eitaa logo
کارام جانم می‌رود
712 دنبال‌کننده
90 عکس
0 ویدیو
24 فایل
هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست #کارام‌جانم‌می‌رود روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید ارتباط با ادمین: @karamejan_1405 🔸️بازنشر روایت‌ها با ذکر منبع، احترام به راویان و حقوق معنوی پروژه است. ⚠️ تبلیغ و تبادل نداریم.
مشاهده در ایتا
دانلود
انقلاب_آزادی_انقلاب.pdf
حجم: 3.9M
ا﷽ 9️⃣1️⃣2️⃣ انقلاب_آزادی_انقلاب ساعت حوالی ۱۱ است. لحظه‌ای به هم نگاه می‌کنیم. به نظرم او هم به من فکر می‌کند چون نگاهمان را خیلی زود از هم پنهان می‌کنیم. لبخند نمی‌زنیم حتی. موکب آن دست خیابان صدایی پخش می‌کند. «مولای ما! من جسم ناقصی دارم...» زن پشت سرش را می‌چسباند به کرکره سفید مغازه و دستهایش را از زانوها آویزان می‌کند و خیره می‌شود به جایی نامعلوم. من سرم را می‌برم بین زانوهام. و دستهایم از روی زانوهام آویزان است و حالت درماندگی داده‌ام به بدنم. و در زن هم چنین چیزی احساس می‌کنم. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 0️⃣2️⃣2️⃣ حلوای تلخ  پاتیل‌های حلوا، دست‌به‌دست چرخیدند و بافاصله هر پنج نفر، وسط سفره‌ها نشستند. نان‌های لواش دسته‌دسته بافاصله چیده شده بودند. صد جفت دست چروکیده و لاغر یا گوشتی و سفید، به سمت ستون نان‌ها رفت. کم‌کم جرق‌جرق النگوها میان همهمه زنانه، گم شد. - مامان، خانم کچویی اومده.  صدای آشنایی بود. - کو؟  چشمم به جوراب‌های مشکی افتاد که روی موکت شتری حسینیه، به چپ و راست می‌چرخیدند. چادرنماز، هلال شده و نیمی از صورتم را پوشانده بود. من را ندید. نمازم که تمام شد، زینب دختر زهرا خانم را دیدم که کنار یک باند بزرگ نشسته و سرش را روی گوشی خم کرده بود. صدایش کردم. خندید و مادرش را نشان داد که سر سفره سوم نشسته بود و دستکش می‌پوشید. از دور دست تکان دادم. سینی چای جلوام ظاهر شد.  - ااا خانم کچویی هستین؟ وای دخترم خیلی خوشحال میشه بدونه شما هم اینجایین.  مامان زینب رضایی، شاگرد پارسالم بود. خجالت کشیدم.  - بارک‌الله، زینبم میاد؟  - من تا ظهرم، بعد که میرم زینب میاد.  چای را بدون قند برداشتم و تشکر کردم. «کاش زودتر آمده بودم، اگر خانه را اسکان زائر نمی‌کردم بیشتر می‌توانستم کمک کنم.»  - خوب مشق من چیه؟  نیم ساعت بعد میان صدای حرف و خنده زن‌ها، خِرت خرت کشیده‌شدن قاشق‌ها به پاتیل هم شنیده می‌شد. سرم را بلند کردم. دور پنج ردیف سفره به طول حسینیه، پر بود از دخترها و زن‌های پیر و جوان، ایرانی، افغانی، حتی عرب. لب‌های سرخ و یا بی‌رنگ می‌جنبیدند و حدقه چشم‌ها میان مژه‌های ساده و یا ریمل خورده می‌گشتند. کلمه‌ها با نگاه‌ها گره می‌خورد جمله‌ها با حرکت سرها و چشم‌ها تمام می‌شد. در این میان، اما دست‌ها، کار خودشان را می‌کردند. - ما چندروزه اینجاییم. - واقعاً بارک‌الله داره، من الان که بیرون زدم، اهل خونه گفتن کی تمومه کارِت؟  