eitaa logo
کارام جانم می‌رود
825 دنبال‌کننده
59 عکس
0 ویدیو
14 فایل
هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست #کارام‌جانم‌می‌رود روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید ارتباط با ادمین: @karamejan_1405 🔸️بازنشر روایت‌ها با ذکر منبع، احترام به راویان و حقوق معنوی پروژه است. ⚠️ تبلیغ و تبادل نداریم.
مشاهده در ایتا
دانلود
ا﷽ 3️⃣9️⃣1️⃣ لقمه‌های زندگی زن و شوهر زیراندازشان را جایی پهن کرده بودند که دید ابدی داشت به پیکرهای روی جایگاه. وقتی فهمیدم از قم آمده‌اند، ابرو بالا انداختم و پرسیدم: «چرا توی تشییع شهر خودتون شرکت نکردید؟» مرد جواب داد: «طاقت نداشتیم بمونیم قم. این‌جا زمان بیشتری داریم برای دیدن آقامون. البته که تشییع قم رو هم شرکت می‌کنیم.» فرهنگی بودند و مدرسه‌های شهرشان را برای پذیرایی از مهمانان آقا آماده کرده بودند. زن گفت: «طرح لقمه‌های نذری رو برای دانش‌آموزها اجرا کردیم. ازشون خواستیم هرکس توی کوله‌ش ۱۲ تا لقمه درست کنه و روز تشییع بین مهمون‌ها پخش کنه.» از کنارمان چند دانش‌آموز با کوله‌هایشان رد شدند. یاد دوازده لقمه‌‌ای افتادم که شاید حالا گوشه‌ی همان کوله‌ها منتظر مهمان‌های آقا بودند. آن روز فهمیدم بعضی درس‌ها را نه روی تخته‌ی کلاس، که لای نان و پنیر لقمه‌ها می‌شود یاد داد. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم می‌رود
ا﷽ 4️⃣9️⃣1️⃣ رها در باد چند وقتی است در بحر این خانه‌ام. از جنگ یک‌سال پیش همین‌طور مانده است. داخل ساختمان کسی نیست. مالکانش انگار ایران نیستند. به منزل خواهرم که می‌آیم می‌ایستم پشت پنجره و به پرده‌های رهای آن نگاه می‌کنم. باد می‌وزد و پرده‌ها با هر سازی طبیعت می‌نوازد، می‌رقصند. معلوم نیست وسایل داخل خانه را برداشته‌اند یا نه. چشم می‌اندازم؛ اما چیزی نمی‌بینم. ساختمان قدیمی ولی استخوان‌دار است. اگر قاب‌ها را تعمیر کنند و سیاهی دوده و خاکش را بگیرند، می‌شود مثل اولش. شاید هم خیلی بهتر. دیدن این ویرانی از زاویه‌ای امیدبخش است. مرا یاد خودمان می‌اندازد. جنگ‌های آشکار و نهانی که اخیراً از سر گذراندیم، ریشه‌هایمان را متزلزل نکرده است. داغ‌ها سنگین بوده؛ ولی توان تحمل و صبرش هم‌زمان به قلب ما نازل شده است. لطف و مدد خداوند از ما انسان‌های دیگری ساخته است. گمان نمی‌کردیم این‌قدر سخت‌جان باشیم. ولی رفتن شهدا خصوصاً رهبر شهیدمان را تاب آوردیم. رد زخم روی تنمان مانده و خم به ابرو نیاوردیم. ما هر روز قرائت تازه‌ای از خودمان داریم. به سلوک جدیدی با خودمان رسیده‌ایم. بعثت را با ذره‌ذره وجودمان لمس کرده و می‌کنیم. فقط کافی‌ست گردوخاک غم را از لباس خود بتکانیم و دل بزنیم به دریا. باز همان عمارت گذشته خواهیم شد که از گذشته باشکوه‌تر است و جهان را خیره می‌کند و انتقام این جان‌های شریف را خواهد گرفت. