ا﷽
5️⃣9️⃣1️⃣ «فؤاد» درون قلبم
دهماهه روی دستم پیچوتاب میخورد. آفتاب درآمده بود و از لابهلای جمعیت، رگههایش روی تن نازک فؤادم مینشست. ایستادم. شاید ایستادنم آرامش میکرد. فایدهای نداشت. جیغ میزد. تقلای خواب داشت. لباسش را درآوردم. با زیرپوشی نازک در بغلم میپیچید.
صدای محمد رسولی از تمام بلندگوهای بلند مصلی شنیده میشد. دوست داشتم برای هر بندش کف میزدم و بهسان جلسات قرائت قرآن الله الله میگفتم؛ اما حتی تمرکز بر گوشدادن هم نداشتم.
زیردکمه رکابی، نرمی و سفیدی پوستش را بیشتر نشان میداد. کسی از میان جمعیت گفت آفتاب میسوزاندش. خانمی دیگر توصیه کرد روی بدنش آب بزن. نظر دیگر هم شیردادن بود. اما طفل من شیر نمیخواست. حریرهبادام هم خورده بود. گرمش نبود. فقط خواب میخواست. صدای جمعیت، خوابیدن را برایش سخت کرده بود.
خانمی بدون اینکه با من حرف بزند، چادرش را سایهبان کرد. اینطور، روی صورتِ منِ بچهبغل هم سایه افتاده بود. آرام گفتم ممنونم. فهمید کلافهام. از جیغ و گریه دهماهه در این جمع معذّبم. استرس دارم. از اینکه مردم اذیت شوند ناراحتم. همهٔ اینها را فهمیده بود. بدون اینکه حرفی بر زبان بیاورد، زور آفتاب کمرمق را گرفت تا کمکم باشد.
از اینکه نتوانم نماز بخوانم خوف داشتم. هنوز ساعتی تا نماز باقی بود. میدانستم زمان، این مواقع با سرعت برق و باد میگذرد.
روی زمین سفتوسخت مصلی نشستم. کمرم درد گرفته بود. دست چپم تیر میکشید. وزن بچه برایم چندبرابر شده بود. خانمی که سمت راستم نشسته بود، با پوست شکلات دهماهه را سرگرم کرد. صدای پوست شکلات برایش جذاب بود. بغلدستیاش پرسید: «کاکائو میخورد؟» و من مختصر گفتم نه. او هم فهمید خستهام. دوست داشتم بگویم اما مادرش میتواند بخورد. حیا مانعم شد؛ رویم نشد. دقیقهای نگذشت که به من هم شکلات تعارف کرد. خیلی گرسنه بودم. از ساعت دوازده شب چیزی نخورده بودم. آن شکلات برایم حکم طلا داشت.
تا یک ربع، دهماهه سرگرم بود. اما دوباره نقنقهای خواب شروع شد. دوباره ایستادم. بچه را روی شانههایم تکان میدادم. همان خانم دوباره برایم چادر گرفته بود. فؤاد کمکم تسلیم خستگی شد. آرام شده بود. خبری از نقزدن نبود. جایی امن و آرام برای خواب میخواست.
صف اول نشسته بودم. کمکم جمعیت عکاسها و خبرنگاران بیشتر میشد. شبکه یک با همان خانمی که دهماههٔ من را با پوست شکلات سرگرم کرده بود، مصاحبه میکرد.
حالا جمعیت همنوا با محمود کریمی میخواند: «یا برگرد یا آن دل را برگردان...»؛ من اما آرام و بیصدا نشسته بودم. حرف نمیزدم و تکان نمیخوردم تا خواب دهماهه عمیق شود.
جمعیت مهیای نماز شده بودند. روانداز موسلین کرم رنگ را روی زمین پهن کردم. دوتکه لباس از کوله بیرون آوردم. دهماهه را روی لباسها خواباندم. کوله و کیف کوچکم را اطراف سرش قرار دادم.
صدای «الصلوة الصلوة» در مصلی پیچیده بود. سکوت، صفها را درنوردیده بود. صدای قلبم شنیده میشد. پاهای خستهام تهی بودند. دستانم از بغلکردن بچه، گزگز داشت. اشک چشم و آب مهپاش روی گونههایم بودند. فؤادِ درونِ قلبِ هزار پارهام، در خوابی عمیق بود. شاید آقا را به خواب میدید. آقایی که قرار بود سربازش باشد.
