ا﷽
7️⃣8️⃣1️⃣ نگاه مهربان آقا
ماشین صوت به جمعیت رسیده بود. نریمانی بالای ماشین میخواند. آفتاب با تمام زورش میتابید.
همسرم زهرا سادات را بغل کرد و دست زینب سادات را گرفت:
- من یکم میرم جلوتر شما همینجا بمونید تا بیام.
سرم را تکان دادم. خانمی کنارم آمد. چفیه کرم راهراه را دور صورتش پیچیده و شبیه چریکهای مبارز شده بود:
- بیا کنار بچه کوچیک داری.
جمعیت مثل مورچههایی که برای رفتن در لانه به هم میپیچند، به هم فشار میآوردند.
به دیوار چسبیده بودم. سید علی در بغلم گریه میکرد. لپش قرمز شده و سرش را به اطراف تکان میداد. دست سید حسین را محکم در دستم گرفته بودم. خانم چفیه پوش جلوام ایستاد:
- من جلوت وایمیسم که جمعیت بهت فشار نیاره.
سید علی جیغ کشید. موهای طلاییاش به سرش چسبیده بود. سید حسین سرش را به دیوار تکیه داد. چشمش را به هم زد:
- مامان خیلی گرمه.
دستش را فشار دادم و رویم را طرفش برگرداندم:
- یهکم صبر کن پسر قوی من.
لبخند زد. جای خالی دندان جلواش مشخص شد.
خانمی از کنارم رد شد. چادرش روی شانهاش افتاده بود:
- وا این چرا با بچه کوچیک اومده اینجا.
نفر جلویی را هل داد و جمعیت را کنار زد.
اولین نفر نبود که این حرف را میزد، وقتی میخواستم به مشهد بیایم دوستم زنگ زد و صدایش را تا جایی که میتوانست بالا برد:
- میدونی داری چیکار میکنی آخه کی با چارتا بچه کوچیک میره همچین جایی!
بچههای کوچکم را آورده بودم تا آقا را شاد کنم.
احساس میکردم به دیدار خصوصی آقا دعوت شدهام.
خانم چفیه پوش در بطری آبمعدنی را باز کرد. مشتش را پر آب کرد روی سر سید علی پاشید. موهایش خیس شد و قطرههای آب روی چشمش ریخت.
- آب روی سرش پاشیدم بچه گرمازده نشه
نگاهش کردم و لبخند بیجانی زدم:
- ممنون
سید علی را به خودم نزدیکتر کردم تا آرام شود. ماشین صوت میخواند. جمعیت فشردهتر شد.
خانم چفیه پوش دست دخترش را کشید و کنار من گذاشت:
- تو کنارش وایسا اذیت نشه.
ماشین پیکر راهش را در جمعیت باز کرد. باورم نمیشد تمام امیدم را باید بدرقه کنم. پایم به زمین چسبیده و دهانم خشک شده بود.
صدای هقهقش بلند شد:
- آقا به شهر خودت خوش اومدی، آقا قدم رو چشم ما گذاشتی.
صدای گریهام با جیغ سید علی قاطی شد. تکانتکان دادمش. خودش را سایهبان سید علی کرد:
- من جلوت وایسادم نگران نباش.
نتوانستم تشکر کنم. تمام این چهار ماه یک بغض سنگین داشتم. با خودم زمزمه میکردم:
- علی الدنیا بعدک العفا
حالا این بغض ترکیده و اشک راه خودش را پیدا کرده بود. دستم را بالا آورده بودم و برای آقا تکان میدادم، مثل وقتی که مردم در بیت دستشان را تکان میدادند و چفیه میخواستند.
صدای جیغ سید علی بلند و بلندتر میشد. لبهایم را روی صورتش گذاشتم و بوسیدمش. خانم چفیه پوش دستش را به حالت بادبزن تکان داد و به دخترش گفت:
- تو بالا رو نگاه کن، پیکر رو ببین.