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 5️⃣9️⃣1️⃣ «فؤاد» درون قلبم ده‌ماهه روی دستم پیچ‌وتاب می‌خورد. آفتاب درآمده بود و از لابه‌لای جمعیت، رگه‌هایش روی تن نازک فؤادم می‌نشست. ایستادم. شاید ایستادنم آرامش می‌کرد. فایده‌ای نداشت. جیغ می‌زد. تقلای خواب داشت. لباسش را درآوردم. با زیرپوشی نازک در بغلم می‌پیچید.  صدای محمد رسولی از تمام بلندگوهای بلند مصلی شنیده می‌شد. دوست داشتم برای هر بندش کف می‌زدم و به‌سان جلسات قرائت قرآن الله الله می‌گفتم؛ اما حتی تمرکز بر گوش‌دادن هم نداشتم.  زیردکمه رکابی، نرمی و سفیدی پوستش را بیشتر نشان می‌داد. کسی از میان جمعیت گفت آفتاب می‌سوزاندش. خانمی دیگر توصیه کرد روی بدنش آب بزن. نظر دیگر هم شیردادن بود. اما طفل من شیر نمی‌خواست. حریره‌بادام هم خورده بود. گرمش نبود. فقط خواب می‌خواست. صدای جمعیت، خوابیدن را برایش سخت کرده بود. خانمی بدون این‌که با من حرف بزند، چادرش را سایه‌بان کرد. این‌طور، روی صورتِ منِ بچه‌بغل هم سایه افتاده بود. آرام گفتم ممنونم. فهمید کلافه‌ام. از جیغ و گریه ده‌ماهه در این جمع معذّبم. استرس دارم. از این‌که مردم اذیت شوند ناراحتم. همهٔ این‌ها را فهمیده بود. بدون این‌که حرفی بر زبان بیاورد، زور آفتاب کم‌رمق را گرفت تا کمکم باشد. از این‌که نتوانم نماز بخوانم خوف داشتم. هنوز ساعتی تا نماز باقی بود. می‌دانستم زمان، این مواقع با سرعت برق و باد می‌گذرد. روی زمین سفت‌وسخت مصلی نشستم. کمرم درد گرفته بود. دست چپم تیر می‌کشید. وزن بچه برایم چندبرابر شده بود. خانمی که سمت راستم نشسته بود، با پوست شکلات ده‌ماهه را سرگرم کرد. صدای پوست شکلات برایش جذاب بود. بغل‌دستی‌اش پرسید: «کاکائو می‌خورد؟» و من مختصر گفتم نه. او هم فهمید خسته‌ام. دوست داشتم بگویم اما مادرش می‌تواند بخورد. حیا مانعم شد؛ رویم نشد. دقیقه‌ای نگذشت که به من هم شکلات تعارف کرد. خیلی گرسنه بودم. از ساعت دوازده شب چیزی نخورده بودم. آن شکلات برایم حکم طلا داشت.  تا یک ربع، ده‌ماهه سرگرم بود. اما دوباره نق‌نق‌های خواب شروع شد. دوباره ایستادم. بچه را روی شانه‌هایم تکان می‌دادم. همان خانم دوباره برایم چادر گرفته بود. فؤاد کم‌کم تسلیم خستگی شد. آرام شده بود. خبری از نق‌زدن نبود. جایی امن و آرام برای خواب می‌خواست.  صف اول نشسته بودم. کم‌کم جمعیت عکاس‌ها و خبرنگاران بیشتر می‌شد. شبکه یک با همان خانمی که ده‌ماههٔ من را با پوست شکلات سرگرم کرده بود، مصاحبه می‌کرد.  حالا جمعیت هم‌نوا با محمود کریمی می‌خواند: «یا برگرد یا آن دل را برگردان...»؛ من اما آرام و بی‌صدا نشسته بودم. حرف نمی‌زدم و تکان نمی‌خوردم تا خواب ده‌ماهه عمیق شود.  