eitaa logo
کارام جانم می‌رود
837 دنبال‌کننده
54 عکس
0 ویدیو
13 فایل
هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست #کارام‌جانم‌می‌رود روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید ارتباط با ادمین: @karamejan_1405 🔸️بازنشر روایت‌ها با ذکر منبع، احترام به راویان و حقوق معنوی پروژه است. ⚠️ تبلیغ و تبادل نداریم.
مشاهده در ایتا
دانلود
ا﷽ 6⃣4⃣1⃣ ما در شرایط بدر و خیبریم آفتاب نیمروز تیرماه، سایه‌ای چسبیده به پا برای زن انداخته است. دختری حدوداً چهار ساله، بال چادر زن را رها می‌کند و روی ویلچر می‌نشیند. یک دستش به پاکت سن‌ایچ هفت میوه چسبیده و با دست دیگر به زحمت و کلافگی، نی را توی پاکت فرو می‌کند. دختر دیگر که می‌خورد هفت هشت ساله باشد می‌رود وسط‌ خیابان. مردی همانجا روی آسفالت نشسته، سینی بزرگی پر از قوطی‌های آب را مثل سقفی روی سرش گذاشته و به رهگذران سیاه‌پوش آب تعارف می‌کند. دختر دو تا قوطی‌ مکعبی از توی سینی برمی‌دارد؛ برمی‌گردد و یکی را می‌دهد به خواهرش و خودش را کنار او روی ویلچر جا می‌دهد. همسر زن، ویلچر را به جلو هل می‌دهد و زن همراهشان راه می‌افتد. کنارش قدم برمی‌دارم و با لبخند می‌گویم: تو این گرما، با دو تا بچه، با پرچم و ویلچر سخت نیست براتون؟ دستش را عقب می‌برد و پرچم سرخ که تا لحظه قبل باد می‌خورد، چین‌چین روی شانه‌اش جمع می‌شود: ما اومدیم برای تجدید میثاق با رهبرمون. این سختی‌ها چیزی نیست که نخوایم تحمل کنیم. می‌پرسم: فکر می‌کنید تا کجا می‌تونید تحمل کنید؟ چشم می‌گرداند به جلو و می‌گوید: ما هشت سال جنگ رو با گوشت و پوستمون حس کردیم. آوارگی‌هاشو دیدیم، خونه‌به‌دوشی‌هاشو دیدیم. سال‌ها تحریم‌ رو تحمل کردیم، این چیزا نمی‌تونه ما رو از پا دربیاره. نگاهش می‌چرخد سمت دخترها و عرق از پیشانی‌اش شره می‌کند: پیغمبر ما تو شعب ابی‌طالب محاصره بودن، هر دو نفر با یک خرما زنده موندن، ما پیرو این دین و آیین هستیم. همین که شعب‌ابیطالب را می‌شنوم گرمای خیابان تهران، توی ذهنم تبدیل می‌شود به گرمای سوزان دره‌های مکه. پیامبر را تصور می‌کنم که میان بنی‌هاشم ایستاده و امید می‌دهد. وعده‌های خدا را یادآوری می‌کند و آنها را به صبر دعوت می‌کند. از خودم می‌پرسم ما حالا کجای این راه ایستاده‌ایم؟ بعد فکر می‌کنم ما شعب ابیطالب را پشت سر گذاشته‌ایم. ما خیلی از آن روزهای سخت را گذرانده‌ایم و حالا به قله نزدیک شده‌ایم. به قول رهبر شهیدمان ما امروز در شرایط شعب ابیطالب نیستیم، ما در شرایط بدر و خیبریم. نگاهم سر می‌خورد سمت آدم‌ها. پرچم‌های سرخ در باد گرم تکان می‌خورند، مثل بال‌هایی که بخواهند پرواز کنند. زن قدم‌هایش را تندتر برمی‌دارد. چرخ‌های ویلچر روی آسفالت داغ با ریتم گام‌هایش هماهنگ می‌شوند. مداحی «باید برخاست» توی خیابان طنین انداخته است. من هم همراه می‌شوم و زیر لب زمزمه می‌کنم: انا علی العهدی لبیک یا مهدی... ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 7⃣4⃣1⃣ بی‌قراری عبای بلندی پوشیده بود و چفیه‌ای مشکی و سفید، روی دوشش انداخته بود. دختر نوجوانش چادر به سر داشت. درست وقت نماز صبح به مصلی رسیده بودند. چند لحظه میان صف‌های نماز چشم گرداند؛ انگار نمی‌دانست از کدام سمت خودش را به تابوت‌ها برساند.    روی سکوی جلوی جایگاه شب‌شعر نشسته بودم. کوله‌ام را از کنارم برداشتم و روی پایم گذاشتم. با دست اشاره کردم بنشیند تا نماز تمام شود.  