✍ #سعیدهسادات_تقیزاده #قم
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
6️⃣9️⃣1️⃣ تکهای از جان
بعد از بدرقهٔ آقا، قبل از میدان آزادی، زیر سایهٔ پلعابر پناه میگیرم. کف کفشها آنقدر داغ شده که پا را میسوزاند. پاهایم دیگر رمقی برای راهرفتن ندارند.
خانمی با بطری چفیهٔ سفیدش را خیس میکند و روی کالسکه میاندازد. پیرزنی از کنارمان رد میشود و میگوید: «دخترم، اینجوری بچه بیشتر دم میکند!»
مادر گوشهٔ چفیه را کمی بالا میدهد. نگاهم به نوزاد چندماههای میافتد که دارد با توپ آویز کالسکه بازی میکند. پسربچهٔ حدوداً ششهفتساله عبای مادرش را میکشد: «گشنمه، پس کی ناهار میخوریم؟»
پسری کوچکتر از پشت کالسکه بیرون میآید: «منم گشنمه...»
نوزاد هم همزمان به گریه میافتد.
توی کیفم میگردم. یک کلوچه دستشان میدهم: «با هم نصف کنید.»
مادر شیشهٔ شیر را جلوی دهان نوزاد میگیرد و از زیر نقاب نگاهم میکند: «ممنون»
لبخند میزنم: «از کجا اومدین؟»
- کرمانشاه.
- محل اسکان دارید؟
سر تکان میدهد.
پلکهایم برای یکلحظهٔ طولانی رویهم نمیآید. توی این هرم گرما که کسی تحمل خودش را ندارد، با سه بچه از کرمانشاه.
مردی نزدیکمان میشود. انگار هر قدمش را با زحمت از زمین میکَنَد. صورت و دستهایش تا آرنج، از آفتاب سرخ سرخاند. بطری آب را بالا میآورد. با بالارفتن آستینش، سفیدی داخل بازویش پیدا میشود؛ دستهایش دو رنگاند، سرخ و سفید. تهماندهٔ آب را روی سرش میریزد.
بیاعتنا به جدول سیاه و غبارگرفتهٔ کنار خیابان، همانجا زیر سایهٔ پل مینشیند. چند جرعه آب مینوشد و خودش سر صحبت را باز میکند: «از تهرانسر تا میدون پیاده اومدم. حالا هم دارم پیاده برمیگردم خونه. این سمت آزادگان خیلی بد مسیره.»
بیاختیار مسیر را در ذهنم حساب میکنم: «واقعاً؟ سختتون نیست؟»
شانهای بالا میاندازد: «ما اومده بودیم برای آقا شهید بشیم.»
به نوزاد توی کالسکه نگاه میکنم، به بچهها و دستهای سرخ مرد. به دو پسرم فکر میکنم که از ترس گرما توی خانه گذاشتم. دهانم را باز میکنم تا چیزی بگویم. اما نمیتوانم.
✍ #سعیده_جوادی #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
7️⃣9️⃣1️⃣ سبک زندگی خدایی
امروز ۲۴ خرداد هنگامی که چشمهایم را باز و به ساعت نگاه کردم، عقربههای ساعت، ۶ و نیم را نشان میداد. روزی که قرار بود آخرین امتحانمان را در مدرسه بدهیم.
درست ۱۰۷ روز از نهم اسفند میگذشت. ۱۰۷ روز که مدرسه را ندیده بودم. احساس میکردم به محضی که وارد مدرسه شوم از درون فرومیریزم. مانند برجی که موشک کروز به آن اصابت کرده باشد.
هنگامی که داشتم فرم مدرسه را میپوشیدم، صدای خانم حداد در ذهنم پخش شد و بغض راه گلویم را بست. یادم آمد که میگفت: «اگر دزدیام از مدرسه خواستید بکنید با فرم مدرسه بیایید ما بفهمیم از خودی خوردهایم.» بعدش هم همان خنده همیشگی گوشه لبهای باریکش مینشست.
امروز انگار همه چیز بوی خانم حداد را میداد!