احساس شرمندگی کردم که مزاحم حالش بودم.
یکدستش را مقابل صورت سید علی گرفته و دست دیگرش را برای خداحافظی بالا آورده بود.
صدایش گرفته بود و دیگر حرارت اول را نداشت. با حزن عمیقی گفت:
- آقا دیدار به روز رجعت.
ماشین پیکر از جلو چشمهایم دور شد. احساس کردم یکتکه از قلبم کنده و دور میشود. دلم میخواست دنبالش بدوم و نگذارم برود. در دلم مهدی رسولی میخواند:
- یکی بهم بگه دروغه
صدای گریه سید علی مثل اکو بلندگو به اطراف پخش میشد. خانمی نزدیک آمد. کارت سبزرنگ روی مقنعه داشت که نوشته بود، امدادگر.
- وا تو با بچه چندماهه اینجا چیکار میکنی زود برو عقب.
رویم را به خانم چفیه پوش کردم. قطرههای اشک کنار چشمش بود.
- ببخشید اذیت شدید.
همینطور دستش را تکان میداد که سید علی را باد بزند:
- این چه حرفیه، آفرین به شما که خونوادگی اومدید.
یاد مهربانی آقا با بچهها افتادم.
با خودم گفتم: «ممنون که اینجا هم مراقب بچهها بودید.»
جمعیت کمکم پراکنده میشد. سید علی آرامتر شده بود. نگاهم به سید حسین افتاد. قطرات اشکم خشک شده بود. احساس سبکی میکردم. باید بلند شوم و ادامه بدهم. این بچهها باید یاران آخرالزمانی آقا سید مجتبی بشوند.
چشمم به بنر روی دیوار افتاد:
"راهت ادامه دارد آقای شهیدم."
✍ #فاطمهسادات_حسینی #قم
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
8️⃣8️⃣1️⃣ زمین تا آسمان
خانم امینیان رو به دوربین درباره مراسم تشییع میگوید: «برای رهبرمون از خدا طلب صبر میکنیم. چون ایشون هم فرزند شهیدن، هم همسر شهید، هم برادر شهید و هم دایی شهید.»
همسرم صدای تلویزیون را چند پله بالاتر میبرد. انگار بخواهد مطمئن شود اشتباه نشنیده میپرسد: «همسر شهید؟»
چیزهایی که خودم تازگی فهمیدهام را در جواب میگویم: «خانمش همون زهرا حداد عادله که شهید شد. سه تا بچه هم دارن.»
اشک روی صورت مجری سر میخورد. روی روسری مشکیاش مینشیند و لکهای تیره جا میگذارد. قاب تلویزیون روی عکس زهرای چهاردهماهه میماند. کودکی با لباس صورتی و موهای بور.
همسرم زلزده به تصویر: «عجب. پس چرا ما تا حالا چیزی از بچهها و نوههای آقا نمیدونستیم؟ اون وقت همه فکوفامیل شاه رو میشناسیم. از خواهر و برادر تا نوه و نتیجه.»
یک آن، همه عکسهای خانوادگی پهلوی جلوی چشمم ورق میخورد. از عکسهای فوزیه و ثریا و فرح تا علیرضا و اشرف و یاسمین، همه با همسرها و فرزندانشان. بعد هم داستان معشوقهها و اتاقهای مخفی کاخ نیاوران و پروندههای جنایی خانوادهشان توی سرم مرور میشود.
لب پایینم را میگزم و در جواب میگویم: «راست میگی، اونم تو عصر رسانه. من حتی عکس نوهشون رو هم ندیده بودم.»
- آره بابا. اونا هر تولد و عروسیشون رو میکردن تو چشم ملت که...
حرفش توی گلو میماند. تصویر تلویزیون عوض شده. کربلا را نشان میدهد. تابوت سبزی روی دستان مردم دور ضریح میچرخد. صدای ضجه و ناله جمعیت بلند است. شانهها تکان میخورد. دستها به سر و سینه میزنند. به شصت و نه سال پا روی دل گذاشتن رهبر فکر میکنم. به تمام قابهای نادیده از زندگیاش. به سفر خانوادگیشان به عتبات.
