eitaa logo
کارام جانم می‌رود
831 دنبال‌کننده
56 عکس
0 ویدیو
14 فایل
هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست #کارام‌جانم‌می‌رود روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید ارتباط با ادمین: @karamejan_1405 🔸️بازنشر روایت‌ها با ذکر منبع، احترام به راویان و حقوق معنوی پروژه است. ⚠️ تبلیغ و تبادل نداریم.
مشاهده در ایتا
دانلود
ا﷽ 5️⃣7️⃣1️⃣ حسرت کرورکرور آدم آمده بودند؛ آن‌قدر که شبستان و صحن مصلا جای خالی نداشت. وسط آن شلوغی چشمم افتاد به دختری که شومیز و شلوار مشکی تنش بود و چفیه‌ای را بادقت دور سرش پیچیده بود. تصویر امام شهید را با دو دست چسبانده بود به سینه‌اش و آرام و بی‌صدا اطرافش را نگاه می‌کرد. بی‌آنکه بخواهم چنددقیقه‌ای نگاهم روی دختر ثابت ماند. دوبه‌شک بودم که ایرانی باشد یا نه. نه به‌خاطر پوشش متفاوتش؛ حس کردم چهره‌اش خیلی به ایرانی‌ها نمی‌خورد. دلم می‌خواست بروم کنارش و سر صحبت را باز کنم، اما صدای بلندگوها آن‌قدر زیاد بود که مطمئن نبودم صدا به صدا برسد. همین‌طور با خودم کلنجار می‌رفتم و مردد بودم که بالاخره زور کنجکاوی چربید و من را سمت او کشاند.    گفت کودکی‌اش را در بازرگان گذرانده. درست لب مرز ترکیه، نزدیکی کوه‌های آرارات. می‌گفت دورگه است و پدربزرگش از مهاجرین روس بوده که سال‌ها پیش به ایران آمده است. خودش هم چند سالی است که ازدواج کرده و با همسرش در تهران زندگی می‌کند.  پرسیدم: «وقتی آقا شهید شد، کجا بودی؟»  نگاهش را از من دزدید و چند لحظه سکوت کرد. بعد تن صدایش خش‌دار و آهسته شد: «ای‌کاش خونه‌مون نزدیک بیت نبود. روزی که بیت رو زدن از بالا پشت بوم خونه‌مون همه چیزو دیدم. همش خداخدا می‌کردم رهبر چیزیش نشده باشه. وقتی شنیدم شهید شده اونقدر گریه کردم که نگو.»  بعد نفسش را با آهی بیرون داد و گفت: «همش به خودم میگم چرا دیر شناختمش.»    کنجکاو شدم که بدانم قبلاً چه نظری نسبت به آقا داشت. به عینک دور قاب مشکی‌اش نگاه کردم و منتظر ماندم.  گفت: «قبل‌ترها هیچ شناختی به رهبر نداشتم. فکر می‌کردم یک حوزه علمیه‌ای داریم و رهبر هم بزرگ همون‌جاست. وقتی اومدم تهران در سایه همسرم نگاهم به رهبر تغییر کرد. اون موقع بود که فهمیدم شبکه‌های معاند مردم رو گمراه می‌کنن.»    صدای بلندگوهای مصلا هر لحظه بیشتر می‌شد و به‌سختی صدای دختر را می‌شنیدم. خودم را نزدیک‌تر کردم و چشم دوختم به دهانش تا حرف‌هایش را واضح‌تر بشنوم. صحبت‌ها کشید به بیست و دو بهمن سال قبل؛ تقریباً دو هفته پیش از شهادت آقا. گفت: «اون روز به پیشنهاد همسرم برای اولین‌بار تو راهپیمایی شرکت کردم. حجاب نداشتم و عکس رهبر تو دستم بود. یهو یه خبرنگار اومد سراغم و پرسید: چرا تو این گرونی اومدی راهپیمایی؟ من هم گفتم با اینکه مستأجرم و بیکار، اما رهبرمو دوست دارم.» به اینجا که رسید چهره‌اش درهم رفت. از اتفاقی گفت که به قول خودش مسیر زندگی‌اش را تغییر داد.  - فیلم مصاحبه خیلی زود سر از سی‌ان‌ان ترکیه درآورد. اگه بدونی چه فحش‌هایی که به من ندادن. خیلی‌ها طردم کردن. حتی خاله‌ها و برادرام مسخره‌ام می‌کردن و دیگه با من ارتباطی ندارن.    خیره مانده بودم به دختر که صورتش حسابی گرگرفته بود و با شتاب حرف می‌زد. انگار بعد مدت‌ها کسی را پیدا کرده بود که می‌توانست درد دل کند.  - همشون یه مشت آدمای بی‌منطقن. ذهنشون تو فضای مجازی اونقدر مسموم شده که نظر مخالفو برنمی‌تابن. واسه همین تصمیم گرفتم دیگه سکوت نکنم.    دختر توضیح داد که در صفحه اینستاگرامش علیه صهیونیست‌ها فعالیت می‌کند و معتقد است تمام مشکلات دنیا از همان‌ها آب می‌خورد. لابه‌لای حرف‌ها گوشی‌اش را بالا آورد و گفت: «اینجا اینترنت نیست وگرنه نشونت می‌دادم که پروفایل پیجم عکس کُره زمینه که داره اسرائیل رو بالا می‌آره.»  بعد نگاهش را به نقطه‌ای دور جایی که تابوت‌های پرچم پیچ قرار داشتند دوخت و گفت: «ولی حیف که از نزدیک ندیدمش.»    