رسیدم مدرسه. وارد حیاط که شدم، گوشهگوشه حیاط از او میگفت.
هنگامی که برای صبحگاه در حیاط به صف میشدیم و اواخر صبحگاه با کیسه و کیفش درحالیکه چادر مشکی سادهاش روی سرش فیکس بود میآمد و برای همه دست تکان میداد...
زمانی که زنگتفریحها میآمد و سری به بچهها میزد و تذکر میداد که حیاط دید دارد و روسریمان را روی سرمان بیندازیم.
برای زنگ نماز انگشت اشاره کشیدهاش را کنار صورتت میآورد و میگفت: «وضو گرفتی؟» و هنگامی که حاجآقا میآمد، با صدای یاالله گفتن او، چادرمان را جمع میکردیم و بلند میشدیم و قامت میبستیم.
موقع سخنرانی حاجآقا هم با چشمهایش بهمان میفهماند که گوش بدهیم و حرفزدن کافیست. اصرار داشت که با چادرهای سفید نماز بخوانیم. چادر مشکی که سر کسی میدید میگفت: «برای من نرو عوض کن، مکروهه آدم با چادر مشکی نماز بخونه، برای خدا عوض کن چادرت رو، بجنب دیگه دختر...»
یا وقتی که برای جلسه شعر و ادب در اتاق فرهنگی جمع میشدیم، سررسید را باز میکرد و کارها را لیست میکرد. آخر جلسه هم اسمها را میخواند و جلوی هرکس که در اتاق بود تیک میزد. در کلاس حواسش به همه بود از کمحرفها تا شیطانهای کلاس؛ به همه اجازه میداد آزادانه نظراتشان را در کلاس بیان کنند، از خودشان و خاطراتشان بگویند. اگر میدید یک نفر دو دفعه صحبت کرده و یک نفر اصلاً صحبت نکرده حتماً از او درخواست میکرد تا حرفی بزند، هنگامی که از خودش میگفت و ماهم ریزریز میخندیدیم. سهشنبهها قبل از اینکه بیاید در همان پنج دقیقه کلاس را میسابیدیم و مرتب میکردیم تا راضی باشد.
امروز که در کریدور نشستم، چشمم به تابلوی مشاعره افتاد و چهره دلنشین او در ذهنم تداعی شد؛ هنگامی که کمکمان میکرد و اصرار داشت که حتماً بیایم مشاعره. خودش هم با خانم م.ب صحبت میکرد تا امتیازمان را بدهد.
وقتی که امتحانم را دادم و داشتم از در مدرسه خارج میشدم منتظر بودم تا بگوید: «ببینمت؟! گیرهات کو دختر؟»
حالا که نگاه میکنم همه تذکرات او مبنی بر سبک زندگی خدایی بود...
✍️ #زهرا_جلالی #تهران
14 سال
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم میرود
ا﷽
8️⃣9️⃣1️⃣ سایهٔ مستدام آقا
پای اتوبوس، برای بابا دست تکان داد و گفت: «ما داریم میریم تهران خوش بگذرونیم.» لب گزیدم. مچ دستش را گرفتم و کشیدم سمت خودم. پاهایش را کش آورد و پلههای بلند اتوبوس را سرخوشانه بالا آمد. صندلیهای شمارهٔ هفت و هشت را پیدا کردیم. به چشم برهمزدنی، صندلی کنار پنجره را تصاحب کرد. لبهایش روی صورتش پهن شدند. هرچه میتوانست، ذوق توی کلامش ریخت و گفت: «مامان چقدر قراره بهمون خوش بگذره.» چشمهایش برق میزدند. من اما هر بار که این عبارت را میگفت، دلم آشوب میشد.
اولین باری بود که بدون پدرش سفر میرفتیم. اضطراب سختیهای راه به جانم افتاده بود. همه میگفتند بچه با خودمان نبریم و حالا، من دست پسر چهارسالهام را گرفته بودم و دنبال خودم میکشاندم تهران.
اولش من هم میخواستم تنها راهی شوم. نمیدانم چه شد که از اول صبح شنبه، به دلم افتاد که آقا خودشان هوای زائرانشان را دارند. دلم نیامد این اولین و آخرین دیدار را از پسرم دریغ کنم. ما یک آقا سید علی خامنهای داشتیم و حالا فقط یک فرصت مانده بود تا بچههایمان را در مواجههٔ نزدیک با او قرار بدهیم. در نگاه مادرانهام، این فرصت تربیتی نباید از دست میرفت.
