ا﷽
3️⃣0️⃣2️⃣ من ایستادهام!
پا که به موکبهای اطراف حرم گذاشتم، چشمم پسرک را گرفت. میان انبوهِ خانمها یکگوشه سبزی پاک میکرد. به جنوبیها میخورد. پوست برنزه و پر از خندهای که به چشمهایش نرسیده بود.
چند دقیقه زیر نظر گرفتمش. نه خستگی داشت و نه تعلل. هر کاری از دستش برمیآمد انجام میداد. قابلمه را جابهجا میکرد، سبزی تازه میآورد، سفره میانداخت و دوباره برمیگشت به همان سبزیها.
جلو رفتم و اسمش را پرسیدم. برگشت و با همان لهجهٔ شیرین جنوبی گفت: «امیدم، صبر کنید این قابلمه رو بدم به بچهها الان میام.» صندلیای کشید و نشست روبهرویم. گفت اهل یکی از روستاهای اطراف میناب است و چهارده سال دارد.
پرسیدم که چطور شد آمده اینجا. گفت: «یه هفتهست اومدم مشهد. به عشق آقای خامنهای. توی سوپرمارکت کار میکنم. به صاحبکارم گفتم یه هفته بهم مرخصی بدین، میخوام برم مشهد.» خندیدم و گفتم: «چه کاری توی موکب انجام میدی؟» شانه بالا انداخت و گفت: «هر کاری دستم بیاد. من پرچمدار شهرمونم! توی روستامون باند میبندم میدون و شعار میدم. اینجا هم میخوام یه کاری بکنم.»
یاد دغدغه خودم افتادم. همان هفته اول جنگ، وقتی خبر بمباران میناب را شنیدم، دلم پر میکشید که بروم آنجا و کمکی کنم. اما نشد.
پرسیدم: «نهم اسفند کجا بودی؟»
چشمهایش را به جایی دور دوخت: «وقتی شنیدم میناب رو زدن، نتونستم تحمل کنم. رفتم با یه سری از دوستامون، تا بتونیم آوارها رو برداریم، وسایل بچهها رو جمع کنیم. خیلی از بچهها چیزی ازشون نمونده بود.»
لحظهای مکث کردم و بااحتیاط گفتم: «نمیترسیدی برات اتفاقی بیفته؟»
نگاهم کرد و گفت: «دلم میخواست شهید بشم. مگه ما چیمون از بچههای میناب کمتره؟ خیلیهاشون از من کوچیکتر بودن و شهید شدن.»
یکدفعه تمام وجودم لرزید. بغض راه گلویم را بست. یاد قاسم بن الحسن افتادم و آن جملهٔ معروفش: «اَحلی مِنَ العَسَل» در اوج مصیبت. امید چهاردهساله، چه زود بزرگ شده بود؛ چه زود فهمیده بود که معنیِ شیرینتر از عسل بودن یعنی چه.
نگاهش کردم و گفتم: «پس الان چرا اینجایی؟»
لبخند عمیقی زد و گفت: «برای اینکه به رهبر شهید نشون بدم من ایستادم!»
بعد ایستاد و به میانِ همان ظرفهای سبزی برگشت.
من ماندم و یک حس عجیب. به سمت گنبد آقا نگاه کردم. دلم حرف زد: «آقاجان، دمت گرم که این پسر را برایم فرستادی. دمت گرم که به من هم نشان دادی چطور میشود بیچشمداشت برای کسی کار کرد.»
از آن روز دیگر امید را ندیدم، اما هر وقت عکس آقای شهید را میبینم، یادش میکنم. یادِ مخلص کارکردنش. یادِ کاردرست در جایِ درست انجامدادنش.
✍ #مائده_اصغری
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
4️⃣0️⃣2️⃣ جای خالی من در حیاط
- میگم حلواها داره آب میندازه. بفرستم خونه شما؟
- من تو راه تهرانم. انشاءالله چیزی نمیشه. نگاشون نکن.
