ا﷽
9️⃣2️⃣2️⃣ سَرو در تابوت
از پلهها که بالا رفتم، زیلوهای آبی و سفید، شده بود سنگهایی که هُرم آفتاب را میدمید روی گونههای گُر گرفتهام. سر به زیر انداختم و راه گرفتم سمت جایی که جمعیت، با پرچمهای «یا لثارات الحسین»، مثل دشتی از شقایق، بر ساقههای نازک خود ایستاده بودند به تماشای آفتاب.
سر را بالا آوردم. باید این اولینْ دیدار را لحظهبهلحظه به ذهن میسپردم. شوق دیدنشان را داشتم تا مثل وقتی که پردهٔ آبیِ حسینیه را کنار میزدند، لابهلای شقایقها، سمت نوازششان موج بردارم. میخواستم دستشان را ببینم که بالا میآید و روی سرمان نور و مِهر میریزد. میخواستم من هم دستم را بالا ببرم و مثل همان دختر شیرینزبانِ جشن فرشتهها بگویم: «آقا خیلی دوستت دارم.»
نشد. باز هم دیر رسیدم. پیش رویم پردهای سیاه افتاده بود که میگفت دیگر این راه و این گامهای شما. داشت وصیت پدری را میگفت که بعدِ رفتن هم نگرانِ با هم بودن فرزندانش هست؛ «أن تقوموا لله مثنیٰ و فرادیٰ»
چشمهایم روی کتیبه مانده بود و تصویری مات، از سَرْوی پیچیده در سهرنگ سبز و سپید و سُرخ، کمی پایینتر از آن، داشت قلبم را به سینه میکوبید. جرئتِ نگاه نداشتم. دلش را هم. پناه بردم به عکسهایی که کمی آنطرفتر، آقایم تویش میخندید؛ دست بر سینه داشت؛ نگاهم میکرد و دلم را قرص میکرد که هنوز دنیا روی سرم ویران نشده است.
صدای گریهٔ زنی بلند شد. دستهایش روی سینه و چادرش زیر انگشتها چروک شده بود. با قدی که خم برداشته بود تا خودش را در بیپناهیِ محزونی در آغوش بگیرد، میخوانْد: «آقام لای لای، آقام لای لای» بعد انگار نفسش بالا نیاید و یاد غمی ناتوانش کند، آه میکشید و هقهق میزد و باز میخوانْد: «آقام لای لای، آقام لای لای»
نگاهم کرد و زبان گرفت: «دیدی چه خاکی سرمون شد؟ دیدی آقامون رو اَزمون گرفتن؟»
همین یک جمله کافی بود تا شیشهٔ هزار ترَکِ انکارم بشکند. چهار ماه انکار و حالا تصویری مات که باید با تمام توان، بر ساقهٔ نازک خود، میان شقایقها میایستادم به تماشایش. توی دلم، علی فانی شروع کرد به خواندنِ «الهی عظُم البلاء» و قدمهایم رفت سمت دیدن سرْو در تابوت.
✍ #راضیه_کریمیمنش #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
0️⃣3️⃣2️⃣ «چرا ایرانیها اینطور؟»
توی قاب یکی از پنجرهها ایستادم. زبانم به خواندن فاتحه نمیرفت. مزار خانوادگیشان مبهوتم کرد. انگار که صحنهای از زندگیشان، بیصدا، پیش چشم باز شود. هرچه بیشتر نگاه میکردم، کمتر قبر میدیدم. معذب شدم؛ انگار پا به حریم خصوصیِ کسی گذاشته باشم. سخت بود گوشهای بایستی و قد بکشی تا خانوادهای ببینی که نه در خانه که در مزار کنار هم آرامگرفته بودند. نگاهم را دزدیدم. از صحن بیرون آمدم و پشت نردهای نشستم که راهِ برگشتِ زائران به دارالذکر را میبست.
خیره به روبهرو بودم؛ اما همچنان قاب چشمهام پر بود از تصویرهای ذهنم که کسی پرسید: «اینجا مزار حضرت آقاست؟» بی اینکه نگاهش کنم گفتم: «بله، به همراه خانوادهاش.»
زن گفت: «آره، آره. دانست. رفت زیارت.»
جا خوردم: «میدونه؟» سرم را سمتش چرخاندم. چادر عربی روی شال مشکیاش، مثل همهٔ ما در آن روزها، او را یکدست سیاهپوش کرده بود. همقد بودیم. شاید هم پُر بودنش او را کوتاهتر نشان میداد. پرسیدم: «ایرانی هستید؟»
گفت: «عراقی.»
