eitaa logo
کارام جانم می‌رود
710 دنبال‌کننده
90 عکس
0 ویدیو
24 فایل
هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست #کارام‌جانم‌می‌رود روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید ارتباط با ادمین: @karamejan_1405 🔸️بازنشر روایت‌ها با ذکر منبع، احترام به راویان و حقوق معنوی پروژه است. ⚠️ تبلیغ و تبادل نداریم.
مشاهده در ایتا
دانلود
ا﷽ 0⃣0⃣2⃣ آرزویی که خاطره شد توی نمازخانهٔ ساختمانِ محل قرار نشسته بودیم و حلیم و نان بربری می‌خوردیم. نازی تکهٔ کوچکی از نان را جدا کرد و گفت: «ولی با دفعه‌های دیگه فرق داره ها، این بار یه جور دیگه است همه چی.» نعیمه گفت: «نکنه می‌خوان ببرنمون دیدار.» نازی تکهٔ نان را که تا جلوی دهانش برده بود، پایین آورد و جواب داد: «نه آخه دیدار هم این‌جوری نیست.» مثل کودکی که با کوچک‌ترین نشانه دلخوش و شاد می‌شود، از حالت چهارزانو روی دوزانو نشستم و زل زدم به زهرا و آزاده که روبرویم نشسته بودند و گفتم: «خب حتماً دیدار خصوصیه. ازینا که تو یه اتاق کوچیک همه گرد میشینن و آقا تو فاصلهٔ کمی ازشون رو صندلی میشینه. وای اگه ازونا باشه که من غش می‌کنم.» زهرا و آزاده و نازی و نعیمه خندیدند. بلند خندیدند. من اما داشتم از آرزویی که حسرتش به دلم بود حرف می‌زدم. همیشه وقتی که تلویزیون مستند دیدارهای خصوصی آقا را پخش می‌کرد، دست زیر چانه و میخکوب تا آخر مستند می‌نشستم. هر بار چشم‌هایم خیس می‌شد و از بچه‌ها و همسرم اشک را پنهان می‌کردم. توی دلم می‌گفتم خوش به حال کسی که اینجا و با این فاصلهٔ کم با آقا هم صحبت شده، دیدارهای عمومی خوب است؛ اما باز هم آقا دور است و فاصله زیاد و صدایت را نمی‌شنود. آن روز رفته بودیم تا با نماینده‌های رهبری در روز جانباز، به دیدار جانبازهای واقعهٔ دی‌ماه برویم. هوا سرد بود و سوز وحشتناک اول صبح توی پیشانی‌ام می‌کوبید. خبری از دیدار خصوصی نبود. بعد از صبحانه فهمیدیم باید همراه تیم خودمان برویم برای روایتِ ملاقات با جانبازها.  روز دوم وداع با رهبر، دوباره خودم را رساندم به مصلی. روز قبلش دوازده ساعت آنجا بودم. از شدت آفتاب و کم‌خوابی سردرد بی‌انتهایی گرفته بودم که با هیچ مسکنی آرام نمی‌شد. برگشتم خانه و گفتم فردا هم استراحت می‌کنم تا برای تشییع حالم بهتر باشد. اما صبح که از تلویزیون تصاویر مصلی را دیدم دلم طاقت نیاورد و دوباره لباس پوشیدم و تا مصلی پرواز کردم. وسط صحن اصلی ایستاده بودم. چشم دوخته بودم به تابوتی بالاتر از چهار تابوت دیگر و فکر می‌کردم فقط دو سه ساعت دیگر می‌توانم ببینمش و او دارد برای همیشه می‌رود. گوشیِ توی دستم زنگ خورد، صدای حیدر خمسه بلند بود و صدای آن طرف خط را درست نمی‌شنیدم. ما بین کلماتی که استاد از آن طرف خط می‌گفت فقط چند کلمه را واضح شنیدم: «خروجی، کانکس نارنجی، منتظرم.»  