مدتی بینمان سکوت شد. حرفی برای گفتن نداشتم. من هم در حسرت دیدار رهبرم دل‌شکسته بودم. بی‌اختیار دست‌هایم را باز کردم و در آغوشش گرفتم. فکر کردم هیچ‌چیزی مثل درد مشترک، آدم‌ها را به هم نزدیک نمی‌کند. مهم نیست از کدام جغرافیا آمده باشی و یا ظاهرت چقدر متفاوت باشد؛ بعضی حسرت‌ها مرز نمی‌شناسند و بی‌اجازه توی دلت خانه می‌کنند.   ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 6️⃣7️⃣1️⃣ هم‌قطار‌های آقای خامنه‌ای درها هنوز باز است و نصفِ تنم از قطار بیرون مانده. آدم‌ها نفس به نفس همدیگر چپیده‌اند. احساس می‌کنم اگر توی قطار بمانم، یقین تا قم خفه می‌شوم.  مامان از پای تلویزیون، اخبارِ تشییع را به من می‌رساند... «ماشینِ آقای شهید ایران هنوز در میدان آزادی دورِ مردمش می‌گردد.»  از قطار می‌پرم پایین. به مامان می‌گویم که من می‌روم ترمینال با اتوبوسی چیزی بیایم. می‌گوید: «اصلاً نمی‌رسی. اعلام‌کردن آقا تا قبل غروب می‌رسه قم.» باید بین خفه شدن و ازدست‌دادن بدرقه در قم، یکی را انتخاب کنم. تمام مسیر در متروها و تشییع، خودم را از ازدحام نجات داده بودم و حالا گیر افتاده‌ام. هنوز جماعتی از روی سکو سمت قطار می‌آیند. انگار هرکس امروز توی تهران بوده، قصد دارد سوارِ همین قطار بشود. دوباره سوار می‌شوم. کوله‌ام را حائل می‌کنم که تنه‌ام به مردها نخورد. آن‌هایی که نمی‌توانند صندلی‌شان را پیدا کنند اخم و غرشان درآمده.  - داداش شما بزرگی کن. امروز هیچی به‌قاعده نیست.    فکر می‌کنم مگر ثوابِ رفتن پشت سر جنازه هفت قدم بیشتر نیست؟ چه چیزی این جماعت را راضی کرده با این وضع تا قم دنبالِ آقا بروند. کدام زور و پول و وعده و اشتیاقی؟   خانم کناری‌ام با پسرِ شش‌هفت‌ساله‌اش روی دوتا صندلی نشسته‌اند. پسر کوچک خودش را چسبانده به دیوارهٔ قطار:  «مامان بیا اینورتر اون خانومه هم بتونه بشینه.»  مادر و پسر جمع‌تر می‌نشینند. به اصرارشان من هم روی صندلی‌شان جاگیر می‌شوم. حالا پسرک دنبال راهی است که برای همهٔ ایستاده‌ها توی قطار جا باز کند:  - مامان این کیفا رو بردار اون خانومه هم بیاد بشینه روی زمین.    درهای قطار بالاخره بسته می‌شود و خیالمان راحت که دیگر کسی به جمعیت فشردهٔ مسافرها اضافه نمی‌شود. یک مرد از روی سروکلهٔ آدم‌های نشسته رد می‌شود تا خودش را برساند به صندلی‌اش: «صندلی ۴۳ مال منه، اون شماره‌ش چنده؟» روی صندلی شمارهٔ ۴۳ یک پیرزن نشسته و نگاهش را به درودیوار و سقف و پنجره می‌اندازد الّا به مرد که بالای سرش ایستاده و صندلی‌اش را می‌خواهد. دست‌های گوشتالویش را قفل کرده به دستهٔ چمدانش. چنان سنگین روی صندلی نشسته که معلوم است قصد بلندشدن ندارد. مرد بی‌خیالِ شماره صندلی و بلیت و حق و حقوقش می‌شود و لبخندی می‌زند و به ایستادنش ادامه می‌دهد.  روی صندلیِ کنار پیرزن، مردی خوابیده و پاهایش را یک‌وَری جمع کرده. در فضای جلوی صندلی‌ها، خانمی کف زمین نشسته و شانه‌اش را هی کنار می‌کشد که به زانوی مرد نخورد. یک‌لایهٔ خیسی روی سطح پیشانی‌اش نشسته و با هر بار نفس‌کشیدنش لبخندی روی صورتش می‌چسباند. انگار که بخواهد صبر جمیل را با لبخندش معنا کند.   تهویهٔ قطار هیچ خنکایی ندارد. دَمی از بوی عرق‌های مختلف توی هوا پیچیده. پسرک از خیر سروسامان دادن مردم گذشته و به شکمشان رسیدگی می‌کند. ظرف سیب‌زمینی سرخ‌شده را درآورده و یکی‌یکی به همه تعارف می‌کند: «خاله یه‌دونه بردار حالا. موکبا می‌دادن، شمام بخورید خب.»  دست آخر با اصرارهای ما و مادرش راضی می‌شود که بی‌خیال تعارف‌کردن به بقیهٔ مسافرهای قطار شود. سعی می‌کنم حجم کم‌تری از صندلی را اشغال کنم و دستهٔ صندلی هی به پهلویم فرومی‌رود. پیرزن که خیالش از صندلی راحت شده سر حرفش باز می‌شود: «وسط تشییع یهو هوومو دیدم. بعد پونزده سال. اصلاً باورم نمی‌شد اونجا ببینمش.» یک قلپ آب از بطری‌اش فرومی‌دهد و باز قصه‌اش را سر می‌اندازد: «چهارده‌سالم بود منو دادن بهش. هشت تا دختر زاییدم. هوو آورد سرم بعدم طلاقم داد.» می‌گویم: «حاج خانوم مال تهرانین؟» پیرزن برمی‌گردد به قطار.  - آره. زود یه ساک جمع کردم گفتم با آقا برم قم. بعدشم اگه خدا خواست همین‌جوری سوار شم برم مشهد. حالا که آقا داره میره این شهر اون شهر، منم دنبالش برم.    به خودم نگاه می‌کنم که تنهایی دنبال آقا راه افتاده‌ام این شهر آن شهر. انگار که آخرین فرصتم برای "دنبالِ آقا رفتن" باشد.    قطار با سرعت در جادهٔ تهران - قم می‌رود. نه آن‌قدر تند که زمان برایمان زود بگذرد و نه آن‌قدر کُند که خیال کنیم تا ابد ادامه دارد. انگار همه می‌دانیم سفری کوتاه است و بی‌تکرار. دیگر هیچ‌گاه ما و آقای خامنه‌ای به مقصدِ قم هم‌سفر نمی‌شویم. خانمی که روی زمین نشسته چشم‌هایش را می‌بندد و سرش را تکیه می‌دهد به دیوارهٔ پشتش. چرخ چمدان پیرزن هی به پایش فرومی‌رود و چشم‌هایش باز می‌شود.   قطار به ایستگاه حضرت معصومه می‌رسد. قبل از رسیدنِ آقا، به قم رسیده‌ایم. از قطار که پیاده می‌شوم، انگار صفحهٔ جدیدی به تحملم اضافه شده.‌ فکر می‌کنم کاش تابِ این‌همه سختیِ راه، فقط برای رسیدن به آخرین سفرِ آقا نباشد و ما روی ریل‌های پیچ‌در‌پیچِ تاریخ، تا همیشه هم‌قطارِ آقای خامنه‌ای بمانیم. ✍️ 〰〰〰〰 📍| ایتا |📍
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سوگ، همسفر خرمشهرها.pdf
حجم: 3.9M
ا﷽ 7️⃣7️⃣1️⃣ سوگ،همسفر خرمشهرها آمده بودم سوگ را مثل یک پروژه تحویل بگیرم، انجامش بدهم، تیکش بزنم و بگذارمش کنار. رفتاری که با همه کارهایم دارم. اما سوگ حتی از دستۀ چندم هم که باشد، این‌جوری کار نمی‌کند. چه برسد به سوگی از این جنس. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله |📍
ا﷽ 8️⃣7️⃣1️⃣ بالام امروز دیگر کسی هول جاماندن ندارد. همهٔ آنهایی که اینجا، در این خیابان‌اند، به‌اجبار پذیرفته‌اند که آخرین فرصت دیدار را ازدست‌داده‌اند. آرام، غمگین و پرخشم در میدان اصلی شهر جمع شده‌اند و قصد دارند به هوای مصلای تهران، تا مصلی ارومیه پیاده بروند و از راه دور رهبرشان را تشییع کنند. این بلایی‌ست که فضای مجازی بر سرمان آورده؛ اینکه دلخوش باشیم به حضوری که هست، ولی نیست! هنوز دو سه ساعتی به اذان ظهر مانده؛ اما شدت گرمای هوا پیاده‌روی را طاقت‌فرسا کرده. خانمی حدود شصت‌ساله روی نیمکت کنار خیابان نشسته و می‌گوید پای رفتن ندارد وگرنه باید الان تهران بود و آقا را بدرقه می‌کرد. بچه‌هایش بین جمعیت توی میدان هستند و او در میانهٔ مسیر منتظر آنهاست. عکس گل‌آرایی شدهٔ رهبران انقلاب را دست گرفته و حین صحبت حواسش است ارتفاع دستش پایین نرود. صدای شعار مرگ بر آمریکا در خیابان پیچیده و هر لحظه فاصله‌اش از ما کمتر می‌شود. به عکس اشاره می‌کنم و می‌پرسم: «چرا گل زدی؟» خیلی سریع جواب می‌دهد: «چون آقا گلی بود که از دستش دادیم و آقای جوان، هم گل هست و هم نعمتی که خدا نصیبمون کرده!» با لحنی مادرانه درباره آقای خامنه‌ای جوان صحبت می‌کند.  چهارده سال پیش، وقتی پسرش هنوز دبیرستانی بود، گل‌ها را برای کادوی تولد نازنین خانم خریده و مادر در همهٔ این سال‌ها، آنها را در بهترین نمای دکور خانه جا داده. - «هدیهٔ فرزند برای مادر خیلی خوشایند و ارزشمند میشه. چرا از گل‌های دیگه‌ای که تو خونه دارین استفاده نکردین؟»  تیلهٔ چشم‌های زن می‌لرزد و می‌گوید: «بله هدیهٔ بالام برام خیلی شیرینه، برا همین ارزشمندترین چیزم رو هدیه کردم به رهبرم!»  