✍ #سعیده_جوادی #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
9️⃣8️⃣1️⃣ اولین و آخرین دیدار
یکی دو روزی بود که مراسمهای فاطمیهٔ حسینیه امام خمینی(ره) شروع شده بود. آقا نیامده بودند.
دلودماغ نداشتم. حوالی ساعت ۳ بود. روال روزهای جمعه هم کارکردن بود. گوشی را برداشتم و گروههایم را چک کردم.
- اگر کسی میتونه امشب بره مراسم فاطمیهٔ بیت تا ساعت ۲ تو پی وی پیام بده.
به ساعت نگاه کردم. نفسم را تندی بیرون دادم و گوشی را کنار گذاشتم: «لعنت به این روز مزخرف!»
تیره و تارتر شدم. به محمد گفتم که اگر فقط یک ساعت زودتر گوشی را چک میکردم میرفتم دیدار.
به اصرار او پیام دادم: «سلام. اگه هنوز کسی نیست من میتونم برم.»
به دقیقه نکشید که جواب داد: «ساعت ۳:۳۰ سر کشوردوست بیا کارت رو بگیر.»
دنیا دور سرم میچرخید! جدیجدی قرار بود آقا را ببینم؟ من که چشمم آب نمیخورد. شاید اصلاً امروز حسینیه نمیآمد. الکی دلم را خوش نمیکنم. بیدستوپاتر از همیشه نفهمیدم چطور آماده شدم.
محمد تختهگاز را گرفته بود. قلبم در دهانم بود. بیشتر از من ذوق داشت و مدام میگفت حتی اگر آقا هم نیامد، در هوایی نفس میکشی که او هم بوده.
ساعت ۳:۴۵ شده بود! از نرسیدن ترسیده بودم.
کارت و کارتملی صاحبکارت را گرفتم. تا به اولین گیت ورودی برسم صدبار کدملی و تاریخ تولد و نام پدر صاحبکارت را مرور کردم.
تیم تهیه گزارش تصویری سایت رهبری وسط خیابون کشوردوست جلویم را گرفت. سرم پایین بود و قلبم تندتند میزد: «نکنه بفهمن!» میکروفون را که دیدم، آرام نفسم را بیرون دادم. اسم و فامیلم را پرسید. دستپاچه شدم. اسم و فامیل خودم یادم رفته بود. اسم و فامیل صاحبکارت را گفتم و بعد هم گفتم لطفاً سؤالات شخصی نپرسید. نگران بودم لو بروم. سؤالهایش معمولی بود تا به سؤال آخر رسید: «اگه یه روزی آقا نباشه؟...»
یکلحظه کل روزهای عمرم جلوی چشمانم رد شد. گفتم: «این مسیر وابسته به شخص نیست...»
بیرحمانه جواب دادم. صدای شکستن قلبم را شنیدم، اما عقلم روی حرفش مصر بود.
یکییکی از گیتها رد میشدم. نماز را دم در خواندیم. وارد شدیم. خیلی دور ایستاده بودم و از دیر آمدنم شاکی بودم. به خودم گفتم: «اگر نیومد ناراحت نشیا واسه امنیت خودشه.»
همه نشسته بودن. دل توی دلم نبود. یک ور قلبم میگفت مهم نیست اگر نیاید و یک ور دیگر قلبم فقط خونها را به چشمم پمپاژ میکرد تا ببیندش.
سخنران آمد. روی منبر نشست و حرفهایی میزد که نمیشنیدم. سراپا چشم شده بودم تا بلکه ببینمش. هرچند دور، هرچند نادیدنی. یکدفعه از جلو تا عقب یک موجی آمد و همه ایستادند. ترسیدم زیر دستوپا له شوم.
