eitaa logo
کارام جانم می‌رود
712 دنبال‌کننده
90 عکس
0 ویدیو
24 فایل
هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست #کارام‌جانم‌می‌رود روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید ارتباط با ادمین: @karamejan_1405 🔸️بازنشر روایت‌ها با ذکر منبع، احترام به راویان و حقوق معنوی پروژه است. ⚠️ تبلیغ و تبادل نداریم.
مشاهده در ایتا
دانلود
ا﷽ 4️⃣1️⃣2️⃣ حضور به خدا درست نیست این کار. نکنید. من اصلاً نیامده بودم اینجا برای این‌جور برنامه‌ها. من فقط آمده بودم که بیشتر بخوانم، بهتر بفهمم، حالا اگر شد، هی، گاهی یک چیزکی برای دل خودم بنویسم. یعنی چه که «بیاین ببینیم برای روایت‌نویسی مراسم چکار باید بکنیم؟» منِ درون‌گرا، بروم مراسم تشییع، چه ببینم؟ چه را بنویسم؟  پایین صفحه تایپ می‌کنم: «مهارت نوشتنم، اون‌قدری نیست که روایت خوبی ازش در بیاد. با اجازه‌تون فردا نمی‌ام. موفق باشید»  گوشی را می‌اندازم روی مبل و کنترل تلویزیون را برمی‌دارم. کانال‌ها را بالا و پایین می‌کنم و روی شبکهٔ نمایش نگه می‌دارم. دختر هفت‌هشت‌ساله‌ای بین جمعیت انگار دنبال چیزی می‌گردد. فیلم یکی از صحنه‌های اعزام رزمنده‌ها به جبهه را نشان می‌دهد. دختر کنار یک وانت می‌ایستد. روی پارچه‌ای نوشته شده «کمک‌های مردمی به جبهه». خاطرم پر می‌کشد به چهل و پنج سال قبل. «کمک به رزمندگان اسلام. کمک به جبهه‌های نبرد حق علیه باطل»  دویدم توی آشپزخانه.  - مادر، ماشین آمد. قلکُمِ مِدِن؟  مادر قلک خروسی را از روی یخچال برداشت. قلک را دودستی گرفتم. دمپایی‌های پلاستیکی را انداختم سر پا و دویدم بیرون. ماشین جهاد ایستاده بود سر کوچه. خودم را رساندم به ماشین. دستم را گرفتم لب پنجره. روی انگشت‌هام ایستادم. چانه‌ام را کشاندم بالا، دست دراز کردم و قلک را دادم به مرد توی ماشین.  - این دخترخانم قلکش رو هدیه داده به جبهه.  مرد قلک را گرفت و جلو میکروفن مُشتیِ توی دستش تکان داد. صدای سکه‌ها پیچید توی کوچه. صدای سکه‌ها می‌پیچد توی سرم. به سکه‌ها فکر می‌کنم. یکی دو مشت سکهٔ پنج‌ریالی و یک‌تومانی. ارزششان چقدر بوده؟ اندازهٔ یکی دو وعده‌غذا، دو سه تا کمپوت، یک جفت دستکش. ته رؤیایم این بود که با پس‌اندازم بشود چند تا فشنگ خرید.  گوشی را برمی‌دارم. متن قبلی را پاک می‌کنم و می‌نویسم: «حضور ان‌شاءالله»   ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
تابوت سکینه.pdf
حجم: 4M
ا﷽ 5️⃣1️⃣2️⃣ تابوت سکینه مرد آمد پشت شیشه و با دست‌هایش علامت ایست نشانمان داد. می‌خواست خط‌ونشان بکشد که: «در را باز می‌کنم به شرطی که از روی سر و کلهٔ هم نروید.» در شیشه‌ای را باز کرد و همه هجوم بردند به سمت داخل. من هم با جمعیت حدوداً سی، چهل‌نفره کشیده شدم توی شبستان. وقتی رسیدم یک‌نفس عمیق کشیدم و پا تند کردم دنبال تابوت آقا. عین بچهٔ گمشده‌ای که توی جمعیت دنبال مادرش بگردد از لابه‌لای آدم‌ها این‌وروآن‌ور می‌رفتم. دویدم سمت راست شبستان و صد و هشتاد درجه دور خودم چرخیدم؛ ولی چیزی پیدا نکردم. رفتم سمت چپ دیدم جایگاهی نیست. سعی صفا و مروه کردم. ناچار همان‌جا ایستادم و تازه چشمانم باز شد. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا |بله | تلگرام |📍