به چارپایهام اشاره کردم و گفتم: «بفرمایید، شما بنشینید.» به گوشه بی فرش کنارم اشاره کرد: «اینجا جای من است. میشینم رو زمین یا ایستاد آنجا. میبینی؟ در، در وارد شد.»
منظورش درِ ورودی بود. لبخند کمرنگی زدم و سر تکان دادم که فهمیدم. ادامه داد: «من هر شب میآد اینجا. ساکن. خونهام ده دقیقه. من هر شب بیاد. شلوغم که بود من اونجا بشین. همه چیزی خوندم.»
گروه تازهای وارد محوطه روبهروی دارالذکر شده بود. دوباره همهمه بالا گرفت؛ صدای قدمها، گریهها و هقهقهایی که گاهی به ضجه میرسید.
پرسید: «الان شلوغه، نه؟»
سر تکان دادم: «آره، شلوغه.» نگاهمان به جمعیتی بود که از دارالذکر بیرون میآمدند.
گفت: «از همهجا میآن. همه شِهَر میاد. شِهَر.»
شکستهشکسته و نمکین میگفت. انگار تلفظِ «شهر» برایش کمی سخت بود.
لبخند زدم: «آره، از همهجا، همه شهرها. همه عطش دارند که آقا رو زیارت کنند.»
لبهایش آرام تکان خورد؛ انگار کلمه «عطش» را با خودش تکرار کرد. چشمهایش را گشاد کرد و ابروهایش را بالا داد؛ منتظر بود ادامه بدهم.
کلمات را بریدهبریده کنار هم چیدم: «دوست داشتیم براش جون بدیم اما زندهایم درحالیکه آقا با خانوادهش شهید شد و...»
منتظر کاملشدن جملهام نشد. تعجب انداخت توی صورتش. با حالت چشمهاش کار صد لحن را میکرد.
گفت: «چرا ایرانیها اینطور؟ بلکه باید خیلی خوشحاله. این شهادته.»
حرف «ه» را در انتهای خوشحال و شهادت تاب میداد و میکشید.
انگار کلمه روی زبانم خشکید. با حرکت دست و چشم و ابرو بالاخره به زبان آمدم که: «نه، برای شهادتش خوشحالن.» صدای شعارها بیشتر شده بود. نزدیکتر رفتم تا صدایم را بشنود: «مگه قشنگتر از شهادت هم برای دیدار با خدا داریم؟... ما داغ نبودنش رو گریه میکنیم...»
ذوق توی چشمهاش دوید. سر تکان داد و با لبخند عمیقی تکرار کرد: «خوشحالن».
بی اینکه چشم ازم بردارد، چند ثانیه روی صورتم مکث کرد. بغض کرد و بریدهبریده گفت: «خانم... خیلیخیلی سالی ستاره... فهمیدی ستاره؟»
صدای ترکخوردهاش ضعیفتر از صدای توی صحن بود. سرم را سمتش خم کردم بلند گفتم: «بله، بله.»
با حرکت دستها و اشاره به روبهرو ادامه داد: «خیلیخیلی سال، یک ستاره میآد. این ستاره بود.» اشکهای درشتش از چشمهای گرد و سیاهش دانهدانه پایین افتاد. خودم را میان صداهای صحن، شعارها و گریهها گمکرده بودم.
گفت: «ندونم مثل این ستاره کی میآد؟»
اشکهاش دو رشتهٔ پیوسته بودند که از کنار چانهاش توی شالِ مشکیاش گُم میشدند. بازوهایش را گرفتم. نگاهش کردم و گفتم: «ستاره اصلی حضرت مهدیه... انشاءالله بهزودی میاد.»
همدیگر را بغل کردیم؛ انگار هموطن بودیم. با صدای لرزان تو گوشم پچپچ کرد: «ده ساله... فقط یک قبر نزدیک خودش میخوام.»
از آغوش هم جدا شدیم. نگاهم را دنبال نگاهش بردم به دارالذکر. تازه جمله اولش یادم آمد: «اینجا مزار حضرت آقاست؟»
دوباره روی انگشت پا ایستادم. جایی در این همسایگی را تصور کردم.
