eitaa logo
کارام جانم می‌رود
827 دنبال‌کننده
59 عکس
0 ویدیو
14 فایل
هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست #کارام‌جانم‌می‌رود روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید ارتباط با ادمین: @karamejan_1405 🔸️بازنشر روایت‌ها با ذکر منبع، احترام به راویان و حقوق معنوی پروژه است. ⚠️ تبلیغ و تبادل نداریم.
مشاهده در ایتا
دانلود
کارام جانم می‌رود
ا﷽ 1️⃣9️⃣1️⃣ یک کوچه زائرسرا زن چادر همت به کمر بسته، از سر کوچه شروع کرده و درِ تک‌تکِ خانه‌ها را زده. چند روز پیش‌تر خودش را رسانده به مسجد محل، دست به دامان امام‌جماعت مسجد شده و کاسه چه کنم دست گرفته. امام‌جماعت آمار زائران احتمالی را به زن گفته. گفته اسکان‌های عمومی جواب‌گوی جمعیت نیست. مردم باید خانه‌هاشان را موکب کنند و قدم زائران را سرمه چشم. زن پشت درِ خانه‌های کوچه ایستاده، انگشتش را روی زنگ فشرده، دل‌دل کرده تا زن یا مرد همسایه در را باز کند. چند بار حرف‌هاش را توی زبان مزه کرده. چه بگوید که همسایه‌ها نه نیاورند. توی دلش گذشته به هرکسی چه بگوید که حرفش راه باز کند به قلب همسایه‌ها. به بعضی‌ها بگوید قرار است مهمان‌های آقا بیایند و به جمعی بگوید زائران امامِ رئوف. در که باز شده، حرف‌ها را ریخته وسط سفره دل همسایه‌ها، خواسته که خانه‌هاشان را وقف کنند و نور بیاورند به خانه‌هاشان. گفته اسکان می‌دهیم به زائران و پذیرایی فقط نان و آب است. حرف توی دهانش خشک نشده، یکی‌یکی در خانه‌ها باز شده، پرچم عزا سر درِ خانه‌ها نصب شده، فوج‌فوج کیسه‌های برنج و گوشت و حبوبات و میوه جلوی در خانه زن صف‌کشیده. تعدادی از خانه‌ها اسکان مردان شده و تعدادی اسکان زنان. زن چشم چرخانده داخل کمد، یکی‌یکی پتو بالش‌ها را بیرون کشیده و فکر کرده بالاخره این رختخواب‌ها خوشبخت شدند. گوشی را برداشته دوستان و خاله‌ها و عمه‌ها و دخترهاشان را بسیج کرده، نیروها یکی‌یکی رسیده‌اند، آستین بالا زده‌اند و هر کسی گوشه‌ای از کار را گرفته. می‌آید داخل خانه. چادرش را از سر می‌گیرد و لختی می‌نشیند روی صندلی. چشم می‌چرخاند روی تک‌تک زائرانی که گوشه‌وکنار خانه نفس می‌کشند. نگاهش گیر می‌کند به قاب عکس همسرش که روبانی مشکی گوشه آن نشسته. حس می‌کند لبخندی روی صورت مرد داخل قاب می‌درخشد. زن لب‌هاش به خنده کش می‌آید. نفس عمیقی می‌کشد و زیر لب می‌گوید: «الحمدلله» ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم می‌رود
ا﷽ 2️⃣9️⃣1️⃣ هزاران رنگی که یک هدف دارند یک ماه باقی‌مانده تا انتخاب رشته، شب‌ها خواب نداشتم. هر بار خودم را پشت میز مشاور تصور می‌کردم. دلم می‌خواست بگویم ریاضی اما درسی غیرقابل‌فهمی به اسم فیزیک وجود داشت که دودستی لب‌هایم را می‌گرفت تا صدایم درنیاید.  ریاضی پلی بود که من را به معماری می‌رساند. توی محله‌های قدیمی که راه می‌رفتم همیشه چشمم به ساختمان‌ها بود. گنبدهای خشتی یزد، کاشی‌کاری‌های اصفهان، ریزه‌کاری‌های خانه‌های کاشان، همه دلم را برده بودند. همین‌ها هلم می‌داد به سمت رشته ریاضی اما فیزیک و مسئله‌هایش پسم می­زد. قضیه انتخاب رشته برایم پیچیده پیش رفت. درنهایت قید ریاضی را زدم و از خیر خواندن معماری توی دانشگاه گذشتم. مدت­ها طول کشید تا بفهمم من فقط عاشق تماشای خانه‌ها و سازه‌ها بودم. اصلاً برایم جذاب نبود بدانم چه‌طور به این چیزی که هستند تبدیل شدند. مشتاق بودم کمی از آن­ها سر دربیاورم نه اینکه خیلی تخصصی وقتم را رویشان بگذارم. طول کشید تا یاد بگیرم هر وقت دلم خواست می‌توانم بروم سراغش و از آن لذت ببرم.   توی سرکشیدن‌هایم در معماری، دلم پیش «اُرسی»ها گیر کرد. هنوز هم بعد از گذشت سال­ها چیز دیگری نتوانسته جایش را بگیرد. آفتاب که می‌تابد به پنجره، نور خورشید می‌خورد به شیشه‌ها و رنگ­ها غوغا می‌کنند. این دقیقاً همان چیزی است که می‌تواند تا مدت­ها حالم را خوب نگه دارد. ارسی‌ها برخلاف ظاهر ساده‌شان هزار فایده دارند؛ همین شیشه‌ها که با رنگ­های متفاوت کنار هم ایستاده‌اند و قاب پنجره را کامل می‌کنند. رنگ­های مختلف کنار هم حشرات را دور می‌کنند. با هم خانه را از ورود پشه‌ها حفظ می‌کنند؛ پشه‌های آزاردهنده، موذی و خون­خوار.   