گفت از ساوه آمده‌اند.  پرسیدم: «تا دوشنبه تهران می‌مونید؟»  گفت: «نه. فقط برم توی حیاط، یه بار تابوت‌ها رو ببینم، بعد برمی‌گردیم.»    نگاهم به مردی افتاد که چند قدم آن‌طرف‌تر، کنار دو فرزندشان ایستاده بود.    پرسیدم: «چرا نمی‌مونید؟ جا ندارید؟»  لبخند کم‌رنگی زد و گفت: «شوهرم مرخصی نداره. فردا باید بره سر کار. امروز هم تا عصر سر کار بود. قرار بود سه‌شنبه فقط برای تشییع قم بریم، ولی من دلم آروم نمی‌گرفت. هرچی می‌گفت همون قم می‌ریم، فایده نداشت. از سر کار که اومد، دید هنوز بی‌قرارم. گفت بلند شید بریم تهران؛ یه زیارت از دور می‌کنیم و برمی‌گردیم ساوه که فردا بتونم برم سر کار.»    نماز که تمام شد، از جا بلند شد. مرد و دو فرزندشان هم پشت سرش راه افتادند. چهارنفری آرام میان جمعیت گم شدند؛ آمده بودند چند دقیقه کنار تابوت‌ها بایستند و دوباره راه ساوه را در پیش بگیرند.  زن چه خوب نشانم داده بود؛ برای بعضی سفرها، نه مرخصی لازم است و نه فراغت. بی‌قراری، خودش آدم را راهی می‌کند.   ✍️ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 8⃣4⃣1⃣ سایه خورشید تکیه داده‌ام به پایه یکی از سایه‌بان‌های وسط صحن گوهرشاد. طلای گنبد چشمم را پر کرده‌است. انگاری سر شب باشد، مردم تنها و دسته‌دسته صحن را شلوغ کرده‌اند. ساعت از یک بامداد گذشته است. زنی با پرچم قرمز خونخواهی بر دوش رد می‌شود. شب آخریست که حرم هستم. حیفم آمد امشب را با بالشت صبح کنم. خوبی‌اش این است که مشهد زود صبح می‌شود. یعنی هنوز داری به آخر شب عادت می‌کنی که یک دفعه اذان صبح را می‌گویند. خورشید مشهد یاد گرفته، زودتر از همه جای ایران بیدار شود. *همین سه روز پیش هم خورشید دیگری توی مشهد طلوع کرد و جمعیت زیادی با طلوعش بیدار شدند.* آن قدر جمعیت بود که توی میدان آب، از فشار جمعیت نزدیک بود خفه شوم. آستان قدس، خوش‌سلیقگی کرده بالای ایوان صحن‌ پارچه نوشته است که «در ماتم حسین علی گریه کن ولی، در فکر محو این همه شمر و یزید باش». یکی از شمرها امروز به هلاکت رسید. چطور شد و چه کسی زحمتش را کشید، نمی‌دانم اما لیندسی گراهام دیگر هوای این کره خاکی را آلوده نمی‌کند و این خودش خبر معرکه‌ایست. بقیه شمرها و یزیدها حتما امشب خواب آشفته‌ای دارند. شاید هم خواب اصلا به چشمشان نیاید. پلک‌های من اما شره می‌کند. صدای شرشر فواره‌های صحن می‌پیچد وسط صوت قرآن و دل آدم غنج می‌رود. خنکای سحر روی سلول‌های خواب‌آلود مغزم آب می‌پاشد. هفت هشت جوان گوشه صحن نوحه می‌خوانند و پرشور سینه می‌زنند. مردها پشت سر هم از گوشه صحن می‌روند سمت محل تشرف به مزار آقا. دو سه تا پیچ و خم درست شده با نرده‌های استیل را که رد کنند، از دارالذکر سر در می آورند. گیج و خواب‌آلود منتظرم. منتظر صدای «حی علی الصلاة». نباید بخوابم. نشستن دردی از دردم دوا نمی‌کند. اگر همین‌جا بنشینم خواب می‌آید سراغم. توی ذهنم «باید برخاست» می‌خواند. تا سپیده‌دم زمان کمی مانده که باید بیدار بود و ننشست. بلند می‌شوم تا بروم دیدار مزار آقا و بعد هم سرازیر شوم سمت ضریح امام رضا. هیچ سایه بانی بهتر از امام رئوف نیست. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم می‌رود
