eitaa logo
کارام جانم می‌رود
710 دنبال‌کننده
90 عکس
0 ویدیو
24 فایل
هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست #کارام‌جانم‌می‌رود روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید ارتباط با ادمین: @karamejan_1405 🔸️بازنشر روایت‌ها با ذکر منبع، احترام به راویان و حقوق معنوی پروژه است. ⚠️ تبلیغ و تبادل نداریم.
مشاهده در ایتا
دانلود
کارام جانم می‌رود
ا﷽ 2️⃣2️⃣2️⃣ من نمی‌خواستم متین باشم قایم و بی‌ملاحظه زدم توی صورت خودم. کوبیدم توی سرم، جیغ کشیدم، یقه دریدم. بطری آب از دستم پرت شد روی زمین و صدا کرد. شیما و دخترش دو سه تا آدم آن‌طرف‌تر ایستاده بودند، حتی توی آن شلوغی و ولوله هم نمی‌شد صدای فریادم را نشنیده باشند؛ اما من نمی‌خواستم متین باشم، نمی‌خواستم خجالت بکشم از دور و بری‌هایم؛ نمی‌خواستم مثل روضه‌های توی خانه‌مان بخزم یک گوشه‌ای و زیر چادرم ریزریز مویه کنم. دنیا هتاکی کرده بود، بی‌حرمتی کرده بود، پرده افتاده بود و من چیزی را که نباید دیده بودم؛ چیزی که قلبم طاقت دیدنش را نداشت. تا آن موقع، تا آن لحظه انگار هنوز باورم نشده بود، ماجرا را نفهمیده بودم، حق‌ناشناسی دنیا به نگاهم گره نخورده بود، تابوت امامم مردمک چشمم را سبز و سفید و سرخ نکرده بود. ساعت شش صبح ۱۹ محرم، امام کشی را باور کردم. دریای تحملم به تلاطم افتاد، طوفان شدم، نعره شدم. مضطر شدم، بی‌تاب شدم. مشت کوبیدم توی سرم، صورتم را چنگ زدم... شکیبای دیدن این بی‌حیایی دنیا نبودم. تاب دیدن تابوت نداشتم... ساعت شش صبح ۱۹ محرم، تابوت محبوبم روبرویم بود؛ اما من ساعت سه بعدازظهر ۱۰ محرم می‌دیدم. بوی سوختگی پیچیده بود، نمی‌دانم از جگر من بود یا خیمه‌ها... ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
از دست دادن دوست پرتغالی.pdf
حجم: 4M
ا﷽ 3️⃣2️⃣2️⃣ از دست دادن دوست پرتغالی بازی ایران و پرتغال بود در جام جهانی. من و نون طرف‌دار ایران نبودیم. علاقهٔ قدیمی‌ام به فیگو با علاقه به ستارهٔ جدید پرتغالی ترکیب قوی‌تری ساخته بود در برابر ایران. شب بازی که رسید با هم قرار گذاشتیم: فقط پرتغال. بازی شروع شد. رنگ سفید پیراهن ایران در برابر سرخ حریف، ته دلم را می‌لرزاند. ولی می‌خواستم پا بگذارم رویش. هر موقعیت گلی که کریس به دروازهٔ ما نزدیک می‌شد، من و نون هیجان‌زده می‌شدیم و نگاه‌های متعجب دخترهای پردیس ۲ دانشگاه فردوسی را به خودمان می‌دوختیم. ایران بد بازی نمی‌کرد؛ ولی درآمدن جلوی تیم قوی اروپایی در جام جهانی، کار آن تیم نبود. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