بعد یکهو تن صدایش عوض می‌شود. چشم‌هایش نم می‌گیرد. نگاهی به عکس می‌اندازد و با دستی که پر چادر را چسبیده، به تصویر امام خمینی و رهبر شهید ایران اشاره می‌کند: «اینها رو از دست دادیم..» بعد اما بغضش را می‌خورد و به آقا سید مجتبی خامنه‌ای اشاره می‌کند: «ولی ایشون هست! به‌خاطر ایشون نباید هیچ‌وقت تسلیم دشمن بشیم و نخواهیم شد!» حالت چهره‌اش جدی‌ست و در چشم‌هایش می‌توانم خشم و اراده را ببینم؛ اما فکرم پیش خاطرات گل‌هایی‌ست که این زن بهشان جان داده و با خودش در میان جمعیت آورده. شاید اگر مادر نبودم، این مسئله این‌همه برایم مهم نمی‌شد. انگار که بخواهد همهٔ مردم حرف‌هایش را بشنوند، با صدای بلند می‌گوید: «ترامپِ شیطان‌صفت تا دیروز منکر آقا سید مجتبی می‌شد؛ ولی امروز اعتراف می‌کنه به وجودش. ترامپ یه روباهه! داره با ما شطرنج‌بازی می‌کنه. ما هم با اون شطرنج‌بازی می‌کنیم و مطمئن باش که ما برنده میشیم. اون نمیتونه ما رو مات کنه، بلکه این ماییم که ماتش می‌کنیم!» جمعیت خیابان تقریباً به محلی که ما هستیم رسیده و شعار مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسرائیل لحظه‌ای از دهانشان نمی‌افتد. نازنین خانم نمی‌داند من هنوز در ماجرای گل‌ها جا مانده‌ام و او ادامه صحبت را دست می‌گیرد و می‌گوید: «از اول انقلاب من دلم با این‌هاست...» و به عکس رهبران انقلاب اشاره می‌کند. ادامه می‌دهد: «الآنم نبین نشستم اینجا، قلبم عمل شده، نمی‌تونم زیاد راه برم. منتظرم بچه‌هام برسن بقیه‌شو با هم بریم.» از اینکه فرصتی شده درباره بچه‌ها و خاطراتشان صحبت کنیم، خوشحال می‌شوم. می‌گوید: «با عروسا و نوه‌هام، نُه نفری اومدیم. الآنه که برسند.» دلم آب می‌شود برای ذوق مادرانه‌اش. حالا دیگر چند ردیف از دستهٔ جمعیت عزادار خیابان ما را رد کرده و جلوتر رفته‌اند. صدای شعار انتقام تنها صدای غالب بر محیط است. تا جایی که می‌شود به نازنین خانم نزدیک‌تر می‌شوم. می‌خواهم وقتی درباره بچه‌ها و خاطره‌هایشان حرف می‌زنیم بتوانم صدایش را خوب بشنوم. زن جوان چادرپوشی با پرچم ایران سمت ما می‌آید و مادر را صدا می‌زند. زن باذوق از نیمکت بلند می‌شود و پوستر توی دستش را بلندتر می‌گیرد. با هم خداحافظی می‌کنیم و او می‌رود. من هم با همهٔ خاطره‌های مادرانه‌ام وارد سیل جمعیت می‌شوم. ‌ «بالام» : فرزندِ عزیزم [ آذری] ‌ ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم می‌رود
ا﷽ 9️⃣7️⃣1️⃣ دفتر هزاربرگ از حرف‌های دل مردم، فقط بخش کمی شنیدنی است. انسان شرقی و بالاخص ایرانی، هر چقدر هم برون‌گرا باشد، حرف‌هایی دارد که در هر زمان و مکان قابل بازگوکردن نیستند. شاید اینکه هنر شعر در بین ایرانیان از دیگر قالب‌های هنری محبوب‌تر است، به همین دلیل باشد؛ هم شاعر حرف‌های نگویش را به زبان شعر می‌گوید و هم خوانندهٔ شعر، حرف‌های دلش را در شعر کشف می‌کند و می‌بیند... وقتی دیواری که محوطه صحن مصلی را برای زنان و مردان جدا می‌کرد، رنگ مشکی می‌زدند، احتمالاً می‌خواستند هم‌رنگِ حال‌وهوای سوگ و فقدانی باشد که فضای مصلی را پر خواهد کرد. سیاه در روان‌شناسی رنگ‌ها، رنگی است که با «خلأ»، «ناپدیدشدن نور» و «پایان» پیوند خورده است. وقتی شخصی، عزیزی را از دست می‌دهد، دنیای او به‌نوعی تاریک و خالی می‌شود. پوشیدن لباس سیاه، بازتاب بیرونیِ این تاریکی و اندوه درونی است و نشان‌دهنده آن است که فرد عزادار، در حال حاضر تمایلی به جلوه‌گری یا مشارکت در شادی‌های زندگی روزمره ندارد. سرنوشت اما تقدیر دیگری بر این جداکننده رقم زد. دیوارهای بتنی و خشک، بال‌های فرشتگانی شده بودند که مردم را به رهبر شهید می‌رساندند. هر آنچه که تلویزیون و رسانه‌های داخلی و خارجی نتوانستند از عمیق‌ترین لایه‌های درونِ مردمِ ماتم‌زده نمایان کنند، می‌توانستی بر این دیوار بخوانی... فرض کن همسایه همراهی داشتی که نزدیک چهل سال در غم و رنجت شریک بوده و حالا قرار است مسافر شود. مگر در یک جمله و دو جمله می‌شود خاطرات و خداحافظی را جمع کرد؟ پسرخاله‌ای هم‌سن داشتم که به دلیل اشتراکات زیاد، شده بودیم رفیق گرمابه و گلستان؛ وقتی برای ادامه تحصیل عزم سفر کرد، برایش متنی نوشتم و گذاشتم در وبلاگ خانوادگی. مثل پرده‌ای که کمی از آن را بالا زده باشند، از تلخی‌ها و خوشی‌های گذشته گفتم؛ ولی باز خیلی موارد ناگفته ماند. حالا یک ملت می‌خواست همین کار را بکند در ابعاد هشتاد و نود میلیون... هر چقدر دفتر رسمی یادبود در روز وداعِ هیئت‌های دیپلماتیک پر از تعارفات و القاب بود، این دیوار تجلی صمیمیت و راحتی بود. دیوار سیاه شده بود «هر چه دل‌تنگت می‌خواهد بگویِ» میلیون‌ها مردم. ارتفاع دیوار کم نبود؛ ولی در بالاترین جای دیوار هم نگاشته‌هایی پیدا می‌کردی. سیاهی دیوار مثل چادر مادری که فرزندش در سایه آن امنیت داشت، امن بود و آرام. هر کسی آخرین حرف‌های خود را با هر وسیله‌ای می‌شد، می‌نوشت. روز وداع در مصلی امام خمینی، بدون لحظه‌ای توقف و ایستادن، پنج دقیقه فقط از نصف دیوار که سمت مردانه بود، فیلم گرفتم. همان موقع شروع کردم به خواندن؛ سخت بود؛ نوشته‌ها منظم و جدا از هم بودند. با همهٔ دستخط‌های مختلف و جورواجور، یک مطلب اما از بقیه نوشته‌ها، پررنگ‌تر بود: *انتقام* ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 0️⃣8️⃣1️⃣ ببخشید، مامان! این که صاف و مستقیم نمی‌گفت نرو! خودش از صد تا منع‌کردن بدتر بود. می‌دانستم احترامم را نگه می‌دارد. می‌دانستم بارها به خودش نهیب زده که بهم حکم نکند، مقابلم نایستد که اگر می‌ایستاد، یا من منکوب می‌شدم یا احترام او می‌ریخت. این بود که نمی‌گفت نرو! به جایش اصرار داشت که هوا گرم است و بچه‌ها اذیت می‌شوند. پافشاری می‌کرد که تازه رسیده‌اید مشهد، سری به مراسم بزنید و برگردید. حرف پنهان شده پشت بهانه‌هاش را می‌فهمیدم. هم می‌فهمیدم، هم درک می‌کردم. مادر بود دیگر! خودم هزار بار همین احساس را در مورد بچه‌هام تجربه کرده بودم. می‌دانستم اتفاق تلخ تشییع سردار پیش چشمش است و برایش هیچ فرقی ندارد که تهران و قم و کربلا و نجف، بی‌حادثه برگزار شده. مشهد، می‌توانست محل تکرار ازدحام و واقعه باشد. اما ما، هزار و دویست کیلومتر جاده را تا این شهر طی کرده بودیم که به همین یک مراسم تشییع برسیم.  ساعت یک و نیم بعدازظهر روز پنج‌شنبه، اوایل خیابان نواب ایستاده بودیم که زنگ زد. برای چندمین بار در آن روز. پرسید کجاییم و هوا چطور است و بچه‌ها چطورند و آب و غذا داده‌ام؟! به تک‌تکشان جواب دادم و خیالش را راحت کردم و خودم هم دیگر داشتم نفس راحتی می‌کشیدم که تیرخلاص را زد! گفت «تا آخر که نمی‌مونید؟ یکم دیگه برمی‌گردید، مگه نه؟!» جوری این را گفت که انگار از ابتدای سفر، من و او روی زود برگشتن ما، عهد محکم بسته باشیم. قطره‌های عرق از مهره‌های کمرم سر خوردند. جمعیت هر دم بیشتر می‌شد و صداها بلندتر و او منتظر جواب بود. پراندم: «نمی‌دونم. اینجا جمعیت زیادی نیست. جلوتر هم نمی‌ریم. قول می‌دم!» دروغ می‌گفتم. خیابان کیپ آدم بود. اما اشکال نداشت. در عوض، یک قول محکم هم داده بودم. قول داده بودم جلوتر نروم و زود برگردم. بنا داشتم سرش بمانم. راه افتادیم. قولم به مادرم را، سفت و محکم توی یک‌مشتم گرفته بودم. توی آن یکی مشتم، دست کوچک دخترم بود. زل‌زده بودم به زردی پرچم حزب‌الله روی شانهٔ همسرم و جلو می‌رفتم. یکی از مغازه‌های کنار خیابان را به‌عنوان خط پایان، نشان‌کرده بودم و توی مغزم، همهٔ تکه‌های پازل سر جایشان نشسته بودند که همسرم برگشت. لبخند یک تصمیم تروتازه روی صورتش بود. گفت: «بیا یه کاری بکنیم. برای بچه‌ها بستنی بخریم و شارژشون کنیم. بعد بریم جلو تا هر جا تونستیم. حتی تو حرم.» دست دخترم را کشیدم کنار خیابان. روی جدول کوتاه نشستم. هوا گرم و گوش‌هایم داغ بود. گفتم: «حالا شما بستنی رو بخر.»  