✍ #راضیه_کیمیاویمقدم #بهبهان
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم میرود
ا﷽
1️⃣3️⃣2️⃣ سه دیدار با مردانی که از فراسوی باور ما میآمدند
تمام شد. جمعیتی که تا چند دقیقه پیش شانهبهشانه و تَنگ ایستاده برای زیارتش آمده بودند، حالا از هم باز شدهاند. نسیم کولرهای حرم به تنهای داغ و عرق کرده که میرسد، گرمای چند دقیقه قبل فراموش میشود.
از زیارت مزاری آمدهام که پیشازاین حتی فکرش را هم نمیکردم زمانی باشد که زنده باشم و برای زیارت مرقدش بیایم. نمیتوانم دل بکنم. صدای دعای و قرآن و عزاداری از جایجای حرم همنوازی ناخواستهای راه انداخته است. فکر کنم «دیداربهقیامت» برای چنین لحظاتی باشد. میتوان نزدیکش بود؟ میخواهم برگردم ولی میدانم خُدّام اجازه نمیدهند. نمیشود برخلاف صف پرخروشی که از کنار دارالذکر میآید، حرکت کرد. میمانم در «دارالسلام»! وقتی نمیتوان او را دید چارهای جز آینه مگر هست؟
_حسن روی تو به یک جلوه که در آینه کرد
اینهمه نقش در آیینه اوهام افتاد_
زائرانی که تازه رهبر شهید را زیارت کردهاند، از پلههایی پایین میآیند. روبرویشان مینشینم. جا خوش میکنم و خیره میشوم به کسانی که همین چند لحظه پیش از کنار بارگاه رهبر شهید آمدهاند. حالا که ملاقات ممکن نیست میخواهم در آینه زائرانش زیارت کنم.
_چشمِ آلوده نظر از رخِ جانان دور است
بر رخِ او نظر از آینهِٔ پاک انداز_
زمان زیادی نگذشته بود که فهمیدم اشتباه متوجه شدم. برخلاف تصورم چهره و حالات یکسان نیست.
بعضیها هنوز چند قدم بیشتر دور نشده که اشک امانشان نمیدهد. شانههایشان میلرزد. هنوز برایشان لحظه وداع تمام نشده است. صورتشان را پشت چفیه یا دستمالی پنهان میکنند. هقهقشان از همهمه جمعیت جدا میشود. صورتشان مثل کاغذی است که بارها تا شده. راه نمیروند؛ کشیده میشوند. پاهایشان جلو میرود، چیزی از پشت آنها را گرفته و نمیگذارد از مزار دل بکنند.
_تا چه کند با رخِ تو، دودِ دل من
آینه دانی که تاب آه ندارد _
انگار کسی بخیه زخمی قدیمی را کشیده است. آمدند مرهم پیدا کنند، اما داغشان تازهتر شده است.
گروهی دیگر آراماند. نه خندهای بلند، نه اشکی آشکار. حرکتشان سبک است. کف پایشان دیگر وزن ندارد. شانههایشان چند سانتیمتر پایینتر آمده است؛ مثل کسی که بار سنگینی را از دوشش برداشته باشند. سبک راه میروند؛ لبخند بسیار باریکی گوشه لبشان نشسته است؛ لبخندشان آنقدر کمرنگ است که اگر لحظهای دقت نکنم، از دستش میدهم. لبخندی که بیشتر شبیه آسودگی است تا شادی. مثل کسی که جواب سؤالش را گرفته است. نور روی صورتشان مینشیند، نه روی اشکشان. بار سنگینی را زمین گذاشتهاند. گویی بالاخره زمان برایشان ایستاده است.
_عکس رویِ تو چو در آینهِٔ جام افتاد
عارف از خندهِٔ می در طمع خام افتاد_
زیر لب چیزی نمیگویند؛ فقط نفس عمیقی میکشند.
گروه سومی هم هستند که نه گریه میکنند و نه لبخند میزنند. آرام قدم برمیدارند و به نقطهای نامعلوم خیره میشوند. حرکتشان معلق است. راه میروند، نگاهشان هنوز کنار مزار جامانده است. بدنشان از جمعیت خارج شده است، اما روحشان هنوز در صف ایستاده است. گاهی چند ثانیه همانجا میایستند، بیآنکه متوجه رفتوآمد اطراف باشند. دل و قلبشان کنار مزار مانده است. شاید آنچه دیده یا احساس کردهاند، بزرگتر از آن است که بتوانند همان لحظه هضمش کنند. چشمهایشان شبیه کسی است که تازه از اتاقی تاریک بیرون آمده است؛ باز است، اما هنوز چیزی را درست نمیبینند. اگر تسبیحی در دست دارند، انگشتها بیاختیار تسبیح را میچرخاند، بیآنکه صاحبشان بداند چند دانه گذشته است.