دست فائزه را که این دو روز کنارم بود کشیدم و راه افتادیم. کانکس نارنجی را پیدا کردیم. استاد راه افتاد و بی‌آنکه چیزی بدانیم پشت سرش رفتیم. از تونل و راهرویی باریک رد شدیم. بعد یک نفر خوشامد گفت، احترام گذاشت و هدایتمان کرد سمت پله‌های داربستی. از پله‌ها بالا رفتم. آسمان بالای سرم روشن شد، روشن‌تر از قبل. روبرو را دیدم که نیروهای مشکی‌پوش دورتادور دیواری که حائل مردم و جایگاه اصلی می‌شد ایستاده بودند، پشت به ما و رو به جمعیت. ما جایی ایستاده بودیم که از بقیه جدا بود. سمت راست را که نگاه کردم، چشمم روی تابوت زیبایش قفل شد. من در کمترین فاصله با تابوت پشت دیوارهای حائل ایستاده بودم. نشستم روی زمین مات بودم. چیزی را که می‌دیدم باور نمی‌کردم. دلم شانه‌ای می‌خواست برای باریدن و زبان گرفتن. لال شده بودم.  فائزه زد روی شانه‌ام: «محکم باش! فاطمه قراره روایت کنیم.»  چشم چرخاندم دور و اطراف را نگاه کنم. آزاده را دیدم که به سمتم می‌آید. دویدم طرفش بغلش کردم، زار زدم و بلندبلند برایش زبان گرفتم: «دیدی آزاده، دیدی تو لحظه‌های آخری که داره می‌ره نذاشت حسرت به دل بمونم. ببین چقدر خوبه چقدر ماهه.  آزاده من دلم دیدار خصوصی می‌خواست، اون پشت همه هستن ولی اینجا رو ببین، ماییم و خودش ببین چه نزدیکه، مثل همون اتاقه، خصوصی...» نشستیم کنار هم به شانه‌های هم تکیه دادیم. قاب چشم‌هایم را تا می‌شد پر کردم از تصویر تابوتِ دلبرش. حرف زدم و شک نداشتم با لبخند ملیحش دارد می‌شنود و سر تکان می‌دهد به نشان تأیید. زدم روی پای فائزه و گفتم: «دیدارِ به این دلچسبی ارزش از اهواز تا اینجا آمدن را داشت.» شانه‌های فائزه بالاخره از لحظهٔ اولی که آمده بودیم تکان خورد.   ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 1️⃣0️⃣2️⃣ من آسنا هستم. ۴ ساله. نشسته بودم روی صندلیِ پلاستیکی. همین که صفحهٔ گوشی را روشن کردم، زنی آمد نزدیک میز و صندلی‌ها و چند لحظه ایستاد. چند تا بچه دوروبرش را گرفته بودند. یکی از یکی ژیگول‌تر. این‌قدر که مکث‌کردنشان دم موکب برایم عجیب بود. مثل فنر از جا پریدم. گوشی و کیفم را روی صندلی به امان خدا سپردم و رفتم جلو. دختر کوچک‌تر داشت به مدادرنگی‌های روی میز نگاه می‌کرد. زن چشم گرداند تا ببیند صاحب این بندوبساط کیست. رو به رویشان که رسیدم، روی زانو تکیه زدم و خودم را هم‌قد دخترک کردم:  - سلام خانوم! دوست داری پیش ما رنگ‌آمیزی کنی؟ بعد با زن گرم گرفتم و خوشامد گفتم. به دختر بزرگ‌تر که شاید سرجمع سه چهار سال بیش از خواهرش سن داشت اشاره زدم:  - تو هم دلت می‌خواد بیای پیش‌مون؟ سرش را به سمت پایین تکان داد. ترکیب نگاه پر شر و شورش با موهای خرگوشیِ فر خورده عجیب نازنازی‌اش کرده بود. خواهر کوچک‌تر بی‌صدا خزید روی یکی از صندلی‌های کودک و جاگیر شد. می‌خواستم بروم داخل موکب و بستهٔ رنگ‌آمیزی‌ها را بیاورم که زن اشاره کرد به دختری که فاصله سنی‌اش با دوتای دیگر بیشتر بود. همانی که بیش از همه باعث شده بود شک کنم زن برای چه روبه‌روی موکب ایستاده. بهش می‌خورد کلاس ششم یا هفتم باشد؛ ریملِ روی مژه‌ها، رژِ روی لب‌ها، کرم‌پودر روی صورت؛ یک میکاپ کامل و بی‌نقص. چهرهٔ خوش‌تراشی داشت. موی مجعدش از زیر کلاهِ لی، تا کمر رسیده بود. زن با انگشت اشاره نشانه‌اش رفت.  - این دخترم هم می‌تونه بشینه پای رنگ‌آمیزی؟  خیلی تلاش کردم که لحنم، جاخوردگی‌ام را نپاشد به درودیوار؛ و نمی‌دانم موفق شدم یا نه.  - بله بله البته. بفرمایید. صندلی کودک برایش کوچک بود، اما هرطور که شد خودش را جا کرد و نشست. مانده بود یک پسر که به نظر نمی‌رسید سنش با دخترِ اولی تفاوت چندانی داشته باشد.  - شما هم تشریف میاری پیش ما؟  