مثل قطرهای در موج جمعیت حرکت میکردم. روی نوک انگشتهایم ایستادم. من خود جمعیت شده بودم! روی پاشنهٔ پا ایستادم. سر بلند میکردم. نمیدیدم! بعضیها گریه میکردند. دیدنش مگر گریه داشت؟
از بغلدستیهایم میپرسیدم: «کوشن؟ کجان؟!»
یکی جایش را با من عوض کرد. تا سر برگردانم؛ دیدمش! ناخودآگاه اشک در چشمم حلقه زد. همینطوری چیزی نمیدیدم و با این اشکها نابیناتر شده بودم. قلبم میکوبید.رؤیا یا خواب بود؟ نمیدانم...
ایکاش یکی مرا بیدار کند و هنوز ۳۰ آبان ۴۰۴ باشد...
✍ #فاطمه_شیرعلی #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
0️⃣9️⃣1️⃣ موکبدار
توی گروه باشگاه نویسندگان، دعوتنامه پشت دعوتنامه میرسد. تهرانیها یکجور، مشهدیها جور دیگر. همه میزبان شدهاند برای مراسم آقا. چهاردیواری خانهشان را کردهاند موکب و میگردند پی زائر. کاش فقط به دعوت راضی میشدند. یکی تأکید میکند دستپختش خوب است و شربتش آماده. کسی وعده میدهد عروس هلندیهایمان بچههایتان را مشغول میکند. دیگری در میاید که من بچههایتان را نگه میدارم تا بروید مصلا. اسمی که نمیشناسم هم پیام بلندبالای دعوتش را به «التماس زائر» ختم میکند.
توی گروه بچههای دانشگاه هم کسی عکس یک ظرف بستنی و یک میز شربت و شکلات میگذارد. تعجب میکنم. حالوهوای یک مهمانی است انگار.
طول میکشد تا زیرش تایپ کند:
«وقتی ورودی اراک یه آقای ما را با زور میبره خونشون میگفت کارم جوری نیست بتونم از شهر خارج بشم و برم تشییع اما هر روز ظهر میرم ورودی شهر زوار رهبر رو میارم خونمون.»
بغضم میترکد:
-به مراسم تهران که نرسیدیم، تو شهری نیستیم که لااقل خدمت زوار بکنیم...
گوشی را کنار میاندازم و بر میگردم سراغ کارها.
دارم فلاسک و لیوانها را میچینم توی سبد؛ حامد میآید پای اپن. پابهپا میکند. حرفی را مزمزه میکند:
-میگم یه چیزی، به نظرت می تونیم کسی رو با خودمون ببریم؟ میدونم مسیر زیاده و اونجا هم با شرایط بچهها...
میدوم توی حرفش. میترسم حرفش تمام شود و پشیمان شوم:
-اره اره خیلی خوبه. ببریم. چه خانم چه آقا. من مشکلی ندارم!
-پس زنگ بزنم به عمه مهنازم. شاید دلش بخواد بیاد.
یک لیوان شیشهای به سبد وسایل اضافه میکنم. مسیر اهواز تا قم را مرور میکنم؛ ظرف دردار قند را پرتر میکنم و یک قمقمه آب بیشتر میگذارم.
حامد تلفن را قطع میکند:
-عمهم زد زیر گریه. گفت سر نماز بودم فکر میکردم شما حتماً رسیدین دیگه. خواستم زنگ بزنم بهتون بگم اونجا دعا کنید یه طوری قسمت منم بشه بیام.
✍ #سیدهمعصومه_شفیعی #اهواز
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم میرود
ا﷽
1️⃣9️⃣1️⃣ یک کوچه زائرسرا
زن چادر همت به کمر بسته، از سر کوچه شروع کرده و درِ تکتکِ خانهها را زده.
چند روز پیشتر خودش را رسانده به مسجد محل، دست به دامان امامجماعت مسجد شده و کاسه چه کنم دست گرفته.
امامجماعت آمار زائران احتمالی را به زن گفته.