توی زندگی، هر وقت سر یک دوراهی گیر می‌کنم که هر دو طرفش برایم علی‌السویه هستند، آن گزینه‌ای را برمی‌دارم که عزیزانم را خوشحال‌تر می‌کند. تا آن لحظهٔ خیابان نواب، خیال می‌کردم سفر مشهد هم همین‌طور است. فکر می‌کردم این مراسم بار عاطفی سنگینی برایم ندارد و صرفاً به‌خاطر همسرم آمده‌ام. به‌خاطر ارادتی که او داشت و من توی ذهن خودم، آن‌قدرها، لااقل به اندازهٔ او، نداشتم. حالا، درست در میانهٔ خیابان، او یک طرف ایستاده بود و قول توی مشتم یک طرف و من، مجبور بودم با خودم روراست بشوم. باید تصمیم می‌گرفتم. باید، ترازویی را که دقیق روی خط راست ایستاده بود، به یک طرف سنگین می‌کردم. به انتهای خیابان خیره شدم. به قسمت بالای گلدسته‌ها که از آن فاصله پیدا بود، به نرده‌های جداکننده، به آدم‌های هلال‌احمر و پلیس. از آن ساعتی که آمدنمان قطعی شد و چمدان را از کمد بیرون کشیدم، تا همان لحظه، با خودم گفته بودم برای من که فرقی نمی‌کند. مهم، رنج سفر بود که ما به جان خریدیم و آمدیم. مهم، بُر خوردن ما بود بین چند میلیون نفر. مهم این بود که ما برسیم و بایستیم، ولو به اندازهٔ یک ساعت. جلو رفتن یا عقب برگشتنمان به تصمیم من بسته بود و من می‌دیدم دلم نمی‌آید! می‌دیدم فرق می‌کند. خیلی هم فرق می‌کند. فرقش، زمین تا آسمان است. انگار تمام عمر پیش رو، بخشی از کیفیتش، به این بستگی داشت که ما این خیابان را تا ته می‌رویم یا نه. تا سر حد امکانمان به ماجرا نزدیک می‌شویم یا نه. به‌خاطر این نزدیک‌شدن، چیزهایی را زمین می‌گذاریم، یا نه. بچه‌ها بستنی‌هایشان را تمام کرده بودند. مشتی که دست دخترم تویش نبود را باز کردم و انگشت‌هایم را کشیدم. به سمت همسرم برگشتم: «به نظرت با این جمعیت اصلاً توی حرم می‌تونیم بریم؟»   ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 1️⃣8️⃣1️⃣ نیم نگاه روی پنجه پا بلند شدم تا ماشین پیکرها را ببینم. دیده نشد. مداح پیام «علی‌الاصول» آقا سید مجتبی را تکه‌تکه می‌خواند تا مردم تکرار کنند. کف پاهایم سوزن‌سوزن می‌شد. بعضی از مردم روی زمین نشسته بودند. برخی سرشان را کج، روی زانوهایشان خوابانده بودند و به سمت حرم امام رضا نگاه می‌کردند. سرم را چرخاندم. مداح روی کلمه «علی‌الاصول» تأکید کرد. زن کناری هر بار این کلمه را می‌شنید پرچمش را بالا می‌برد و تکان می‌داد. مرد پشت سرش با این کلمه رگ‌های گردنش بیرون زد و مشت به سینه‌اش می‌کوبید. دست دیگرش را هم به نشانه بیعت بالا می‌آورد. پسربچه‌ای شیشه‌های آب‌معدنی را سوراخ کرده و یک آبپاش دستی ساخته بود. ته شیشه را فشار می‌داد تا آب روی سروصورت مردم بریزد. دختربچه‌ای که روی یک‌تکه کارتن نشسته بود گفت: «انگار بارون کوچولو میاد» خندیدم. دوباره قد بلندی کردم. خبری نبود. چشمم به هتل برافراشته آن دست خیابان افتاد. دوربین گوشی‌ام را روشن کردم. انگشت اشاره و شصتم را وسط صفحه گذاشتم و از هم دور کردم. جلوی پنجره‌ها تا نیمه شیشه داشت و یک بهارخواب یک‌وجبی درآمده بود. دو نفر در طبقات اولیه ایستاده بودند و نوبتی پرچم تکان می‌دادند. دوطبقه بالاتر مردی توی بهارخواب تنها دودستی سینه می‌زد. طبقه‌بالایی زنی سرش را روی آرنج و شیشه خوابانده بود. انگار محو دیدن تابلویی باشکوه از جمعیتی بی‌انتها بود. به نظرم رسید پنجره‌ها آن آدم‌ها را قاب گرفته‌اند. بعد فکر کردم من و مردم توی خیابان ملغمه‌ای از احساسات هر سه آن‌ها هستیم. انگار از همان بالا کسی سطلی را رها کرده تا حس‌های آن سه نفر در سطل بریزد و بعد به جان مردم فرود بیاید. احسان زد سر شانه‌ام: «ماشینو دیدم داره میاد» مداح توی بلندگو برای چندمین بار خواست که زن‌ها سمت پیاده‌رو بایستند. از موجی حرف می‌زد که متوجهش نبودم. قدبلندی بالاخره جواب داد. ماشین و بعد نیمه پرچم‌های پیچیده بر پیکرها را دیدم. چیزی توی دلم تکان خورد و کسی در من گفت: «سلام آقا. بالاخره منم شما رو دیدم.» صحنه برایم تار شد. یک باران کوچک به گونه‌ام رسید. بعد موجی که مداح هشدارش را داده بود آمد و مرا با خودش برد. دیگر ماشین را ندیدم. سهم من برای اولین و آخرین بار همان نیم‌نگاه شد. نیم‌نگاهی که در قلبم مثل پنجره‌های هتل قاب گرفته شد. حالا می‌فهمیدم وقتی مامان توی دعاهای بعد نمازش شکر می‌کند و به خدا و ائمه می‌گوید یک نیم‌نگاه هم برای همه زندگی ما بس است، یعنی چه. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 2️⃣8️⃣1️⃣ تو یوسف می‌شوی روزی که سراسیمه دست به دامان خدیجه خانم میردامادی شدی، نه تو می‌دانستی و نه او و نه حتی آقا روح‌الله. خدا ولی می‌دانست و قصه را قدم‌به‌قدم پیش برد، صحنه به صحنه، موبه‌مو. از حسادت برادران هم‌ درس و بحث گرفته تا زیبایی که این بار بیشتر در سیرت بود تا صورت. از چاه سلول انفرادی تا تبعید و دورشدن اجباری و اختیاری از خانه و وطن. تو همهٔ مراحل یوسف شدن را یکی‌یکی خط زدی. هنوز سال‌های آمدوشد به زندان بود که آن خواب را دیدی. آقای خمینی رخت از جهان کشیده بود و تو و چندین نفر از هواداران تشییعش می‌کردید. هرچه راه بیشتر شد، آدم‌ها کمتر شدند. شهر تمام شد و سر از بیابان درآوردید. تو مانده بودی و دو سه تن دیگر که آقا روح‌الله از دنیا رفته شبیه فیلم‌ها وسط تابوت نشست و انگشت اشاره‌اش را گرفت سمت پیشانی‌ات و چند بار پشت‌هم تکرار کرد: «تو یوسف می‌شوی.» صحنه چنان هولناک بود که آفتاب‌نزده در منزل پدری را کوبیدی و مادر را به کمک خواستی. او تا آنجا را دیده بود نه پیش‌تر. گفت: «زندانی می‌شوی فرزندم. زیاد در زندان می‌مانی.» پیش‌گویی مادر اما سرآغاز داستان بود نه پایانش. عزیز مصر شدن و ریاست و رهبری جمهوری اسلامی ایران هم سرانجام نبود. قصه همچنان ادامه داشت. خداوند شبیه کارگردان زبردستی صحنه‌ها را یکی پس از دیگری رو کرد و ما انگشت حیرت به دهان محو تماشا بودیم. شاید پازل وقتی تکمیل شد که صدای نازک زنی را توی مصلی شنیدم. زن سن‌وسال دار بود. خسته و شکسته و بی‌رمق. با هزار جور مصیبت خودش را رسانده بود آنجا. سوار بر تاکسی کرایه‌ای زن‌های محل و ترک موتور پلیس انتظامی. وقتی از کمردرد ناله کرد و گفت: «به خدا نمی‌تونم پیاده برم.» مأمورها به او خندیدند که: «آخه کی گفته تو بیای؟» زن چنان برآشفت که انگار کسی بیراه گفته باشد: «یه نفرم یه نفره. می‌زنیم تو دهن آمریکا دهنش خون بزنه بیرون.»  او همان پیرزن آشنای ایستاده در صف خریداران بود. همان که دوک نخ‌ریسی‌اش را سردست گرفت و آورد تا بهای یوسف باشد و تعجب و تمسخر بینندگان را که دید گفت: «فقط آمدم که باشم. می‌خواهم اسمم را بنویسند.» دست‌خالی نیامده بود. گفت: «یه خونه دارم پرند. می‌خوام بفروشم بدم اون کسی که رئیس‌جمهور آمریکا رو برام بیاره. می‌خوام خودم سرشو ببرم.» کسی اینجای قصه را نخوانده بود سید علی. سال ۱۳۴۸ کی فکرش را می‌کرد که تو این‌گونه یوسف شوی. کی باور می‌کرد این‌همه زن و مرد و پیر و جوان، ظل‌آفتاب بایستند روبه‌رویت و بغض در گلو و فریاد انتقامشان تو هم شود. کی می‌دانست این‌همه خریدار خواهی داشت. کارگردان این بار پایان باشکوه‌تری رقم زد. تو به دست بدترین مردم زمانه شهید شدی و ما همه ملت ایران نفربه‌نفر ایستادیم در صف عزاداران و منتقمانت، در خیل خریدارانت. تو یوسف شدی سید علی حسینی خامنه‌ای و از یوسف پیشی گرفتی.   ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 3️⃣8️⃣1️⃣ اصحاب الزمر مرد دست‌هاش را بالا برد. پیراهن مشکی‌اش شوره‌زده بود. روی موهاش گردوخاک نشسته بود. باکس آب را پرت کرد طرف آن یکی. دوستش روی هوا گرفت و زیر خیمهٔ سقاخانه روی بقیهٔ آب‌ها چید. سه دختر از کنارم رد شدند، همراه باهاشان چرخیدم و به رفتنشان نگاه کردم. صدای بیسیم از زیر چادرشان بلند شد و صدای یکی‌شان را شنیدم که پشت بیسیم می‌گفت: «توی راهیم به سمت درب شمارهٔ ۱۳ مصلا».   