یک غرور و مردانگی خاصی توی حرکاتش بود. با خودم گفتم این چه سؤال نابجایی بود که پرسیدم. الان بهش برمی‌خورد و می‌گذارد می‌رود. اما نگذاشت و نرفت. پا کشید سمت یک صندلی دیگر و نشست. چهارتایی منتظر حرکتِ بعدی من بودند. تندی برگشتم داخل موکب و بستهٔ کاغذهای رنگ‌آمیزی را از توی پلاستیک کشیدم بیرون. قدم‌هایم را بلند برداشتم و برگشتم سمت بچه‌ها. دانه‌دانه طرح‌ها را نشانشان دادم که به دلبخواهشان یکی را انتخاب کنند. نقش هر برگه متفاوت بود. طرح دختر کوچک‌تر را خود زن انتخاب کرد.  - این خوبه.  و کاغذ را برداشت و داد دست دخترکش.   چهارتا میز را به هم چسبانده و دور تا دورشان را صندلی چیده بودیم. کم‌کمک باقی صندلی‌ها هم پر شد. این قدری که بچه‌های جدید که می‌آمدند، با شرمندگی سرپا نگهشان می‌داشتم تا یکی از صندلی‌ها خالی شود. یک عالم آدم آمدند و رفتند و این چهارتایی که زودتر از همه رسیده بودند، قصد دل‌کندن نداشتند. دختر بزرگ‌تر چنان حرفه‌ای و با جزئیات مشغول رنگ‌زدن بود که با خودم خیال کردم فعلاً قرار نیست از محضرشان مرخص شویم. زن، یک‌لحظه گوشی‌اش را زمین نگذاشته بود. از همان اولی که بچه‌هایش نشسته بودند پشت میز، دکمه ضبط فیلم را زده بود و از زوایای مختلف ازشان ویدئو می‌گرفت.  یکی دو بار رفتم بالای سرشان و به‌به و چه‌چه راه انداختم.  - بابا پیکاسو! چه حرفه‌ای رنگ می‌کنی دختر!  البته بعدتر با خودم گفته بودم پیکاسو نقاش بود، نه رنگ‌کار؛ ولی به‌هرحال مهم این بود که دختر لبخند بزند که زده بود. دختر کوچک‌تر اما کار را سریع‌تر پیش برد. یکهو دیدم جلوی پایم ایستاده و بدون اینکه چیزی بگوید، کاغذ رنگ‌آمیزی را به سمتم گرفته. نگاهم روی دو خط بالای برگه ماند. زن، یک چیزهایی آن بالا نوشته بود. نمی‌دانستم باید چه‌کار کنم. حتی زبانم از اینکه برای دخترک ذوق کنم و چیزی بهش بگویم، وامانده بود. چرخیدم. رفتم سمت موکب. کاغذ را گرفتم سمت دوستانم که گوشه‌ای جمع شده بودند. زبانم نچرخید که چیزی بگویم. چشم‌های پرسشگرشان را توی صورتم چرخاندند. زینب صدای بغض‌آلودش را صاف کرد و متن را بلند خواند.  - مامانش بالای برگه رنگ‌آمیزی‌اش نوشته «سلام. من آسنا هستم. ۴ساله. من بابا ندارم. امام خامنه‌ای بابای همهٔ ما بچه‌هاست. امام خامنه‌ای من خیلی دوستت دارم.» دیگر نه صدایی شنیدم، نه چیزی دیدم، نه فهمیدم دارم چه‌کار می‌کنم. وقتی به خودم آمدم که نشسته بودم پای بساط جایزه‌ها و مشغول گشتن پی بهترین چیز ممکن برای آسنا. باید با لبخند گیره سر را می‌دادم دستش و بابت رنگ‌آمیزی‌اش کلی تشویقش می‌کردم؛ البته اگر ورم گلویم جوانمردی به خرج می‌داد و دست از سرم برمی‌داشت.  - آره آسنا... امام خامنه‌ای بابای همهٔ ما بود. ✍ (ع) 〰〰〰〰 || 📍ایتا | بله |📍
کارام جانم می‌رود