جمعیت مهیای نماز شده بودند. روانداز موسلین کرم رنگ را روی زمین پهن کردم. دوتکه لباس از کوله بیرون آوردم. ده‌ماهه را روی لباس‌ها خواباندم. کوله و کیف کوچکم را اطراف سرش قرار دادم.  صدای «الصلوة الصلوة» در مصلی پیچیده بود. سکوت، صف‌ها را درنوردیده بود. صدای قلبم شنیده می‌شد. پاهای خسته‌ام تهی بودند. دستانم از بغل‌کردن بچه، گزگز داشت. اشک چشم و آب مه‌پاش روی گونه‌هایم بودند. فؤادِ درونِ قلبِ هزار پاره‌ام، در خوابی عمیق بود. شاید آقا را به خواب می‌دید. آقایی که قرار بود سربازش باشد.   ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 6️⃣9️⃣1️⃣ تکه‌ای از جان بعد از بدرقهٔ آقا، قبل از میدان آزادی، زیر سایهٔ پل‌عابر پناه می‌گیرم. کف کفش‌ها آن‌قدر داغ شده که پا را می‌سوزاند. پاهایم دیگر رمقی برای راه‌رفتن ندارند.    خانمی با بطری چفیهٔ سفیدش را خیس می‌کند و روی کالسکه می‌اندازد. پیرزنی از کنارمان رد می‌شود و می‌گوید: «دخترم، این‌جوری بچه بیشتر دم می‌کند!»  مادر گوشهٔ چفیه را کمی بالا می‌دهد. نگاهم به نوزاد چندماهه‌ای می‌افتد که دارد با توپ آویز کالسکه بازی می‌کند. پسربچهٔ حدوداً شش‌هفت‌ساله عبای مادرش را می‌کشد: «گشنمه، پس کی ناهار می‌خوریم؟»  پسری کوچک‌تر از پشت کالسکه بیرون می‌آید: «منم گشنمه...» نوزاد هم هم‌زمان به گریه می‌افتد.  توی کیفم می‌گردم. یک کلوچه دستشان می‌دهم: «با هم نصف کنید.»  مادر شیشهٔ شیر را جلوی دهان نوزاد می‌گیرد و از زیر نقاب نگاهم می‌کند: «ممنون»  لبخند می‌زنم: «از کجا اومدین؟»  - کرمانشاه.  - محل اسکان دارید؟  سر تکان می‌دهد. پلک‌هایم برای یک‌لحظهٔ طولانی روی‌هم نمی‌آید. توی این هرم گرما که کسی تحمل خودش را ندارد، با سه بچه از کرمانشاه.   مردی نزدیکمان می‌شود. انگار هر قدمش را با زحمت از زمین می‌کَنَد. صورت و دست‌هایش تا آرنج، از آفتاب سرخ سرخ‌اند. بطری آب را بالا می‌آورد. با بالارفتن آستینش، سفیدی داخل بازویش پیدا می‌شود؛ دست‌هایش دو رنگ‌اند، سرخ و سفید. ته‌ماندهٔ آب را روی سرش می‌ریزد.  بی‌اعتنا به جدول سیاه و غبارگرفتهٔ کنار خیابان، همان‌جا زیر سایهٔ پل می‌نشیند. چند جرعه آب می‌نوشد و خودش سر صحبت را باز می‌کند: «از تهرانسر تا میدون پیاده اومدم. حالا هم دارم پیاده برمی‌گردم خونه. این سمت آزادگان خیلی بد مسیره.»  بی‌اختیار مسیر را در ذهنم حساب می‌کنم: «واقعاً؟ سختتون نیست؟»  شانه‌ای بالا می‌اندازد: «ما اومده بودیم برای آقا شهید بشیم.»    به نوزاد توی کالسکه نگاه می‌کنم، به بچه‌ها و دست‌های سرخ مرد. به دو پسرم فکر می‌کنم که از ترس گرما توی خانه گذاشتم. دهانم را باز می‌کنم تا چیزی بگویم. اما نمی‌توانم. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 7️⃣9️⃣1️⃣ سبک زندگی خدایی امروز ۲۴ خرداد هنگامی که چشم‌هایم را باز و به ساعت نگاه کردم، عقربه‌های ساعت، ۶ و نیم را نشان می‌داد. روزی که قرار بود آخرین امتحانمان را در مدرسه بدهیم. درست ۱۰۷ روز از نهم اسفند می‌گذشت. ۱۰۷ روز که مدرسه را ندیده‌ بودم. احساس می‌کردم به محضی که وارد مدرسه شوم از درون فرومی‌ریزم. مانند برجی که موشک کروز به آن اصابت کرده باشد. هنگامی که داشتم فرم مدرسه را می‌پوشیدم، صدای خانم حداد در ذهنم پخش شد و بغض راه گلویم را بست. یادم آمد که می‌گفت: «اگر دزدی‌ام از مدرسه خواستید بکنید با فرم مدرسه بیایید ما بفهمیم از خودی خورده‌ایم.» بعدش هم همان خنده همیشگی‌ گوشه لب‌های باریکش می‌نشست. امروز انگار همه چیز بوی خانم حداد را می‌داد!  رسیدم مدرسه. وارد حیاط که شدم، گوشه‌گوشه حیاط از او می‌گفت. هنگامی که برای صبحگاه در حیاط به صف می‌شدیم و اواخر صبحگاه با کیسه و کیفش درحالی‌که چادر مشکی ساده‌اش روی سرش فیکس بود می‌آمد و برای همه دست تکان می‌داد...  زمانی که زنگ‌تفریح‌ها می‌آمد و سری به بچه‌ها می‌زد و تذکر می‌داد که حیاط دید دارد و روسری‌مان را روی سرمان بیندازیم. برای زنگ نماز انگشت اشاره کشیده‌اش را کنار صورتت می‌آورد و می‌گفت: «وضو گرفتی؟» و هنگامی که حاج‌آقا می‌آمد، با صدای یاالله گفتن او، چادرمان را جمع می‌کردیم و بلند می‌شدیم و قامت می‌بستیم.  موقع سخنرانی حاج‌آقا هم با چشم‌هایش بهمان می‌فهماند که گوش بدهیم و حرف‌زدن کافی‌ست. اصرار داشت که با چادرهای سفید نماز بخوانیم. چادر مشکی که سر کسی می‌دید می‌گفت: «برای من نرو عوض کن، مکروهه آدم با چادر مشکی نماز بخونه، برای خدا عوض کن چادرت رو، بجنب دیگه دختر...»  یا وقتی که برای جلسه شعر و ادب در اتاق فرهنگی جمع می‌شدیم، سررسید را باز می‌کرد و کارها را لیست می‌کرد. آخر جلسه هم اسم‌ها را می‌خواند و جلوی هرکس که در اتاق بود تیک می‌زد. در کلاس حواسش به همه بود از کم‌حرف‌ها تا شیطان‌های کلاس؛ به همه اجازه می‌داد آزادانه نظراتشان را در کلاس بیان کنند، از خودشان و خاطراتشان بگویند. اگر می‌دید یک نفر دو دفعه صحبت کرده و یک نفر اصلاً صحبت نکرده حتماً از او درخواست می‌کرد تا حرفی بزند، هنگامی که از خودش می‌گفت و ماهم ریزریز می‌خندیدیم. سه‌شنبه‌ها قبل از اینکه بیاید در همان پنج دقیقه کلاس را می‌سابیدیم و مرتب می‌کردیم تا راضی باشد. امروز که در کریدور نشستم، چشمم به تابلوی مشاعره افتاد و چهره دلنشین او در ذهنم تداعی شد؛ هنگامی که کمکمان می‌کرد و اصرار داشت که حتماً بیایم مشاعره. خودش هم با خانم م.ب صحبت می‌کرد تا امتیازمان را بدهد.   وقتی که امتحانم را دادم و داشتم از در مدرسه خارج می‌شدم منتظر بودم تا بگوید: «ببینمت؟! گیره‌ات کو دختر؟»  حالا که نگاه می‌کنم همه تذکرات او مبنی بر سبک زندگی خدایی بود...   ✍️ 14 سال (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