استیکرهای خنده چشم و دلم را میسوزاند. از صفحه چت میروم بیرون. گروه را باز میکنم. دو نفر دیگر هم از مصلی عکس فرستادهاند. اشک مثل یک قطره آب جوش گونهام را میسوزاند. سلفون جدید میکشم روی سینی حلوا. میگذارمش توی یخچال.
صدای جیغ بچهها توی خانه میپیچد. میدوم سمت اتاق. رختخوابها را ریختهاند و رویشان میپرند. صندلی را کنار میکشم و کتابها را از روی زمین برمیدارم.
- بچهها مواظب کوچیکا باشین.
برمیگردم آشپزخانه. بسته آرد را خالی میکنم توی ماهیتابه. قابلمه آش را هم میزنم. شهد حلوا روی شعله ملایم گاز قلقل میکند. بوی هل و گلاب و آش رشته قاتی شده. صدای در میآید. بچهها میدوند سمت در. مهدیه است. برچسب و کتاب قصه و بادکنک خریده؛ از هرکدام شش تا. به این امید که چنددقیقهای آرامشان کند. گوشی را برمیدارم و برمیگردم آشپزخانه. مهدیه چادرش را میاندازد روی صندلی و داد میزند: «کمک نمیخوای؟»
- تو رو خدا مواظب بچهها باش.
چشمهایم را ریز کردهام که این را میگویم.
ایتا را باز میکنم. همسرم چند تا پیام داده. نازنین جیغ میزند، میخندد و از آشپزخانه میدود بیرون. روی گاز را نگاه میکنم. ملاقه آش توی ظرف شهد نشسته. نفسم را محکم بیرون میدهم و آبدهانم را محکمتر قورت میدهم. ملاقه را بیرون میکشم و شهد را برانداز میکنم. درش را میبندم و کنار میگذارم. دلم میخواهد گریه کنم.
صفحه چت را باز میکنم. پنج تا پیام است. آخری را که میخوانم بغض باد میکند توی گلویم.
- حیف حیف. همه چی اینجا هست. دلم میخواد پرواز کنم بیام بردارمتون بیارم اینجا.
چند تا استیکر گریه میفرستم. چه دیگر میتوانم بگویم؟
کانال خبرگزاری فارس را باز میکنم. آخرین عکس مصلی را باز میکنم. وسط حیاط جای خالی دیده میشود. جمعیت آرام و شمرده میریزد توی حیاط. مهپاشها روی سر زائرها رنگینکمان درست کردهاند. دلم میخواهد گریه کنم.
- دور تو خلوت است و من نیامدم؟ چرا نیامدم؟ از ترس تشنگی و گرسنگی و کمخوابی؟ خوب میدانی که هیچکدام نبود. شاید اصلاً بهخاطر خودت نیامدم. بهخاطر قولی که به تو داده بودم.
دست میکشم روی شکمم.
- بهخاطر این گرد کوچولو نیامدم.
علی پایم را میکشد و مامان مامان میکند. نم چشمهایم را میگیرم. شلوارش را خیس کرده. صدای گریه محمدعلی بلند شده. مهدیه تکانش میدهد. علی را میبرم دستشویی. محمدعلی هنوز گریه میکند. بچهها جیغ میزنند: «مامانشو میخواد.»
- یکم دیگه مامان میاد.
محمدعلی را از مهدیه میگیرم. میگوید: «تو رو خدا مردا رو ببین چقدر راحتن. باخیال راحت رفتن وداع آقا. نه دغدغه شلوغی دارن نه جیش و آب و غرغر. کاش ما هم میتونستیم بریم.»
بعدازظهر علی را میخوابانم. خانه در سکوت فرومیرود. مهدیه بچههایش را توی اتاق خوابانده. زهرا کنار بچههایش توی هال خوابیده. چهارپایه را کنار گاز میگذارم. مینشینم و آرد را هم میزنم. زهرا با چشمهای پفکرده سر میرسد.