ا﷽ 6️⃣1️⃣2️⃣ کربلای ایستگاه متروی بیمه جمعیت فشرده شده بود جلوی ورودی ایستگاه متروی بیمه. آدم‌ها در دو جهت گره‌خورده بودند به هم. زور آن‌هایی که از ایستگاه بیرون می‌آمدند، به ماهایی که می‌خواستیم برویم داخل، می‌چربید. آن‌ها شوق داشتند خودشان را از لای ازدحام مترو بیرون بکشند. برسانند به خیابان لشگری و منتظر آمدن آقا بمانند. خبر نداشتند که ماشین حمل پیکرها، کمی قبل بیمه را رد کرده. خبر نداشتند دیر رسیده‌اند و همین بی‌خبری بهشان قوت و انگیزه می‌داد که صدِ خودشان را برای زودتر بیرون آمدن از مترو بگذارند. ما اما خسته و آفتاب‌زده بودیم. به چشم خودمان ردشدن و رفتن آقا را دیده بودیم؛ رفتن جانمان را. حالا خودمان و زانوهای خم‌شده‌مان را داده بودیم دست شلوغی که بکشاندمان جلو، و از زیر تیغ آفتاب سه بعدازظهر، برساند به سایه و خنکای ایستگاه مترو. گرما، عطش، پیکر پاره‌پارهٔ مردی و تن غرق خون کودک چندماهه‌اش. انگار کن تهران، کربلا شده باشد. صدای زنی لای جمعیت بلند شد: «راه باز کنید این خانوم بره. بچه داره.» سرها همه چرخید سمت صدا. زن میان‌سالی داشت با فشارِ دست، موج جمعیت را می‌شکافت. پشت سرش زن جوانی، نوزادش را توی بغل گرفته بود. دختر بود. سه، چهارماهه شاید. صورت مادر خیس بود و دانه‌های عرق روی تیغهٔ بینی استخوانی‌اش، سر می‌خورد. خم افتاده بود به ابروهای سیاه کمانی‌اش. دلهره از تکان‌های ریز و پشت‌هم مردمک چشم‌هاش، شره می‌کرد. با یک‌دست تن نوزاد را چسبانده بود به سینهٔ خودش، و دست دیگرش را گذاشته بود زیر گردن نرم و باریکش. زور زن میان‌سال به باز کردن راه نمی‌رسید. تن‌هامان چسبیده بود به هم. حتی اگر می‌خواستیم هم نمی‌توانستیم راهی برای مادر و نوزاد باز کنیم. زنی صداش را از پشت سرم بلند کرد: «بچه‌رو اون‌طوری نچسبون به خودت. خفه میشه. بگیرش بالا». مرد جوانی که سینهٔ دیوار حرکت می‌کرد، گفت: «خانوم می‌خوای بچه رو بده من، بگیرمش بالا، رودست». مرد چهارشانه و قدبلند بود. دست‌هاش را دراز کرده بود سمت مادر، و آماده بود که نوزاد را یک‌سروگردن از بقیه بالاتر ببرد. مادر، نوزاد را حتی از سینه جدا نکرد. لب‌های خشک و رنگ‌پریده‌اش از هم باز نشد. کمی سرش را پرت کرد بالا که یعنی نه. صداها چند تا شد: «بده بچه رو بگیره بالا. اون‌طوری چسبوندی به خودت، تو فشار خفه میشه.» مادر ساکت بود. بچه را از خودش جدا نمی‌کرد. من انگار صدای قلبش را می‌شنیدم. «دلش تاب نمیاره بچهٔ چندماهه شو از خودش جدا کنه.» این را به زن موسفیدی که شانه به شانه‌ام ایستاده بود، گفتم. زن موسفید صدا بلند کرد: «خودتم بیا کنار این آقا وایسا که خیالت راحت باشه». گمان می‌کرد دل مادر شور دزدیده‌شدن بچه‌اش را می‌زند. اما من آشوب دلش را از توی چشم‌هاش می‌دیدم. انگار خودم جای آن مادر بودم. بچه روی دست‌های مرد برود بالا. مرد توی فشار جمعیت تلوتلو بخورد. بچه را محکم بگیرد؛ اما بچه آن بالا، لای پنجه‌های مرد عقب و جلو برود. مادر از پایین این‌ها را تماشا کند. با هر تکان بچه، تنگ شیشه‌ای توی دلش بشکند. شاید بچه گریه کند. شاید دست‌وپا بزند. شاید سر کوچکش روی گردن، لق بخورد. دل کدام مادری این‌ها را تاب می‌آورد؟ به هر ضرب و زوری که بود، از لای جمعیت کوچه‌ای برای مادر باز کردند، تا خودش را برساند به کنج امنی توی سایهٔ دیوار. مرد قدبلند ایستاد کنارشان، شاید بتواند جلوی موج جمعیت را بگیرد. از انتهای جمعیت، یک بطری آب دست‌به‌دست شد و رسید به مادر. روضه کامل شد. انگار کن تهران، کربلا شده باشد.   ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 7️⃣1️⃣2️⃣ دل‌های برشته سال را نو کرده بودیم و سیزده را بدر که آن تلفنِ ناگهانی، سرخوشی را از سرمان پراند. مادر توی آشپزخانه مشغول آماده‌کردن شام بود. دستش را زیر شیر آب گرفت و گوشی را برداشت. حتماً یکی از خاله‌ها بود. سلام‌علیک که کرد فهمیدم عمو است. به جواب‌های کوتاه خب خب که رسید حواسم رفت سمت مادر که خیره به نقطه‌ای به صدای آن طرف خط گوش می‌کرد. دهانش باز مانده بود و گوشی توی دستش سنگینی می‌کرد. از جا پریدم و وقتی پرسیدم: «چی شده؟» بریده‌بریده بهمان فهماند که پدر تصادف کرده و باید برویم بیمارستان. باعجله آماده شدیم. ترس پاهایمان را سست کرده بود و کوچک‌ترین گریه و اشکی می‌توانست حالمان را بدتر کند. به خودمان امید می‌دادیم. تاکسی گرفتیم و بعد از نیم ساعت رسیدیم دم بیمارستان. عموها و عمه‌ها و مادربزرگم زودتر رسیده بودند. دورهمی شوم و هراس‌آوری بود. از پشت نرده‌های حیاط و کنار تابلوی ورودممنوع چشم دوخته بودند به بخش سوانح و تصادفات که با رفت‌وآمد کارکنانش باز و بسته می‌شد. دکترها کارشان را بلد بودند. به‌خاطر همین ما فقط راه می‌رفتیم و دعا می‌کردیم. مادربزرگم با دست‌های لرزان تسبیح می‌انداخت و ذکر می‌گفت. یک نفر از آن طرف میله‌ها سر رسید و با عمویم این‌طرف میله صحبت کوتاهی کرد و رفت. چشم‌های پرخون عمو چرخید سمت پسر جوانی که به پدرم زده بود. نگاه تهدیدآمیزی کرد و با دست هلش داد که دورتر بایستد. پسر ترسیده و مبهوت سر جایش ماند.  هوا داشت تاریک می‌شد و نگرانی جان به لبمان کرده بود. مادر گوشه‌ای آهسته اشک می‌ریخت. کسی از آن طرف نرده‌ها صدا کرد: «اینجا نمونید برید خونه ممکنه عمل طول بکشه.» ۱۹ سالم بود و معنی این حرف را نفهمیدم. عمو عینکش را در آورد و وانمود کرد دارد عرق پیشانی و صورتش را با آستین پاک می‌کند. دست‌هایش را به دو طرف باز کرد و گفت: «پاشید بریم. اینجا موندن فایده‌ای نداره.»  با پایی که می‌رفت و نمی‌رفت راهی خانه شدیم و بعد از ساعت‌ها انتظار کشنده، یک تماس تلفنی همه چیز را تمام کرد و خبر فوت پدر را بهمان دادند.  برای همیشه داغدار شده بودیم. قتل غیرعمد بود و قصاص نداشت. جزایش دیه بود و زندان. تصور اینکه قاتل حتی یک روز آزادانه بگردد برایمان سنگین بود. برای همین تا جایی که می‌شد پیگیری کردیم. هفته‌ها دویدیم. آن هم با چشم‌های اشک‌بار و پف‌کرده و در گیرودار مراسم ختم و سوگواری؛ از کلانتری به دادگاه، امضای سفت‌وسخت پای ورقهٔ شکایت آخرش هم شد فقط شش ماه زندان. خیلی کم بود برای به زیر خاک بردن مرد ۴۲ ساله‌ای که آرزوها داشت و برای بعد بازنشستگی‌اش هزار جور برنامه ریخته بود. پدرم دیگر زنده نمی‌شد و ما فقط زمانی که حکم قطعی دادند و قاتلش رفت پشت میله‌های سرد زندان تا ترس و تنهایی و تاریکی را حس کند دلمان کمی آرام گرفت. این مقدار کم، جزای دنیوی‌اش بود. آن را سپری کرد و ما دیگر او را ندیدیم و احتمالاً هیچ‌وقت دیگر هم او را نمی‌بینیم. اما