آدم‌ها با صورت‌های آفتاب‌سوخته و چادرهای خاکی، سربه‌زیر و با قدم‌های سنگین به سمت ورودی صحن مصلا می‌رفتند دم گرفتم و سراشیبی را یک‌نفس بالا آمدم. به صحن مصلا که رسیدم، نفس آزاد کردم، بوی نم خودش را چپاند توی بینی‌ام. خنکای هوای نیمه‌شب چسبیده بود به هرم زمین تفتیده. آتش‌نشان‌ها مه‌پاش‌ها را تازه راه‌اندازی و زمین را ردیف به‌ردیف خیس کرده بودند. آدم‌ها گروه‌گروه از پشت سرم وارد صحن مصلا می‌شدند. دسته‌دسته می‌نشستند گرداگرد جایگاه؛ سردرگریبان فروکرده و شانه‌هاشان آرام می‌لرزید. نیوجرسی‌ها تا پیش از مغرب پراکنده و بدون رنگ توی صحن پخش بودند، اما حالا یک‌دست و منظم کنار هم چیده شده بودند. توی گردن یا دست همه کارت خادمی بود. میان خیسی زمین جای کفش کسی رو به جایگاه، هنوز خشک مانده بود. دور و برم را نگاه کردم. پسر جوانی بیسیم توی دست دوید به طرفم. شانه چرخاند و از کنارم رد شد و رو به جایگاه دست روی سینه گذاشت، خم شد و کمی عقب عقب رفت و دوباره به سمت مقصدش پا تند کرد. مردهایی با گردن‌هایی که آفتاب خطی تیره روی پوستشان انداخته بود، نیم‌دایره به سمت جایگاه ایستاده بودند و با هم حرف می‌زدند. قدم نزدیکشان گذاشتم و سعی کردم صدایشان را از بین صدای تنظیم صوت مصلا بشنوم. یکی از جمعشان جدا شد. با چشم دنبالش کردم. پله‌های کنار صحن را آرام و سنگین پایین رفت. اما انگار بندی نامرئی دلش را به جایگاه گره‌زده باشد، پله‌ها را دوتایکی کرد و برگشت؛ صدا زد: «دِ بیو برِیم نَ.» از توی جمعشان صدا بلند شد: «والو دلوم وا نمیا برِیم.»  میانه‌های صحن، خانم‌ها چادر روی صورت کشیده بودند؛ زنی که نفهمیدم کدامشان است مویه می‌کرد و بقیه روی زانو می‌زدند و شانه‌هاشان می‌لرزید. خانمی با کارت خادمی آمد، دست روی شانهٔ یکی‌شان گذاشت. زن چادر از صورتش بالا زد. نگاهش بین خادم و جایگاه می‌رفت و می‌آمد. حرف زن که تمام شد، خیره به جایگاه سری تکان داد و از جا بلند شد و دنبالش چندقدمی عقب عقب رفت. رد نگاهش را دنبال کردم و چشم دوختم به پرده‌های سرمه‌ای. نگاهم بین چین‌های منظم پرده‌ها و صندلی خالی و قاب عکس آشنای روی پرده‌ها می‌چرخید. دور و برم را نگاه کردم. آسمان توی سیاهی غرق می‌شد و نور پروژکتورها رمق از ستاره‌ها گرفته بود. مه توی هوا حریر سفید کشیده بود. زمینهٔ عکس آقا در سیاهی آسمان مخلوط شده بود. گروهمان روی پله‌های کنار حیاط رو به جایگاه نشسته بودند و خودکار روی کاغذهاشان می‌لغزید. پا روی زمین کشیدم و کنارشان نشستم. دفتر زیر دستم و خودکار بین انگشت‌هایم بود؛ اما نگاهم از جایگاه کنده نمی‌شد. خودکار را روی دفتر انداختم دست زیر چانه‌ام گذاشتم.  دختری کنارم نشست و آرام گفت: «آقا رو آوردن، خیلی وقته پشت پرده‌هاست.» خیره به پرده‌ها سر تکان دادم و «هوم» از ته گلویم کنده شد.   نفسی کشیدم. نگاهم را از پرده‌ها شکافتم. به صحن و آدم‌ها نگاه کردم. سیاهی داشت رنگ می‌باخت و سرمه‌ای می‌شد. همه قدم قدم به جایگاه نزدیک می‌شدند. خادم‌های انتظامات چوب‌پر توی هوا تکان می‌دادند و خوشامد می‌گفتند به آن‌هایی که چیزی جز جایگاه نمی‌دیدند. آبی آسمان داشت سر می‌رسید که موج مردم از پله‌های ورودی مصلا بر صحن سرازیر شد. صحن آرام‌آرام پر می‌شد و همه نگاه‌ها خیره به سمت جایگاه کشیده می‌شدند. مردهای جنوبی آب به دست مهمان‌ها می‌داند و پسر با بیسیم روی نیوجرسی‌ها ایستاده بود و چیزی می‌گفت.   آفتاب کم‌رمق صبح هنوز از دیوارهای مصلا بالا نیامده بود که صدای دمام فضا را پر کرد و جمعیت متراکم‌تر شد. آفتاب بلند نشده، جمعیت به‌هم‌چسبیده، پرده‌ها آرام‌آرام کنار رفت و تابوت‌هایی درخشان در زیر نور خودنمایی کردند. جمعیت موج خورد و همه به سمت جلوی جایگاه کشیده شدند. کسانی را هم که در حضور خدا مراقب رفتارشان بوده‌اند، گروه‌گروه به‌طرف بهشت بدرقه می‌کنند. وقتی به آنجا می‌رسند، درحالی‌که درهایش باز است، با صحنه‌ای شگفت‌انگیز روبه‌رو می‌شوند. نگهبانانش به آنان می‌گویند: «سلام بر شما. خوش آمدید! وارد بهشت شوید که در اینجا ماندنی هستید.» (سوره الزُّمَر/ آیه ۷۳)   ✍ 〰〰〰〰 || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله |📍