eitaa logo
کارام جانم می‌رود
835 دنبال‌کننده
54 عکس
0 ویدیو
13 فایل
هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست #کارام‌جانم‌می‌رود روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید ارتباط با ادمین: @karamejan_1405 🔸️بازنشر روایت‌ها با ذکر منبع، احترام به راویان و حقوق معنوی پروژه است. ⚠️ تبلیغ و تبادل نداریم.
مشاهده در ایتا
دانلود
ا﷽ 2️⃣5️⃣1️⃣ باخته بودم، ولی تو باز نجاتم دادی! شک کرده بودم. از ایام دی‌ماه گذشته بودیم و رسانه‌های دشمن، ۴۰ هزارِ پوشالی را دست گرفته بودند و کسی حرف دیگری نمی‌شنید. یکی آن وسط‌ها گفته بود: «سید علی خامنه‌ای رهبر من نیست» و ما یاد گرفته بودیم یک عکس آقا را استوری کنیم و رویش بنویسیم «سید علی خامنه‌ای رهبر من نیست، جان من است». عکس را با لبخند آقا گذاشته بودم که پیام اول را گرفتم. یکی از بازیگران موردعلاقه‌ام در تئاتر مشهد بود. چند روز قبل خودش، من را در فضای مجازی پیدا کرده بود و یکی دو هفته قبلش تئاترش را دیده بودم و از سوژه‌ای که حول دفاع مقدس انتخاب کرده بودند، لذت بردم. پیامش بلند بود و عجیب. نوشته بود: «امیدوارم در دنیای دیگه‌ای که شما بیشتر از من بهش معتقدین، به خاطر این طرز فکر شما رو ببرن بهشت! و اینطوری نباشه که چون از آدمی دفاع کردید که...» بقیه پیامش را تقریباً نخواندم. چشمم از روی کلمات خط می‌خورد. آخر پیامش نوشته بود: «از صمیم قلب امیدوارم راه شما درست باشه.» دلم لرزید. من با تک‌تک سلول‌های تنم می‌دانستم او اشتباه می‌کند و با همه ایمانم، می‌دانستم رهبرم، جانم، آن چیزی که می‌گوید نیست. اما شک کرده بودم. قلبم تندتر می‌زد که شهادت بدهد این شک، درست نیست؛ اما عقلم مانده بود میان حرف‌های مختلف. برایش فقط نوشتم: «منم امیدوارم همین‌طور باشه.» آن شب و شب بعدش، قلبم داشت برای عقلم استدلال می‌چید که چرا «سید علی خامنه‌ای جان من است» و آخرش، رسیده بودم به چندین عنوان کتاب و زندگی‌نامه‌ای سرشار از سال‌ها مجاهدت و تأییدی که خیلی از علما روی ایشان داشتند. حالا عقلم قانع شده بود و قلبم، بیشتر از قبل برای محبت آقا جا بازکرده بود. نظر بقیه دیگر مهم نبود، من قانع شده بودم؛ اما سحر ۱۰ اسفند، وقتی مجری شبکه خبر بغض‌ کرده بود، دست‌هایم را جلوی صورتم گرفتم. دو دستم را روی چشم‌ها گذاشتم و بلند گریه کردم، اول‌ازهمه برای خجالتی که بیشتر از ظرفیت من بود؛ برای اینکه می‌دانستم حالا آقا فهمیده‌اند که من چند وقت قبل شک داشتم و این شرمندگی را کجا باید پنهان کنم؟ آن روز و روزهای بعدش، صورتم را می‌پوشاندم و گریه می‌کردم؛ از شرم. از خجالت لحظه شک و ایمان‌آوردن دوباره. خشمم از همه مخالفان، برای همین خجالت‌زدگی‌ام بود و از خودم بیشتر از هر کسی عصبانی بودم. حالا امروز که فیلم نماز بر پیکر آقا را دیدم و اشک ریختم و با صدای بلند می‌گفتم: «اللهم لا نعلم منه الا خیرا» فکر می‌کردم چطور توانستم چند ساعت، فکر کنم چیزی جز خوبی از او می‌شود دید؟ ✍️ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم می‌رود