ا﷽ 9️⃣4️⃣1️⃣ پرواز کلاس ادبیات دانشکدهٔ فنی مهندسی از همهٔ کلاس‌ها شلوغ‌تر بود. یکهو می‌دیدی صد، صد و پنجاه‌ تا دانشجو از ترم‌ها و رشته‌های مختلف می‌آمدند سر کلاس. من همیشهٔ خدا نیم ساعت زودتر از همه پرواز می‌کردم تا روی یکی از صندلی‌های ردیف اول بنشینم. خیر سرمان داشتیم مهندس می‌شدیم؛ اما اسم ادبیات که می‌آمد آب از لب‌ولوچهٔ همه‌مان راه می‌گرفت. اصل و اساس آن سه واحد دوست‌داشتنی آقای واشقانی بود. یک استاد خیلی معمولی که از دار دنیا یک عشق حقیقی به ادبیات داشت که موقع خواندن شعر، از صداش فوران می‌کرد بیرون! شعر را آن‌قدر بااحساس می‌خواند که آدم گاهی یادش می‌رفت افتاده توی قلب یک دانشکدهٔ دور و محصور بین آن همه کوه و بیابان. اولین‌بار شعر حسین منزوی را او برایمان خواند. زل زد توی صورت‌های مبهوت همهٔ ما صد و چند نفر و خواند: «خیال خام پلنگ من به روی ماه پریدن بود و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود پلنگ من دل مغرورم پرید و پنجه به خالی زد که عشق، ماه بلند من ورای دست رسیدن بود من و تو آن دو خطیم، آری! موازیان به ناچاری که هر دو باورمان ز آغاز، به یکدگر نرسیدن بود چه سرنوشت غم‌انگیزی که کرم کوچک ابریشم تمام عمر قفس می‌بافت، ولی به فکر پریدن بود» یادم هست مصراع پایانی که به آخر رسید کلاس تا چند ثانیه ساکت ماند. خیره شده بودیم به استاد تا شاید از توی جیب حافظه‌اش یک‌جوری این شعر را کش بدهد تا خود شب! اما پروانه پریده بود و ما هم وسط گریه‌های یواشکی باید خودمان را به کلاس بعدی می‌رساندیم. چند روز مانده به تشییع ماه. من هنوز هم که هنوز است پای رفتنم لنگ می‌زند. مثل همان وقت که بود. نمی‌دانم چند بارکد ملی خواسته بودند و چند بار برنامهٔ دیدار چیده بودیم و نشده بود. هر بار که نمی‌شد می‌خندیدم و می‌گفتم: «نع، این دیدار، دیدار من و آقا نیست. من قراره یه روز جزو مهمون‌های ویژهٔ بیت باشم.» خوش‌خیال بودم دیگر، خوش‌خیال و عاشق و صبور. کارت دیدارم امشب صادر شد. کارت آخرین دیدار. کارت عمومی‌ترین و شلوغ‌ترین دیدار. داشتم به همان پای لنگ رفتن و نرفتن فکر می‌کردم که کارت صادر شد. چشمم روی کارت دودو می‌زند. شعر حسین منزوی با لحن استاد واشقانی بعد از بیست سال می‌چپد روی لب‌هام. به دو خط موازی که می‌رسم گریهٔ یواشکی‌ام را بلندبلند سر می‌دهم. حالا این دعوتنامه خط مُقطع همه‌ی فاصله‌های موازی است. وقت وصال رسیده. همه‌ی خاطره‌ها را پس می‌زنم. خیالِ خاطره‌بازم را از دانشکده و کلاس ادبیات می‌کشم بیرون. دستش را می‌گیرم و از همه‌‌ی ناکامی‌ها و نرسیدن‌ها عبور می‌کنیم. پیله‌ها را از دور و برم باز می‌کنم و ماتِ کلمه‌های روی کارت می‌خوانم: «باید برخاست...» ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 0️⃣5️⃣1️⃣ برای مهمانی که نیامد! کیک آرام‌آرام توی فر پف می‌کرد. عطر کره و وانیل خانه را برداشته بود. به‌جای جمع‌کردن آشپزخانه، روی زمین دراز کشیده بودم و صفحهٔ موبایل را بالا و پایین می‌کردم. خوب به خاطرم مانده که وسط چرخیدن‌های بی‌هدف، چشمم به روایتی دلنشین افتاد. نوشته بود روزی آقا سرزده مهمان‌خانهٔ شهیدانِ خالقی‌پور می‌شوند.  موقع خداحافظی، حاج‌خانم جلو می‌آید و تعارف می‌کند: «تشریف نبرید، شام بمانید.»  آقا لبخندی می‌زنند و می‌پرسند: «شام چی دارید؟»  