دست کوچکش را توی دستم فشار دادم و گفتم: «مامان جان... ما داریم میریم با رهبر شهیدمون خداحافظی کنیم. ممکنه اصلاً هم بهمون خوش نگذره.» انگار که حرفم را نشنیده بود. مردانه به پشتی صندلی تکیه داد و نگاهش را به سمت بیابانهای اطراف جاده چرخاند. ناگهان برگشت و با اطمینان گفت: «خیلی هم خوش میگذره.»
انگار هرچه راجع به رهبر شهید توی این چند ماه برایش حرف زده بودم فراموش کرده بود و فقط میخواست خوش بگذراند. از نظر من اما نباید خوش میگذشت. بدم نمیآمد کمی هم اذیت شود و سختی بکشد؛مثل اربعین. نه آنقدری که از آمدن پشیمان شود؛ اما لااقل آنقدری که بفهمد برای راه حق باید هزینه داد. این را وسط راهپیماییهای شبانه تا حدودی فهمیده بود و اینجا، باید برایش ملموستر میشد.
تابوت آقا را که دید، با فهم چهارسالهاش با رهبر شهید خداحافظی کرد. با هیجان گفت که صندلی رهبر شهیدمان را هم دیده است. پسرکم که آرزوی دیدن آقا را داشت، آنقدر دیر به آقا رسیده بود که حتی دیدن صندلی خالی هم برایش غنیمت شده بود.
میخواستم مدام حرف بزنم و برایش از رهبر شهید بگویم. از راهی که ما باید ادامه میدادیم. او اما حواسش همهجا بود غیر ازآنجاکه من میخواستم. سربههوا، توی سراشیبیهای مصلی میدوید. صورتش را زیر مهپاشها میگرفت و از ذوق خیس شدن، بالا و پایین میپرید. بهجای توپی که اجازه نداده بودم بیاورد، با بطری خالی آب با همسن و سالهایش بازی میکرد.
صدای خندهٔ بچهها، هرچند میان صوت قرآن شبستان گم میشد، اما برای منی که چند روز بود همهٔ خندههای عالم عذابم میداد، حکم سمباده کشیدن روی قلبم را داشت.
کلافه شده بودم. دلم نمیخواست کنار آن پیکرها، خندهای ببینم. دلم میخواست مثل پیرزنها توی مجلس ختم، بلند شوم و دعوایشان کنم. بگویم چنین مجلسی که جای خندیدن نیست. مگر نمیبینید همهٔ زندگیمان آن بالا توی تابوت است؟ اما نمیدانم چه شد که به خودم آمدم و دیدم با دیدن خندههایشان اشکم سرازیر شده.
انگار این خندهها از جنس همان لبخندهای دختران خوشبخت حاضر در جشن تکلیف حسینیهٔ امام خمینی بودند.
حس کردم شاید خود آقا اینطور میخواستند. حالا که ما به محضرشان آمده بودیم، هرچند خودشان روی آن صندلی ننشسته بودند که بچههایمان سر روی سینهشان بگذارند و حظّ دنیا را ببرند، اما روح بلندشان انگار همینجا بود. میان بچهها...
بچههایی که برای اولین و آخرین بار، به دیدار رهبرشان آمده بودند و همین کافی بود که آقا، حواسشان به همهشان باشد. انگار خودشان سفارش کرده بودند که به بچهها بد نگذرد. خودِ مهربانشان...
پسرم هم نمکگیر همین مهربانی شده بود که دلش نمیخواست برگردیم.
حالا وقتی میگفت که خیلی خوش گذرانده است، به فرصت تربیتیای فکر میکردم که با موفقیت سپری شده بود.
آرام بودم و به مهربانی آقایی فکر میکردم که هیچوقت سایهشان از سر بچههایمان کم نمیشود.