بسم الله الرحمن الرحیم فراخوان روایت‌نگاری در کانال "کآرام جانم می‌رود" امسال، زائران اربعین، مسیر نجف تا کربلا را با داغی تازه آغاز می‌کنند؛ داغ فراق رهبر معظم انقلاب اسلامی. در این میان، مردم عراق نیز با زبان، فرهنگ و شیوه خود، اندوهشان را ابراز کرده‌اند؛ از موکب‌ها و مجالس عزاداری گرفته تا گفت‌وگوهای میان راه، پیام‌های تسلیت، پرچم‌های سوگ، یادبودها و واکنش‌های صمیمانه‌ای که در شهرهای مختلف دیده می‌شود. ما در پی گزارش خبری نیستیم؛ آنچه برای ما ارزشمند است، روایت شما از آن چیزی است که دیده‌اید، شنیده‌اید و زیسته‌اید. 🔰می‌توانید درباره موضوعاتی مانند این‌ها بنویسید: - نسبت اربعین امسال با داغ فراق رهبر معظم انقلاب اسلامی. - واکنش مردم عراق به خبر شهادت و مراسم تشییع ایشان. - ردّ محبت مردم عراق به رهبر شهید انقلاب در مراسم‌ها، موکب‌ها و نشانه‌های سوگواری اربعین. - و هر مشاهده یا تجربه‌ای که به پیوند مردم عراق با این واقعه تاریخی مربوط می‌شود. 🗓 مهلت دریافت روایت‌ها: تا پایان روز (ساعت ۲۴) شنبه ۱۷ مردادماه ۱۴۰۵ ⭕️این مهلت تمدید نخواهد شد؛ بنابراین خواهشمندیم روایت‌های خود را در زمان مقرر برای ما ارسال کنید. 🔸آیدی دریافت روایت‌‌‌ها: @karamejan_1405 روایت‌های شما، بخشی از حافظه تاریخی این روزها و تصویرگر همدلی ملت‌ها خواهد بود.
کارام جانم می‌رود
ا﷽ 4️⃣2️⃣2️⃣ عمهٔ صبور هوای مصلی گرم و سنگین بود. گوشه‌ای از شبستان، خانمی قدبلند، با عکس بزرگی از یک پسربچه ایستاده بود. دورش پر بود از مرد و زن. نزدیکشان رفتم. روی تخته شاسی نوشته بود شهید حیدر صلاحی. زن با صدای بلند ناله می‌کرد: «من عمه این پسر قشنگم. داداشم چند ماهه شب‌ها، کنار قبر پسرش می‌خوابه. همهٔ موهاش سفید شده. بهم گفته روزی که مردم، روی سنگ قبرم بنویسید... نهم اسفند مرد. زن‌داداشم هم کلاً ازدست‌رفته.» زن لحظه‌ای ساکت شد. نفس عمیقی کشید و گفت: «خانما من خودم تیکه پاره‌های برادرزاده‌ام رو جمع کردم. تیکه گوشت‌هاش، انگشت‌های له شدش. همش بوی گلاب می‌داد. ما هممون اون روز فروریختیم.» ناله خانم‌های اطراف بلند شد. مردها دست گذاشته بودند روی صورتشان و شانه‌هاشان می‌لرزید. صورتم بی‌اختیار گرم و خیس شد. زن بلندتر از ناله‌ها، فریاد زد: «امروز هم اومدم اینجا بگم ما ناراحت نیستیم که بچه دادیم.» دست کشید روی عکس حیدر: «ما مکتب امام حسین رو داریم. تو این مکتب رقیه‌ها و سکینه‌ها رفتن. بچه‌های ما انتخاب شده بودن. فقط اومدم بگم مردم... نگذارید خون بچه‌های ما پایمال بشه.» تمام شب، چهره جنوبی زن، چشم‌های درشت و قرمزش و بغض توی کلماتش مدام همراهم بود. درست مثل چهره مظلوم حیدر. صحبت‌ها و صلابت عمه نگذاشت تا صبح خوابم ببرد. دائم می‌پرسیدم چه‌طور با این داغ می‌توانست این‌طور محکم و پرشور روایت بکند؟ چه کسی قلبش را قوی و آرام کرده؟ ما که فقط شنونده بودیم، آب می‌شدیم. فکر کردم حتماً دستی روی این قلب‌هاست، دستی از جنس همان مکتبی که خودش گفت. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 5️⃣2️⃣2️⃣ عبدک و ابن عبدک جمعیت عظیمی هنوز داشت در بلوار پیامبر اعظم (ص) حرکت می‌کرد که نماز شروع شد. با اینکه همه می‌دانستند ساعت ۶ نماز اقامه می‌شود، خیلی‌ها انگار دستپاچه شدند. خیلی‌ها قبله را بلد نبودند. یکی می‌گفت: «ما که اینجا به صف نماز اتصال نداریم! نمی‌توانیم بخوانیم!» خانمی با صدای بلند می‌گفت: «اینکه نماز نیست؛ دعاست. اتصال هم به صف نماز نداشته باشی، بخوان.»   نیت کردیم و تکبیر گفتیم. همراه علامهٔ فرزانه، اذکار نماز را تکرار می‌کردیم. یک‌به‌یک ذکرها را خواندند تا رسیدند به تکبیر آخر. منتظر بودم که بشنوم: «اللهم اِنا لانعلم منهُ الا خیراً و انت اعلمُ به منّا» منتظر بودم که با شنیدن این جمله، شبیه تجربه‌های قبلی در نماز حاج‌قاسم و شهید رئیسی، صدای گریهٔ جمعیت اوج بگیرد.  من همیشه از همان «هذا المُسَجّی قُدّامَنا» گریه‌ام می‌گرفت. از همان «عبدک و ابن عبدک و ابن أمتک» بغضم می‌ترکید. همان لحظه‌ها مرور می‌کردم که این عزیزی که در این صندوق چوبی پیش روی ماست، با همهٔ عزت و شکوه و محبوبیتش، در درگاه حضرت حق بنده‌ای بیش نیست.  حالا باید ادامه می‌دادیم: «نَزَلَ بِک» که چشمهٔ اشک یک‌بار دیگر قُل بزند که امام شهیدمان به محضر الهی نازل شده و از دنیای ما بار سفر بسته است. ولی حکیم متألّهی که پیشاپیش جمعیت بود، همه چیز را عوض کرد. تمام آن جمعیت را با خودش برداشت و برد به جایی که عقل کوتاه ما نمی‌رسید. علامه‌ای که احترام بی‌نهایتش به پروردگار عالم را از کودکی در تعبیر «ذات اقدس اله»ش دیده بودم و بی‌حدوحصر عاشق این تعبیر گویا و مانا شده بودم، یک‌بار دیگر نشانم داد که عرفان به آن ذات اقدس چگونه می‌تواند عمقی بی‌نظیر به نگاه انسان بدهد.  پیش از آن که «نَزَلَ» را به زبان بیاورد، لحظه‌ای مکث کرد و بغضی را که هجوم آورده بود، فروداد. «نَزَلَ» را سه بار با صدای لرزان و بغض‌آلود گفت و ادامه داد: «بعزّ جلالک و جبروتک و عظمتک و ملکوتک» صدای گریه از همه طرف بلند شده بود. شانه‌هایم می‌لرزید. از عظمت و ابهت خداوندی که بزرگ‌ترین انسان عمرم در برابرش بنده‌ای کوچک بود. دلم پیچ‌وتاب می‌خورد. علامه تکرار کرد: «نَزَل بعزّ جلالک و جبروتک و عظمتک و ملکوتک» انگار می‌خواست هر کس حواسش جمع نبوده، دوباره بشنود و عمق معنا در جانش بنشیند.  بعد که خیالش راحت شد، شروع کرد به شهادت‌دادن: «اللهم انّهُ نزل مجاهداً مبالغاً ورعاً موحّداً متألّهاً» بعد سه بار خدا را صدا کرد: «اللهم اللهم اللهم» و گفت «اِنّه نزلَ عندَک» او به نزد تو آمده است؛ درحالی‌که شهید است. شهید برای اسلام و قرآن و عترت. دوباره سه بار «اللهم» دوباره «اِنّه نزلَ عندَک» این بار «قتیلاً» خدایا! امام ما را به قتل رساندند! «قتیلاً للاسلام، قتیلاً للأُمة المسلمة» برای اسلام و امت اسلام کشته شد... بعد دعایی کرد به زیبایی تمام این نمایشگاه بندگی و عزت و خاکساری: «ای آنکه عمل کم را هم می‌پذیری! از او و از ما این اندک را بپذیر!»  