حاج‌خانم با دست اندازهٔ قابلمه را نشان می‌دهد و می‌گوید: «لوبیاپلو» آقا می‌گویند: «این شام که به این‌همه آدم نمی‌رسد. بگذار بروند خانه‌هایشان. یک‌دفعه دیگر می‌آیم و لوبیاپلو می‌خورم.» یادم می‌آید نیم‌نگاهی به رنگ طلایی کیک انداختم و از همان روز، خیال آمدنِ سرزدهٔ شما، پای ثابت آشپزخانه‌ام شد. آقا شما نمی‌دانستید؛ ولی از خدا که پنهان نیست، هر بار که کیک عصرانه‌ام خوب پف می‌کرد و مربا درست‌وحسابی قوام می‌آمد، ته دلم غنج می‌رفت که زنگ در خانه‌مان را بزنند و شما سرزده بیایید و من، برای پذیرایی کیک و مربای تازه داشته باشم، شما برشی بردارید و همراهانتان را هم به خوردن دعوت کنید. امروز اما حال‌وهوای خانه چیز دیگری بود. از صبح دل‌ودماغ نداشتم. سر ناهار که کاسهٔ ماست از دست محمدطه افتاد و شکست. عصبانیتم را سر بچه‌ها خالی کردم و تلخی‌اش تا یک‌ساعتی توی خانه ماند. باید کاری می‌کردم. شیر و تخم‌مرغ را از توی یخچال درآوردم و روی میز گذاشتم. تلویزیون روشن بود و بچه‌ها با صدای بلند نوحه را همراهی می‌کردند:  شهید تشنه‌لب، امام روزه‌دار من رسیدی کربلا زیارتت قبول آقا بغضم را قورت دادم و تخم‌مرغ‌ها را توی کاسهٔ نسبتاً بزرگی شکستم و با شکر و وانیل آن‌قدر هم زدم تا حسابی کش آمد. محمدطه دستش را مشت کرده بود و مثل میکروفن جلوی دهانش گرفته بود: کنار باغبون همینجا زیر آسمون یه گل نه صد تا گل پرپر شدن میون خون فداشدن همه به عشق صاحب الزمون همزن را خاموش کردم تا صدایش را خوب بشنوم. نشستم پشت کابینت، جایی که از اتاق معلوم نباشد و با ضرباهنگ نوحه مشت به سینه کوبیدم. صدای هق‌هقم که بلند شد، محمدطه دوید طرف آشپزخانه. ایستاد. چیزی نگفت. دستی به صورتم کشید و برگشت. با پشت‌دست اشک‌هایم را پاک کردم و از مخفیگاهم بیرون آمدم. هنوز فین‌فین می‌کردم و دستم به الک‌کردن آرد بود که تلفن زنگ خورد. گوشی را با شانه نگه داشته بودم و آرام‌آرام، آرد را به خورد ترکیب تخم‌مرغ و شکر می‌دادم که خواهرم بی‌مقدمه پرسید: «مهمون ناخونده نمی‌خوای؟» قند توی دلم آب شد. بعد به ثانیه‌ای نوک دماغم سوخت. بغض توی گلویم بالا و پایین می‌رفت و از چشمم می‌چکید.  - قدمتون روی چشمم. کی راه می‌افتید؟ چیزی گفت، ولی وسط سروصدای خانه دُرست نشنیدم. دستمال و جاروبرقی را آوردم و با بچه‌ها مشغول تمیزکردن خانه شدیم. عطر کره و وانیل دوباره آشپزخانه را پرکرده بود. کیک داشت آرام‌آرام پف می‌کرد و من هیچ‌وقت خیال نمی‌کردم که به‌جای شما از مهمان‌های عزادارتان پذیرایی کنم. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 1⃣5⃣1⃣ اقیانوس دل‌ها بیا ارمیا. بیا و جامانده‌ها را با خودت ببر؛ بیا از دل آن جنگل و معدن؛ از میان ساختمان‌های قدونیم‌قد، بی‌خیال هیاهوی نقض بند چندم تفاهم‌نامه یا گرانی نان و پیاز و ماست‌ و خیار. مرا هم با جامانده‌ها ببر تا مصلی. ۱۵ تیر است، اما مثل ۱۵ خرداد ۶۸ شده. تو جوان ۱۸-۱۹ ساله‌ای بودی که تازه از جنگ برگشته و تحمل هوای دنیازده آن روز تهران را نداشت. من دختر کلاس‌اولی که متن املایش دعای کودکان برای شفای امام بود که غلط نوشتم و نمره املایم ۱۹/۵ شد. ابروهای باریک خانم مدیر در هم رفت که معدل ۲۰ هایمان کم شد. کسی به من فکر نکرد که هم نمره املا و معدلم خراب شد و هم هاج‌وواج ماندم ۷ صبح ۱۴ خرداد که چرا مامان اشک‌هایش را پاک می‌کند و بابا توی حیاط راه می‌رود؛ اما شانه‌هایش می‌لرزد. فقط ۳۷ سال طول کشید. دختر ۷ساله دیروز بودم و امروز مادری چهل و چندساله‌ام که از قاب تلویزیون دست دراز می‌کنم سمت تابوت آقا. پسر ۱۲ ساله‌ام غر می‌زند: «مامان چرا گریه می‌کنی. آقا آرزویش بود و شهید شد.» نمی‌توانم توضیح بدهم که نه‌فقط