دست‌های زهرا خانم بدون صدای جرق النگو و یا خرت قاشق، حلوا را از کناره‌های پاتیل جمع کرد و روی تن نرم نان کشید:  - من به حاج‌آقا گفتم ما رفتیم موکب تا تشییع درحال خدمتیم.  سرش را بلند کرد و گوشه لب‌هایش را به پایین انحنا داد: - چیزی نگفت بنده خدا.  لبخند زدم. از پشت شیشه عینک، گودی زیر چشمش دیده می‌شد، گونه‌هایش مثل تپه‌های کوچکی که در مسیر سیل مداوم، شسته شده باشد، فرورفته بودند. زن‌های مسئول سفره، سبد لقمه‌های حلوا را جمع کردند. زینب، دختر زهرا خانم صدای نوحه را بلند کرد:  - بلند شو علم‌دار...  علم رو بلند کن...  ساکت شدیم. نگاهمان به خرده‌های حلوا میان پاتیل‌ها، خیره ماند. همه صد و چند زن، یادمان آمد چرا اینجا نشسته‌ایم. لب‌ها به‌اندازه یک آه از هم باز شدند. بغض زهرا خانم ترکید. تصویرش در چشم‌هایم تار شد. نگاهم به دستکش‌های پلاستیکی دستم افتاد، با آستین، اشک‌ها را پاک کردم.  - مرغا اومد، خانما زود میخوان، دست بجنبونین.  قابلمه‌های مرغ را میان سفره‌ها پخش کردند.  _میگن ریش ریش نکنین با چاقو خردکنین.  می‌شناختمش، مادربزرگ زینب رضایی بود، روی صندلی نشسته بود. لبخندش، لبخند زینب رضایی بود با یکی دوتا چین کنار لب و گونه.  «چقدر دلم برای بچه‌ها تنگ شده»  - استخوان ریز داره، بگیرین.  - آره رگ و ریشه‌هاشم بگیرین زیر زبون زائر بنده خدا نره.  - این ادویه‌هاش بمونه خوشمزه‌تر میشه.  صدای حرف‌ها و خنده‌ها، باز هم بلند شد. هر پنج شش نفر، مرغ‌های پاک شده را داخل یک مجمعه می‌ریختند. سخت‌تر از قبلی بود، دیرتر تمام شد. مسئول سفره‌ها، مجمعه‌ها را بردند. - یکی بهم بگه دروغه...  بهم بگین باز دوباره،  آقا سخنرانی داره...  همه ساکت شدند. نگاه‌ها روی قابلمه‌های خالی ماند. باز یادمان آمد چرا اینجا هستیم. زهرا خانم بلند زد زیر گریه و تصویرش در نگاهم تار شد. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظخه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌یهای مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 1️⃣2️⃣2️⃣ لباس عزا یکشنبه چهاردهم تیر، دومین روز وداع با رهبر در مصلی تهران بود. شستم روی دکمه کنترل بود. کانال‌ها را بالا و پایین می‌کردم تا بلکه تصویری واضح و نزدیک از تابوت‌ها ببینم. می‌خواستم با آقا حرف بزنم. حرف‌هایی که چهار ماه روی دلم سنگینی می‌کردند. پسر یک‌ساله‌ام چند روزی بود که بی‌قراری می‌کرد و فقط بغل می‌خواست. دندان کوچکی قصد کرده بود از لثه‌اش بیرون بزند. برادر سه‌ساله‌اش هم پا می‌کوبید و شاکی بود که چرا با او بازی نمی‌کنم. دلم می‌خواست فقط ده دقیقه دست از سرم بردارند. می‌خواستم توی حال خودم با آقا حرف بزنم و دل سبک کنم. اما چاره‌ای نبود. باید تسلیم می‌شدم. روی سرامیک جلوی تلویزیون ماشین پلیس را هل می‌دادم تا آقا دزده را دستگیر کند. مهدی رسولی می‌خواند: «یکی بهم بگه که خوابه...» اشک‌هایم می‌ریخت روی