- چیکار میکنی تو؟ بچهها خوابیدن تو هم یکم بگیر بخواب.
- صدا بیدارت کرد؟
چشمهایش را میمالد.
- نه بابا اینقدر خستهام اصلاً نفهمیدم. امروز چند تا جراحی داشتیم. همش از این سر بیمارستان میدویدم اون سر.
سرش را روی ماهیتابه خم کرد.
- میخوای من هم بزنم تو استراحت کنی؟
- نه عزیزم برو بخواب.
زهرا میرود و من قاشق را آرام توی ماهیتابه میچرخانم. زیر لب زمزمه میکنم: «باورم نمیشه خودم حلواتو پختم.»
عرق پیشانیام را میگیرم. مصلی میآید جلوی چشمم. تابوتها، کوچکترینشان! اشک میجوشد و قطرهقطره میریزد روی پیراهنم.
غم، غم است. خانه ما توی قم و مصلی تهران ندارد. همه جای این کشور میشود برای این غم گریه کرد.
- نتونستم بیام خداحافظی. ولی شاید بتونم کام مهموناتو کمی شیرین کنم. کام همهمون تلخه از رفتنت...
✍ #فاطمه_صاحبکار #قم
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
5️⃣0️⃣2️⃣ هل انتم علی العهد؟
استاد با کشیدن گچ روی تن تختهٔ چوبی کلاس، سکوت را خراش میدهد. سرم را بالا میآورم. نگاهم به جملهٔ بالای تخته گره میخورد. با خطی خوش و موزون نوشته شده: «هل انتم علی العهد؟»
فکری میشوم. دستم را زیر چانهام میگذارم. ابروهایم را کجومعوج میکنم. چانهام را بالا میاندازم و میگویم: «کدام عهد؟»
استاد پشت میزش مینشیند و شروع به صحبت میکند. صدای مادرانهٔ استاد امیرزاده و نجوای درونم با هم یکیبهدو میکنند.
استاد از انواع روایت میگوید و من به دنبال روایتِ عهدم.
استاد از چگونگی تشییع رهبر بر دوش واژهها میگوید و من در میان واژهها به وفای عهد پیله کردهام.
استاد از پل زدن میان خاطرات و وقایع تشییع میگوید و من به دورترین خاطرهٔ مشترک با مادرم که خودش برایم گفته بود، پرت میشوم.
_مادرم در گوشهای از خیابان ایستاده. گرمای خردادماه نفسهایش را به شماره انداخته. مادربزرگم میگوید: «تو همینجا باش. جلوتر نیا.» به دیوار تکیه میزند. به جمعیتی نگاه میکند که خود را در حسینیهٔ جماران جا میکنند. از اینکه نمیتواند در میان جمعیت باشد در قلبش سوزشی حس میکند. به یاد میآورد که اوایل ازدواجش دست در دستان پدرم داده و به حسینیه جماران رفته.
چشمهایش را میبندد. بنای داخلی حسینیه را در ذهنش ترسیم میکند . وارد حسینیه میشود، صندلی سپیدپوش امام را میبیند. گردن میکشد تا در بین جمعیت اهلوعیال امام را پیدا کند؛ اما فشار جمعیت به گوشهٔ خیابان هلش میدهد. اشک روی گونههایش قطار میشود. دستش را بهدور شکم بالاآمدهاش حلقه میکند. قطرهٔ اشک با حرکت سر و نگاهش به سمت پایین، به پشتدستش میافتد. سرش را نزدیک شکمش میآورد. گویی میخواهد با کسی در گوشی صحبت کند. میگوید: «دختر مامان! صدام رو میشنوی؟» طنین صدایش دیوارهای خانهام را میلرزاند، از خوابی شیرین بیدار میشوم. دست و پایی به علامت تأیید تکان میدهم. شکمش را نوازش میکند و ادامه میدهد:«می دونی برای چی اومدیم اینجا؟ اومدیم که با روح روحالله عهد ببندیم.»