قاتل هزار رنگ آقا و رهبرمان را چرا. همیشه جلوی چشم ماست. هر صبح قهوه‌اش را می‌خورد. گلف‌بازی می‌کند. اتوکشیده و کراوات زده جلوی دوربین می‌نشیند و نشست خبری می‌گذارد بدون اینکه مجازات شود یا حتی کسی بتواند با مشت بکوبد سر سینه‌اش و هلش دهد. ما برای شهادت آقا گریه کردیم. برای نبودش غصه خوردیم. بعد از چند ماه خاکش هم کردیم؛ اما هنوز آرام نشده‌ایم. سالی که با سوگ و فقدان شروع شود باید با قصاص برکت یابد. چیزی که خداوند در قرآن از آن به‌عنوان حیات و زندگی نام برده. مردم صبور ما از پا نمی‌نشینند. این بغض به آنها نیرو داده و با چشم‌های گریان و رخت عزا، کوچه به کوچه می‌گردند و پرچم به دست فریاد انتقام سر می‌دهند و تا به اینجا قاتل را از ترس به لکنت انداخته‌اند تا به وقتش. جان عزیزی گرفته و جانی باید پس بدهد. باقی بماند برای آخرت. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 8️⃣1️⃣2️⃣ حلالم کن صبح روز دومِ وداع، دستم را چند باری بریدم. برای مهمان‌های آقا نهار می‌پختم. یک چشمم به خردکردن سبزی‌ها بود، یک چشمم به تلویزیون؛ به پرهیبیِ سیاه و قرمزهای توی مصلی. تمام حواسم منگنه شده بود به پردهٔ آبی مخمل و صندلی خالی‌اش. سبزی‌ها و انگشت اشاره یکی شدند زیر چاقو. مثل دیروز، روز اولِ وداع، وسط مصلی بی‌هیچ حرکت و تکانی ایستاده بودم. نه گرما حالیم بود و نه افتادنِ چادر از سرم. به هزار و یک تذکری که می‌گفت: «سر راه نایستید خانم» هم حواسم نبود؛ حواسم به او بود. به یوسفم که آن بالا، بالاتر از همه، داشت دل می‌بُرد.  یکی از پشت سرم داد زد: «چادرت رو از زیر پای ملت جمع کن!» وقتی خودم را زیر خروارها بهت بیرون کشیدم، نزدیک ظهر بود. کناریم شال انداخته بود روی سروصورتش و با صدای بلند زار می‌زد: «آقا حلالم کن، خیلی دلت رو شکوندم!» بعد، صدایی ظریف و نازکی از پشت سرم گفت: «دیر عاشقتون شدیم، خیلی دیر، حلالمون کن!» سر چرخاندم؛ دختر جوانی بود خوش‌قدوبالا. روی شانه‌هاش ظریفش چفیه بود. از پشت عینک‌آفتابی با یوسفم حرف می‌زد. چشم چرخاندم دورتادور مصلی. انگار همه داشتند با او حرف می‌زدند.  من هنوز هم رفتنش را باور نکردم. حلالیت، مرحلهٔ بعد از پذیرش بود؛ یعنی چند نفر دیگر باورش کردند؟ اصلاً چند نفر با رفتنش بیدار شدند؟ شب که آمدم خانه، خوابم نبرد؛ باید با خودش حرف می‌زدم. چراغ‌قوه گوشی را گرفتم سمت میز مطالعه. نور را روی صورت و لبخندش نگه داشتم. زیر لب گفتم: «امروز چند نفر آمده بودند برای حلالیت. شهید مطهری راست می‌گفت که شهید از راه خونش، خودش را در اجتماع جاوید می‌کند. می‌دانی خیلی‌ها رو بیدار کردید؟ می‌دانم حلالشان کردی، اما خیلی دلم سوخت. درست مثل خودت. خودت بعد از شهادت آقای رئیسی برایمان گفتی دلم به حال رئیسی سوخت. نگفتید آقا؟ گفتید گاهی می‌آمدند پیشتان برای درد دل و شکایت؟»    دلم یکهو ریخت. دست و پایم یخ کرد. نکند خون به دلش کرده باشیم؟ نکند آقایمان مهدی بیاید و بگوید: «دلم برای خامنه‌ای خیلی سوخت!» یکی داشت بک مشت فکر ناجور می‌ریخت توی سرم. تا صبح دو بار دیگر از رختخواب کنده شدم؛ نشستم و گفتم: «روی همهٔ ما حساب کردی که بهمون گفتی مردم مبعوث شده، درسته آقا؟» و دوباره نور انداختم به چهارگوشهٔ عکسش. هنوز هم می‌خندید.   