_بدین دو دیدهِٔ حیرانِ من هزار افسوس
که باد و آینه رویش عیان نمیبینم _
نگاهشان شبیه کسی است که تازه فهمیده از فردا باید جور دیگری زندگی کنند. شعارها و مداحیهای دست جمعی از کنار گوششان رد میشود، بیآنکه بشنوند.
نور آفتاب وقتی به قطرات باران میرسد یکسان از آن خارج نمیشود. بسته به زاویه تابش، نورهای مختلفی میسازد. زیارت، بیش از آنکه دیدن یک بارگاه باشد، دیدن حقیقتی است که هر کس بهاندازه ظرفیتش توان تحمل آن را دارد.
✍ #یوسف_شمشیری #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
2️⃣3️⃣2️⃣ امام قبیله
تصویر یکتکه سیاه بود با لکههای سرخرنگ. تمام هفته را پای تلویزیون نشسته بودم. پای رفتن نبود و من جامانده از تشییع عظیم رهبر جهان اسلام، بغضم را فریمبهفریم فرومیدادم. نمیدانم کدام روز تشییع بود که سیل مردم سیاهپوش با پرچمهای خونخواهی در دست، باعث شد یاد حرفهای هستی بیافتم. کلمهبهکلمه بحثهایمان توی ذهنم میچرخید.
یادم است توی کانالش نوشته بود: «ما یک قبیلهایم.» خندهام گرفت. تازه باهاش آشنا شده بودم و رویم نمیشد بگویم اول برو عضوگیری کن بعد قبیله بساز.
دوتایمان شاگرد استاد ک بودیم و قرار بود تبدیل به ماشین پولسازی بشویم. این هم از آموزشهای استاد ک بود که اعضای کانالت را قبیله خودت کن. چون قبیله بزرگتر و متحدتر از خانواده است. یک بیانیهای هم ارائه میداد که رئیس قبیله همه هم و غمش افرادش است. اصلاً جان میدهد برای اینکه بهترینها مال افراد او باشد. میرود توی دل خطر. زحمتهای اصلی را او به جان میکشد. کار را برای اهل قبیله آسان میکند. من که اهل تجارت نبودم زود کنار کشیدم. یککمی راحتطلبی هم قاطی کارنکردنم بود. اما میدیدم که او دارد قبیلهاش را بزرگتر میکند و خوب نتیجه میگیرد. خودم هم خوشم میآمد مخاطب پیامهایش باشم. عضو قبیلهاش باشم؛ چون هر روز چیز تازهای برایمان رو میکرد؛ آموزشهای هنری، نحوه بازاریابی، نحوه فروش محصول و چیزهایی ازایندست.
دوستیمان هر روز عمیقتر میشد و نقب میزدیم به دل خاطرهها و از خودمان میگفتیم. به خودم که آمدم شده بود خواهرم. یک روز خندیدنم به قبیلهسازیاش را تعریف کردم. گفت: «قبیله ساز فقط آقا.» همیشه ته حرفهایمان میکشید به او که قبله هر دوتایمان بود. مخالفت کردم. این بار را با هستی همراه نبودم. مردم را همراه آقا نمیدیدم. از ساز مخالفها و نخواندن حرف آقا گفتم. از دوری مردم از او. وضع جامعه. اختلاف قشرهای مختلف. در جواب استدلالهایم برای مظلومیت و تنهایی آقا گفت: «به وقتش میبینی.»
و دیدم. اما وقتش را دوست نداشتم. آن روز پای تلویزیون داشتم قبیله رهبر را میدیدم. بدون اینکه بهمان بگوید ما را عضو قبیله خود کرده بود. هستی راست میگفت. امام ما قبیلهسازیاش حرف نداشت. رفته بود تو دل خطرها و کار را برای ملتش آسان کرده بود. یکتنه ایستاده بود جلوی موج بلاها. حالا ما داشتیم نتیجه زحماتش را میدیدیم. آخر کی میتوانست اینهمه آدم را، عقاید مختلف را، با آنهمه مشکل، متحد و همدل کند؟ درست است که امام ملت رفت؛ اما ملتی متحد از خود به جا گذاشت. قبیلهای که اعضایش دستهای هم را محکم گرفتهاند و سپر شدهاند برای ایران.
فرمانروای ما گفت
خدا قبیلهام را حفظ خواهد کرد
و خفت.