✍ #فائزه_نجفیپور #خمین
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
9️⃣9️⃣1️⃣ این دل بعد از ندیدنت دل میشود؟
دوشنبه باید با بابا میرفتم تشییع. اگر تنها میرفت توی خیابانهای تودرتوی تهران گم میشد. مسیرهای مترو را هم بلد نبود. میتوانست خودش برود؛ ولی هزار چرخ میخورد تا برگردد. دیگر مثل قدیم توان نداشت. این را وقتی فهمیدم که موقع برگشت از تجمعات شبانه پاهایش را روی زمین میکشید. بعضی وقتها انگار که زانویش خالی کند یا پایش پیچ بخورد، موجی میآمد و تکانش میداد.
دوتایی رفتن یعنی باید ساعتی میرفتیم که شلوغی جمعیت کمتر باشد که هم را گم نکنیم که جمعیت گیجش نکند. یعنی باید حواسم را جمع میکردم که بگویم چند تا ایستگاه دیگر پیاده میشدیم. یعنی دو بار اسم هر ایستگاهی که پیاده میشدیم را تکرار کنم. یعنی گوشی توی دستم باشد که اگر زنگ زد صدای بلند اطرافم مانع نشود بشنوم. یعنی وقتی فکر میکرد گمم کرده و سرش میچرخید تا من را ببیند، دستم را بالا نگه میداشتم تا پیدایم کند. یعنی وقتی میدیدمش اما او متوجهم نمیشد و پشت به من راهش را ادامه میداد، باید آنقدر میدویدم تا بهش برسم. صدایش هم نمیزدم چون میدانستم سروصدای زیاد نمیگذارد چیزی بشنود.
کلافه از باز و بستهبودن نامعلوم ایستگاهها، بالاخره پیاده شدیم و از پلههای مترو بالا آمدیم. قبل از رسیدن به جمعیت، شکلاتی دستش دادم و گفتم آب هم بخورد. دیشب هرچقدر دودوتاچهارتا کرده بودم سر درنیاوردم از کدام ایستگاه برویم بهتر است. برنامه تشییع را نگاه کردم. قرار بود آخر مسیر آزادی باشد. با خودم گفتم خیابان آزادی از همه بیشتر برای ما مناسب است. حالا از حرفهای بقیه فهمیدم که از آزادی شروع کردند و پیکرها را بردند.
مجری روبهرویم بالای سکو بود. اعلام کرد وقتی به انتهای مسیر برسند تابوتها را با هلیکوپتر برمیگردانند تا ببینیمشان. همه سایهها پر بود از کالسکه و پیرمرد و پیرزن. گوشهای زیر آفتاب ایستادیم.
مجری حرف میزد و من بغضم را قورت میدادم. مجری مداحی میخواند و من اشکهایم را پاک میکردم. خورشید رسیده بود به وسط آسمان.
سابقه خوندماغ شدن بابا مدام توی ذهنم هشدار میداد. این پا و آن پا کردم. مردی بافاصله از مجری، روی سکوی دیگری ایستاده بود. با شیپور شاید هم ترومپت، آهنگی غمگین میزد. باید تصمیم میگرفتم بمانیم یا برویم. از خودش که میپرسیدم میخواست تا آخر مراسم بماند. هیچوقت حواسش به حال بعدش نبود.
از مصلی که برمیگشتیم دیده بودیم پیرمردی با کمر روی پلهبرقی افتاد. لابد از خستگی و بیحالی بود. باید قانعش میکردم پیکرها را ندیده، برگردیم! شنبه برای وداع هم نتوانسته بودیم داخل مصلی برویم. چهطور دل هر دومان دوام میآورد؟ آقای اویس قرنی چه طوری دلت، دل ماند و هزار تکه نشد، لحظهای که فهمیدی توی این دنیا هیچوقت مولایت را ندیدی؟
بابا را هر جوری بود، راضی کردم. قبل از اینکه سرم را بچرخانم و بروم، نفس کشیدم؛ عمیق و کشدار. میخواستم ببینم باد بوی پیکرها و گلهای رویش را برایم میآورد یا نه. چیزی جز هوای داغکرده به ریههایم نرسید. از پیامآور شهرم که داشت برای همیشه میرفت، نه تصویری نصیبم شد و نه بویی.
خودم را جمعوجور کردم. قدمم را بلند برداشتم تا برسم به بابا. عکسها را از دستش گرفتم تا آب بخورد. باید از گرمازده شدنش پیشگیری میکردم.
✍ #رقیه_مویدناصری #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