از غم دوری گریه می‌کنم، ضجه می‌زنم از شب ۹ اسفند که چند خانه آن‌طرف‌تر، زن همسایه کل کشید، ماشین‌ها از خیابان روبرو رد شدند و هلهله کردند. آن شب «و هذا یوم فرحت به آل زیاد و آل مروان» را دیدم. ارمیا بیا برویم مصلی. خودت که می‌دانی سید مسعود به رضا امیرخانی گفته بود که آقا از ارمیا تعریف کرده‌اند. بیا باز هم مصلی شلوغ است. اقیانوسی از دل‌های شکسته، زنان و مردان سیاه‌پوش که مثل ابر بهار می‌گریند حتی بدون مداح و روضه. از آن کانکس‌های آهنی خبری نیست. همه‌جا را بنر و پرچم زدند. فقط دو سه جا دیوار بتنی سیاه‌رنگ است که حالا به یاد کودکان میناب شده مثل تخته‌سیاه، یادگاری از روز وداع بر آن می‌نویسند. بیا، سید مسعود هم آمده است. بخواه که برای رضا دعا کند. شاید آقا با نفس قدسی‌اش دم آخر به یاد سفر سیستان، آیات آخر سوره حشر «هو الملک القدوس و السلام» بخواند و قلب مضطرب همه ما آرام بگیرد. شاید رضا امیرخانی هم از تخت بلند شود و بیاید داستان بدرقه آخر را بنویسد. بیا ارمیا این روزها هوای تهران و همه ایران سنگین است. نگاه به مصلی نکن که محراب و رواق دارد و دریای خاکی عزاداران امام روح‌الله نیست که تو مثل ماهی در آن رفتی و رسیدی. حالا سنگ‌فرش و کاشی‌کاری شده، درخت و گل و آب‌نما دارد؛ اما باز هم اقیانوسی است که زنان و مردان سیاه‌پوش با پرچم‌های سرخ انتقام و سیاه عزا دارد. این بار جمع شدند که سید علی و خانواده‌اش را بدرقه کنند. بیا ارمیا اگر خرداد ۱۴۰۳ که اولین‌بار کتاب را خواندم، نفهمیدم چرا نماندی و رفتی، حالا با همه وجودم درک می‌کنم که چه حالی داشتی. اگر امام روح‌الله برای رزمنده‌ای مثل تو روح خدا بود و نفس مسیحایی داشت که قلب‌های مرده را زنده می‌کرد، آقا سید علی برایم جزئی از وجودم که مثل نفس بود. با کتاب طرح کلی‌اش نشانم داد ایمان همه مکانی و همه زمانی است نه‌فقط توی سجده و زیر مهر نماز. با هم‌رزمان حسین(ع) یاد گرفتم تقیه با عافیت‌طلبی فرق دارد. مبارزه تعطیل نمی‌شود فقط حالتش عوض می‌شود، یک روز جهاد علمی، گاهی نظامی و رسانه‌ای است. بیا ارمیا منم مثل ماهی دورافتاده از تنگ بلورم که در خاک غم خفه می‌شوم. اگر عبدالله روز واقعه می‌گفت: «همه حجت مسلمانی من حسین بن علی (ع) است.» حجت انقلابی‌گری من سیدعلی خامنه‌ای است. بیا ارمیا دیدار آخر است. بیا دست بر دوش سیدمسعود بگذار و به او و برادرانش در مصیبت هجران پدر تسلیت بگو. ‌ ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 2️⃣5️⃣1️⃣ باخته بودم، ولی تو باز نجاتم دادی! شک کرده بودم. از ایام دی‌ماه گذشته بودیم و رسانه‌های دشمن، ۴۰ هزارِ پوشالی را دست گرفته بودند و کسی حرف دیگری نمی‌شنید. یکی آن وسط‌ها گفته بود: «سید علی خامنه‌ای رهبر من نیست» و ما یاد گرفته بودیم یک عکس آقا را استوری کنیم و رویش بنویسیم «سید علی خامنه‌ای رهبر من نیست، جان من است». عکس را با لبخند آقا گذاشته بودم که پیام اول را گرفتم. یکی از بازیگران موردعلاقه‌ام در تئاتر مشهد بود. چند روز قبل خودش، من را در فضای مجازی پیدا کرده بود و یکی دو هفته قبلش تئاترش را دیده بودم و از سوژه‌ای که حول دفاع مقدس انتخاب کرده بودند، لذت بردم. پیامش بلند بود و عجیب. نوشته بود: «امیدوارم در دنیای دیگه‌ای که شما بیشتر از من بهش معتقدین، به خاطر این طرز فکر شما رو ببرن بهشت! و اینطوری نباشه که چون از آدمی دفاع کردید که...» بقیه پیامش را