✍ #سمیه_رستمی #کردستان_قروه
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
3️⃣3️⃣2️⃣ گریههای بدون مرز
پرچم قرمز را به کالاسکهٔ آلا تکیه دادم و لیوان کاغذی چای عراقی را توی دستم جابهجا کردم. نمیدانم چه رازی در این سیاهِ تلخ هست که خستگی را میشوید و میبرد؛ حتی اگر غلظت و سیاهیاش دلت را بزند و به زور شکر قورتش بدهی.
چای را مزهمزه میکردم که دستی کنارم به سمت پرچم رفت. لبخند که زد، گردی صورت پٌرچینش بیشتر شد. شیلهاش را کنار صورتش ثابت کرده و لبهٔ پِرپِری بالای شیله منظم روی سرش ایستاده بود. چادر عربیاش را روی سرش جابهجا کرد و دوباره به پرچم دست کشید و گفت: «حسین.»
از عصر که راه افتادیم، پسربچههای عراقی پنجشش پرچم ایران را که با خود آورده بودیم، گرفتند. فقط مانده بود این پرچم قرمز و پرچم بزرگی که یک طرفش نقش پرچم ایران بود، طرف دیگرش نقش پرچم عراق و وسطش مشت گره کرده و زیرش نوشته بود: «مثلی لایبایع مثل یزید.»
لیوان چای را گذاشتم روی صندلی بغلی و پرچم قرمز را به سمت زن باز کردم. وسطش با مشکی بزرگ نوشته بود «یالثارات» و بالای «تِ» کشیدهٔ آن، عکس آقای شهید بود.
لبخند از روی صورت زن محو شد. لب ورچید و پرچم را کشید سمت خودش و بوسیدش. اشکها لابهلای چینهای صورتش روان شدند. لبهٔ شیله را توی دستش جمع کرد و جلوی دهانش گرفت. روی پایش میزد و زیر لب روضهٔ عربی میخواند.
دهانم که به زور شکر شیرین شده بود، دوباره تلخ شد. بغض گلویم را پر کرد. دخترکِ پنجششسالهای زیرچشمی من را نگاه میکرد و هی روی پای زن میزد: «اُمّاه... اُماه... من هذا؟!»
زن پرچم را کشید روی سر دخترک. دختر دوباره نگاهم کرد. پرچم را باز کردم و به عکس اشاره کردم: «قائدنا، شهید سیدعلی الحسینی الخامنهای.»
بغضم ترکید و صدای گریهٔ زن بیشتر شد. نفهمیدم کداممان اول آن یکی را در بغل گرفت. وسط مشایه. دو زن از دو کشور، بدون آنکه خیلی حرف هم را بفهمند، همدیگر را در بغل گرفته بودند و شانههایشان میلرزید. زن پشت کمرم دست میکشید و من چادرش را چنگ میزدم.
دخترک پرچم را بوسید و به سینه فشار داد.
موقع خداحافظی، دست زن را محکم فشار دادم. گفت: «صوره.»
فکر کردم میخواهد عکس بگیریم. گوشی را درآوردم که اشاره کرد به عکس آقای شهید و بعد انگشتش را برد سمت خودش. سه تا از عکسهای آقای شهید و آقاسیدمجتبی را بهش دادم. زن را در آغوش گرفتم. خیسی صورتش با خیسی صورتم قاطی شد.
از وقتی داعش وارد عراق شد، خون ما با خون عراقیها قاطی شده بود و حالا خندهها و گریههایمان.
دهانم دیگر تلخ نبود. خستگیام را هم شسته و برده بود.
✍#ملیحه_نقشزن #اصفهان
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم میرود
ا﷽
4️⃣3️⃣2️⃣ وقتی خاک میرود توی چشمهایم
روی دایرهی سبزرنگ استوریها انگشت میگذارم. تصویر حرم امام حسین(ع) پیش روی چشمم میدود و ناگهان بوی صحن و سرا، تمام مشامم را پر میکند. هر وقت نشانی از امام حسین میبینم، انگار خاک میرود توی چشمهایم.
دقیقاً مثل همان روزهای کودکی؛ وقتی خانهی عمه میماندم و دلم برای مادرم تنگ میشد، اما نمیخواستم دلیل اشکم را به زبان بیاورم. در حالی که چشمهایم را میمالیدم، به همه میگفتم خاک رفته توی چشمم و این آبی که از چشمهایم جاری شده، گریه نیست.
خاک توی چشمم با اشک قاطی میشود، گل میشود، سر میخورد توی گلویم.