ا﷽ 2️⃣0️⃣2️⃣ ننگ بر روایت‌نویسی که روایت وداع رهبرش را بنویسد و زنده بماند. مراسم وداع که تمام شد، با بچه‌ها رفتیم توی شبستان اصلی. جایی که دو روز قبل، پیکرها را برای دیدار با سران کشورها، گذاشته بودند. جایگاه را کامل جمع نکرده بودند و مردم هرچه داشتند آنجا تبرک می‌کردند. نشسته بودم روبروی جایگاه و مینا را نگاه می‌کردم. با آرامش تمام همه جای پرچمش را متبرک می‌کرد. هیچ‌وقت این‌طور ندیده بودمش. هرچه گشتم دنبال مینای شاد و سرحالِ همیشه پیدایش نکردم. تک‌تک حرکاتش غم داشت. روی یکی از موکت‌ها مردی پنجاه شصت‌ساله، پای راستش را دراز کرده بود. پاچه‌شلوارش را کمی بالا داده و به پای صورتی‌رنگش پماد می‌زد. تمام پایش سوخته بود و هیچ پوستی نداشت. کمی آن‌طرف‌تر دختری هشت نه‌ساله دراز کشیده و به عمویش می‌گفت بیا بازی کنیم. با ریش‌هایش بازی می‌کرد و به صورتش دست می‌کشید. عمو خسته بود. فقط برای چند لحظه بیدار می‌شد و دوباره خوابش می‌برد. زنی سن‌وسال دار یکی از تکه موکت‌ها را تا کنار دیوار کشید. از من که نزدیکش ایستاده بودم عذرخواهی کرد. سرش را گذاشت روی کوله‌پشتی‌اش و خوابید. برمی‌گردیم توی صحن. بیشتر از سه ساعت از پایان مراسم گذشته. ولی بعضی‌ها هنوز نرفته‌اند. هرجا را نگاه می‌کنی یکی دو نفر را می‌بینی که نشسته‌اند توی صحن؛ یا گریه می‌کنند یا با حسرت و بهت درودیوار را نگاه می‌کنند. دیواره بتنی که قسمت خانم‌ها و آقایان را جدا می‌کرد، پر از دل‌نوشته و شعار است. چندتایشان را می‌خوانم. نگاهم می‌افتد به پاسداری که روی موتورش ایستاده و دارد چیزی می‌نویسد. دور که می‌شود از نوشته‌اش عکس می‌گیرم و می‌نویسم «ننگ بر روایت‌نویسی که روایت وداع رهبرش را بنویسد و زنده بماند.» ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 3️⃣0️⃣2️⃣ من ایستاده‌ام! پا که به موکب‌های اطراف حرم گذاشتم، چشمم پسرک را گرفت. میان انبوهِ خانم‌ها یک‌گوشه سبزی پاک می‌کرد. به جنوبی‌ها می‌خورد. پوست برنزه و پر از خنده‌ای که به چشم‌هایش نرسیده بود. چند دقیقه زیر نظر گرفتمش. نه خستگی داشت و نه تعلل. هر کاری از دستش برمی‌آمد انجام می‌داد. قابلمه را جابه‌جا می‌کرد، سبزی تازه می‌آورد، سفره می‌انداخت و دوباره برمی‌گشت به همان سبزی‌ها. جلو رفتم و اسمش را پرسیدم. برگشت و با همان لهجهٔ شیرین جنوبی گفت: «امیدم، صبر کنید این قابلمه رو بدم به بچه‌ها الان میام.» صندلی‌ای کشید و نشست روبه‌رویم. گفت اهل یکی از روستاهای اطراف میناب است و چهارده سال دارد.  پرسیدم که چطور شد آمده اینجا. گفت: «یه هفته‌ست اومدم مشهد. به عشق آقای خامنه‌ای. توی سوپرمارکت کار می‌کنم. به صاحبکارم گفتم یه هفته بهم مرخصی بدین، می‌خوام برم مشهد.» خندیدم و گفتم: «چه کاری توی موکب انجام می‌دی؟» شانه بالا انداخت و گفت: «هر کاری دستم بیاد. من پرچم‌دار شهرمونم! توی روستامون باند می‌بندم میدون و شعار می‌دم. اینجا هم می‌خوام یه کاری بکنم.» یاد دغدغه خودم افتادم. همان هفته اول جنگ، وقتی خبر بمباران میناب را شنیدم، دلم پر می‌کشید که بروم آنجا و کمکی کنم. اما نشد.  پرسیدم: «نهم اسفند کجا بودی؟»  چشم‌هایش را به جایی دور دوخت: «وقتی شنیدم میناب رو زدن، نتونستم تحمل کنم. رفتم با یه سری از دوستامون، تا بتونیم آوارها رو برداریم، وسایل بچه‌ها رو جمع کنیم. خیلی از بچه‌ها چیزی ازشون نمونده بود.»  لحظه‌ای مکث کردم و بااحتیاط گفتم: «نمی‌ترسیدی برات اتفاقی بیفته؟»  نگاهم کرد و گفت: «دلم می‌خواست شهید بشم. مگه ما چی‌مون از بچه‌های میناب کمتره؟ خیلی‌هاشون از من کوچیک‌تر بودن و شهید شدن.» یک‌دفعه تمام وجودم لرزید. بغض راه گلویم را بست. یاد قاسم بن الحسن افتادم و آن جملهٔ معروفش: «اَحلی مِنَ العَسَل» در اوج مصیبت. امید چهارده‌ساله، چه زود بزرگ شده بود؛ چه زود فهمیده بود که معنیِ شیرین‌تر از عسل بودن یعنی چه. نگاهش کردم و گفتم: «پس الان چرا اینجایی؟» لبخند عمیقی زد و گفت: «برای اینکه به رهبر شهید نشون بدم من ایستادم!» بعد ایستاد و به میانِ همان ظرف‌های سبزی برگشت. من ماندم و یک حس عجیب. به سمت گنبد آقا نگاه کردم. دلم حرف زد: «آقاجان، دمت گرم که این پسر را برایم فرستادی. دمت گرم که به من هم نشان دادی چطور می‌شود بی‌چشمداشت برای کسی کار کرد.» از آن روز دیگر امید را ندیدم، اما هر وقت عکس آقای شهید را می‌بینم، یادش می‌کنم. یادِ مخلص کارکردنش. یادِ کاردرست در جایِ درست انجام‌دادنش. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 4️⃣0️⃣2️⃣ جای خالی من در حیاط - میگم حلواها داره آب میندازه. بفرستم خونه شما؟ - من تو راه تهرانم. ان‌شاءالله چیزی نمیشه. نگاشون نکن. استیکرهای خنده چشم و دلم را می‌سوزاند. از صفحه چت می‌روم بیرون. گروه را باز می‌کنم. دو نفر دیگر هم از مصلی عکس فرستاده‌اند. اشک مثل یک قطره آب جوش گونه‌ام را می‌سوزاند. سلفون جدید می‌کشم روی سینی حلوا. می‌گذارمش توی یخچال. صدای جیغ بچه‌ها توی خانه می‌پیچد. می‌دوم سمت اتاق. رختخواب‌ها را ریخته‌اند و رویشان می‌پرند. صندلی را کنار می‌کشم و کتاب‌ها را از روی زمین برمی‌دارم.  - بچه‌ها مواظب کوچیکا باشین. برمی‌گردم آشپزخانه. بسته آرد را خالی می‌کنم توی ماهیتابه. قابلمه آش را هم می‌زنم. شهد حلوا روی شعله ملایم گاز قل‌قل می‌کند. بوی هل و گلاب و آش رشته قاتی شده. صدای در می‌آید. بچه‌ها می‌دوند سمت در. مهدیه است. برچسب و کتاب‌ قصه و بادکنک خریده؛ از هرکدام شش تا. به این امید که چنددقیقه‌ای آرامشان کند. گوشی را برمی‌دارم و برمی‌گردم آشپزخانه. مهدیه چادرش را می‌اندازد روی صندلی و داد می‌زند: «کمک نمیخوای؟»  - تو رو خدا مواظب بچه‌ها باش.  چشم‌هایم را ریز کرده‌ام که این را می‌گویم. ایتا را باز می‌کنم. همسرم چند تا پیام داده. نازنین جیغ می‌زند، می‌خندد و از آشپزخانه می‌دود بیرون. روی گاز را نگاه می‌کنم. ملاقه آش توی ظرف شهد نشسته. نفسم را محکم بیرون می‌دهم و آب‌دهانم را محکم‌تر قورت می‌دهم. ملاقه را بیرون می‌کشم و شهد را برانداز می‌کنم. درش را می‌بندم و کنار می‌گذارم. دلم می‌خواهد گریه کنم. صفحه چت را باز می‌کنم. پنج تا پیام است. آخری را که می‌خوانم بغض باد می‌کند توی گلویم.  - حیف حیف. همه چی اینجا هست. دلم میخواد پرواز کنم بیام بردارمتون بیارم اینجا. چند تا استیکر گریه می‌فرستم. چه دیگر می‌توانم بگویم؟  کانال خبرگزاری فارس را باز می‌کنم. آخرین عکس مصلی را باز می‌کنم. وسط حیاط جای خالی دیده می‌شود. جمعیت آرام و شمرده می‌ریزد توی حیاط. مه‌پاش‌ها روی سر زائرها رنگین‌کمان درست کرده‌اند. دلم می‌خواهد گریه کنم. - دور تو خلوت است و من نیامدم؟ چرا نیامدم؟ از ترس تشنگی و گرسنگی و کم‌خوابی؟ خوب می‌دانی که هیچ‌کدام نبود. شاید اصلاً به‌خاطر خودت نیامدم. به‌خاطر قولی که به تو داده بودم. دست می‌کشم روی شکمم. - به‌خاطر این گرد کوچولو نیامدم. علی پایم را می‌کشد و مامان مامان می‌کند. نم چشم‌هایم را می‌گیرم. شلوارش را خیس کرده. صدای گریه محمدعلی بلند شده. مهدیه تکانش می‌دهد. علی را می‌برم دستشویی. محمدعلی هنوز گریه می‌کند. بچه‌ها جیغ می‌زنند: «مامانشو می‌خواد.» - یکم دیگه مامان میاد.  