سرامیک. انگار دست‌های بزرگی قلبم را توی مشت گرفته باشند و فشارش دهند. انتظارم برای رقم‌خوردن موقعیت مناسب تا ظهر طول کشید. موقع ظهر به بهانهٔ آماده‌کردن نهار رفتم توی آشپزخانه. پاهایم تا اجاق‌گاز نکشید. کف زمین نشستم. بغضم ترکید. دست‌هایم را حائل صورتم کردم و سرم را روی زانوهایم گذاشتم. وقتش بود. باید حرف‌هایم را به آقا می‌زدم. صدای هق‌هق گریه و نجوایم با آقا به هم آمیخته بود. نمی‌دانم چطور شد که بچه‌ها دنبالم راه نیفتادند. اصلاً توی حالی نبودم که بخواهم نگران سررسیدن بچه‌ها باشم. حرف‌هایم با آقا تمام شده بود. اما سبک نشده بودم. گوشی‌ام را برداشتم. پیامک دادم به همسرم که «تو رو خدا منو ببر تهران.» چند ایموجی گریه هم کنارش گذاشتم. تیری بود که در تاریکی پرت کرده بودم. با همسرم تمام سناریوهای ممکن را بررسی کرده بودیم. برایمان امکان نداشت بتوانیم خودمان را به مراسم تشییع تهران برسانیم. ساعت حدود دو بعدازظهر همسرم تماس گرفت. گفت: «وسایل را جمع کن و آماده باشید تا یکی دو ساعت دیگه حرکت کنیم.» با همکارش صحبت کرده بود. قرار بود شب را خانه‌شان بمانیم. صبح زود من و پسر بزرگم برویم مراسم تشییع و چند ساعتی بمانیم. بعد برگردیم و همسرم برود. نمی‌دانم چطور همسرم راضی شده بود به همکارش رو بزند. همکاری که خودش و خانواده‌اش قرار نبود توی مراسم تشییع شرکت کنند. باید سریع‌تر وسایل لازم را جمع می‌کردم. لباس‌های چروک و شسته نشده بچه‌ها را چپاندم توی ساک. چند تا وسیلهٔ سرگرمی و خوراکی برای توی راه برداشتم. لباس‌های مشکی همسر و پسر بزرگم را هم توی کوله‌پشتی جا دادم. حالا نوبت لباس‌های خودم بود. به عادت همیشه، چندین لباس را از توی کمد بیرون کشیدم. گذاشتمشان روی تخت. نگاهشان کردم. باید حداکثر دودست لباس انتخاب می‌کردم. چشمم روی شیک‌ترین و گران‌ترین لباسم که مشکی هم بود قفل شد. قرار بود بعد از پنج سال به خانهٔ همکار همسرم برویم. آن سال‌ها که تهران بودیم هر وقت دعوتمان می‌کردند تمام تلاشم این بود که در بهترین و شیک‌ترین حالت ظاهر بشوم. اما حالا بعد از رفتن آقا و شروع جنگ، خیلی چیزها تغییر کرده بود. همهٔ لباس‌های توی کمد را گذاشتم سر جایشان. مانتوی ساده مشکی و مقنعه را از چوب‌لباسی پشت در برداشتم.   ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم می‌رود
ا﷽ 2️⃣2️⃣2️⃣ من نمی‌خواستم متین باشم قایم و بی‌ملاحظه زدم توی صورت خودم. کوبیدم توی سرم، جیغ کشیدم، یقه دریدم. بطری آب از دستم پرت شد روی زمین و صدا کرد. شیما و دخترش دو سه تا آدم آن‌طرف‌تر ایستاده بودند، حتی توی آن شلوغی و ولوله هم نمی‌شد صدای فریادم را نشنیده باشند؛ اما من نمی‌خواستم متین باشم، نمی‌خواستم خجالت بکشم از دور و بری‌هایم؛ نمی‌خواستم مثل روضه‌های توی خانه‌مان بخزم یک گوشه‌ای و زیر چادرم ریزریز مویه کنم. دنیا هتاکی کرده بود، بی‌حرمتی کرده بود، پرده افتاده بود و من چیزی را که