ا﷽ 3⃣5⃣1⃣ بعد از ۲۵ سال بچه و سالخورده نیاید. هربار خبرها را زیرورو کردم، چشمم فقط به این هشدار می‌افتاد. تجربه تشییع حاج‌قاسم را داشتم. هر روز منتظر یک خبر خوب بودم، مثل جور شدن سفرمان به مشهد، سفرِ وداع. جور نشد. علی را که روانه مهد کردم، جلوی قفسه عکس‌هایشان نشستم. به صورتش، به لبخندِ نگاهش خیره شدم. به همان تابلویی که ۸ سال پیش، روز خبرنگار به من هدیه داده بودند. به آن زل زدم و بعد گریه‌ام گرفت: «خودت ردیف کن.» علی که آمد، دور خودم چرخیدم و مشغول کار شدم ولی نگاهم به او بود. برای روضه خانگی خانه دوستم آماده شدم. صمیمی‌ترین دوستِ دوران دبستانم. روضه جواد‌الائمه برپا کرده بود و به این بهانه قرار شد بعد از ۲۵ سال دوباره هم را ببینیم. مائده من را به دوستان دیگرش معرفی کرد. گیج بودم. نمی‌دانستم دقیقا مراسمشان چه شکلی است. مائده لپ‌تاپش را به تلویزیون وصل کرده بود. صفحه اسکای روم در تلویزیون بزرگ نمایش داده می‌شد. کلیپی از سوره صف پخش کردند. هنوز تعداد مهمان‌ها انگشت‌شمار بود. مائده از ما خواست نزدیک‌تر بنشینیم و دست‌های هم را بگیریم. انگاری این رسم خواندن سوره صف در روضه‌شان است. مراسم اصلی،توی تهران برگزار می‌شد. خیلی‌های دیگر مثل ما، دورهم جمع شده بودند و مجازی روضه را دنبال می‌کردند. مائده توضیح داد این روضه خانگی را پایگاه فرهنگی قاصدک برپا کرده و هدفشان جمع‌کردن آدم‌های عاشق از کل کشور دور هم است. چشمم به چفیه سیاه زیر تلویزیون افتاد: «من هم عاشقم؟» چند روز به تشییع بیشتر نمانده بود و برای همین خانم سخنران در اسکای روم هم حرفی جز رهبر شهید نداشت. به نمادهایی که رهبر شهید سال‌ها تلاش کردند آن را برای مردم جا بیندازند، مثل چفیه. کمی که از سخنرانی گذشت سینی پر از تسبیحِ آبی رنگ و کاغذهایی را چرخاندند: «هرچی ته دلتونِ نیت کنین و صلوات بفرستین، من که هربار جواب نیت‌هامو گرفتم.» کاغذی که گرفتم را خواندم: «به نیت شهید یحیی سنوار» زیرش نوشته بود: «هیچ چیز در راه حق، متوقفمان نکند.» تسبیح را چنگ زدم. کاسه چشمم پر شده بود. بعد از ۲۵ سال، معذب بودم اشک‌هایم را ببینند. یکی از خانم‌های روضه، شعری را در گروه فرستاد و از همه‌مان خواست هم‌صدا شویم. یکی دیگر از دوستان دبستانم هم کنارم نشسته بود. بغض امانم را بریده بود و نمی‌توانستم هم‌خوانی کنم. ته دلم خدارا شکر می‌گفتم بعد این همه سال، دوستانم را دوباره سر راهم قرار داده. برنامه تمام شد. مائده سبد در دستش را جلوی همه گرفت. انگار هربار برای مهمان‌ها هدیه‌ای داشتند. من گوشم به صدایی بود که از تلویزیون و اسکای روم پخش می‌شد. کسی داشت از چفیه آقا می‌گفت. به سبد نگاه کردم. می‌خواستم ربط این حرف‌ها و هدیه را بفهمم: «خیلی سخت بود دل کندن ازش، مهم‌ترین سرمایه و دارایی‌مو انگار می‌خواستن ازم بگیرن.» مائده با لبخند به بغل دستی‌ام گفت: «هر کی امروز اومد، قسمتش بود که این تبرک با ارزش بهش برسه.» صدای بغض‌آلود زن در اسکای روم ادامه داد: «ولی دیدم قسمت کردنش با همه عاشق‌ها، خیلی قشنگتره.» مائده