‌طرف‌تر ایستاده بود. مادر و پدرش خسته و کمی خاکی، با چشم‌های قرمز و ورم کرده خودشان را رها کرده بودند روی یکی از موکت‌ها. دخترک سربند قرمز یا لثارات الحسین داشت. با یکی از دست‌های نقلی‌اش سربند را می‌کشید روی چشمش، دو سه ثانیه بی‌حرکت می‌ایستاد. بعد با دودست، سربند را می‌داد روی پیشانی و دالی گفتنش وصل می‌شد به قهقهه خنده‌اش. مادر و پدرش هم می‌خندیدند، از آن خنده‌ها که وسطش بغضت را قورت می‌دهی. سر چرخاندم توی شبستان تا حال و احوال بقیه بچه‌ها را ببینم. مشکی‌پوشان قدونیم‌قد می‌دویدند، می‌خندیدند، بازی می‌کردند و قهقهه می‌زدند. بعضی‌هایشان هم گرسنه و خواب‌آلود نق‌ونوق می‌کردند. نه اثری از غم آوار شده روی دل‌های ما آدم‌بزرگ‌ها در چهره و رفتارشان بود و نه حتی ملاحظه‌ای در بدو بدوها و بازیگوشی‌هایشان. رها بودند از هر چیزی که در اطرافشان رخ می‌داد. هیچ‌وقت به‌اندازه آن لحظه دلم نمی‌خواست کودک باشم؛ بلکه رها شوم از این غم گزنده. امّا فرق من با تمام آن بچه‌ها فقط در داشتن غم و اندوه بود. من هم کودکی بودم سی و هفت‌ساله که تا آن روز مشغول بازی‌های زندگی بودم. بچگی کرده و زمان کشته بودم. آقا سید علی هم پدری کرده بود و جور فرزند به درد نخورش را کشیده بود. از جایم بلند شدم. برگشتم وسط صحن، جایی نزدیک بلوک‌های سیمانی و سیاه. نگاهم را گره زدم به بالاترین تابوت. نباید می‌گذاشتم این اندوه از من کودکی بهانه‌گیر و غم‌زده بسازد. باید از حفره این درد، دُر بیرون می‌کشیدم و از بازی‌های کودکانه زندگی دست برمی‌داشتم. باید مثل فرزندی که پدر ازدست‌داده، یک‌شبه بزرگ می‌شدم. اصلاً تحمل این رنج، بزرگ‌شدن می‌خواهد. ساعت دو و نیم بامداد رسیدم خانه. حدود چهل دقیقه تا اذان صبح مانده بود و خواب به چشمم نمی‌آمد. دیگر نباید ثانیه‌هایم را از دست می‌دادم. کاغذ اهداف و کارهای سالانه را جلوام گذاشتم. تغییرات لازم داشت. دست بردم توی لیستی که اول سال نوشته بودم. دو تا را خط زدم و اولویت یک را هم عوض کردم. سه هدف جدید هم به طومارم اضافه شد. هر چه تا الان یک قل دو قل بازی کرده و دور خودم چرخیده بودم، کافی بود. خودکار قرمزم را برداشتم. نوکش را محکم روی کاغذ و بالای لیست طول و درازم فشار دادم و نوشتم: «پیداکردن محل سربازی‌ام از روی بیانیه گام دوم آقا». (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 1⃣9⃣ ما آرام نخواهیم گرفت دیروز توی دفتر روزنوشت‌هایم نوشتم بالاخره امروز کمی آرام گرفته‌ام. از روزی که قرار تشییع آقا جدی شد تا همین دیروز مثل مرغ پرکنده بودم. می‌دانستم که باید به مراسم برسم اما چطورش را نه. می‌دانستم اگر نروم می‌ترکم. انگار توی اتاق خفه‌ای گیر افتاده باشی و فقط بخواهی یک طوری از آن‌جا بیرون بیایی. همان روز اول به خاله‌ام که ساکن تهران است پیام دادم که من حتما می‌آیم و شده یک جای کوچک دم در خانه‌تان برایم نگه دار. جواب داد: -خانه ما موکب زایران آقاست. قدمتان سرچشم. اما همه راه‌ها برایم بسته شده بود. ماشین‌مان مشکل پیدا کرده بود. کارهای شرکت همسر به هم گره خورده بود. مشکلات مالی نمی‌گذاشت دست از پا خطا کنیم. همسرم بی‌تابی‌ام را می‌دید که گفت خودت تنهایی یک طوری