تقریباً نخواندم. چشمم از روی کلمات خط می‌خورد. آخر پیامش نوشته بود: «از صمیم قلب امیدوارم راه شما درست باشه.» دلم لرزید. من با تک‌تک سلول‌های تنم می‌دانستم او اشتباه می‌کند و با همه ایمانم، می‌دانستم رهبرم، جانم، آن چیزی که می‌گوید نیست. اما شک کرده بودم. قلبم تندتر می‌زد که شهادت بدهد این شک، درست نیست؛ اما عقلم مانده بود میان حرف‌های مختلف. برایش فقط نوشتم: «منم امیدوارم همین‌طور باشه.» آن شب و شب بعدش، قلبم داشت برای عقلم استدلال می‌چید که چرا «سید علی خامنه‌ای جان من است» و آخرش، رسیده بودم به چندین عنوان کتاب و زندگی‌نامه‌ای سرشار از سال‌ها مجاهدت و تأییدی که خیلی از علما روی ایشان داشتند. حالا عقلم قانع شده بود و قلبم، بیشتر از قبل برای محبت آقا جا بازکرده بود. نظر بقیه دیگر مهم نبود، من قانع شده بودم؛ اما سحر ۱۰ اسفند، وقتی مجری شبکه خبر بغض‌ کرده بود، دست‌هایم را جلوی صورتم گرفتم. دو دستم را روی چشم‌ها گذاشتم و بلند گریه کردم، اول‌ازهمه برای خجالتی که بیشتر از ظرفیت من بود؛ برای اینکه می‌دانستم حالا آقا فهمیده‌اند که من چند وقت قبل شک داشتم و این شرمندگی را کجا باید پنهان کنم؟ آن روز و روزهای بعدش، صورتم را می‌پوشاندم و گریه می‌کردم؛ از شرم. از خجالت لحظه شک و ایمان‌آوردن دوباره. خشمم از همه مخالفان، برای همین خجالت‌زدگی‌ام بود و از خودم بیشتر از هر کسی عصبانی بودم. حالا امروز که فیلم نماز بر پیکر آقا را دیدم و اشک ریختم و با صدای بلند می‌گفتم: «اللهم لا نعلم منه الا خیرا» فکر می‌کردم چطور توانستم چند ساعت، فکر کنم چیزی جز خوبی از او می‌شود دید؟ ✍️ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم می‌رود
ا﷽ 3⃣5⃣1⃣ بعد از ۲۵ سال بچه و سالخورده نیاید. هربار خبرها را زیرورو کردم، چشمم فقط به این هشدار می‌افتاد. تجربه تشییع حاج‌قاسم را داشتم. هر روز منتظر یک خبر خوب بودم، مثل جور شدن سفرمان به مشهد، سفرِ وداع. جور نشد. علی را که روانه مهد کردم، جلوی قفسه عکس‌هایشان نشستم. به صورتش، به لبخندِ نگاهش خیره شدم. به همان تابلویی که ۸ سال پیش، روز خبرنگار به من هدیه داده بودند. به آن زل زدم و بعد گریه‌ام گرفت: «خودت ردیف کن.» علی که آمد، دور خودم چرخیدم و مشغول کار شدم ولی نگاهم به او بود. برای روضه خانگی خانه دوستم آماده شدم. صمیمی‌ترین دوستِ دوران دبستانم. روضه جواد‌الائمه برپا کرده بود و به این بهانه قرار شد بعد از ۲۵ سال دوباره هم را ببینیم. مائده من را به دوستان دیگرش معرفی کرد. گیج بودم. نمی‌دانستم دقیقا مراسمشان چه شکلی است. مائده لپ‌تاپش را به تلویزیون وصل کرده بود. صفحه اسکای روم در تلویزیون بزرگ نمایش داده می‌شد. کلیپی از سوره صف پخش کردند. هنوز تعداد مهمان‌ها انگشت‌شمار بود. مائده از ما خواست نزدیک‌تر بنشینیم و دست‌های هم را بگیریم. انگاری این رسم خواندن سوره صف در روضه‌شان است. مراسم اصلی،توی تهران برگزار می‌شد. خیلی‌های دیگر مثل ما، دورهم جمع شده بودند و مجازی روضه را دنبال می‌کردند. مائده توضیح داد این روضه خانگی را پایگاه فرهنگی قاصدک برپا کرده و هدفشان جمع‌کردن آدم‌های عاشق از کل کشور دور هم است. چشمم به چفیه سیاه زیر تلویزیون افتاد: «من هم عاشقم؟» چند روز به تشییع بیشتر نمانده بود و برای همین خانم سخنران در اسکای روم هم حرفی جز رهبر شهید نداشت. به نمادهایی که رهبر شهید سال‌ها تلاش کردند آن را برای مردم