بیشتر توضیح داد: «برای رسیدن این تبرک خیلی دوندگی کردم. بچه‌ها تو پایگاه قاصدک تلاش کردن اینارو برای مراسم تشییع آقا آماده کنن، برای فروش تو شهرهای مرزی ایران تا از درآمدش برای میزبانی زائرای آقا خرج کنن. این چند تا اما سهم شما بود.» سبد جلوی من بود. یک کیسه کوچک با مُهرِ گل‌دار. ربان کیسه را باز کردم. یک کارت کوچک درونش بود و آویزی به آن وصل. آویز را باز کردم. یک طرفِ آویز، تکه‌ای از چفیه آقا قرار داشت و طرف دیگرش عکسِ او. اشک همه درآمده بود. از حسرت ندیدن آقا می‌گفتند. مائده را نگاه کردم: «منم فقط یک بار قسمتم شد، اولین فاطمیه بعدِ حاج قاسم، اونم از دور، وقتی زن‌ها هجوم می‌بردن جلو تا صورت آقا رو ببینن، من فقط گریه می‌کردم و خداروشکر که توی جای مشترکی با آقا نفس می‌کشم.» نگاهم به سهم کوچکم از رهبر شهید بود. خودش ردیف کرده بود. دلم می‌خواست دوباره هوای جایی که رهبر هست را نفس بکشم. خبرها هرچه می‌خواهند بگویند. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
یک قدم رو به جلو.pdf
حجم: 4M
ا﷽ 4⃣5⃣1⃣ یک قدم رو به جلو من به دویدن و رسیدن، یا دویدن و نرسیدن یا ندویدن و رسیدن یا هرچیزی از این دست فکر نمی‌کنم. من به آرام دویدن و حرکت پیوسته فکر می‌کنم. من به قدم‌های رو به جلو فکر می‌کنم. هرکس، هرکجا که ایستاده، یک قدم فراتر نهد و جلوتر بیاید. یک قدم. تنها یک قدم! من به این فکر می‌کنم! به یک قدمِ رو به جلو! در را که بستم و تق صدا داد، از همان قدم اولی که توی کوچه برداشتم تا سلاّنه سلاّنه و پیاده برسم به میدان شهدا، با خودم زمزمه کردم: «یک قدم جلوتر. یک قدم بیا جلوتر.» ✍️ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 5️⃣5️⃣1️⃣ پله‌ها در پیش رویَم یک به یک دیوار شد بغض داشت خفه‌ام می‌کرد. به نماز نرسیدیم. نزدیک به دو ساعت توی خیابان‌های اطراف مصلی پیاده‌روی کردیم. لابه‌لای جمعیتی که ویژگی همه‌شان چشم‌های سرخ از اشک بود، گم شدیم. راه می‌رفتم و نمی‌خواستم بدانم انتهای این مسیر چیست. خیل عظیمی از آدم‌ها داشتند از مصلی خارج می‌شدند و به همان تعداد، می‌خواستند وارد مصلی شوند. آن‌هایی که می‌آمدند بی‌پناه بودند و مایی که می‌رفتیم حیران و پریشان. هر چند قدم کولرها و مه‌پاش‌های بزرگ گذاشته بودند. مردی انگشت شستش را گذاشته بود روی شلنگ آب و روبه‌بالا گرفته بود تا مرهم بگذارد روی تن ملتهب و گرمازدهٔ عزادارها. از درب‌های یک و دو و سه و چهار و پنج و شش مصلی راهمان ندادند و گفتند درب خروج است. گیر کردیم توی صف طولانی درب ورودی هفت. بغض داشتم و سرم از شدت گرما گیج می‌رفت. محکم دست خواهر کوچک‌ترم را گرفته بودم که گم نشود. سلول‌های مغزم داشتند تمام تلاششان را می‌کردند که به لحظه فکر کنند، نه به آینده‌ای نزدیک... پسری با لباس بسیجی فریاد می‌کشید که مردها بروند آن‌طرف‌تر تا خانم‌ها جای بیشتری داشته باشند. زنی دست پسر نوجوانش را گرفته بود و اصرار داشت از گیت زنانه ردش کند تا گم نشود. کسی خلاف جمعیت می‌آمد و با آرنج کوبید به پهلویم. بیشتر بغض کردم. سلول‌های جدید داشتند خاطراتی از روضه‌های فاطمیهٔ بیت را با خودشان حمل می‌کردند. مأموران ناباوری، محکم پَسشان زدند. نه، وقتش نبود.  