و زیر لب آیهای را زمزمه میکند: «همسر عمران نجوا کرد: خدایا بچهای را که در شکم دارم، وقف تو کردهام تا فارغ از هر مشغلهای در خدمت دین تو باشد. از من بپذیر که تو فقط شنوای دانایی.»
_
طنین صدای مادرم با صدای مادرانهٔ استاد یکی میشود. پلکهایم را رویهم فشار میدهم و اشکها را از پشت در کنار میزنم.
استاد میگوید: «بگردید ببینید چه مناسبتی بین شما و آقای شهید هست که اینجا کشوندتون. از همون بنویسید.»
قلمم را روی کاغذ فشار میدهم. شروع به نوشتن میکنم. مینویسم از آقای شهیدی که فارغ از هر مشغلهای برای اقامهٔ دین به مردم خدمت کرد و نامهٔ وفاداری به عهد را با خونش امضا کرد.
و حالا من اینجایم تا با چرخش قلم به روی کاغذ، وفادارِ عهد مادرم باشم.
✍ #مرضیهسادات_موسوی #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم میرود
ا﷽
6️⃣0️⃣2️⃣ پلهپله تا ملاقات (ولی) خدا
چراغهای حرم در صحنهای مختلف یکییکی روشن شدند. بعد از نماز مغرب و عشا صحن گوهرشاد را رد کردم و خودم را به صف رساندم. طولانیبودن صف، هیچ شوقی را خاموش نکرده بود. هر دقیقه، افراد تازه به آن میپیوستند و صف زائرانی که قرار بود برای چند لحظه از نزدیک مزار رهبر شهید را زیارت کنند، مثل رودی که از جویبارهای کوچک جان میگیرد، بلندتر و بلندتر میشد.
هنوز یک روز از سپردن به خاک رهبر شهید نگذشته بود. جمعیت دیروز هنوز جلوی چشمم بود؛ دریای خروشانی از انسانها که برای تشییع آمده بودند. با خودم میگفتم آمادهکردن دارالذکر و مزارها زمان میبرد، اما دشوارتر از آن، چگونگی هدایت این دریای مشتاق بود که موج موج خود را به زیارت میرساند. برای همین، گمان نمیکردم به این زودی نوبت زیارت برسد. گویی آستان قدس، تپش قلب و سوختگی دل مردم را دیده بود و به همین دلیل توانسته بود به این سرعت راه چارهای پیدا کند.
چند لحظهای از پیوستنم به صف زائران نگذشته بود که اطرافیانم شروع کردند به خواندنِ «یا حسین، یا حسین گفتن و مردن خوش است...» سر چرخاندم مداح را پیدا کنم. یعنی برای صف هم مداحی دعوت شده بود؟ هر چه اینطرف و آن طرف را گشتم ذاکر اهلبیتی را پیدا نکردم. یادم آمد چنین صحنهای باز جایی برایم اتفاق افتاده است.
چند دقیقه نگذشته بود یک بیت شعر معروف با صدایی آهسته خوانده شد و بلافاصله چند نفر زیر لب همراهی کردند و چند لحظه بعدتر، افراد دیگر همان نوحه را با هم خوانند «ای اهل حرم، میر و علمدار نیامد...». صدا از میان مردم بلند میشد و همان مردم دوباره آن را ادامه میدادند.
صف از مسجد گوهرشاد وارد شبستان میشد و آرام پیش میرفت. همه مشتاق اولین زیارت بودند؛ اما در دلشان حجب و حیایی هم داشتند. بلندگوها خاموش بودند و کسی قرار نبود مداحی کند.