جا بیندازند، مثل چفیه. کمی که از سخنرانی گذشت سینی پر از تسبیحِ آبی رنگ و کاغذهایی را چرخاندند: «هرچی ته دلتونِ نیت کنین و صلوات بفرستین، من که هربار جواب نیت‌هامو گرفتم.» کاغذی که گرفتم را خواندم: «به نیت شهید یحیی سنوار» زیرش نوشته بود: «هیچ چیز در راه حق، متوقفمان نکند.» تسبیح را چنگ زدم. کاسه چشمم پر شده بود. بعد از ۲۵ سال، معذب بودم اشک‌هایم را ببینند. یکی از خانم‌های روضه، شعری را در گروه فرستاد و از همه‌مان خواست هم‌صدا شویم. یکی دیگر از دوستان دبستانم هم کنارم نشسته بود. بغض امانم را بریده بود و نمی‌توانستم هم‌خوانی کنم. ته دلم خدارا شکر می‌گفتم بعد این همه سال، دوستانم را دوباره سر راهم قرار داده. برنامه تمام شد. مائده سبد در دستش را جلوی همه گرفت. انگار هربار برای مهمان‌ها هدیه‌ای داشتند. من گوشم به صدایی بود که از تلویزیون و اسکای روم پخش می‌شد. کسی داشت از چفیه آقا می‌گفت. به سبد نگاه کردم. می‌خواستم ربط این حرف‌ها و هدیه را بفهمم: «خیلی سخت بود دل کندن ازش، مهم‌ترین سرمایه و دارایی‌مو انگار می‌خواستن ازم بگیرن.» مائده با لبخند به بغل دستی‌ام گفت: «هر کی امروز اومد، قسمتش بود که این تبرک با ارزش بهش برسه.» صدای بغض‌آلود زن در اسکای روم ادامه داد: «ولی دیدم قسمت کردنش با همه عاشق‌ها، خیلی قشنگتره.» مائده بیشتر توضیح داد: «برای رسیدن این تبرک خیلی دوندگی کردم. بچه‌ها تو پایگاه قاصدک تلاش کردن اینارو برای مراسم تشییع آقا آماده کنن، برای فروش تو شهرهای مرزی ایران تا از درآمدش برای میزبانی زائرای آقا خرج کنن. این چند تا اما سهم شما بود.» سبد جلوی من بود. یک کیسه کوچک با مُهرِ گل‌دار. ربان کیسه را باز کردم. یک کارت کوچک درونش بود و آویزی به آن وصل. آویز را باز کردم. یک طرفِ آویز، تکه‌ای از چفیه آقا قرار داشت و طرف دیگرش عکسِ او. اشک همه درآمده بود. از حسرت ندیدن آقا می‌گفتند. مائده را نگاه کردم: «منم فقط یک بار قسمتم شد، اولین فاطمیه بعدِ حاج قاسم، اونم از دور، وقتی زن‌ها هجوم می‌بردن جلو تا صورت آقا رو ببینن، من فقط گریه می‌کردم و خداروشکر که توی جای مشترکی با آقا نفس می‌کشم.» نگاهم به سهم کوچکم از رهبر شهید بود. خودش ردیف کرده بود. دلم می‌خواست دوباره هوای جایی که رهبر هست را نفس بکشم. خبرها هرچه می‌خواهند بگویند. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
یک قدم رو به جلو.pdf
حجم: 4M
ا﷽ 4⃣5⃣1⃣ یک قدم رو به جلو من به دویدن و رسیدن، یا دویدن و نرسیدن یا ندویدن و رسیدن یا هرچیزی از این دست فکر نمی‌کنم. من به آرام دویدن و حرکت پیوسته فکر می‌کنم. من به قدم‌های رو به جلو فکر می‌کنم. هرکس، هرکجا که ایستاده، یک قدم فراتر نهد و جلوتر بیاید. یک قدم. تنها یک قدم! من به این فکر می‌کنم! به یک قدمِ رو به جلو! در را که بستم و تق صدا داد، از همان قدم اولی که توی کوچه برداشتم تا سلاّنه سلاّنه و پیاده برسم به میدان شهدا، با خودم زمزمه کردم: «یک قدم جلوتر. یک قدم بیا جلوتر.» ✍️ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 5️⃣5️⃣1️⃣ پله‌ها در پیش رویَم یک به یک دیوار شد بغض داشت خفه‌ام می‌کرد. به نماز نرسیدیم. نزدیک به دو ساعت توی خیابان‌های اطراف مصلی پیاده‌روی کردیم. لابه‌لای جمعیتی که ویژگی همه‌شان چشم‌های سرخ از اشک بود، گم شدیم. راه می‌رفتم و نمی‌خواستم بدانم انتهای این مسیر چیست. خیل عظیمی از آدم‌ها