بطری‌های آب دست‌به‌دست می‌چرخید و هر طرف که سر می‌گرداندی، کسی را می‌دیدی که مشغول پخش آب‌خنک بین مردم است. کافی بود صوت سفر اربعینم را از آرشیو خاطرات بیرون بکشم: ماء البارد، ماء البارد.  سلام بر شهید لب‌تشنهٔ کربلا و سلام بر شهید لب‌تشنهٔ ایران. نه نه نه.  زیرگذر مصلی خنک بود. مردم نشسته بودند روی زمین و از نبود آفتاب استفاده می‌کردند. دلم می‌خواست همان‌جا بنشینم.  پله‌های پیش رو، می‌توانستند در چند ثانیه کار سلول‌های ناباوری را خراب کنند. پاهایم به اختیار خودم نبودند. تا پایین پله‌ها رفتم. بعد انگار به هر کدام از پاهایم یک وزنهٔ دویست کیلوگرمی وصل شد. پله‌ها تبدیل شده بودند به دیوارهایی بلند. انگار بالارفتن از پله‌ها هزار سال طول کشید. سلول‌های ناباوری خودشان را سنگین کرده بودند و می‌خواستند جلوام را بگیرند.  به بالای پله‌ها رسیدم. سرم را بلند کردم و چشمم به تابوت‌های پیچیده در پرچم ایران خورد و...  همان‌جا مُردم...  تمام شدم...  ناباوری در صدم ثانیه دود شد و پَر کشید.  بغضی که از صبح توی گلویم خانه کرده بود و مدام بزرگ و بزرگ‌تر می‌شد، شکست.  بدون اینکه از پیکرها چشم بردارم، به سمتشان رفتم. قاب عکس آقای شهیدم را گرفته بودم توی بغل و انگار روی زمین پرواز می‌کردم. گویی عصای موسی در دست داشتم که جمعیت آن‌طور راحت شکافته و مسیر برایم باز می‌شد. آن‌قدر نزدیک شدم که دیگر مسیری باقی نمانده بود.  زبانم بند آمده بود. مثل تمام‌وقت‌هایی که رفته بودم بیت. زبانم کلمه‌ها را پیدا نمی‌کرد و چشمم دنیایی حرف را بیرون می‌ریخت. حس می‌کردم قطره‌های اشکم سنگین‌تر از همیشه‌اند. انگار هر قطره، تکه‌ای از روحم را بغل گرفته و بیرون می‌دود.  دورتادورم را پرچم‌های سرخ پر کرده بودند. حس می‌کردم مصلی، قتلگاه ماست و پرچم‌های سرخ، خون‌های قرمز جاری شده از جسم بی‌جانمان.  به خودم که آمدم احساس کردم چیزی توی گوشت کف دستم فرومی‌رود. به دستم نگاه کردم. انگشت‌هایم مشت شده بودند و ناخنم داشت توی گوشتم فرومی‌رفت. قلوه‌سنگ گیرکرده توی گلویم راهش را به دستم بازکرده بود.  مشتم را بالا گرفتم و همراه با مجری فریاد زدم: حرف ما یک‌کلام  انتقام، انتقام ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم می‌رود
ا﷽ 6️⃣5️⃣1️⃣ عصر عاشورا سحر روز سومی بود که آقا را سپرده بودیم به امام رئوف (ع). با هر جان‌کندنی بود خودم را راضی کردم تا بایستم توی صف دارالذکر. آخر از عمق جان می‌خواستم قبل از دیدن مزار آقا، خبر مرگ ترامپ توی گوش عالم بپیچد. خجالت می‌کشیدم آقا زیر خروارها خاک باشد و من مقابلش ایستاده باشم. ناامیدی مثل چنگک افتاده بود به جانِ دلم و طعم تلخ بیچارگی را تا زیر زبانم بالا می‌آورد. سرگیجه امانم را بریده بود. دستم را گرفتم به حفاظ‌های فلزی که از خنکای هوای داخلِ رواق، سرد شده بود. هرچقدر صف جلوتر می‌رفت، سرمای دست‌هایم