برگشتیم به یادآوری عبد بودنمان: «و هو عبدک و محتاجاً الی رحمتک» خداوندا! با تمام این اوصاف والا، او بندهٔ توست و هر بنده‌ای در هر مقام و مرتبه‌ای محتاج لطف مولای خود است. پس با ائمهٔ هدایتگر محشورش کن!  حجم سنگین واژه‌ها و معارفی که در چند دقیقه بر ما باریده بود، تأمل می‌خواست. گریه‌ها قطع شده بود. تمرکز کرده بودم که کلمات را بشنوم و تکرار کنم. بعضی‌هایشان مبهم و نامفهوم ادا می‌شدند. جا می‌ماندم. مکث می‌کردم و باز باعجله تلاش می‌کردم خودم را به کلمهٔ بعدی برسانم. نمی‌دانم آن‌هایی که به اندازهٔ ما حوزوی‌ها با واژه‌های عربی مأنوس نیستند، چه حالی داشتند!  بعد از نماز اول که برای رهبر شهید خواندیم، نماز دیگری برای خانوادهٔ رهبر شهید اقامه شد. اینجا بود که مجری اعلام کرد: «اتصال صفوف نماز تا حرم مطهر برقرار است.» از تصور عظمت این حضور و تصور جمعیتی که در این بلوار از جمکران تا حرم حضرت معصومه (س) به نماز ایستاده‌اند، ماتم برد. کل صحن‌های بزرگ مسجد، به علاوهٔ ۷ کیلومتر طول بلوار پیامبر اعظم! «تُعِزُّ مَن تَشاء». حقاً که ذات اقدس اله، به این بندهٔ خود که فرزند دو بندهٔ دیگرش بود، چه عزتی داد و چقدر بزرگش کرد و ملتش را هم به پیروی از او سرفرازی و اعتبار بخشید!   ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽: 6️⃣2️⃣2️⃣ من بعد از تو روضه‌خوان داشت روضهٔ وداع خواهر با برادر را می‌خواند. چادر را روی سرم کشیدم و دست گذاشتم روی قلبم. سنگین بود. چیزی ته گلویم سنگ شد و راه نفسم را بست. اشک راه باز کرد توی حوض چشمانم. پر شد و سرازیر روی گونه‌ها. دستان کوچک محمدعلی چادر را از روی صورتم کنار زد. اشک‌ها را که دید خم شد توی صورتم. لب‌هایش کش آمد و چهارتا دندان نقلی و سفید از پشت لب‌ها پیدا شد. بغلش کردم. خدا را شکر آمد مرا از وسط داغ وداع بیرون کشید. داشتم خفه می‌شدم. من تا امروز جرئت نکردم بروم رواق کشور دوست. از اینکه بروم و جای خالی را ببینم می‌ترسیدم. از اینکه بروم و یاد خداحافظی بیافتم هم... حالا اما دارم می‌روم برای وداع. پاهایم سنگین است. انگار دارم توی گِل راه می‌روم. با هر قدم چند متر فرومی‌روم و با قدم بعدی خودم را به‌زحمت بیرون می‌کشم. از خیابان مفتح که راه افتادم تا حالا که دارم می‌رسم به درب شماره ۳ مصلی صدای نوحه و نماهنگ‌های وداع توی فضا پیچیده و دارد راه نفسم را می‌بندد. نفس به‌زحمت بالا می‌آید. با خودم فکر می‌کنم خوابم؟ یعنی واقعاً دارم می‌روم برای بدرقهٔ کسی که همهٔ امید و انگیزهٔ زندگی‌ام بود. کسی که هیچ‌وقت به نبودنش حتی فکر هم نکردم؟! اصلاً چطور من هنوز زنده‌ام بعد از او!! هر سال روز عاشورا و تاسوعا که می‌شود، ترجیح می‌دهم خادم باشم، چای بریزم، پذیرایی کنم. حتی بچه‌ها را سرگرم کنم. آن‌قدر مشغول باشم که زود بگذرد. می‌ترسم وسط روضه‌های وداع گیر کنم. مثل الان که هنوز توی ۹ اسفند ۴۰۴ گیر کردم. دارم می‌رسم مقابل تابوت‌ها. مقابل امام. عظمت و مظلومیت را هم‌زمان توی فضای مصلی می‌شود بو کشید. پاهایم دیگر قفل شده. همان‌جا کف حیاط می‌نشینم روی زمین. اشک بدون لحظه‌ای توقف سرازیر می‌شود. نوحه‌خوان دارد روضه می‌خواند. روضهٔ وداع را تمام کرده، امام حسین دیگر شهید شده. حالا حضرت زینب مانده با یک دنیا داغ و یک راه سخت. حالا وظیفه دارد از همهٔ زن‌ها و بچه‌ها و امام آینده محافظت کند. خودش را سپر کند تا امام بعدی بماند. بعد از گریه‌های با صدای بلند دیگر باید بلند شویم برای سینه‌زنی. این عزاداری ایستاده چیز عجیبی‌ست. نمی‌گذارد داغ زمین‌گیرت کند. بلندت می‌کند. خدا را شکر که زینب(س) را گذاشت برای این روزهای ما تا یاد بگیریم چطور خودمان را از وسط داغ وداع بیرون بکشیم. ما بعد از وداع کارمان سخت‌تر خواهد شد. تلفنم دوباره زنگ می‌خورد، محمدعلی زنگ زده، بی‌تابی می‌کند. دوباره نجاتم داد. داشتم خفه می‌شدم. باید برگردم. از مصلی که بیرون می‌آیم راه‌رفتن آسان‌تر می‌شود. قلبم هنوز سنگین است؛ اما امام دستم را گرفته. بلندم کرده. راه زیادی در پیش داریم.. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 7️⃣2️⃣2️⃣ دخترهای آقا شبکهٔ خبر دو را گرفته‌ام و پخش مصلی را نگاه می‌کنم. جمعیت مشکی‌پوش را نشان می‌دهد با پرچم‌های ایران و پرچم‌های سرخ و زرد و مشکی. تصویربردار قاب بسته روی جایگاهی که ساخته‌اند و دورش ترکیبی از پرده‌های سورمه‌ای و طرح زیلوهای خوشبخت حسینیه است. همان‌هایی که هیچ‌وقت قسمت نشد از نزدیک ببینم. می‌گویم: «بچه‌ها جایگاه سخنرانی رو ببینین. فکر کنین یهو آقا بیاد.» بعد چشمم می‌افتد به آن پرچم‌پوشیده‌های بالای جایگاه که اسمش را نمی‌توانم بیاورم. بغضم را قورت می‌دهم: - یعنی رهبرمون آقا سیدمجتبا بیان. سه‌تایی نشسته‌اند روی مبل، زینب بازی می‌کند و حسنا و هدی هم تماشا می‌کنند. هدی سرش را باذوق از روی صفحهٔ گوشی بالا می‌آورد. با مردمک‌های مشکی چشم‌های درشتش خیره می‌شود به تلویزیون که از صبح مصلا را نشان می‌دهد. - وای مامان کاشکی بیان. خواستم امتحانشان کنم ببینم باوجود سختی‌های سفر قبلی به تهران، باز هم حاضرند با دست‌وپای تنگ توی ماشین بنشینند یا نه؟ حالا هر سه تا میخ شده‌اند به تلویزیون و آن قاب زمینه سورمه‌ای. حسین توی بغلم غر می‌زند. می‌پرسم: «اگه بگن فردا رهبرمون دیدار دارن میاین همین امشب راه بیفتیم سمت تهران؟» لبخند می‌نشیند روی لب‌هایشان. هر سه تا محکم جواب می‌دهند: «بله که می‌آییم.» حسنا می‌گوید: «تو ماشین هر نیم ساعت نوبتی حسین رو نگه داریم که اذیت نشی.» توی دلم خدا را شکر می‌کنم. رویم را برمی‌گردانم سمت آشپزخانه که اشکم