برو. دلم خوش بود به هیئت مسجدمان که هر شب دهه محرم، آخر روضه‌ها اعلام می‌کردند که قرار است یک کاروان برای تشییع ببرند و گوش به زنگ کانالشان باشیم برای ثبت‌نام. ولی بعد چند روز پیام دادند که فقط توانسته‌اند محل اسکانی توی قم هماهنگ کنند و مسیر را باید با خودروی شخصی برویم. دوباره برگشته بودم سر خانه اول. دوستان تهرانی توی گروه‌ها دعوت می‌کردند که برویم خانه‌شان. ولی کسی راهی برای طی مسیر اصفهان تا تهران نداشت. به چند نفر از دوستان و اقوام پیام دادم. همه آن‌هایی که فکر می‌کردم عازمند، یا جا نداشتند یا به دلیلی نمی‌خواستند یا نمی‌توانستد بروند. بلیط اتوبوس هم گیر نمی‌آمد. همه کاروان‌هایی که می‌شناختم پر شده بودند. نمی‌شد انگار. شب کنار چهارراه زیر پرچم بزرگ سه‌رنگی که از میله چراغ راهنمایی آویزان بود ایستاده بودم و پرچم می‌گرداندم. چشمم به ماه کامل وسط آسمان بود. زیر لب دعای توسل را با مداح توی موکب زمزمه می‌کردم و به بیچارگی‌ام فکر می‌کردم. تا بود نشد یکبار به دیدنش بروم. نزدیکترین وقتی که در هوایش نفس کشیده بودم روزی بود که آمد اصفهان. تازه دانشجو شده بودم. بیشتر از بیست سال پیش. لحظه‌لحظه‌اش را یادم است. دیدار عمومی توی میدان امام، دیدار با دانشجویان، دیدار با ورزشکاران استان را هم لابه‌لای آدم‌ها رفتم تو. دلم نمی‌خواست از دستش بدهم. شب‌ها خواب می‌دیدم یک جایی توی شهر با او رو در رو شده‌ام. نمی‌دانستم اگر واقعا ببینمش چه باید بگویم، فقط آرزو داشتم این اتفاق بیفتد. همین خاله‌ام که حالا تهران است برایش نامه نوشت. و همین آرزو را برایش گفت. نوشت که دلش می‌خواهد یک یادگاری از آقا داشته باشد. آن وقت‌ها هنوز رسم نبود کسی از آقا چفیه و انگشتر بگیرد. یک ماه بعد از سفر آقا، جواب نامه‌اش رسید با یک ساعت مچی طلایی یادگاری از او. چقدر حسودی‌ام شد و چقدر حسرت خوردم که چرا من نامه ننوشته‌ام. همه سال‌هایی که برای نماز عید فطر نرفتیم تهران حسرت خوردم. همیشه به تک‌تک آدم‌هایی که توی حسینیه می‌نشستند جلوی آقا و همراه او برای حسین(ع) اشک می‌ریختند حسرت خورده بودم. نکند حالا هم حسرت نرسیدن به تشییعش تا آخر عمر توی دلم بماند. بغض آمد تا پشت گلویم. سرم سمت آسمان بود که انگار چهره دلنشین آقا آمد نشست وسط ماه کامل. دستم را گذاشتم روی سینه‌ام. همین را توی دلم به خودش گفتم. گفتم که می‌خواهم به تشییعت برسم آقا. خودت جورش کن. گفتم اگر نیایم دیگر نمی‌توانم خودم را جمع کنم. گفتم می‌دانم که دیگر آدم نمی‌شوم. گفتم که هیچ چیز برایم مهم نیست جز رسیدن به مراسمت. صبح هنوز چشم‌هایم باز نشده بود که خاله بزرگترم پیام داد. مرخصی شوهرش درست شده بود و می‌خواستند یک روزه بروند تهران و بعدش مشهد. جای خالی هم داشتند توی ماشینشان. جور شد. حتی چطور برگشتنم هم. بالاخره دلم آرام گرفت. روزنه‌ای باز شده بود به این اتاق خفه. گوشی را که قطع کردم و گذاشتم روی میز، چشمم افتاد به قاب عکس سفید کنار آیینه. آقا از تویش بهم لبخند می‌زد. قبل از اینکه لب‌های من به خنده باز شود اشک گرم راه باز کرد تا پشت پلک‌هایم. یک جایی توی عمق جانم آتش گرفته بود و می‌سوخت. من برای رسیدن به تشییع تو دست و پا زده‌ام این چند روز؟ مگر می‌شود تو نباشی اصلا؟ من که هنوز باورم نشده نبودنت. حالا گیرم که آمدم و رسیدم. چطور قامت رعنای تو را خوابیده توی تابوت روی دست‌های مردم ببینم؟ با داغ سرد نشدنی‌ات چه کنم؟ این چه آرام گرفتنی بود که بعدش آتش گرفتن است. من می‌آیم و یکی از هزاران قطره دریای عاشقانت می‌شوم. اما دیگر از این به بعد لحظه‌ای آرام نخواهم گرفت. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم می‌رود