در شبستان بوی فرشهای نو با عطر زائران و بوی عطر حرم درآمیخته بود. تنوع رنگهای لباس نشان از مسافرانی از مناطق مختلف ایران و حتی کشورهای همسایه میداد. طلبهای دستش روی عمامه بود و اشکش عینکش را تار میکرد، پیرمرد رنگورورفتهای چیزی را زمزمه میکرد و لبهایش باز و بسته میشد و بعضی هم فقط همراه جمعیت پیش میآمدند. نوحه دیگری میان مردم پیچید و این بار من هم زمزمه میکردم: «امشبی را شه دین در حرمش مهمان است...» فاصله میان نوحهها آنقدر کم بود که انگار یک نفر همه را هدایت میکرد، دیگر دنبال مداحی نبودم.
هرچه جلوتر میرفتیم، جمعیت مثل موج به هم فشردهتر میشد و دیگر بهسختی میشد قدم برداشت. شانهها به هم میخورد، صف کندتر حرکت میکرد و صدای جمعیت بلندتر میشد. بعد از چند لحظه، این بار همه با هم میخواندیم: «بر مشامم میرسد هر لحظه بوی کربلا...»
این حال را در حرم امام حسین علیهالسلام هم دیده بودم، آنجا هم مداحی وجود نداشت. انگار آدمی حافظه تاریخیاش را بیرون میکشد تا روضه بخواند و بر سر و سینه بزند. صندوقچهای که سالها بسته مانده بود، یکباره گشوده میشد.
✍ #یوسف_شمشیری #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
حسرت یک سلام ناتمام.pdf
حجم:
4M
ا﷽
7️⃣0️⃣2️⃣ حسرت یک سلام ناتمام
توی اتوبوس تصاویر تشییع را از قاب گوشی نگاه کردم. با دیدن گلهای پرپر شدهای که دانشجویان دانشگاه شریف روی تابوت شهدا میریختند، آرزو کردم ایکاش من آن گل پرپری بودم که روی سر تابوت آقای شهیدمان میریخت، ایکاش من تار و پودی بودم از پرچمی که تابوت آقای شهیدم را دربرگرفته بود. ایکاش من قطعهای از خودرویی بودم که جسم اِرباً اِربای امام شهیدم را حمل میکرد. ایکاش چفیهای بودم که با تابوت مطهر آقای شهیدم متبرک میشد.
✍ #زهرا_بیات #همدان
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
غم دار.pdf
حجم:
4M
ا﷽
8️⃣0️⃣2️⃣ غمدار
روانشناسها میگویند بازیکردن، واکنش بچههاست برای اینکه با فقدان آرامآرام کنار بیایند. میگویند باید رکوپوستکنده بهشان بگویی که چرا آنقدر ناراحت و بیتابی. من هم سعی میکنم به حسین بگویم: »آقا عین بابای من بود، بابای منو شهید کردن برای همین ناراحتم. من مثل همیشه دوستت دارم و کنارتم. « کلمات را با وسواس خاصی کنار هم میگذارم. انگار که دارم جاهای خالی سؤالی را سر جلسه امتحان پر میکنم.
✍#راضیه_لاهوتیان #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
9️⃣0️⃣2️⃣ عهد اخوت پارچهای
آفتاب تیز نشسته بود روی شانههای جمعیت در حال تشییع. هر طرف را که نگاه میکردم دریایی از پرچم بود.
مردی موقع شعاردادن چنان پرچم را تکان میداد که انگار میخواست آن را همچون خاری در چشم دشمن فروکند. یک نفر پرچم را انداخته بود روی سرش تا آفتاب کمتر او را بسوزاند. پیرزنی میله پرچمش را مثل عصا روی زمین میکشید و راه میرفت. کمی آنطرفتر مردم گله به گله توی پیادهروها نماز میخواندند. پرچم سهرنگ ایران شده بود جانماز زیر مهرشان.
قبل از جنگ فقط ۲۲ بهمن پرچم کوچک ایران را از ته کمد میکشیدیم بیرون. حالا این تکه پارچه سبز و سفید و قرمز شده همه چیزمان.