تودهی دردناکی که در علم پزشکی به آن «گلوبوس» میگویند و ما در زبان سادهتر، «غمباد» مینامیمش. سدّی برای نگهداشتن تمام اشکهایی که اجازه ندارند جاری شوند. خیره به استوری ماندهام؛ تشییع پیکر خانوادهی رهبر شهید است.
توی حرم، تابوت مادر بر روی دستهای مشتاقان است؛ خرامان و آرام از دری وارد و از دری دیگر خارج میشود. ناگهان، تابوتی کوچک در انتهای صف ظاهر میشود. تلوتلو میخورد؛ پیش میرود و باز عقب میماند، انگار هر لحظه در حال سقوط است. کودکی نوپاست که در آن تابوت کوچک جای گرفته؛ با همان توازنِ لرزانی که همهی کودکان در اولین قدمهایشان دارند، یک قدم آرام برمیدارد و ناگهان با تمام توانش به سوی مادر میدود و باز، به طرفی کج میشود.
در همین موقع جیغِ زنان و مادران عراقیِ حاضر در صحن، از بنِ جانشان کنده میشود. هیچکدام نتوانستند غم را در گلو نگه دارند؛ فریاد میکشیدند، درست شبیه همان آه و جیغی که وقتی کودکانشان زمین میخورند، سر میدهند.
کاش من هم آنجا بودم و با آنها فریاد میکشیدم.
گوشیام را کناری میگذارم و سرم را بین دستهایم محکم میگیرم. باز، خاک میریزد روی سرم و میرود توی چشمهایم. اشک و خاک گل میشود و مثل سنگی سُر میخورد توی گلویم. گلویم درد میگیرد. سنگ سرد گلویم را میخراشد، در جریان خونم مینشیند و تنم را میلرزاند؛ دندانهایم به هم میخورند.
دوست دارم سنگ توی گلویم را بیرون بکشم و به طرف شیشه عمر همه کودککشان پرتاب کنم.
✍ #زهرا_ولیپور #مشهد
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم میرود
ا﷽
5️⃣3️⃣2️⃣ دریا شاهد بود
بابا گفت: «دل به دریا زدن که میگن، همینه.» رنگش پریده بود. رنگ ده نفرمان عین کاه کهنه شده بود. نگاهم را از پاچههای تازده و دمپاییهای شنی گرفتم و سمت دریا چرخیدم. دستهای پرنده از ته آسمان، از زرد و نارنجیای که هی پررنگتر میشد، جلو میآمدند. حاضر بودم قسم بخورم من را نگاه میکنند. وانمود میکردند حواسشان به آب است و دنبال ماهی میگردند. ششدانگ حواسشان به من بود که محو موجها بودم و خفه و بیصدا عزاداری میکردم. باد نمیوزید. دریا بیحال عقبجلو میشد.
نگاهم را از پرندهها گرفتم. آنها هم زود تازگیشان را از دست دادند و مثل ماشین توی گِل، مثل مردی که جفت قایقش بود و دود از سوراخهای صورتش بیرون میزد، مثل صدفها، مثل بو و صدای موجها تکراری شدند.
ویرم گرفت به آب بزنم. حس کردم جایم وسط آب است نه روی خشکی. پیرمردی محلی گفته بود شنهای اینجا مکنده هستند. راست میگفت. شنهای سمج، گلولای چسبان و خزههای وحشی چرخهای ماشین را سفت گرفته بودند. ویرم گرفته بود به آبی بزنم که تخصص خودش و زمینش، بلعیدن است.
از جفت لشکر شکستخوردهای که شن کنار میزدند، گذشتم. موجها از زانوهایم بالا زدند. چرخیدم طرف ماشینی که قدش کوتاه شدهبود. بابا بیلچه را پروخالی میکرد. پویا ساعد کشید به پیشانی. پگاه دولاشده بود و با بغلی سنگ، قد راست کرد. هربار که ماسهها را از دور چرخها میرُفتند، جایشان سنگ میگذاشتند و هربار ماشین وجبی بیشتر فرو میرفت. میلاد به بچهها تشر زد از ماشین فاصله بگیرند. خیال میکرد اینبار تلاششان میگیرد و ماشین تختهگاز راهش را پیدا میکند. حین عصبانیت، نیمنگاهی به من کرد. فکش تکان خورد. زیر پایم خالی شد. خودم را از زیر موجهای زوردار، بیرون کشیدم. توی این هیر و ویر غرقشدن من را کم داشتیم. البته که نقش پیر فرزانه به میلاد نمیآمد. او فرمان را چرخاند توی فرعی و تا لب آب تاخت. دلش را به دریا زده و همه را گرفتار کردهبود.