محمدعلی را از مهدیه می‌گیرم. می‌گوید: «تو رو خدا مردا رو ببین چقدر راحتن. باخیال راحت رفتن وداع آقا. نه دغدغه شلوغی دارن نه جیش و آب و غرغر. کاش ما هم می‌تونستیم بریم.»    بعدازظهر علی را می‌خوابانم. خانه در سکوت فرومی‌رود. مهدیه بچه‌هایش را توی اتاق خوابانده. زهرا کنار بچه‌هایش توی هال خوابیده. چهارپایه را کنار گاز می‌گذارم. می‌نشینم و آرد را هم می‌زنم. زهرا با چشم‌های پف‌کرده سر می‌رسد. - چیکار می‌کنی تو؟ بچه‌ها خوابیدن تو هم یکم بگیر بخواب. - صدا بیدارت کرد؟  چشم‌هایش را می‌مالد. - نه بابا این‌قدر خسته‌ام اصلاً نفهمیدم. امروز چند تا جراحی داشتیم. همش از این سر بیمارستان می‌دویدم اون سر.  سرش را روی ماهیتابه خم کرد.  - میخوای من هم بزنم تو استراحت کنی؟  - نه عزیزم برو بخواب.   زهرا می‌رود و من قاشق را آرام توی ماهیتابه می‌چرخانم. زیر لب زمزمه می‌کنم: «باورم نمیشه خودم حلواتو پختم.» عرق پیشانی‌ام را می‌گیرم. مصلی می‌آید جلوی چشمم. تابوت‌ها، کوچک‌ترینشان! اشک می‌جوشد و قطره‌قطره می‌ریزد روی پیراهنم. غم، غم است. خانه ما توی قم و مصلی تهران ندارد. همه جای این کشور می‌شود برای این غم گریه کرد.  - نتونستم بیام خداحافظی. ولی شاید بتونم کام مهموناتو کمی شیرین کنم. کام همه‌مون تلخه از رفتنت... ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 5️⃣0️⃣2️⃣ هل انتم علی العهد؟ استاد با کشیدن گچ روی تن تختهٔ چوبی کلاس، سکوت را خراش می‌دهد. سرم را بالا می‌آورم. نگاهم به جملهٔ بالای تخته گره می‌خورد. با خطی خوش و موزون نوشته شده: «هل انتم علی العهد؟»  فکری می‌شوم. دستم را زیر چانه‌ام می‌گذارم. ابروهایم را کج‌ومعوج می‌کنم. چانه‌ام را بالا می‌اندازم و می‌گویم: «کدام عهد؟»  استاد پشت میزش می‌نشیند و شروع به صحبت می‌کند. صدای مادرانهٔ استاد امیرزاده و نجوای درونم با هم یکی‌به‌دو می‌کنند. استاد از انواع روایت می‌گوید و من به دنبال روایتِ عهدم. استاد از چگونگی تشییع رهبر بر دوش واژه‌ها می‌گوید و من در میان واژه‌ها به وفای عهد پیله کرده‌ام. استاد از پل زدن میان خاطرات و وقایع تشییع می‌گوید و من به دورترین خاطرهٔ مشترک با مادرم که خودش برایم گفته بود، پرت می‌شوم.  _مادرم در گوشه‌ای از خیابان ایستاده. گرمای خردادماه نفس‌هایش را به شماره انداخته. مادربزرگم می‌گوید: «تو همین‌جا باش. جلوتر نیا.» به دیوار تکیه می‌زند. به جمعیتی نگاه می‌کند که خود را در حسینیهٔ جماران جا می‌کنند. از این‌که نمی‌تواند در میان جمعیت باشد در قلبش سوزشی حس می‌کند. به یاد می‌آورد که اوایل ازدواجش دست در دستان پدرم داده و به حسینیه جماران رفته. چشم‌هایش را می‌بندد. بنای داخلی حسینیه را در ذهنش ترسیم می‌کند . وارد حسینیه می‌شود، صندلی سپیدپوش امام را می‌بیند. گردن می‌کشد تا در بین جمعیت اهل‌وعیال امام را پیدا کند؛ اما فشار جمعیت به گوشهٔ خیابان هلش می‌دهد. اشک روی گونه‌هایش قطار می‌شود. دستش را به‌دور شکم بالاآمده‌اش حلقه می‌کند. قطرهٔ اشک با حرکت سر و نگاهش به سمت پایین، به پشت‌دستش می‌افتد. سرش را نزدیک شکمش می‌آورد. گویی می‌خواهد با کسی در گوشی صحبت کند. می‌گوید: «دختر مامان! صدام رو می‌شنوی؟» طنین صدایش دیوارهای خانه‌ام را می‌لرزاند، از خوابی شیرین بیدار می‌شوم. دست و پایی به علامت تأیید تکان می‌دهم. شکمش را نوازش می‌کند و ادامه می‌دهد:«می دونی برای چی اومدیم اینجا؟ اومدیم که با روح روح‌الله عهد ببندیم.»  و زیر لب آیه‌ای را زمزمه می‌کند: «همسر عمران نجوا کرد: خدایا بچه‌ای را که در شکم دارم، وقف تو کرده‌ام تا فارغ از هر مشغله‌ای در خدمت دین تو باشد. از من بپذیر که تو فقط شنوای دانایی.» _ طنین صدای مادرم با صدای مادرانهٔ استاد یکی می‌شود. پلک‌هایم را روی‌هم فشار می‌دهم و اشک‌ها را از پشت در کنار می‌زنم.  استاد می‌گوید: «بگردید ببینید چه مناسبتی بین شما و آقای شهید هست که اینجا کشوندتون. از همون بنویسید.» قلمم را روی کاغذ فشار می‌دهم. شروع به نوشتن می‌کنم. می‌نویسم از آقای شهیدی که فارغ از هر مشغله‌ای برای اقامهٔ دین به مردم خدمت کرد و نامهٔ وفاداری به عهد را با خونش امضا کرد. و حالا من اینجایم تا با چرخش قلم به روی کاغذ، وفادارِ عهد مادرم باشم.   ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله‌ | تلگرام |📍
کارام جانم می‌رود
ا﷽ 6️⃣0️⃣2️⃣ پله‌پله تا ملاقات (ولی) خدا چراغ‌های حرم در صحن‌های مختلف یکی‌یکی روشن شدند. بعد از نماز مغرب و عشا صحن گوهرشاد را رد کردم و خودم را به صف رساندم. طولانی‌بودن صف، هیچ شوقی را خاموش نکرده بود. هر دقیقه، افراد تازه به آن می‌پیوستند و صف زائرانی که قرار بود برای چند لحظه از نزدیک مزار رهبر شهید را زیارت کنند، مثل رودی که از جویبارهای کوچک جان می‌گیرد، بلندتر و بلندتر می‌شد. هنوز یک روز از سپردن به خاک رهبر شهید نگذشته بود. جمعیت دیروز هنوز جلوی چشمم بود؛ دریای خروشانی از انسان‌ها که برای تشییع آمده بودند. با خودم می‌گفتم آماده‌کردن دارالذکر و مزارها زمان می‌برد، اما دشوارتر از آن، چگونگی هدایت این دریای مشتاق بود که موج موج خود را به زیارت می‌رساند. برای همین، گمان نمی‌کردم به این زودی نوبت زیارت برسد. گویی آستان قدس، تپش قلب و سوختگی دل مردم را دیده بود و به همین دلیل توانسته بود به این سرعت راه چاره‌ای پیدا کند.  چند لحظه‌ای از پیوستنم به صف زائران نگذشته بود که اطرافیانم شروع کردند به خواندنِ «یا حسین، یا حسین گفتن و مردن خوش است...» سر چرخاندم مداح را پیدا کنم. یعنی برای صف هم مداحی دعوت شده بود؟ هر چه این‌طرف و آن طرف را گشتم ذاکر اهل‌بیتی را پیدا نکردم. یادم آمد چنین صحنه‌ای باز جایی برایم اتفاق افتاده است. چند دقیقه نگذشته بود یک بیت شعر معروف با صدایی آهسته خوانده شد و بلافاصله چند نفر زیر لب همراهی کردند و چند لحظه بعدتر، افراد دیگر همان نوحه را با هم خوانند «ای اهل حرم، میر و علم‌دار نیامد...». صدا از میان مردم بلند می‌شد و همان مردم دوباره آن را ادامه می‌دادند. صف از مسجد گوهرشاد وارد شبستان می‌شد و آرام پیش می‌رفت. همه مشتاق اولین زیارت بودند؛ اما در دلشان حجب و حیایی هم داشتند. بلندگوها خاموش بودند و کسی قرار نبود مداحی کند.  