دست کشیدم روی پرچم نخی توی دستم. بوی گلاب پیچید توی سرم. همانجا یاد چفیههای جبهه افتادم. دو تکه پارچه انگار بیصدا عهد اخوت بستهاند؛ یکی روی شانه رزمندهها، یکی توی دستهای مردم.
✍ #فاطمهالسادات_شهروش #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
0️⃣1️⃣2️⃣ بیچارهتر اون که دید کربلاتو
نزدیک غروب بود. رفتم صحن اصلی مصلی و ایستادم بین مردمی که هرکدام، یکجوری مشغول عزاداری بودند.
زنی آرام بر سر میزد و شانههایش از شدت گریه تکان میخورد. زن دیگری نشسته بود روی زمین، پاها را جمع کرده بود توی شکم و خیره مانده بود به پردهای که راهِ نگاه به تابوتها را سد کرده بود. من، ایستاده بودم زیر مهپاش؛ قطراتِ ریزِ آب، روی پوستم مینشست و صورتم را خیس میکرد. بهخاطر نزدیکی به اذان و نماز، پرده را کشیده بودند و پیکرها از دیدِ ما پنهان بود.
زنی آمد و کنارم ایستاد. مقنعهای مرتب به سر داشت و نگاهش، من را یاد معاونهای مدرسه میانداخت. بیمقدمه پرسید: «چرا پیکرا معلوم نیست؟» برایش توضیح دادم. درجا اشک توی چشمهاش جمع شد. با صدایی خشدار گفت: «وقت ندارم. باید برگردم پیش بچههام.»
تنش بیقرار بود میان ماندن و رفتن. این را از حرکت پاهاش میفهمیدم. گفت: «من فرمانده بسیج بودم. حالا هم معلمم. چندین بار رفتم آقا رو از نزدیک دیدم. دوتا چفیه ازش گرفتم.»
آسمان رو به تاریکی میرفت و چراغهای محوطهٔ مصلی، سایههای بلند و کشیدهای روی زمین میانداخت. برای آرامکردنش گفتم: «خب پس قبلاً دیدینشون. فدای سرتون اگه اینبار نشد.»
نیمچرخی زد و برگشت سمتم. گفت: «برعکس. مثل کربلا میمونه. کسی که رفته کربلا رو دیده، بعداً بیشتر تو حسرت کربلا میمونه تا کسی که نرفته و ندیده.»
سکوت شد بینمان؛ سکوتی که نه از سرِ حرف نداشتن که از سنگینیِ ناگفتهها بود. بعد از تحمل آفتاب تند ظهر مصلی، حالا باد خنکی میوزید.
همانجا، زیرِ همان مهپاشها، تازه فهمیدم بیقراریِ این روزهایم از کجاست. فهمیدم چرا باز هم اینجا ایستادهام و دلکندن برایم محال است.
در گوشهٔ ذهنم، انگار کسی داشت میخواند: «بیچاره اون که حرم رو ندیده، بیچارهتر اون که دید کربلاتو.»
✍ #زهرا_عطارزاده #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم میرود
ا﷽
1⃣1⃣2⃣ آقای همه
روز اول وداع بود. توی خیابان، آفتابِ سرِ ظهر آدم را هلاک میکرد؛ ولی توی طبقهپایینی مصلا نور نبود. بوی خاک میآمد. صدای آدمها بین زمین و سقف میپیچید. باید میرفتم تا میرسیدم به پلهها و بعد حیاط مصلا و بعد جایگاه و بعد پیکرها. تا نمیدیدم باور نمیکردم.
جلو رفتم. پلهها را یکییکی رد کردم. به آخری که رسیدم نور خورشید چشمهایم را زد. سر چرخاندم. دنبال جایگاه گشتم. بین ستونهای بلند مصلا، شلنگهای نازک کشیده بودند. ازشان آب اسپری میشد روی سر آدمها. آبهای اسپری شده، آسمان مصلا را مهآلود کرده بود.