ا﷽ 2️⃣9️⃣ اولین و آخرین دیدار صدای بریده‌بریدهٔ نفسم در اتاق پیچیده، آخرین لباس خیس را روی بندرخت می‌اندازم و با دست چروک‌هایش را صاف می‌کنم. سوت کتری بلند شده. خودم را شبیه پنگوئنی به اجاق‌گاز می‌رسانم. روی‌هم یک ساعت هم نیست که در خانه چرخیدم و ریخت‌وپاش بچه‌ها را جمع کردم و ظرف‌های تلنبار شده از قطعی آب را شستم و خانه را بعد از چند روز مریضی جارو کردم. اما بدنم انگار ساعت‌ها کار در معدن یا کوهنوردی کرده. از یادآوری نبودن بچه‌ها و چند ساعت تمیز ماندن خانه توی دلم نسیم خنکی حس می‌کنم. بی‌اهمیت به تن خسته‌ام چند دانه هل را بین انگشتانم شکسته و روانهٔ قوری می‌کنم. تا دم‌کشیدن چای کنترل را برمی‌دارم و بعد از مدت‌ها تلویزیون را روشن می‌کنم. عدد شش را فشار می‌دهم و شبکهٔ خبر را می‌گیرم. زیرنویس دربارهٔ مراسم تشییع آقاست. از اسکان مسافران و آمادگی مصلی نوشته تا برنامهٔ خدماتی تاکسیرانی و طرح ترافیک و مراسم وداع هم‌زمان در شهرهای دیگر، یکی در میان و سرسری می‌خوانم، چشمم ولی روی این یکی تا ناپدیدشدن کامل در آرم شبکهٔ خبر می‌ماند. «کودکان، سالمندان، بانوان باردار از حضور در مکان‌های شلوغ خودداری کنند.» خوشی چند دقیقه قبل در دلم ذوب می‌شود و جایش داغ. دست می‌گذارم روی شکمم: «توهم دوست داری بریم تشییع؟» با حرکتی از شرق به غرب جوابم را می‌دهد. لب‌هایم تا وسط صورتم کش می‌آید. زیر لب می‌گویم: «حق داری این آخرین دیداره.» اما چیزی پس ذهنم نمی‌گذارد دل‌خوش کنم به رفتن: «مراقبت از سرباز امام‌زمان اولویت داره.» باز با خودم می‌گویم: «به‌خاطر بچه هم هست که می‌خوام برم، چی براش بهتر از یه نگاه آقا.» با اینکه از جمعیت ترس دارم؛ اما ته دلم قرص است، فکر می‌کنم باید هر جور شده حداقل یک روز از مراسم را شرکت کنم. اگر دورتر از شلوغی باشم، مشکلی پیش نمی‌آید. بلند می‌شوم چای بریزم، درد از نوک پا تا ران چپم می‌پیچد. کمی می‌ایستم تا ساکت می‌شود، دلم شور می‌زند. انگار همین حالا محتویاتش را در مخلوط‌کن ریخته‌اند. هم می‌خورد و بالا می‌آید. افکارم به آشوب دلم دامن می‌زند: «با این وضع جسمی نکنه نتونم برم نکنه جا بمونم...» صدای اذان از تلویزیون بلند می‌شود. دعا می‌کنم روزیم شود خودم را به وداع برسانم. حتی شده در دورترین کوچه‌پس‌کوچه‌های اطراف مصلی تک‌وتنها بنشینم. باید بروم چادر به صورت بکشم و یک دل سیر گریه کنم. حالا که برای همیشه می‌رود بیشتر می‌فهمم که چقدر به دعایش محتاجم. آن وقت که بود خودم را به تقلا نینداختم برای دیدارش اما این آخرین فرصت را نباید از دست بدهم. می‌خواهم خودم را به آب‌وآتش بزنم شاید به اولین و آخرین دیدار برسم. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