چند روز قبل از آنکه پوزه تارا توی ماسهها گیر کند، مامان زورش را زد که مسیر سفر را عوض کند. از دزفول برای تشییع آمده بودیم. برای اینکه اتوبانهای تهران را دنبال جعبههای پرچمپیچ بدویم. برای گریه. برای بیعت با خلف صالح آقا.
سهروز سحر از خانه بیرون میزدیم و عصر جنازه سیاهسوختهمان کلید میانداخت توی در. آقا که قم رفت، جوانترها نشستند پای نشان و بلد. دنبال پیداکردن ادامه مسیر سفر. دنبال پَرهسر میگشتند. شهری ییلاقی ته گیلان. مامان نه میآورد. من هم توی تیمش بودم. دلم میخواست تا آقا نجف و کربلا برود، بیفتیم توی جاده مشهد. دل بقیه با ما نبود. عزاداریشان را کرده بودند و هوس دریا خودرأیشان کرده بود.
موجها با قایقی که آب را میشکافت دیوانه شدند. نرفته، برمیگشتند و شلاق میزدند به تنهام. چیزی که جلوی چشمم بود، پرتم کرد به کلیپی. صدای آقا را گذاشته بودند روی صحنهای از دریا «در دعا میخوانیم: یَامَنْ إذا تَضایَقَتِٱلأُمور فَتحَ لَنا باباً لَمْتَذهَبْ الیهِ الأوهام! وقتی کارها گره میخورد، وقتی بنبست به حَسَب ظاهر بوجود میآید، گاهی خدای متعال از یک گوشه این بنبست راهی باز میکند که لَمْتَذْهَب الیهِ الأوهام! هرگز وَهم بشر به آن نرسیده بود.»
صدای آقا که توی خیالم پیچید، آن نقطهٔ دریا برایم محرابی مقدس شد. عین نقطهای از حرم که بدون پابلندی تابوتها را ببینم و دخیل ببندم. بیترس از آسمان تاریک، بیترس از دردسری که تهش معلوم نبود، چشمهایم جوشیدند. بساط عزادرایام توی دریا رسید به صلوات و ادامه دعایی که آقا توی مغزم شروعش کرده بود. پشت هم میگفتم: «فصَلِّ على محمدوآلمحمد و افْتَحْ لِأُموریَ المُتَضایقة باباً لَمْیَذهَبْ الیه وَهم یاارحمالرّاحمین»
با نعره میلاد برگشتم. قد تارا بلند شده بود. کفیهای ماشین را گذاشته بودند زیر چرخها و غول آهنی بیرون آمده بود. صلواتهایی که آقا به دلم انداخت کارشان را بلد بودند.
آماده رفتن از ساحل بودیم که دربرابر سناریونویسهای سفر طغیان کردم. دلم میخواست دریا شاهد باشد شبی که آقا را دست علیبنموسیالرضا سپردند از کیلومترها دورتر، روی زمینی نم و نرم، از غصه مُردم.
حصیر را پهن کردیم. نمازی را که اولوقت نبود، خواندیم و تکبیر بستیم برای دو رکعتی که آخرش میگویند وٱبْعَث ثوابَها الی قبرِ... پیشانیام زمین بود و گریه میکردم که با صدای بابا بلند شدم. دستش را کشیده بود سمت سگی که رد نور ماشین را گرفته و به آب زده بود. پوزهاش را زیر برد و دیر بالا آورد. صدای بابا شکست. «اگه امامسجاد اینجا بود زارزار گریه میکرد.»
هقهقها قاطیِ صدای بابا شدند. ادامه داد «وحوش هم از آب حق دارن ولی اباعبدالله رو تشنه سر بریدن.»