از جایی که من ایستاده بودم جایگاه میشد سمت چپم و بالاتر از دیوار مشکی وسط محوطه. چشمهایم دنبال پیکرها میگشتند. دیدمشان. زیر دانههای اسپری شدهٔ آب، محو دیده میشدند. رفتم جلوتر. گذاشته بودنشان زیر سایبانِ مصلا. بیشترِ جمعیت جلو بود. من هم میخواستم بروم نزدیک، نزدیکترین جایی که میشد اما بخشی از وجودم نمیآمد. دنبالِ انکار بود. انکار اینکه این پیکر آقاست. پاهایم جلوتر نمیآمدند. اختیارشان را نداشتم. به این فکر کردم که اصلاً برگردم عقب، بروم همان طبقهٔ پایین. نتوانستم نه جلو بروم و نه عقب. همانجا افتادم. سوزشِ کشیدهشدن زانوهایم روی موزاییکهای خاکی مصلا را حس کردم. انگار همهٔ اجزایم فهمیده بودند که باید باور کنند. باور کنند که او دیگر واقعاً نیست. چادرم را کشیدم روی سرم و صدای هقهقم بلند شد.
نمیدانم چقدر شد، ده دقیقه، یک ربع یا نیم ساعت. هر چند دقیقه یکبار کسی میآمد بغلم میکرد، سرش را میگذاشت روی شانهام و او هم زار میزد. صورت هیچکدامشان را ندیدم. ولی انگار آشنا بودیم.
غممان مشترک بود. آقایمان مشترک بود. نه اینکه تقسیم شده باشد، نه! همهٔ آقا برای من بود. همهٔ آقا برای کناریام. همهٔ آقا برای آن زن جلویی.
به خودم نهیب زدم که بلند شو، قوی باش. خیسی صورتم را با پشتِ روسری گرفتم. چادرم را از روی صورتم کنار زدم. بلند که شدم یک کلاهکاغذی نقابدار سفید، با عکس مشت گرهکرده از سرم افتاد. زنی از پشت سرم گفت: «من گذاشتم سَرِت که آفتاب نخوری»
کلاه را که پس دادم دوتایی گریه کردیم.
صدای مطیعی توی مصلا پیچیده بود:
آه ای خدا، آقای ما حاجتروا شد...
بغض مداح و جمعیت با هم شکست:
خداحافظ ای رهبر مستضعفان...
پشتدستم را کشیدم روی اشکهای زیر چشمم. رفتم جلو. زوم کردم روی تابوتها. قربانصدقهشان رفتم. برایشان بوس فرستادم. زدم توی سَرَم، توی صورتم. حال همهٔ زنهای اطرافم همین بود. برگشتم عقب و از جمعیت زدم بیرون. برگشتم همانجایی که خودم زانو زده بودم. آنجا انگار جای آدمهایی بود که مجبور شدهاند باور کنند. آدمهایی که پاهایشان نای حرکت نداشت. هرکسی طوری افتاده بود و با آقا خلوت کرده بود که انگار آقای شهید فقط مال خودش بود.
به این فکر کردم که چقدر این مرد مالِ همه بود. آقای همه بود. داغش شده داغِ همه. آدمها برایش زانو میزنند. از پا میافتند. جمعیت داشت بیشتر میشد. ولی از آفتاب چیزی کم نشده بود. بنی فاطمه داشت میخواند:
بلند شو علمدار...
صدای ضجه از همه جای مصلا بلند شد.
آدمها همینطور داشتند میآمدند. مطمئن بودم فردا دیگر اینجا جایی برای روی زمین زانوزدن نیست. فردا باید فقط ایستاد. سرم را از وسط آدمهای زانو بغل کردهٔ تک نشسته که یکییکی داشتند بلند میشدند چرخاندم طرف جمعیت و جایگاه. به آقا گفتم: «منم میرم که با بچههام برگردم. با همه چیزم. با همه توانم. ایستاده و محکم، همونطور که شما میخواستین.»
✍#آسیه_کلایی #قم
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