صبح روز تشییع، چند باری نفسم برید. مسیرها که یکهو عوض شد، فقط دویدم؛ با پا نه با سر. با سیلِ مردم به درودیوار مترو خوردم. پله‌های شریف را دوتایکی بالا کشیدم. چشم‌هایم چکه می‌کرد؛ انگار مال خودم نبود، دل داده بود به صدای پیرمردی که با حُزن «حسین، حسین» می‌ریخت روی سر مردم. دو تا پلهٔ آخر را ندیدم و سُر خوردم. به میلهٔ کنار پله چنگ زدم. به‌زحمت کمر راست کردم. پره‌های چادرم را بالا کشیدم و پا تند کردم سمت میدان آزادی. مدام چادر از سرم می‌افتاد. پایی را لگد کردم و به چند نفر ناخواسته تنه زدم. بالاخره به میدان آزادی رسیدم، اما به پیکر نه. پاهایم نمی‌کشید. هُرم تیر از زمین و آسمان می‌جوشید، عینِ جمعیت. فروریختم گوشهٔ میدان. زانوهایم را بغل کردم. یوسفم بی خداحافظی رفته بود. من تا آخر عمر هم رفتنش را باور نمی‌کردم چه برسد به حلالیت گرفتن! اما آدم مگر از زنده‌ها حلالیت نمی‌گیرد؟ سرم را گذاشتم روی زانوهایم. کریمی داشت خون می‌ریخت توی دلم. «دامن‌کشان رفتی، دلم زیرورو شد.» چیزی از روی قلبم کنده شد. عین نفس‌های عمیقی که بعد از بیرون آوردن سر از آب می‌کشیدم. عین آه عمیق.    یکی داد زد: «آقا! آقا!» اولش باورش نکردم. قرار نبود ماشین پیکرها دور میدان بچرخد. سر بلند کردم. تیزی خورشید نمی‌گذاشت خورشیدم را ببینم؛ دستم را بالای چشم‌های جمع‌شده‌ام حمایل کردم. خودش بود. یوسفم برگشته بود. از زمین کنده شدم و دویدم. خودش آمده بود سراغم. وقتی رسیدم به شمشادهای کنار خیابان، او هم رسید. عمامه سیاهش را دیدم. ایستادم، انگار دنیا هم متوقف شد. قلبم تند نمی‌زد؛ سنگینی هم نمی‌کرد. بلند گفتم: «آقا حلالم کن»   ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
انقلاب_آزادی_انقلاب.pdf
حجم: 3.9M
ا﷽ 9️⃣1️⃣2️⃣ انقلاب_آزادی_انقلاب ساعت حوالی ۱۱ است. لحظه‌ای به هم نگاه می‌کنیم. به نظرم او هم به من فکر می‌کند چون نگاهمان را خیلی زود از هم پنهان می‌کنیم. لبخند نمی‌زنیم حتی. موکب آن دست خیابان صدایی پخش می‌کند. «مولای ما! من جسم ناقصی دارم...» زن پشت سرش را می‌چسباند به کرکره سفید مغازه و دستهایش را از زانوها آویزان می‌کند و خیره می‌شود به جایی نامعلوم. من سرم را می‌برم بین زانوهام. و دستهایم از روی زانوهام آویزان است و حالت درماندگی داده‌ام به بدنم. و در زن هم چنین چیزی احساس می‌کنم. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 0️⃣2️⃣2️⃣ حلوای تلخ  پاتیل‌های حلوا، دست‌به‌دست چرخیدند و بافاصله هر پنج نفر، وسط سفره‌ها نشستند. نان‌های لواش دسته‌دسته بافاصله چیده شده بودند. صد جفت دست چروکیده و لاغر یا گوشتی و سفید، به سمت ستون نان‌ها رفت. کم‌کم جرق‌جرق النگوها میان همهمه زنانه، گم شد. - مامان، خانم کچویی اومده.  صدای آشنایی بود. - کو؟  چشمم به جوراب‌های مشکی افتاد که روی موکت شتری حسینیه، به چپ و راست می‌چرخیدند. چادرنماز، هلال شده و نیمی از صورتم را پوشانده بود. من را ندید. نمازم که تمام شد، زینب دختر زهرا خانم را دیدم که کنار یک باند بزرگ نشسته و سرش را روی گوشی خم کرده بود. صدایش کردم. خندید و مادرش را نشان داد که سر سفره سوم نشسته بود و دستکش می‌پوشید. از دور دست تکان دادم. سینی چای جلوام ظاهر شد.  - ااا خانم کچویی هستین؟ وای دخترم خیلی خوشحال میشه بدونه شما هم اینجایین.  مامان زینب رضایی، شاگرد پارسالم بود. خجالت کشیدم.  - بارک‌الله، زینبم میاد؟  - من تا ظهرم، بعد که میرم زینب میاد.  چای را بدون قند برداشتم و تشکر کردم. «کاش زودتر آمده بودم، اگر خانه را اسکان زائر نمی‌کردم بیشتر می‌توانستم کمک کنم.»  - خوب مشق من چیه؟  نیم ساعت بعد میان صدای حرف و خنده زن‌ها، خِرت خرت کشیده‌شدن قاشق‌ها به پاتیل هم شنیده می‌شد. سرم را بلند کردم. دور پنج ردیف سفره به طول حسینیه، پر بود از دخترها و زن‌های پیر و جوان، ایرانی، افغانی، حتی عرب. لب‌های سرخ و یا بی‌رنگ می‌جنبیدند و حدقه چشم‌ها میان مژه‌های ساده و یا ریمل خورده می‌گشتند. کلمه‌ها با نگاه‌ها گره می‌خورد جمله‌ها با حرکت سرها و چشم‌ها تمام می‌شد. در این میان، اما دست‌ها، کار خودشان را می‌کردند. - ما چندروزه اینجاییم. - واقعاً بارک‌الله داره، من الان که بیرون زدم، اهل خونه گفتن کی تمومه کارِت؟  دست‌های زهرا خانم بدون صدای جرق النگو و یا خرت قاشق، حلوا را از کناره‌های پاتیل جمع کرد و روی تن نرم نان کشید:  - من به حاج‌آقا گفتم ما رفتیم موکب تا تشییع درحال خدمتیم.  سرش را بلند کرد و گوشه لب‌هایش را به پایین انحنا داد: - چیزی نگفت بنده خدا.  لبخند زدم. از پشت شیشه عینک، گودی زیر چشمش دیده می‌شد، گونه‌هایش مثل تپه‌های کوچکی که در مسیر سیل مداوم، شسته شده باشد، فرورفته بودند. زن‌های مسئول سفره، سبد لقمه‌های حلوا را جمع کردند. زینب، دختر زهرا خانم صدای نوحه را بلند کرد:  - بلند شو علم‌دار...  علم رو بلند کن...  ساکت شدیم. نگاهمان به خرده‌های حلوا میان پاتیل‌ها، خیره ماند. همه صد و چند زن، یادمان آمد چرا اینجا نشسته‌ایم. لب‌ها به‌اندازه یک آه از هم باز شدند. بغض زهرا خانم ترکید. تصویرش در چشم‌هایم تار شد. نگاهم به دستکش‌های پلاستیکی دستم افتاد، با آستین، اشک‌ها را پاک کردم.  - مرغا اومد، خانما زود میخوان، دست بجنبونین.  قابلمه‌های مرغ را میان سفره‌ها پخش کردند.  _میگن ریش ریش نکنین با چاقو خردکنین.  می‌شناختمش، مادربزرگ زینب رضایی بود، روی صندلی نشسته بود. لبخندش، لبخند زینب رضایی بود با یکی دوتا چین کنار لب و گونه.  «چقدر دلم برای بچه‌ها تنگ شده»  - استخوان ریز داره، بگیرین.  - آره رگ و ریشه‌هاشم بگیرین زیر زبون زائر بنده خدا نره.  - این ادویه‌هاش بمونه خوشمزه‌تر میشه.  صدای حرف‌ها و خنده‌ها، باز هم بلند شد. هر پنج شش نفر، مرغ‌های پاک شده را داخل یک مجمعه می‌ریختند. سخت‌تر از قبلی بود، دیرتر تمام شد. مسئول سفره‌ها، مجمعه‌ها را بردند. - یکی بهم بگه دروغه...  بهم بگین باز دوباره،  آقا سخنرانی داره...  همه ساکت شدند. نگاه‌ها روی قابلمه‌های خالی ماند. باز یادمان آمد چرا اینجا هستیم. زهرا خانم بلند زد زیر گریه و تصویرش در نگاهم تار شد. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظخه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌یهای مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 1️⃣2️⃣2️⃣ لباس عزا یکشنبه چهاردهم تیر، دومین روز وداع با رهبر در مصلی تهران بود. شستم روی دکمه کنترل بود. کانال‌ها را بالا و پایین می‌کردم تا بلکه تصویری واضح و نزدیک از تابوت‌ها ببینم. می‌خواستم با آقا حرف بزنم. حرف‌هایی که چهار ماه روی دلم سنگینی می‌کردند. پسر یک‌ساله‌ام چند روزی بود که بی‌قراری می‌کرد و فقط بغل می‌خواست. دندان کوچکی قصد کرده بود از لثه‌اش بیرون بزند. برادر سه‌ساله‌اش هم پا می‌کوبید و شاکی بود که چرا با او بازی نمی‌کنم. دلم می‌خواست فقط ده دقیقه دست از سرم بردارند. می‌خواستم توی حال خودم با آقا حرف بزنم و دل سبک کنم. اما چاره‌ای نبود. باید تسلیم می‌شدم. روی سرامیک جلوی تلویزیون ماشین پلیس را هل می‌دادم تا آقا دزده را دستگیر کند. مهدی رسولی می‌خواند: «یکی بهم بگه که خوابه...» اشک‌هایم می‌ریخت روی سرامیک. انگار دست‌های بزرگی قلبم را توی مشت گرفته باشند و فشارش دهند. انتظارم برای رقم‌خوردن موقعیت مناسب تا ظهر طول کشید. موقع ظهر به بهانهٔ آماده‌کردن نهار رفتم توی آشپزخانه. پاهایم تا اجاق‌گاز نکشید. کف زمین نشستم. بغضم ترکید. دست‌هایم را حائل صورتم کردم و سرم را روی زانوهایم گذاشتم. وقتش بود. باید حرف‌هایم را به آقا می‌زدم. صدای هق‌هق گریه و نجوایم با آقا به هم آمیخته بود. نمی‌دانم چطور شد که بچه‌ها دنبالم راه نیفتادند. اصلاً توی حالی نبودم که بخواهم نگران سررسیدن بچه‌ها باشم. حرف‌هایم با آقا تمام شده بود. اما سبک نشده بودم. گوشی‌ام را برداشتم. پیامک دادم به همسرم که «تو رو خدا منو ببر تهران.» چند ایموجی گریه هم کنارش گذاشتم. تیری بود که در تاریکی پرت کرده بودم. با همسرم تمام سناریوهای ممکن را بررسی کرده بودیم. برایمان امکان نداشت بتوانیم خودمان را به مراسم تشییع تهران برسانیم. ساعت حدود دو بعدازظهر همسرم تماس گرفت. گفت: «وسایل را جمع کن و آماده باشید تا یکی دو ساعت دیگه حرکت کنیم.» با همکارش صحبت کرده بود. قرار بود شب را خانه‌شان بمانیم. صبح زود من و پسر بزرگم برویم مراسم تشییع و چند ساعتی بمانیم. بعد برگردیم و همسرم برود. نمی‌دانم چطور همسرم راضی شده بود به همکارش رو بزند. همکاری که خودش و خانواده‌اش قرار نبود توی مراسم تشییع شرکت کنند. باید سریع‌تر وسایل لازم را جمع می‌کردم. لباس‌های چروک و شسته نشده بچه‌ها را چپاندم توی ساک. چند تا وسیلهٔ سرگرمی و خوراکی برای توی راه برداشتم. لباس‌های مشکی همسر و پسر بزرگم را هم توی کوله‌پشتی جا دادم. حالا نوبت لباس‌های خودم بود. به عادت همیشه، چندین لباس را از توی کمد بیرون کشیدم. گذاشتمشان روی تخت. نگاهشان کردم. باید حداکثر دودست لباس انتخاب می‌کردم. چشمم روی شیک‌ترین و گران‌ترین لباسم که مشکی هم بود قفل شد. قرار بود بعد از پنج سال به خانهٔ همکار همسرم برویم. آن سال‌ها که تهران بودیم هر وقت دعوتمان می‌کردند تمام تلاشم این بود که در بهترین و شیک‌ترین حالت ظاهر بشوم. اما حالا بعد از رفتن آقا و شروع جنگ، خیلی چیزها تغییر کرده بود. همهٔ لباس‌های توی کمد را گذاشتم سر جایشان. مانتوی ساده مشکی و مقنعه را از چوب‌لباسی پشت در برداشتم.   ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم می‌رود