گفته اسکانهای عمومی جوابگوی جمعیت نیست. مردم باید خانههاشان را موکب کنند و قدم زائران را سرمه چشم.
زن پشت درِ خانههای کوچه ایستاده، انگشتش را روی زنگ فشرده، دلدل کرده تا زن یا مرد همسایه در را باز کند. چند بار حرفهاش را توی زبان مزه کرده. چه بگوید که همسایهها نه نیاورند. توی دلش گذشته به هرکسی چه بگوید که حرفش راه باز کند به قلب همسایهها. به بعضیها بگوید قرار است مهمانهای آقا بیایند و به جمعی بگوید زائران امامِ رئوف.
در که باز شده، حرفها را ریخته وسط سفره دل همسایهها، خواسته که خانههاشان را وقف کنند و نور بیاورند به خانههاشان. گفته اسکان میدهیم به زائران و پذیرایی فقط نان و آب است.
حرف توی دهانش خشک نشده، یکییکی در خانهها باز شده، پرچم عزا سر درِ خانهها نصب شده، فوجفوج کیسههای برنج و گوشت و حبوبات و میوه جلوی در خانه زن صفکشیده.
تعدادی از خانهها اسکان مردان شده و تعدادی اسکان زنان.
زن چشم چرخانده داخل کمد، یکییکی پتو بالشها را بیرون کشیده و فکر کرده بالاخره این رختخوابها خوشبخت شدند.
گوشی را برداشته دوستان و خالهها و عمهها و دخترهاشان را بسیج کرده، نیروها یکییکی رسیدهاند، آستین بالا زدهاند و هر کسی گوشهای از کار را گرفته.
میآید داخل خانه. چادرش را از سر میگیرد و لختی مینشیند روی صندلی. چشم میچرخاند روی تکتک زائرانی که گوشهوکنار خانه نفس میکشند. نگاهش گیر میکند به قاب عکس همسرش که روبانی مشکی گوشه آن نشسته. حس میکند لبخندی روی صورت مرد داخل قاب میدرخشد. زن لبهاش به خنده کش میآید. نفس عمیقی میکشد و زیر لب میگوید: «الحمدلله»
✍ #جیران_مهدانیان #مشهد
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم میرود
ا﷽
2️⃣9️⃣1️⃣ هزاران رنگی که یک هدف دارند
یک ماه باقیمانده تا انتخاب رشته، شبها خواب نداشتم. هر بار خودم را پشت میز مشاور تصور میکردم. دلم میخواست بگویم ریاضی اما درسی غیرقابلفهمی به اسم فیزیک وجود داشت که دودستی لبهایم را میگرفت تا صدایم درنیاید.
ریاضی پلی بود که من را به معماری میرساند. توی محلههای قدیمی که راه میرفتم همیشه چشمم به ساختمانها بود. گنبدهای خشتی یزد، کاشیکاریهای اصفهان، ریزهکاریهای خانههای کاشان، همه دلم را برده بودند. همینها هلم میداد به سمت رشته ریاضی اما فیزیک و مسئلههایش پسم میزد.
قضیه انتخاب رشته برایم پیچیده پیش رفت. درنهایت قید ریاضی را زدم و از خیر خواندن معماری توی دانشگاه گذشتم. مدتها طول کشید تا بفهمم من فقط عاشق تماشای خانهها و سازهها بودم. اصلاً برایم جذاب نبود بدانم چهطور به این چیزی که هستند تبدیل شدند. مشتاق بودم کمی از آنها سر دربیاورم نه اینکه خیلی تخصصی وقتم را رویشان بگذارم. طول کشید تا یاد بگیرم هر وقت دلم خواست میتوانم بروم سراغش و از آن لذت ببرم.