نباید دیده بودم؛ چیزی که قلبم طاقت دیدنش را نداشت. تا آن موقع، تا آن لحظه انگار هنوز باورم نشده بود، ماجرا را نفهمیده بودم، حق‌ناشناسی دنیا به نگاهم گره نخورده بود، تابوت امامم مردمک چشمم را سبز و سفید و سرخ نکرده بود. ساعت شش صبح ۱۹ محرم، امام کشی را باور کردم. دریای تحملم به تلاطم افتاد، طوفان شدم، نعره شدم. مضطر شدم، بی‌تاب شدم. مشت کوبیدم توی سرم، صورتم را چنگ زدم... شکیبای دیدن این بی‌حیایی دنیا نبودم. تاب دیدن تابوت نداشتم... ساعت شش صبح ۱۹ محرم، تابوت محبوبم روبرویم بود؛ اما من ساعت سه بعدازظهر ۱۰ محرم می‌دیدم. بوی سوختگی پیچیده بود، نمی‌دانم از جگر من بود یا خیمه‌ها... ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
از دست دادن دوست پرتغالی.pdf
حجم: 4M
ا﷽ 3️⃣2️⃣2️⃣ از دست دادن دوست پرتغالی بازی ایران و پرتغال بود در جام جهانی. من و نون طرف‌دار ایران نبودیم. علاقهٔ قدیمی‌ام به فیگو با علاقه به ستارهٔ جدید پرتغالی ترکیب قوی‌تری ساخته بود در برابر ایران. شب بازی که رسید با هم قرار گذاشتیم: فقط پرتغال. بازی شروع شد. رنگ سفید پیراهن ایران در برابر سرخ حریف، ته دلم را می‌لرزاند. ولی می‌خواستم پا بگذارم رویش. هر موقعیت گلی که کریس به دروازهٔ ما نزدیک می‌شد، من و نون هیجان‌زده می‌شدیم و نگاه‌های متعجب دخترهای پردیس ۲ دانشگاه فردوسی را به خودمان می‌دوختیم. ایران بد بازی نمی‌کرد؛ ولی درآمدن جلوی تیم قوی اروپایی در جام جهانی، کار آن تیم نبود. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
بسم الله الرحمن الرحیم فراخوان روایت‌نگاری در کانال "کآرام جانم می‌رود" امسال، زائران اربعین، مسیر نجف تا کربلا را با داغی تازه آغاز می‌کنند؛ داغ فراق رهبر معظم انقلاب اسلامی. در این میان، مردم عراق نیز با زبان، فرهنگ و شیوه خود، اندوهشان را ابراز کرده‌اند؛ از موکب‌ها و مجالس عزاداری گرفته تا گفت‌وگوهای میان راه، پیام‌های تسلیت، پرچم‌های سوگ، یادبودها و واکنش‌های صمیمانه‌ای که در شهرهای مختلف دیده می‌شود. ما در پی گزارش خبری نیستیم؛ آنچه برای ما ارزشمند است، روایت شما از آن چیزی است که دیده‌اید، شنیده‌اید و زیسته‌اید. 🔰می‌توانید درباره موضوعاتی مانند این‌ها بنویسید: - نسبت اربعین امسال با داغ فراق رهبر معظم انقلاب اسلامی. - واکنش مردم عراق به خبر شهادت و مراسم تشییع ایشان. - ردّ محبت مردم عراق به رهبر شهید انقلاب در مراسم‌ها، موکب‌ها و نشانه‌های سوگواری اربعین. - و هر مشاهده یا تجربه‌ای که به پیوند مردم عراق با این واقعه تاریخی مربوط می‌شود. 🗓 مهلت دریافت روایت‌ها: تا پایان روز (ساعت ۲۴) شنبه ۱۷ مردادماه ۱۴۰۵ ⭕️این مهلت تمدید نخواهد شد؛ بنابراین خواهشمندیم روایت‌های خود را در زمان مقرر برای ما ارسال کنید. 🔸آیدی دریافت روایت‌‌‌ها: @karamejan_1405 روایت‌های شما، بخشی از حافظه تاریخی این روزها و تصویرگر همدلی ملت‌ها خواهد بود.