توی صف بازرسی روی پاهایم تکان می‌خورم. مثل وقت­هایی که کمرم درد می. گیرد دلم می‌خواهد با دست مخالف پهلویم را بگیرم. انگار که این کار آرامم می‌کند. بچه پشت سرم از مادرش می‌پرسد: «مصلی هم مثل مسجد گنبد دارد؟» مادر می‌گوید اگر صبر کند آن را می‌بیند.  خورشید از وسط آسمان می‌تابد، آفتاب مستقیم می‌خورد به سر و صورتمان و ما با شعارها غوغا می‌کنیم. خانمی چادری با ماسک مشکی کنارم ایستاده. چند ثانیه سکوت می‌شود و بعد کسی از عقب دوباره شعار می‌دهد. همین­طور که بلند تکرارش می‌کنم یک‌قدم برمی‌دارم اما برمی‌گردم سر جایم. خانم مانتوییِ جلوام، چتر خاکستری آفتاب­گیرش را بالا و پایین می‌کند. نمی‌خواهم به‌خاطر عجله نوک‌تیزش برود توی چشمم و نتوانم پیکرها را ببینم. با فاصله می‌ایستم؛ اما آرام‌گرفتن اصلاً آسان نیست. کاش این صف طولانی سریع­تر حرکت کند تا زودتر بروم داخل مصلی. این بار کسی از جلو شعار می‌دهد. از کنار شانه‌ها نگاه می‌کنم تا شاید صاحب این صدای خسته اما محکم را ببینم. پیدایش نمی­کنم.  خانمی با شال آبی نفتی توی دیدم قرار می‌گیرد. یک طرف شال را مدل­‌دار پیچانده و بالای پیشانی بسته است. موهای بلوندش از یک سمت روی شانه افتاده. عینک‌آفتابی بزرگش نمی‌گذارد صورتش را دقیق ببینم. صف آرام جلو می‌رود و زن­ها بی­‌قرار شعار می‌دهند. یاد شیشه‌های ارسی می‌افتم که هرکدام یک‌رنگ دارند. ما هم مثل آن­ها با هم توی یک قاب هستیم. این پنجره­ای از ایران است. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 3️⃣9️⃣1️⃣ لقمه‌های زندگی زن و شوهر زیراندازشان را جایی پهن کرده بودند که دید ابدی داشت به پیکرهای روی جایگاه. وقتی فهمیدم از قم آمده‌اند، ابرو بالا انداختم و پرسیدم: «چرا توی تشییع شهر خودتون شرکت نکردید؟» مرد جواب داد: «طاقت نداشتیم بمونیم قم. این‌جا زمان بیشتری داریم برای دیدن آقامون. البته که تشییع قم رو هم شرکت می‌کنیم.» فرهنگی بودند و مدرسه‌های شهرشان را برای پذیرایی از مهمانان آقا آماده کرده بودند. زن گفت: «طرح لقمه‌های نذری رو برای دانش‌آموزها اجرا کردیم. ازشون خواستیم هرکس توی کوله‌ش ۱۲ تا لقمه درست کنه و روز تشییع بین مهمون‌ها پخش کنه.» از کنارمان چند دانش‌آموز با کوله‌هایشان رد شدند. یاد دوازده لقمه‌‌ای افتادم که شاید حالا گوشه‌ی همان کوله‌ها منتظر مهمان‌های آقا بودند. آن روز فهمیدم بعضی درس‌ها را نه روی تخته‌ی کلاس، که لای نان و پنیر لقمه‌ها می‌شود یاد داد. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم می‌رود
ا﷽ 4️⃣9️⃣1️⃣ رها در باد چند وقتی است در بحر این خانه‌ام. از جنگ یک‌سال پیش همین‌طور مانده است. داخل ساختمان کسی نیست. مالکانش انگار ایران نیستند. به منزل خواهرم که می‌آیم می‌ایستم پشت پنجره و به پرده‌های رهای آن نگاه می‌کنم. باد می‌وزد و پرده‌ها با هر سازی طبیعت می‌نوازد، می‌رقصند. معلوم نیست وسایل داخل خانه را برداشته‌اند یا نه. چشم می‌اندازم؛ اما چیزی نمی‌بینم. ساختمان قدیمی ولی استخوان‌دار است. اگر قاب‌ها را تعمیر کنند و سیاهی دوده و خاکش را بگیرند، می‌شود مثل اولش. شاید هم خیلی بهتر. دیدن این ویرانی از زاویه‌ای امیدبخش است. مرا یاد خودمان می‌اندازد. جنگ‌های آشکار و نهانی که اخیراً از سر گذراندیم، ریشه‌هایمان را متزلزل نکرده است. داغ‌ها سنگین بوده؛ ولی توان تحمل و صبرش هم‌زمان به قلب ما نازل شده است. لطف و مدد خداوند از ما انسان‌های دیگری ساخته است. گمان نمی‌کردیم این‌قدر سخت‌جان باشیم. ولی رفتن شهدا خصوصاً رهبر شهیدمان را تاب آوردیم. رد زخم روی تنمان مانده و خم به ابرو نیاوردیم. ما هر روز قرائت تازه‌ای از خودمان داریم. به سلوک جدیدی با خودمان رسیده‌ایم. بعثت را با ذره‌ذره وجودمان لمس کرده و می‌کنیم. فقط کافی‌ست گردوخاک غم را از لباس خود بتکانیم و دل بزنیم به دریا. باز همان عمارت گذشته خواهیم شد که از گذشته باشکوه‌تر است و جهان را خیره می‌کند و انتقام این جان‌های شریف را خواهد گرفت. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