توی سرکشیدنهایم در معماری، دلم پیش «اُرسی»ها گیر کرد. هنوز هم بعد از گذشت سالها چیز دیگری نتوانسته جایش را بگیرد. آفتاب که میتابد به پنجره، نور خورشید میخورد به شیشهها و رنگها غوغا میکنند. این دقیقاً همان چیزی است که میتواند تا مدتها حالم را خوب نگه دارد. ارسیها برخلاف ظاهر سادهشان هزار فایده دارند؛ همین شیشهها که با رنگهای متفاوت کنار هم ایستادهاند و قاب پنجره را کامل میکنند. رنگهای مختلف کنار هم حشرات را دور میکنند. با هم خانه را از ورود پشهها حفظ میکنند؛ پشههای آزاردهنده، موذی و خونخوار.
توی صف بازرسی روی پاهایم تکان میخورم. مثل وقتهایی که کمرم درد می. گیرد دلم میخواهد با دست مخالف پهلویم را بگیرم. انگار که این کار آرامم میکند. بچه پشت سرم از مادرش میپرسد: «مصلی هم مثل مسجد گنبد دارد؟» مادر میگوید اگر صبر کند آن را میبیند.
خورشید از وسط آسمان میتابد، آفتاب مستقیم میخورد به سر و صورتمان و ما با شعارها غوغا میکنیم. خانمی چادری با ماسک مشکی کنارم ایستاده. چند ثانیه سکوت میشود و بعد کسی از عقب دوباره شعار میدهد. همینطور که بلند تکرارش میکنم یکقدم برمیدارم اما برمیگردم سر جایم. خانم مانتوییِ جلوام، چتر خاکستری آفتابگیرش را بالا و پایین میکند. نمیخواهم بهخاطر عجله نوکتیزش برود توی چشمم و نتوانم پیکرها را ببینم. با فاصله میایستم؛ اما آرامگرفتن اصلاً آسان نیست. کاش این صف طولانی سریعتر حرکت کند تا زودتر بروم داخل مصلی. این بار کسی از جلو شعار میدهد. از کنار شانهها نگاه میکنم تا شاید صاحب این صدای خسته اما محکم را ببینم. پیدایش نمیکنم.
خانمی با شال آبی نفتی توی دیدم قرار میگیرد. یک طرف شال را مدلدار پیچانده و بالای پیشانی بسته است. موهای بلوندش از یک سمت روی شانه افتاده. عینکآفتابی بزرگش نمیگذارد صورتش را دقیق ببینم.
صف آرام جلو میرود و زنها بیقرار شعار میدهند. یاد شیشههای ارسی میافتم که هرکدام یکرنگ دارند. ما هم مثل آنها با هم توی یک قاب هستیم. این پنجرهای از ایران است.
✍ #رقیه_مویدناصری #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
3️⃣9️⃣1️⃣ لقمههای زندگی
زن و شوهر زیراندازشان را جایی پهن کرده بودند که دید ابدی داشت به پیکرهای روی جایگاه. وقتی فهمیدم از قم آمدهاند، ابرو بالا انداختم و پرسیدم: «چرا توی تشییع شهر خودتون شرکت نکردید؟»
مرد جواب داد: «طاقت نداشتیم بمونیم قم. اینجا زمان بیشتری داریم برای دیدن آقامون. البته که تشییع قم رو هم شرکت میکنیم.»
فرهنگی بودند و مدرسههای شهرشان را برای پذیرایی از مهمانان آقا آماده کرده بودند. زن گفت: «طرح لقمههای نذری رو برای دانشآموزها اجرا کردیم. ازشون خواستیم هرکس توی کولهش ۱۲ تا لقمه درست کنه و روز تشییع بین مهمونها پخش کنه.»
از کنارمان چند دانشآموز با کولههایشان رد شدند. یاد دوازده لقمهای افتادم که شاید حالا گوشهی همان کولهها منتظر مهمانهای آقا بودند.
آن روز فهمیدم بعضی درسها را نه روی تختهی کلاس، که لای نان و پنیر لقمهها میشود یاد داد.
✍ #فاطمهسادات_شهروش #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