کارام جانم می‌رود
ا﷽ 4️⃣2️⃣2️⃣ عمهٔ صبور هوای مصلی گرم و سنگین بود. گوشه‌ای از شبستان، خانمی قدبلند، با عکس بزرگی از یک پسربچه ایستاده بود. دورش پر بود از مرد و زن. نزدیکشان رفتم. روی تخته شاسی نوشته بود شهید حیدر صلاحی. زن با صدای بلند ناله می‌کرد: «من عمه این پسر قشنگم. داداشم چند ماهه شب‌ها، کنار قبر پسرش می‌خوابه. همهٔ موهاش سفید شده. بهم گفته روزی که مردم، روی سنگ قبرم بنویسید... نهم اسفند مرد. زن‌داداشم هم کلاً ازدست‌رفته.» زن لحظه‌ای ساکت شد. نفس عمیقی کشید و گفت: «خانما من خودم تیکه پاره‌های برادرزاده‌ام رو جمع کردم. تیکه گوشت‌هاش، انگشت‌های له شدش. همش بوی گلاب می‌داد. ما هممون اون روز فروریختیم.» ناله خانم‌های اطراف بلند شد. مردها دست گذاشته بودند روی صورتشان و شانه‌هاشان می‌لرزید. صورتم بی‌اختیار گرم و خیس شد. زن بلندتر از ناله‌ها، فریاد زد: «امروز هم اومدم اینجا بگم ما ناراحت نیستیم که بچه دادیم.» دست کشید روی عکس حیدر: «ما مکتب امام حسین رو داریم. تو این مکتب رقیه‌ها و سکینه‌ها رفتن. بچه‌های ما انتخاب شده بودن. فقط اومدم بگم مردم... نگذارید خون بچه‌های ما پایمال بشه.» تمام شب، چهره جنوبی زن، چشم‌های درشت و قرمزش و بغض توی کلماتش مدام همراهم بود. درست مثل چهره مظلوم حیدر. صحبت‌ها و صلابت عمه نگذاشت تا صبح خوابم ببرد. دائم می‌پرسیدم چه‌طور با این داغ می‌توانست این‌طور محکم و پرشور روایت بکند؟ چه کسی قلبش را قوی و آرام کرده؟ ما که فقط شنونده بودیم، آب می‌شدیم. فکر کردم حتماً دستی روی این قلب‌هاست، دستی از جنس همان مکتبی که خودش گفت. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 5️⃣2️⃣2️⃣ عبدک و ابن عبدک جمعیت عظیمی هنوز داشت در بلوار پیامبر اعظم (ص) حرکت می‌کرد که نماز شروع شد. با اینکه همه می‌دانستند ساعت ۶ نماز اقامه می‌شود، خیلی‌ها انگار دستپاچه شدند. خیلی‌ها قبله را بلد نبودند. یکی می‌گفت: «ما که اینجا به صف نماز اتصال نداریم! نمی‌توانیم بخوانیم!» خانمی با صدای بلند می‌گفت: «اینکه نماز نیست؛ دعاست. اتصال هم به صف نماز نداشته باشی، بخوان.»   نیت کردیم و تکبیر گفتیم. همراه علامهٔ فرزانه، اذکار نماز را تکرار می‌کردیم. یک‌به‌یک ذکرها را خواندند تا رسیدند به تکبیر آخر. منتظر بودم که بشنوم: «اللهم اِنا لانعلم منهُ الا خیراً و انت اعلمُ به منّا» منتظر بودم که با شنیدن این جمله، شبیه تجربه‌های قبلی در نماز حاج‌قاسم و شهید رئیسی، صدای گریهٔ جمعیت اوج بگیرد.  من همیشه از همان «هذا المُسَجّی قُدّامَنا» گریه‌ام می‌گرفت. از همان «عبدک و ابن عبدک و ابن أمتک» بغضم می‌ترکید. همان لحظه‌ها مرور می‌کردم که این عزیزی که در این صندوق چوبی پیش روی ماست، با همهٔ عزت و شکوه و محبوبیتش، در درگاه حضرت حق بنده‌ای بیش نیست.  