در شبستان بوی فرش‌های نو با عطر زائران و بوی عطر حرم درآمیخته بود. تنوع رنگ‌های لباس نشان از مسافرانی از مناطق مختلف ایران و حتی کشورهای همسایه می‌داد. طلبه‌ای دستش روی عمامه بود و اشکش عینکش را تار می‌کرد، پیرمرد رنگ‌ورورفته‌ای چیزی را زمزمه می‌کرد و لب‌هایش باز و بسته می‌شد و بعضی هم فقط همراه جمعیت پیش می‌آمدند. نوحه دیگری میان مردم پیچید و این بار من هم زمزمه می‌کردم: «امشبی را شه دین در حرمش مهمان است...» فاصله میان نوحه‌ها آن‌قدر کم بود که انگار یک نفر همه را هدایت می‌کرد، دیگر دنبال مداحی نبودم.  هرچه جلوتر می‌رفتیم، جمعیت مثل موج به هم فشرده‌تر می‌شد و دیگر به‌سختی می‌شد قدم برداشت. شانه‌ها به هم می‌خورد، صف کندتر حرکت می‌کرد و صدای جمعیت بلندتر می‌شد. بعد از چند لحظه، این بار همه با هم می‌خواندیم: «بر مشامم می‌رسد هر لحظه بوی کربلا...»   این حال را در حرم امام حسین علیه‌السلام هم دیده بودم، آنجا هم مداحی وجود نداشت. انگار آدمی حافظه تاریخی‌اش را بیرون می‌کشد تا روضه بخواند و بر سر و سینه بزند. صندوقچه‌ای که سال‌ها بسته مانده بود، یکباره گشوده می‌شد. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
حسرت یک سلام ناتمام.pdf
حجم: 4M
ا﷽ 7️⃣0️⃣2️⃣ حسرت یک سلام ناتمام توی اتوبوس تصاویر تشییع را از قاب گوشی نگاه کردم. با دیدن گل‌های پرپر شده‌ای که دانشجویان دانشگاه شریف روی تابوت شهدا می‌ریختند، آرزو کردم ای‌کاش من آن گل پرپری بودم که روی سر تابوت آقای شهیدمان می‌ریخت، ای‌کاش من تار و پودی بودم از پرچمی که تابوت آقای شهیدم را دربرگرفته بود. ای‌کاش من قطعه‌ای از خودرویی بودم که جسم اِرباً اِربای امام شهیدم را حمل می‌کرد. ای‌کاش چفیه‌ای بودم که با تابوت مطهر آقای شهیدم متبرک می‌شد. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
غم دار.pdf
حجم: 4M
ا﷽ 8️⃣0️⃣2️⃣ غم‌دار روان‌شناس‌ها می‌گویند بازی‌کردن، واکنش بچه‌هاست برای اینکه با فقدان آرام‌آرام کنار بیایند. می‌گویند باید رک‌وپوست‌کنده بهشان بگویی که چرا آن‌قدر ناراحت و بی‌تابی. من هم سعی می‌کنم به حسین بگویم: »آقا عین بابای من بود، بابای منو شهید کردن برای همین ناراحتم. من مثل همیشه دوستت دارم و کنارتم. « کلمات را با وسواس خاصی کنار هم می‌گذارم. انگار که دارم جاهای خالی سؤالی را سر جلسه امتحان پر می‌کنم. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 9️⃣0️⃣2️⃣ عهد اخوت پارچه‌ای آفتاب تیز نشسته بود روی شانه‌های جمعیت در حال تشییع. هر طرف را که نگاه می‌کردم دریایی از پرچم بود. مردی موقع شعاردادن چنان پرچم را تکان می‌داد که انگار می‌خواست آن را همچون خاری در چشم دشمن فروکند. یک نفر پرچم را انداخته بود روی سرش تا آفتاب کمتر او را بسوزاند. پیرزنی میله پرچمش را مثل عصا روی زمین می‌کشید و راه می‌رفت. کمی آن‌طرف‌تر مردم گله به گله توی پیاده‌روها نماز می‌خواندند. پرچم سه‌رنگ ایران شده بود جانماز زیر مهرشان. قبل از جنگ فقط ۲۲ بهمن پرچم کوچک ایران را از ته کمد می‌کشیدیم بیرون. حالا این تکه پارچه سبز و سفید و قرمز شده همه چیزمان. دست کشیدم روی پرچم نخی توی دستم. بوی گلاب پیچید توی سرم. همان‌جا یاد چفیه‌های جبهه افتادم. دو تکه پارچه انگار بی‌صدا عهد اخوت بسته‌اند؛ یکی روی شانه رزمنده‌ها، یکی توی دست‌های مردم. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