✍ #سیمین_پورمحمود #گیلان_پرهسر
❌چاپ متن، جایز نیست*
〰〰〰〰
#کارامجانممیرود
بله
ا﷽
7️⃣3️⃣2️⃣ خطای محاسباتی
مامان چیزی نمیخورد. چیزی نمیگفت. تکان نمیخورد. تلویزیون نمیدید. امرونهی نمیکرد. مامان هیچ علائم حیاتی نداشت. اصلاً شبیه خودش نبود. حالا هم بیدلیل عفونت خون گرفته بود. جمعه بود. از ترس، رسانده بودیمش اولین درمانگاه ممکن و توی شلوغی رفتوآمدها، منتظر نوبت ۷۹ برای دکتر پارچهباف بودیم. من اما تمام ساعت انتظار را خیره شده بودم به آنها. به آنها که همه چیزشان آهسته بود. به پیرزن و پیرمردی که با عصا آمده بودند. زن برای مرد آب آورده بود و مرد روسری زن را مرتب کرده بود. تنهام انگار به تنه مامان خورده بود و جز نگاه هیچ کاری نمیکردم؛ حتی فکر هم.
وقتی عدد نوبت رسیده بود به ۳۸، زنی از اتاق دکتر داد زد که شیفت دکتر ساعت ۱ تمام میشود. مامان پرسید: «ساعت چنده؟» ساعت را نگاه کردم و فهمیدم که یک ساعت و نیم است که کوچکترین حرکاتشان را رهگیری میکنم.
فکر کردم که چرا آنها اینقدر برایم مهم شدهاند، چرا دست از سرشان برنمیدارم. یادم افتاد دیروز هم در ایستگاه اتوبوس به پیرمردی خیره شده بودم و پریروز وقتی بیوگرافی استادم را از رزومهاش خوانده بودم یکساعتی ناخن جویده بودم و به سنش خیره مانده بودم. فکر کردم که چقدر از این پیرمرد بیزارم. چقدر از استادم که متولد ۱۳۳۰ بود دچار نفرت شدم که چقدر دلم نمیخواهد پیرمردها را ببینم. بعد همانجا وسط درمانگاه شلوغ بقیه الله، کنار داروخانه پر بیمه و میکروفندارش. زدم زیر گریه. مامان نگاهم کرد. لبش لرزید. پیرمرد بعدی با واکر آمد تو. او را که دیدم. صدای گریهام باعث شد آدمهایی که روی نیمکتهای فلزی جلو نشسته بودند، برگردند و نگاهم کنند.
نمیدانم چند نفر توی دنیا شبیه مناند. ولی ازآنجائیکه آدمها سیستمعامل مشترکی دارند. حدس میزنم خیلی باشند. خیلیها لابد مثل من از کودکی، سنی را برای پدر و مادرشان تخمین میزنند و روی حداکثرش حساب باز میکنند و سالانه حساب میکنند که بابا فلان قدر مهلت دارد و من زندگیام را باید فلان جور تنظیم کنم. من برای بابا روی ۸۵ حساب بازکرده بودم. طوری که بچههایم را ببیند، دوست داشته باشد و بهشان افتخار کند. اما او ۶۵ سال را انتخاب کرده بود .
حالا صد و سی و چند روز است که توی خطای محاسباتی دیگری فرورفتهام، یعنی کجای کار را اشتباه رفته بودم، من حداقل ماهی یکبار عمرش را تخمین زده بودم و بعید بود اینهمه سال را اشتباه کرده باشم. برای آقا توی ذهن من معجزه میشد و مثل نوح عمر میکرد یا ۴۰۰ اش را پر میکرد و به جدش ابراهیم میرسید. بابا ناگهان رفته بود . ۲۰ سال زودتر از موعدش و حالا آقا، آقا هم ناگهان رفته است. اما هزار سال دیگر هم اگر میرفت ناگهانی بود.
صدایش که این اواخر گرفته بود، نفستنگی گرفته بودم، عضله بازویم میگرفت و دست راستم را نمیتوانستم درست تکان دهم. نشسته بودم و برایش عمری را تخمین زدم. توی خیال من، در بدبیارانهترین حالت ممکن، ۱۰ سال دیگر داشتیمش. من چیز غیرمنطقی نمیخواستم، من عمرش را مثل عمر مراجع معمر، حساب کرده بودم و گفته بودم لااقل به ۱۰۰ که میرسد. الهی که تا آن روز مرده باشم.
برای آنها که همیشه برنامهریزی میکنند، همه چیزهای ناگهانی درد بیدرمان است. مثل جذام است، مثل پیسی است مثل رماتیسم و اماس است. درست مثل دیابت، زخم میکند و خوب نمیشود.
حالا صد و سی و چند شب است که رگ قوزک هر دو پایم گرفته، نه پماد ویشکا آرامش میکند و نه ژلوفن صدایش را میبُرد، انگار پاهایم به یکجور درد خودایمنی دچار شدهاند.
✍ #فاطمه_آلبوغبیش #قم
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