به قلبم نزدیک‌تر می‌شد. آدم‌ها یکی‌یکی از هشتیِ حجره مانند رواق، مزار آقا را می‌دیدند و فریادشان به آسمان می‌رفت. یکی می‌گفت خاک بر سر دنیای بعد از تو. نفر بعد، آه می‌کشید که خدا قاتلینت را بکُشد. پیرزنی دستش را بلند کرده بود رو به امام رئوف و هق‌هق‌کنان می‌گفت: «یا ابالحسن، جانمان را به تو امانت دادیم، مهمان‌نوازی کن.» نوبت رسید به من. چشمم که افتاد به مزار آقا، تمام احساساتم اتصالی کرد. خیره شده بودم به ترکیب رنگ مشکی مزار و رنگ قرمز گلبرگ‌ها که نماد عزا و خون‌خواهی شده بود. با چشم‌هایم رد گلبرگ‌های روی زمین را گرفتم تا مزار آقا. توی حال خودم بودم که درست پشت مزار، زنی را دیدم با شانه‌هایی خمیده و لرزان که به سنگ مزار آقای شهید چنگ می‌زد. گوشی را درآوردم و روی چادر مشکی‌اش زوم کردم و دکمهٔ شات را زدم. همان لحظه خادمی با چوب‌پر مشکی‌اش روی شانه‌ام زد و خواست تا حرکت کنم. به سمت صحن آزادی راه افتادم و مقابل ایوان طلا نشستم. تصویر آن زن، لحظه‌ای از جلوی چشم‌هایم کنار نمی‌رفت. انگار این قاب را جایی دیده بودم. دستم را گذاشتم روی تصویر و به هر دو طرف کشیدمش تا بزرگ‌تر شود. ناگهان در هزارتوی ذهنم، صحنه‌ای آشنا جان گرفت. آن صحنه که ابن شهرآشوب در کتاب مناقبش گفته بود: عصر عاشورا، ذوالجناح با یال آویخته به خاک و خون و زین واژگون، به‌سوی خیمه‌ها برگشت تا خبر شهادت امام را به زینب (س) بدهد. اهل حرم با صدای اسب از خیمه بیرون آمدند. وقتی شکل‌وشمایل اسب را دیدند، ناله سر دادند و آن را در آغوش کشیدند. همان صحنه که قرن‌ها بعد، مرحوم فرشچیان، بوم نقاشی‌اش را مقابلش گذاشت و سنگینی هوای غربت آن لحظه را به تصویر کشید و اسمش را گذاشت: "عصر عاشورا". حالا انگار همان تصویر بود که از بوم نقاشیِ فرشچیان بیرون‌زده و تکرار می‌شد. تصویر را از زوم در آوردم. غم مقدسی از جنس نور توی رگ‌هایم پیچید و به قلبم رسید. نمی‌دانستم این خانمِ قد خمیده، سیده هدی آقای شهید است یا فاطمه سادات زهرا خانم یا زینب جان سیده بشری؛ اما یک چیز را خوب فهمیدم که این راه، همان راه زینب (س) است. راهی که با انکسارِ دختر علی (ع) شروع می‌شود و به اقتدارِ او می‌رسد. اقتداری که کاخ ستمِ یزید قمارباز را با فریاد «ما رایت الا جمیلا» فرومی‌ریزد. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 7️⃣5️⃣1️⃣ رهبری کجاست؟ وسط جمعیت، هر چند لحظه سرم را به چپ و راست می‌گردانم. زل می‌زنم به تصویر آقا که دو طرف دیوار مصلا نصب است. تصویر سمت راست، دست‌به‌سینه با لبخند به جمعیت نگاه می‌کند و سمت چپ با همان لبخند دست چپش را بالا می‌آورد. انگار که تشکر می‌کند از مردمی که برای مظلومیتش ناله می‌زنند و شیون می‌کنند. من اما ساکتم و مبهوت. آمده بودم بین مردم تا غم مشترک را سبک کنم؛ ولی نه اشکی برای ریختن دارم و نه صدایی برای ضجه‌زدن. سرم در گردش است بین تصاویر خندان روی دیوار و عمامهٔ مشکی روی تابوت پرچم کشیده. نمی‌خواهم باور کنم آن قدبلند، دست‌های کشیده، صورت خندان موقع دیدار مردمی و چهرهٔ غمگینی