ا﷽ 2️⃣2️⃣2️⃣ من نمی‌خواستم متین باشم قایم و بی‌ملاحظه زدم توی صورت خودم. کوبیدم توی سرم، جیغ کشیدم، یقه دریدم. بطری آب از دستم پرت شد روی زمین و صدا کرد. شیما و دخترش دو سه تا آدم آن‌طرف‌تر ایستاده بودند، حتی توی آن شلوغی و ولوله هم نمی‌شد صدای فریادم را نشنیده باشند؛ اما من نمی‌خواستم متین باشم، نمی‌خواستم خجالت بکشم از دور و بری‌هایم؛ نمی‌خواستم مثل روضه‌های توی خانه‌مان بخزم یک گوشه‌ای و زیر چادرم ریزریز مویه کنم. دنیا هتاکی کرده بود، بی‌حرمتی کرده بود، پرده افتاده بود و من چیزی را که نباید دیده بودم؛ چیزی که قلبم طاقت دیدنش را نداشت. تا آن موقع، تا آن لحظه انگار هنوز باورم نشده بود، ماجرا را نفهمیده بودم، حق‌ناشناسی دنیا به نگاهم گره نخورده بود، تابوت امامم مردمک چشمم را سبز و سفید و سرخ نکرده بود. ساعت شش صبح ۱۹ محرم، امام کشی را باور کردم. دریای تحملم به تلاطم افتاد، طوفان شدم، نعره شدم. مضطر شدم، بی‌تاب شدم. مشت کوبیدم توی سرم، صورتم را چنگ زدم... شکیبای دیدن این بی‌حیایی دنیا نبودم. تاب دیدن تابوت نداشتم... ساعت شش صبح ۱۹ محرم، تابوت محبوبم روبرویم بود؛ اما من ساعت سه بعدازظهر ۱۰ محرم می‌دیدم. بوی سوختگی پیچیده بود، نمی‌دانم از جگر من بود یا خیمه‌ها... ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
از دست دادن دوست پرتغالی.pdf
حجم: 4M
ا﷽ 3️⃣2️⃣2️⃣ از دست دادن دوست پرتغالی بازی ایران و پرتغال بود در جام جهانی. من و نون طرف‌دار ایران نبودیم. علاقهٔ قدیمی‌ام به فیگو با علاقه به ستارهٔ جدید پرتغالی ترکیب قوی‌تری ساخته بود در برابر ایران. شب بازی که رسید با هم قرار گذاشتیم: فقط پرتغال. بازی شروع شد. رنگ سفید پیراهن ایران در برابر سرخ حریف، ته دلم را می‌لرزاند. ولی می‌خواستم پا بگذارم رویش. هر موقعیت گلی که کریس به دروازهٔ ما نزدیک می‌شد، من و نون هیجان‌زده می‌شدیم و نگاه‌های متعجب دخترهای پردیس ۲ دانشگاه فردوسی را به خودمان می‌دوختیم. ایران بد بازی نمی‌کرد؛ ولی درآمدن جلوی تیم قوی اروپایی در جام جهانی، کار آن تیم نبود. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
بسم الله الرحمن الرحیم فراخوان روایت‌نگاری در کانال "کآرام جانم می‌رود" امسال، زائران اربعین، مسیر نجف تا کربلا را با داغی تازه آغاز می‌کنند؛ داغ فراق رهبر معظم انقلاب اسلامی. در این میان، مردم عراق نیز با زبان، فرهنگ و شیوه خود، اندوهشان را ابراز کرده‌اند؛ از موکب‌ها و مجالس عزاداری گرفته تا گفت‌وگوهای میان راه، پیام‌های تسلیت، پرچم‌های سوگ، یادبودها و واکنش‌های صمیمانه‌ای که در شهرهای مختلف دیده می‌شود. ما در پی گزارش خبری نیستیم؛ آنچه برای ما ارزشمند است، روایت شما از آن چیزی است که دیده‌اید، شنیده‌اید و زیسته‌اید. 🔰می‌توانید درباره موضوعاتی مانند این‌ها بنویسید: - نسبت اربعین امسال با داغ فراق رهبر معظم انقلاب اسلامی. - واکنش مردم عراق به خبر شهادت و مراسم تشییع ایشان. - ردّ محبت مردم عراق به رهبر شهید انقلاب در مراسم‌ها، موکب‌ها و نشانه‌های سوگواری اربعین. - و هر مشاهده یا تجربه‌ای که به پیوند مردم عراق با این واقعه تاریخی مربوط می‌شود. 🗓 مهلت دریافت روایت‌ها: تا پایان روز (ساعت ۲۴) شنبه ۱۷ مردادماه ۱۴۰۵ ⭕️این مهلت تمدید نخواهد شد؛ بنابراین خواهشمندیم روایت‌های خود را در زمان مقرر برای ما ارسال کنید. 🔸آیدی دریافت روایت‌‌‌ها: @karamejan_1405 روایت‌های شما، بخشی از حافظه تاریخی این روزها و تصویرگر همدلی ملت‌ها خواهد بود.