را نبینند. خودم مشهدم و دلم تهران. هدی با صدای بلند نقشه‌هایش را توضیح می‌دهد: «من منتظرم برای جشن تکلیفم برم پیش آقای جدیدمون.» از وقتی رهبرمان شهید شده بود هدی همه‌اش غصه می‌خورد که دلش می‌خواسته جشن تکلیفش را پیش آقا بگیرد. هی می‌گفتم تا سه سال دیگر خدا بزرگ است. به ساعت نگاه می‌کنم. حدود ۶ عصر شده. فردا را تعطیل اعلام کردند. اگر واقعاً رهبر برای نماز آقا بیایند چه؟ حساب می‌کنم دفعهٔ پیش با این چهارتا بچه، حداقل ۱۲ ساعت توی جاده بودیم، اگر امشب راه بیفتیم و بچه‌ها همکاری کنند، باز هم به نماز نمی‌رسیم. با حسین توی بغلم دنبال بهانه‌ای می‌روم سر اجاق. اشکم را پاک می‌کنم. دخترها دوباره حواسشان پی بازی توی گوشی می‌رود. با خودم فکر می‌کنم پس موقع ظهور هم می‌توانم روی بچه‌ها حساب کنم که آن صبح موعود وقتی خبر رسید، راه بیفتیم به سمت آقا. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 8️⃣2️⃣2️⃣ «هم نام» جا تنگ بود؛ اما دوزانو می‌نشینم تا هم صف شویم. پوستر خندان رهبر شهید را روی پایش می‌گذارد و چند قطره آب‌معدنی به صورتش می‌پاشد. با لهجه شیرینی برایم آرزوی خوشبختی می‌کند. لبخند می‌زنم. روز تشییع آقا حلقه ازدواجم را با عقیق یمنی عوض می‌کنم. همیشه این انگشتر را برای روزهای خاص برمی‌داشتم. حتی برای بدرقه شهید حججی هم متبرک شده بود. پرسیدم: «از کجا میایین؟» کنار چشمانش چین می‌خورد: «کرمان.»  مادرم سرش را جلو می‌آورد: «بگو فامیلشونی!» چشمان آن خانم می‌درخشند: «فامیل مایی؟» به دل صاف‌وساده‌اش غبطه می‌خورم. سرم را تکان می‌دهم: «فامیلیم کرمانچیه. خوش اومدین به تهران!»  می‌خندد: «ممنون! همین که از دور برام دست تکون دادی بیام کنارت بچسبم فهمیدم همشهریمونی!»  صدای الله‌اکبر اذان ظهر بلندگو بلند می‌شود.  - من تهرانی‌ام. چی آخر فامیلی من پسوند شغله که...  ادامه نمی‌دهم. انگار بدتر گیجش کرده‌ام. ابروهایش را بالا می‌دهد:  - هان؟  لبخند می‌زنم. امام‌جماعت دارد قامت می‌بندد. بلند می‌شویم. شانه‌هایمان به هم می‌خورند:  - هیچی. ما امروز همه با هم فامیلیم.   ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 9️⃣2️⃣2️⃣ سَرو در تابوت از پله‌ها که بالا رفتم، زیلوهای آبی و سفید، شده بود سنگ‌هایی که هُرم آفتاب را می‌دمید روی گونه‌های گُر گرفته‌ام. سر به زیر انداختم و راه گرفتم سمت جایی که جمعیت، با پرچم‌های «یا لثارات الحسین»، مثل دشتی از شقایق، بر ساقه‌های نازک خود ایستاده بودند به تماشای آفتاب.    سر را بالا آوردم. باید این اولینْ دیدار را لحظه‌به‌لحظه به ذهن می‌سپردم. شوق دیدنشان را داشتم تا مثل وقتی که پردهٔ آبیِ حسینیه را کنار می‌زدند، لابه‌لای شقایق‌ها، سمت نوازششان موج بردارم. می‌خواستم دستشان را ببینم که بالا می‌آید و روی سرمان نور و مِهر می‌ریزد. می‌خواستم من هم دستم را بالا ببرم و مثل همان دختر شیرین‌زبانِ جشن فرشته‌ها بگویم: «آقا خیلی دوستت دارم.»    