که با روضه‌های فاطمیه و امام حسین اشکی می‌شد، حالا توی آن تابوت، آرام‌گرفته است. قلوه‌سنگ تیز و برندهٔ سر گلو که با هیچ التماسی، آب نمی‌شود را با آب دهان و سرفه‌های پشت‌هم، کمی نرم می‌کنم تا دم بگیرم. چقدر هوا کم است برای نفس‌کشیدن. صدای پشت بلندگو که می‌گوید: «مردم آه بکشیم.» انگار جان تازه می‌دهد به من. تک‌به‌تک حسرت‌ها را جلوی چشمم به صف می‌کنم و «آه» می‌کشم. «آه» می‌کشم برای شبی که پیشنهاد رفتن به بیت را قبول نکردم و نشستم پای روضهٔ حاج محمود کریمی. «آه» می‌کشم برای نرساندن خودم به نمازهای عید فطر و توجیه‌کردن خودم با جملهٔ «قسمت نشد، ان‌شاءالله سال دیگه». «آه» می‌کشم برای دعوت‌نشدن به مراسم‌های دیدار مردمی با آقا به‌خاطر هیچ‌کاره بودنم و «آه» بلندی که شبیه فریاد است، می‌کشم برای جواب‌هایی که ندادم؛ جواب شنیدن تهمت‌ها و سکوت‌کردن. این «آه» را اگر فریاد نزنم، از خفگی جان می‌دهم. دو روز بعد از کودتای نوزده دی، تلفنم زنگ خورد. با دیدن اسم مخاطب، دلتنگی ندیدنش را ریختم توی صدایم و باذوق جواب دادم: «سلام خاله. خوبی، خوشی؟» صدای آن طرف خط اما مثل همیشه مهربان و نرم نبود. جواب داد: «سلام. میگم این‌همه جوونا رو میکشن چرا هیچ کی حرف نمیزنه، رهبر کجاست اصلاً؟» شوکه از سؤال بی‌ربطش، گفتم: «نمیدونم والا، رهبری با من هماهنگ‌نکردن کجا میرن.» با این جواب رفتم سمت شوخی تا از خشمم کم کنم و احترام نگه دارم. حالا ولی پشیمانم از جواب ندادن. دلم می‌خواهد شماره‌اش را بگیرم و از پیداشدن رهبر بگویم. از صبح نه اسفند و مشت گره شده‌اش بگویم. از خانهٔ انتهای خیابان کشوردوست بگویم که رسانهٔ خانه‌شان، آن را به‌جای پناهگاه رهبری توی مغزشان فروکرده بود و از تابوت پرچم کشیده‌ای بگویم که پیکر آقای ما و رهبر به پناهگاه رفتهٔ آنها داخلش، آرام‌گرفته است. جملهٔ «آه از تهمت‌ها» تو سرم می‌پیچد و با چانهٔ لرزان، دست راستم را سمت تابوت پرچم کشیده‌اش، بالا می‌گیرم و با صدای خش‌دار زمزمه می‌کنم: «دوستت دارم آقاجان و الی اللقاء.»   ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 8️⃣5️⃣1️⃣ أبناء السیدان مشهد این روزها میزبان زائرانی به وسعت جهان است. پوستری می‌بینم از اجتماع جمعی از هنرمندان. قرار بود تقاطع ملاصدرا و کوه‌سنگی جمع شوند و دیوارنگاره‌ای بکشند و رنگ کنند. زیرش نوشته بود: «همراه با جمعی از هنرمندان یمنی و لبنانی» خودم را به تقاطع ملاصدرا می‌رسانم. روی یک دیوار طرحی کشیده شده. کمی آن‌طرف‌تر میزی گذاشته‌اند و رویش رنگ‌ها کنار هم ردیف‌اند. کنار رنگ‌ها چند قلم‌موی باریک و پهن و تعدادی لیوان هم چیده‌اند.  