کارام جانم میرود
ا﷽
2️⃣9️⃣1️⃣ هزاران رنگی که یک هدف دارند
یک ماه باقیمانده تا انتخاب رشته، شبها خواب نداشتم. هر بار خودم را پشت میز مشاور تصور میکردم. دلم میخواست بگویم ریاضی اما درسی غیرقابلفهمی به اسم فیزیک وجود داشت که دودستی لبهایم را میگرفت تا صدایم درنیاید.
ریاضی پلی بود که من را به معماری میرساند. توی محلههای قدیمی که راه میرفتم همیشه چشمم به ساختمانها بود. گنبدهای خشتی یزد، کاشیکاریهای اصفهان، ریزهکاریهای خانههای کاشان، همه دلم را برده بودند. همینها هلم میداد به سمت رشته ریاضی اما فیزیک و مسئلههایش پسم میزد.
قضیه انتخاب رشته برایم پیچیده پیش رفت. درنهایت قید ریاضی را زدم و از خیر خواندن معماری توی دانشگاه گذشتم. مدتها طول کشید تا بفهمم من فقط عاشق تماشای خانهها و سازهها بودم. اصلاً برایم جذاب نبود بدانم چهطور به این چیزی که هستند تبدیل شدند. مشتاق بودم کمی از آنها سر دربیاورم نه اینکه خیلی تخصصی وقتم را رویشان بگذارم. طول کشید تا یاد بگیرم هر وقت دلم خواست میتوانم بروم سراغش و از آن لذت ببرم.
توی سرکشیدنهایم در معماری، دلم پیش «اُرسی»ها گیر کرد. هنوز هم بعد از گذشت سالها چیز دیگری نتوانسته جایش را بگیرد. آفتاب که میتابد به پنجره، نور خورشید میخورد به شیشهها و رنگها غوغا میکنند. این دقیقاً همان چیزی است که میتواند تا مدتها حالم را خوب نگه دارد. ارسیها برخلاف ظاهر سادهشان هزار فایده دارند؛ همین شیشهها که با رنگهای متفاوت کنار هم ایستادهاند و قاب پنجره را کامل میکنند. رنگهای مختلف کنار هم حشرات را دور میکنند. با هم خانه را از ورود پشهها حفظ میکنند؛ پشههای آزاردهنده، موذی و خونخوار.
توی صف بازرسی روی پاهایم تکان میخورم. مثل وقتهایی که کمرم درد می. گیرد دلم میخواهد با دست مخالف پهلویم را بگیرم. انگار که این کار آرامم میکند. بچه پشت سرم از مادرش میپرسد: «مصلی هم مثل مسجد گنبد دارد؟» مادر میگوید اگر صبر کند آن را میبیند.
خورشید از وسط آسمان میتابد، آفتاب مستقیم میخورد به سر و صورتمان و ما با شعارها غوغا میکنیم. خانمی چادری با ماسک مشکی کنارم ایستاده. چند ثانیه سکوت میشود و بعد کسی از عقب دوباره شعار میدهد. همینطور که بلند تکرارش میکنم یکقدم برمیدارم اما برمیگردم سر جایم. خانم مانتوییِ جلوام، چتر خاکستری آفتابگیرش را بالا و پایین میکند. نمیخواهم بهخاطر عجله نوکتیزش برود توی چشمم و نتوانم پیکرها را ببینم. با فاصله میایستم؛ اما آرامگرفتن اصلاً آسان نیست. کاش این صف طولانی سریعتر حرکت کند تا زودتر بروم داخل مصلی. این بار کسی از جلو شعار میدهد. از کنار شانهها نگاه میکنم تا شاید صاحب این صدای خسته اما محکم را ببینم. پیدایش نمیکنم.
خانمی با شال آبی نفتی توی دیدم قرار میگیرد. یک طرف شال را مدلدار پیچانده و بالای پیشانی بسته است. موهای بلوندش از یک سمت روی شانه افتاده. عینکآفتابی بزرگش نمیگذارد صورتش را دقیق ببینم.
صف آرام جلو میرود و زنها بیقرار شعار میدهند. یاد شیشههای ارسی میافتم که هرکدام یکرنگ دارند. ما هم مثل آنها با هم توی یک قاب هستیم. این پنجرهای از ایران است.
✍ #رقیه_مویدناصری #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
3️⃣9️⃣1️⃣ لقمههای زندگی
زن و شوهر زیراندازشان را جایی پهن کرده بودند که دید ابدی داشت به پیکرهای روی جایگاه. وقتی فهمیدم از قم آمدهاند، ابرو بالا انداختم و پرسیدم: «چرا توی تشییع شهر خودتون شرکت نکردید؟»
مرد جواب داد: «طاقت نداشتیم بمونیم قم. اینجا زمان بیشتری داریم برای دیدن آقامون. البته که تشییع قم رو هم شرکت میکنیم.»
فرهنگی بودند و مدرسههای شهرشان را برای پذیرایی از مهمانان آقا آماده کرده بودند. زن گفت: «طرح لقمههای نذری رو برای دانشآموزها اجرا کردیم. ازشون خواستیم هرکس توی کولهش ۱۲ تا لقمه درست کنه و روز تشییع بین مهمونها پخش کنه.»
از کنارمان چند دانشآموز با کولههایشان رد شدند. یاد دوازده لقمهای افتادم که شاید حالا گوشهی همان کولهها منتظر مهمانهای آقا بودند.
آن روز فهمیدم بعضی درسها را نه روی تختهی کلاس، که لای نان و پنیر لقمهها میشود یاد داد.
✍ #فاطمهسادات_شهروش #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم میرود
ا﷽
4️⃣9️⃣1️⃣ رها در باد
چند وقتی است در بحر این خانهام. از جنگ یکسال پیش همینطور مانده است. داخل ساختمان کسی نیست. مالکانش انگار ایران نیستند. به منزل خواهرم که میآیم میایستم پشت پنجره و به پردههای رهای آن نگاه میکنم. باد میوزد و پردهها با هر سازی طبیعت مینوازد، میرقصند. معلوم نیست وسایل داخل خانه را برداشتهاند یا نه. چشم میاندازم؛ اما چیزی نمیبینم.
ساختمان قدیمی ولی استخواندار است. اگر قابها را تعمیر کنند و سیاهی دوده و خاکش را بگیرند، میشود مثل اولش. شاید هم خیلی بهتر.
دیدن این ویرانی از زاویهای امیدبخش است. مرا یاد خودمان میاندازد. جنگهای آشکار و نهانی که اخیراً از سر گذراندیم، ریشههایمان را متزلزل نکرده است. داغها سنگین بوده؛ ولی توان تحمل و صبرش همزمان به قلب ما نازل شده است. لطف و مدد خداوند از ما انسانهای دیگری ساخته است. گمان نمیکردیم اینقدر سختجان باشیم. ولی رفتن شهدا خصوصاً رهبر شهیدمان را تاب آوردیم. رد زخم روی تنمان مانده و خم به ابرو نیاوردیم. ما هر روز قرائت تازهای از خودمان داریم. به سلوک جدیدی با خودمان رسیدهایم. بعثت را با ذرهذره وجودمان لمس کرده و میکنیم. فقط کافیست گردوخاک غم را از لباس خود بتکانیم و دل بزنیم به دریا. باز همان عمارت گذشته خواهیم شد که از گذشته باشکوهتر است و جهان را خیره میکند و انتقام این جانهای شریف را خواهد گرفت.
✍ #راضیه_بابایی #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