داشتند از مصلی خارج می‌شدند و به همان تعداد، می‌خواستند وارد مصلی شوند. آن‌هایی که می‌آمدند بی‌پناه بودند و مایی که می‌رفتیم حیران و پریشان. هر چند قدم کولرها و مه‌پاش‌های بزرگ گذاشته بودند. مردی انگشت شستش را گذاشته بود روی شلنگ آب و روبه‌بالا گرفته بود تا مرهم بگذارد روی تن ملتهب و گرمازدهٔ عزادارها. از درب‌های یک و دو و سه و چهار و پنج و شش مصلی راهمان ندادند و گفتند درب خروج است. گیر کردیم توی صف طولانی درب ورودی هفت. بغض داشتم و سرم از شدت گرما گیج می‌رفت. محکم دست خواهر کوچک‌ترم را گرفته بودم که گم نشود. سلول‌های مغزم داشتند تمام تلاششان را می‌کردند که به لحظه فکر کنند، نه به آینده‌ای نزدیک... پسری با لباس بسیجی فریاد می‌کشید که مردها بروند آن‌طرف‌تر تا خانم‌ها جای بیشتری داشته باشند. زنی دست پسر نوجوانش را گرفته بود و اصرار داشت از گیت زنانه ردش کند تا گم نشود. کسی خلاف جمعیت می‌آمد و با آرنج کوبید به پهلویم. بیشتر بغض کردم. سلول‌های جدید داشتند خاطراتی از روضه‌های فاطمیهٔ بیت را با خودشان حمل می‌کردند. مأموران ناباوری، محکم پَسشان زدند. نه، وقتش نبود.  بطری‌های آب دست‌به‌دست می‌چرخید و هر طرف که سر می‌گرداندی، کسی را می‌دیدی که مشغول پخش آب‌خنک بین مردم است. کافی بود صوت سفر اربعینم را از آرشیو خاطرات بیرون بکشم: ماء البارد، ماء البارد.  سلام بر شهید لب‌تشنهٔ کربلا و سلام بر شهید لب‌تشنهٔ ایران. نه نه نه.  زیرگذر مصلی خنک بود. مردم نشسته بودند روی زمین و از نبود آفتاب استفاده می‌کردند. دلم می‌خواست همان‌جا بنشینم.  پله‌های پیش رو، می‌توانستند در چند ثانیه کار سلول‌های ناباوری را خراب کنند. پاهایم به اختیار خودم نبودند. تا پایین پله‌ها رفتم. بعد انگار به هر کدام از پاهایم یک وزنهٔ دویست کیلوگرمی وصل شد. پله‌ها تبدیل شده بودند به دیوارهایی بلند. انگار بالارفتن از پله‌ها هزار سال طول کشید. سلول‌های ناباوری خودشان را سنگین کرده بودند و می‌خواستند جلوام را بگیرند.  به بالای پله‌ها رسیدم. سرم را بلند کردم و چشمم به تابوت‌های پیچیده در پرچم ایران خورد و...  همان‌جا مُردم...  تمام شدم...  ناباوری در صدم ثانیه دود شد و پَر کشید.  بغضی که از صبح توی گلویم خانه کرده بود و مدام بزرگ و بزرگ‌تر می‌شد، شکست.  بدون اینکه از پیکرها چشم بردارم، به سمتشان رفتم. قاب عکس آقای شهیدم را گرفته بودم توی بغل و انگار روی زمین پرواز می‌کردم. گویی عصای موسی در دست داشتم که جمعیت آن‌طور راحت شکافته و مسیر برایم باز می‌شد. آن‌قدر نزدیک شدم که دیگر مسیری باقی نمانده بود.  زبانم بند آمده بود. مثل تمام‌وقت‌هایی که رفته بودم بیت. زبانم کلمه‌ها را پیدا نمی‌کرد و چشمم دنیایی حرف را بیرون می‌ریخت. حس می‌کردم قطره‌های اشکم سنگین‌تر از همیشه‌اند. انگار هر قطره، تکه‌ای از روحم را بغل گرفته و بیرون می‌دود.  دورتادورم را پرچم‌های سرخ پر کرده بودند. حس می‌کردم مصلی، قتلگاه ماست و پرچم‌های سرخ، خون‌های قرمز جاری شده از جسم بی‌جانمان.  به خودم که آمدم احساس کردم چیزی توی گوشت کف دستم فرومی‌رود. به دستم نگاه کردم. انگشت‌هایم مشت شده بودند و ناخنم داشت توی گوشتم فرومی‌رفت. قلوه‌سنگ گیرکرده توی گلویم راهش را به دستم بازکرده بود.  مشتم را بالا گرفتم و همراه با مجری فریاد زدم: حرف ما یک‌کلام  انتقام، انتقام ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