زن و مرد هر کدام لیوانی دست گرفته‌اند. یک‌سوم لیوان با رنگ سیاهی پر شده. قلم‌مو دست گرفته‌اند و در حال پررنگ‌کردن خطوط نقاشی شدهٔ روی دیوارند. چند نویسنده و عکاس و خطاط و نقاشِ آشنا می‌بینم. عکاس‌ها و خبرنگارها مدام در حال رفت‌وآمدند و هنرمندها را شکارِ سؤال‌ها و قاب دوربین‌هاشان می‌کنند. خانمی ضبط کوچکی را جلوی دهان یکی از هنرمندها گرفته و درباره این رویداد می‌پرسد. هنرمند موهایش جوگندمی است و پا به سن گذاشته و حالا پیش‌کسوت حساب می‌شود، می‌گوید: «از دل برود هرآنچه از دیده برفت، پس ما روی دیوار اعتقادات‌مون و آرمان‌هامونو ثبت می‌کنیم تا در گذر روزها یادمون نره انگیزه‌هامون چی بوده و می‌تونه در استمرار مقاومت کمک‌مون کنه.» نگاهش را روی زن و مردهای قلم‌مو به دست لبنانی و یمنی سر می‌دهد و لبخند به لبش می‌نشیند: «همه ما، ایران، لبنان، یمن هدف‌مون یکیه و اون ایستادگی در مقابل ظلم و کفره.» خبرنگار می‌پرسد: «جایگاه هنرهای تجسمی در این هدف چیه؟» مرد انگار بارها به این سؤال فکر کرده و بارها جوابش را گفته باشد، بی که خبرنگار نقطه پایانی سؤالش را بگذارد بلافاصله می‌گوید: «جمیع هنرها در به‌نتیجه‌رسیدن این هدف نقش مکمل دارند، هنرهای تجسمی، سینما، ادبیات، موسیقی هیچ‌کدام از هم جدا نیستن.» کمی آن‌طرف‌تر خبرنگاری مشغول مصاحبه با خانمی لبنانی است. لبنانی‌ها روی دستشان یک مچ‌بند زرد بسته‌اند و روی دوششان یک شنل کوتاه زرد انداخته‌اند. مترجمی کنار خانم خبرنگار ایستاده و صحبت‌های خانم لبنانی را ترجمه می‌کند: «ما در هدف تفاوتی نداریم، من از منطقه جنوب لبنان می‌آیم. اومدیم این‌جا که نشون بدیم در این جنگی که اسرائیل و امریکا راه‌انداختن، در کنار هم هستیم.» از خبرنگارها دور می‌شوم و می‌ایستم روبروی دیواری که پر از نقش است. طرح‌هایی از آقا و سید حسن نصرالله، از مشت گره‌کرده و حرم امام رضا و نقشه ایران. از روی میز لیوانی برمی‌دارم. رنگ سیاه را ته لیوان می‌ریزم و با قلم‌مویی می‌ایستم پای دیوار. کنار دخترخانمی که مچ‌بند زرد بسته. مچ‌بند را نگاه می‌کنم. رویش نوشته: «ابناء السید» می‌پرسم: «سید یعنی سید حسن نصرالله؟» سرش را به علامت تأیید تکان می‌دهد. توی دلم می‌گذرد ما هم ابناء السید هستیم، سید ما علی است و سید آن‌ها حسن و وجه مشترکمان یتیمی. نگاهی به سید حسن و آقا می‌اندازم روی دیوار. عده‌ای مشغول پررنگ‌کردن خطوط طرح این دو شخصیت هستند. حالا ما هدف‌های مشترکی با هم داریم. پررنگ کردن خطوط این دو سید، و نابودی هرکسی که بخواهد این خطوط را محو کند.   ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 0️⃣6️⃣1️⃣ قدم‌های مبارک از ساعت ۳ بعدازظهر به مصلی آمده بودیم. ساعت نزدیک ۱۰ شب بود که داشتیم برمی‌گشتیم. خستگی بچه‌ها از حالت چهره‌شان معلوم بود؛ ولی حرفی نمی‌زدند. سرشان را زیر انداخته بودند و فقط می‌آمدند. صدای سورت سورت کشیده‌شدن کفش‌ها، جمعیت مردم را به یک سو حرکت می‌داد. درهای ورودی نزدیک بود؛ اما در خروجی خیلی دور بود. فاصلهٔ راه برگشت وقتی خسته‌ای، چندبرابر کِش می‌آید.هرچه می‌رفتیم به خیابان نمی‌رسیدیم. این طولانی‌بودن راه خروجی، بر خستگی‌مان افزوده بود. بیشتر از همه امیررضا خسته شده بود. طفلک با پاهای کوچک یک سال و نیمه‌اش، پابه‌پای ما آمده بود و داشت با زبان بی‌زبانی نق و غر می‌زد؛ تا بگوید دلش خانه و اتاقش و اسباب‌بازی‌هایش را می‌خواهد. تمام مسیر را بهانه می‌گرفت. سعی می‌کردیم با بازی حواسش را پرت کنیم؛ ولی تا چند دقیقه جوابگو بود.  