نشد. باز هم دیر رسیدم. پیش رویم پرده‌ای سیاه افتاده بود که می‌گفت دیگر این راه و این گام‌های شما. داشت وصیت پدری را می‌گفت که بعدِ رفتن هم نگرانِ با هم بودن فرزندانش هست؛ «أن تقوموا لله مثنیٰ و فرادیٰ»    چشم‌هایم روی کتیبه مانده بود و تصویری مات، از سَرْوی پیچیده در سه‌رنگ سبز و سپید و سُرخ، کمی پایین‌تر از آن، داشت قلبم را به سینه می‌کوبید. جرئتِ نگاه نداشتم. دلش را هم. پناه بردم به عکس‌هایی که کمی آن‌طرف‌تر، آقایم تویش می‌خندید؛ دست بر سینه داشت؛ نگاهم می‌کرد و دلم را قرص می‌کرد که هنوز دنیا روی سرم ویران نشده است.    صدای گریهٔ زنی بلند شد. دست‌هایش روی سینه و چادرش زیر انگشت‌ها چروک شده بود. با قدی که خم برداشته بود تا خودش را در بی‌پناهیِ محزونی در آغوش بگیرد، می‌خوانْد: «آقام لای لای، آقام لای لای» بعد انگار نفسش بالا نیاید و یاد غمی ناتوانش کند، آه می‌کشید و هق‌هق می‌زد و باز می‌خوانْد: «آقام لای لای، آقام لای لای»    نگاهم کرد و زبان گرفت: «دیدی چه خاکی سرمون شد؟ دیدی آقامون رو اَزمون گرفتن؟»  همین یک جمله کافی بود تا شیشهٔ هزار ترَکِ انکارم بشکند. چهار ماه انکار و حالا تصویری مات که باید با تمام توان، بر ساقهٔ نازک خود، میان شقایق‌ها می‌ایستادم به تماشایش. توی دلم، علی فانی شروع کرد به خواندنِ «الهی عظُم البلاء» و قدم‌هایم رفت سمت دیدن سرْو در تابوت.   ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 0️⃣3️⃣2️⃣ «چرا ایرانی‌ها این‌طور؟» توی قاب یکی از پنجره‌ها ایستادم. زبانم به خواندن فاتحه نمی‌رفت. مزار خانوادگی‌شان مبهوتم کرد. انگار که صحنه‌ای از زندگی‌شان، بی‌صدا، پیش چشم باز شود. هرچه بیشتر نگاه می‌کردم، کمتر قبر می‌دیدم. معذب شدم؛ انگار پا به حریم خصوصیِ کسی گذاشته باشم. سخت بود گوشه‌ای بایستی و قد بکشی تا خانواده‌ای ببینی که نه در خانه که در مزار کنار هم آرام‌گرفته بودند. نگاهم را دزدیدم. از صحن بیرون آمدم و پشت نرده‌ای نشستم که راهِ برگشتِ زائران به دارالذکر را می‌بست. خیره به روبه‌رو بودم؛ اما همچنان قاب چشم‌هام پر بود از تصویرهای ذهنم که کسی پرسید: «اینجا مزار حضرت آقاست؟» بی این‌که نگاهش کنم گفتم: «بله، به همراه خانواده‌اش.» زن گفت: «آره، آره. دانست. رفت زیارت.» جا خوردم: «میدونه؟» سرم را سمتش چرخاندم. چادر عربی روی شال مشکی‌اش، مثل همهٔ ما در آن روزها، او را یک‌دست سیاه‌پوش کرده بود. هم‌قد بودیم. شاید هم پُر بودنش او را کوتاه‌تر نشان می‌داد. پرسیدم: «ایرانی هستید؟» گفت: «عراقی.» به چارپایه‌ام اشاره کردم و گفتم: «بفرمایید، شما بنشینید.» به گوشه بی فرش کنارم اشاره کرد: «اینجا جای من است. می‌شینم رو زمین یا ایستاد آنجا. می‌بینی؟ در، در وارد شد.» منظورش درِ ورودی بود. لبخند کم‌رنگی زدم و سر تکان دادم که فهمیدم. ادامه داد: «من هر شب می‌آد اینجا. ساکن. خونه‌ام ده دقیقه. من هر شب بیاد. شلوغم که بود من اونجا بشین. همه چیزی خوندم.» گروه تازه‌ای وارد محوطه روبه‌روی دارالذکر شده بود. دوباره همهمه بالا گرفت؛ صدای قدم‌ها، گریه‌ها و هق‌هق‌هایی که گاهی به ضجه می‌رسید. پرسید: «الان شلوغه، نه؟» سر تکان دادم: «آره، شلوغه.» نگاهمان به جمعیتی بود که از دارالذکر بیرون می‌آمدند. گفت: «از همه‌جا می‌آن. همه شِهَر میاد. شِهَر.» شکسته‌شکسته و نمکین می‌گفت. انگار تلفظِ «شهر» برایش کمی سخت بود. لبخند زدم: «آره، از همه‌جا، همه شهرها. همه عطش دارند که آقا رو زیارت کنند.» لب‌هایش آرام تکان خورد؛ انگار کلمه «عطش» را با خودش تکرار کرد. چشم‌هایش را گشاد کرد و ابروهایش را بالا داد؛ منتظر بود ادامه بدهم. کلمات را بریده‌بریده کنار هم چیدم: «دوست داشتیم براش جون بدیم اما زنده‌ایم درحالی‌که آقا با خانواده‌ش شهید شد و...» منتظر کامل‌شدن جمله‌ام نشد. تعجب انداخت توی صورتش. با حالت چشم‌هاش کار صد لحن را می‌کرد. گفت: «چرا ایرانی‌ها این‌طور؟ بلکه باید خیلی خوشحاله. این شهادته.» حرف «ه» را در انتهای خوشحال و شهادت تاب می‌داد و می‌کشید. انگار کلمه روی زبانم خشکید. با حرکت دست و چشم و ابرو بالاخره به زبان آمدم که: «نه، برای شهادتش خوشحالن.» صدای شعارها بیشتر شده بود. نزدیک‌تر رفتم تا صدایم را بشنود: «مگه قشنگ‌تر از شهادت هم برای دیدار با خدا داریم؟... ما داغ نبودنش رو گریه می‌کنیم...» ذوق توی چشم‌هاش دوید. سر تکان داد و با لبخند عمیقی تکرار کرد: «خوشحالن». بی اینکه چشم ازم بردارد، چند ثانیه روی صورتم مکث کرد. بغض کرد و بریده‌بریده گفت: «خانم... خیلی‌خیلی سالی ستاره... فهمیدی ستاره؟» صدای ترک‌خورده‌اش ضعیف‌تر از صدای توی صحن بود. سرم را سمتش خم کردم بلند گفتم: «بله، بله.» با حرکت دست‌ها و اشاره به روبه‌رو ادامه داد: «خیلی‌خیلی سال، یک ستاره می‌آد. این ستاره بود.» اشک‌های درشتش از چشم‌های گرد و سیاهش دانه‌دانه پایین افتاد. خودم را میان صداهای صحن، شعارها و گریه‌ها گم‌کرده بودم. گفت: «ندونم مثل این ستاره کی می‌آد؟» اشک‌هاش دو رشتهٔ پیوسته بودند که از کنار چانه‌اش توی شالِ مشکی‌اش گُم می‌شدند. بازوهایش را گرفتم. نگاهش کردم و گفتم: «ستاره اصلی حضرت مهدیه... ان‌شاءالله به‌زودی میاد.» همدیگر را بغل کردیم؛ انگار هم‌وطن بودیم. با صدای لرزان تو گوشم پچ‌پچ کرد: «ده ساله... فقط یک قبر نزدیک خودش می‌خوام.» از آغوش هم جدا شدیم. نگاهم را دنبال نگاهش بردم به دارالذکر. تازه جمله اولش یادم آمد: «اینجا مزار حضرت آقاست؟» دوباره روی انگشت پا ایستادم. جایی در این همسایگی را تصور کردم. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