حالا باید ادامه می‌دادیم: «نَزَلَ بِک» که چشمهٔ اشک یک‌بار دیگر قُل بزند که امام شهیدمان به محضر الهی نازل شده و از دنیای ما بار سفر بسته است. ولی حکیم متألّهی که پیشاپیش جمعیت بود، همه چیز را عوض کرد. تمام آن جمعیت را با خودش برداشت و برد به جایی که عقل کوتاه ما نمی‌رسید. علامه‌ای که احترام بی‌نهایتش به پروردگار عالم را از کودکی در تعبیر «ذات اقدس اله»ش دیده بودم و بی‌حدوحصر عاشق این تعبیر گویا و مانا شده بودم، یک‌بار دیگر نشانم داد که عرفان به آن ذات اقدس چگونه می‌تواند عمقی بی‌نظیر به نگاه انسان بدهد.  پیش از آن که «نَزَلَ» را به زبان بیاورد، لحظه‌ای مکث کرد و بغضی را که هجوم آورده بود، فروداد. «نَزَلَ» را سه بار با صدای لرزان و بغض‌آلود گفت و ادامه داد: «بعزّ جلالک و جبروتک و عظمتک و ملکوتک» صدای گریه از همه طرف بلند شده بود. شانه‌هایم می‌لرزید. از عظمت و ابهت خداوندی که بزرگ‌ترین انسان عمرم در برابرش بنده‌ای کوچک بود. دلم پیچ‌وتاب می‌خورد. علامه تکرار کرد: «نَزَل بعزّ جلالک و جبروتک و عظمتک و ملکوتک» انگار می‌خواست هر کس حواسش جمع نبوده، دوباره بشنود و عمق معنا در جانش بنشیند.  بعد که خیالش راحت شد، شروع کرد به شهادت‌دادن: «اللهم انّهُ نزل مجاهداً مبالغاً ورعاً موحّداً متألّهاً» بعد سه بار خدا را صدا کرد: «اللهم اللهم اللهم» و گفت «اِنّه نزلَ عندَک» او به نزد تو آمده است؛ درحالی‌که شهید است. شهید برای اسلام و قرآن و عترت. دوباره سه بار «اللهم» دوباره «اِنّه نزلَ عندَک» این بار «قتیلاً» خدایا! امام ما را به قتل رساندند! «قتیلاً للاسلام، قتیلاً للأُمة المسلمة» برای اسلام و امت اسلام کشته شد... بعد دعایی کرد به زیبایی تمام این نمایشگاه بندگی و عزت و خاکساری: «ای آنکه عمل کم را هم می‌پذیری! از او و از ما این اندک را بپذیر!»  برگشتیم به یادآوری عبد بودنمان: «و هو عبدک و محتاجاً الی رحمتک» خداوندا! با تمام این اوصاف والا، او بندهٔ توست و هر بنده‌ای در هر مقام و مرتبه‌ای محتاج لطف مولای خود است. پس با ائمهٔ هدایتگر محشورش کن!  حجم سنگین واژه‌ها و معارفی که در چند دقیقه بر ما باریده بود، تأمل می‌خواست. گریه‌ها قطع شده بود. تمرکز کرده بودم که کلمات را بشنوم و تکرار کنم. بعضی‌هایشان مبهم و نامفهوم ادا می‌شدند. جا می‌ماندم. مکث می‌کردم و باز باعجله تلاش می‌کردم خودم را به کلمهٔ بعدی برسانم. نمی‌دانم آن‌هایی که به اندازهٔ ما حوزوی‌ها با واژه‌های عربی مأنوس نیستند، چه حالی داشتند!  بعد از نماز اول که برای رهبر شهید خواندیم، نماز دیگری برای خانوادهٔ رهبر شهید اقامه شد. اینجا بود که مجری اعلام کرد: «اتصال صفوف نماز تا حرم مطهر برقرار است.» از تصور عظمت این حضور و تصور جمعیتی که در این بلوار از جمکران تا حرم حضرت معصومه (س) به نماز ایستاده‌اند، ماتم برد. کل صحن‌های بزرگ مسجد، به علاوهٔ ۷ کیلومتر طول بلوار پیامبر اعظم! «تُعِزُّ مَن تَشاء». حقاً که ذات اقدس اله، به این بندهٔ خود که فرزند دو بندهٔ دیگرش بود، چه عزتی داد و چقدر بزرگش کرد و ملتش را هم به پیروی از او سرفرازی و اعتبار بخشید!   ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽: 6️⃣2️⃣2️⃣ من بعد از تو روضه‌خوان داشت روضهٔ وداع خواهر با برادر را می‌خواند. چادر را روی سرم کشیدم و دست گذاشتم روی قلبم. سنگین بود. چیزی ته گلویم سنگ شد و راه نفسم را بست. اشک راه باز کرد توی حوض چشمانم. پر شد و سرازیر روی گونه‌ها. دستان کوچک محمدعلی چادر را از روی صورتم کنار زد. اشک‌ها را که دید خم شد توی صورتم. لب‌هایش کش آمد و چهارتا دندان نقلی و سفید از پشت لب‌ها پیدا شد. بغلش کردم. خدا را شکر آمد مرا از وسط داغ وداع بیرون کشید. داشتم خفه می‌شدم. من تا امروز جرئت نکردم بروم رواق کشور دوست. از اینکه بروم و جای خالی را ببینم می‌ترسیدم. از اینکه بروم و یاد خداحافظی بیافتم هم... حالا اما دارم می‌روم برای وداع. پاهایم سنگین است. انگار دارم توی گِل راه می‌روم. با هر قدم چند متر فرومی‌روم و با قدم بعدی خودم را به‌زحمت بیرون می‌کشم. از خیابان مفتح که راه افتادم تا حالا که دارم می‌رسم به درب شماره ۳ مصلی صدای نوحه و نماهنگ‌های وداع توی فضا پیچیده و دارد راه نفسم را می‌بندد. نفس به‌زحمت بالا می‌آید. با خودم فکر می‌کنم خوابم؟ یعنی واقعاً دارم می‌روم برای بدرقهٔ کسی که همهٔ امید و انگیزهٔ زندگی‌ام بود. کسی که هیچ‌وقت به نبودنش حتی فکر هم نکردم؟! اصلاً چطور من هنوز زنده‌ام بعد از او!! هر سال روز عاشورا و تاسوعا که می‌شود، ترجیح می‌دهم خادم باشم، چای بریزم، پذیرایی کنم. حتی بچه‌ها را سرگرم کنم. آن‌قدر مشغول باشم که زود بگذرد. می‌ترسم وسط روضه‌های وداع گیر کنم. مثل الان که هنوز توی ۹ اسفند ۴۰۴ گیر کردم. دارم می‌رسم مقابل تابوت‌ها. مقابل امام. عظمت و مظلومیت را هم‌زمان توی فضای مصلی می‌شود بو کشید. پاهایم دیگر قفل شده. همان‌جا کف حیاط می‌نشینم روی زمین. اشک بدون لحظه‌ای توقف سرازیر می‌شود. نوحه‌خوان دارد روضه می‌خواند. روضهٔ وداع را تمام کرده، امام حسین دیگر شهید شده. حالا حضرت زینب مانده با یک دنیا داغ و یک راه سخت. حالا وظیفه دارد از همهٔ زن‌ها و بچه‌ها و امام آینده محافظت کند. خودش را سپر کند تا امام بعدی بماند. بعد از گریه‌های با صدای بلند دیگر باید بلند شویم برای سینه‌زنی. این عزاداری ایستاده چیز عجیبی‌ست. نمی‌گذارد داغ زمین‌گیرت کند. بلندت می‌کند. خدا را شکر که زینب(س) را گذاشت برای این روزهای ما تا یاد بگیریم چطور خودمان را از وسط داغ وداع بیرون بکشیم. ما بعد از وداع کارمان سخت‌تر خواهد شد. تلفنم دوباره زنگ می‌خورد، محمدعلی زنگ زده، بی‌تابی می‌کند. دوباره نجاتم داد. داشتم خفه می‌شدم. باید برگردم. از مصلی که بیرون می‌آیم راه‌رفتن آسان‌تر می‌شود. قلبم هنوز سنگین است؛ اما امام دستم را گرفته. بلندم کرده. راه زیادی در پیش داریم.. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