در راه به بچه‌ها گفتم: «از آقا بخواید بخاطر سختی که تحمل کردید واستون دعا کنه... آقا صداتونو می‌شنوه...»  همین جمله بس بود که باز وجودم گُر بگیرد. بغضی ته گلویم را بست. نتوانستم صحبتم را ادامه دهم. غمباد گرفتم از بس بغض کردم برای آقا. بالاخره اشکم از تاریکی هوا استفاده کرد. سُر خورد و پشت روسری‌ام پنهان شد.   پاهایم زُق‌زُق می‌کرد. کف پایم می‌سوخت. توان راه‌رفتن نداشتم. با بچه‌ها سر کوچه منتظر بودیم تا شوهرم موتور را بیاورد. خانمی کنارم ایستاد. شروع کرد با امیررضا حرف‌زدن که چرا گریه می‌کنی؟  امیررضا از خجالت پشت دست من قایم شد.  خانم چند لحظه نگاهم کرد و با حسرت گفت: «خوب کردی با بچه‌ها اومدی... من بچه‌ها رو گذاشتم خونه اومدم.»  لبخندی زدم و گفتم: «اشکال نداره. فردا هنوز فرصت هست. حتماً بیاریدشون.»  با نگاهی به شوهرش گفت: «شوهرم مخالفه اومدن بچه‌ها بود. بخاطر فشار جمعیتو خطرشو...»  شوهرش چند قدم آن‌طرف‌تر ایستاده بود و نگاهمان می‌کرد.  نگاهم را بین هر دو تقسیم کردم.  آقا دو قدم جلو آمد. درد دلشان باز شده بود. گفت: «مسئولین توی تلویزیون گفتن بچه‌ها رو نیارید وگرنه که... »  گفتم: «بله... اولش گفتن فکر میکردن فشار جمعیت زیاده بچه‌ها ممکنه آسیب ببینن...  اما اگه بچه‌ها نیان کی بیاد؟ اینا باید ببینن و یادشون بمونه. ما که بودیم و هستیم... یه کم عقب‌تر جلوتر وایمیستیم تا حضور مردمو ببینن...»  خانم سری تکان داد و تأییدم کرد.  آقا هم سرش را زیر انداخت و رفت.  با تمام خستگی اما دلم راضی بود که کار درست را انجام داده بودم.  دست امیررضا را محکم‌تر گرفتم و بوسه‌ای به سرش زدم.  بغلش کردم. لبخندی زد و با لب‌های کوچولوش من را بوسید.   ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 1️⃣6️⃣1️⃣ دست‌به‌دست پاهایش از زانو تا شد و یک‌باره افتاد. لباس سفید هلال‌احمر، خیس، به بدنش چسبیده بود. خانمی با عکس آقا شروع کرد به بادزدنش. دختری بطری آب دستش داد. همکارش خم شد و شانه‌هایش را ماساژ می‌داد. پسربچه‌ای بطری آبی را که سرش سوراخ بود، فشار می‌داد و رشته‌های نازک آب را روی صورتش می‌پاشید. نقاب کلاهش نصف صورتش را سایه کرده بود. کلاهش را برداشت و دو انگشت سبابه و نشانه را روی چشم‌هایش گذاشت. صورتش سرخ شده بود مثل دستی که بی‌هوا به کنار قابلمه بخورد و بسوزد. لبخند زد. آب از نوک بینی‌اش چکید: «از گرما نیست! از صبح خیلی دویدم پاهام کم آورد.» سرش پایین بود. انگار خجالت‌زده باشد از اینکه مردم به کمکش آمده‌اند. با خودم فکر کردم امروز همه میزبان‌اند. هر طرف که نگاه می‌کردم، دستی مشغول کاری بود. مردی دوش تلفنی حمام را از پنجره بیرون آورده بود و مثل آتش‌نشان‌های آن روز، روی سر مردم آب می‌پاشید. زنی چادرش را زیر بغل زده بود و از کناره‌های بلوار، بطری‌های خالی آب را جمع می‌کرد و در کیسه‌زباله می‌ریخت. من هم از پاکبان کیسه‌زباله‌ای گرفتم و دست‌به‌کار شدم. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