eitaa logo
کارام جانم می‌رود
710 دنبال‌کننده
90 عکس
0 ویدیو
24 فایل
هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست #کارام‌جانم‌می‌رود روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید ارتباط با ادمین: @karamejan_1405 🔸️بازنشر روایت‌ها با ذکر منبع، احترام به راویان و حقوق معنوی پروژه است. ⚠️ تبلیغ و تبادل نداریم.
مشاهده در ایتا
دانلود
کارام جانم می‌رود
ا﷽ 4️⃣3️⃣2️⃣ وقتی خاک می‌رود توی چشم‌هایم روی دایره‌ی سبز‌رنگ استوری‌ها انگشت می‌گذارم. تصویر حرم امام حسین(ع) پیش روی چشمم می‌دود و ناگهان بوی صحن و سرا، تمام مشامم را پر می‌کند. هر وقت نشانی از امام حسین می‌بینم، انگار خاک می‌رود توی چشم‌هایم. دقیقاً مثل همان روزهای کودکی؛ وقتی خانه‌ی عمه می‌ماندم و دلم برای مادرم تنگ می‌شد، اما نمی‌خواستم دلیل اشکم را به زبان بیاورم. در حالی که چشم‌هایم را می‌مالیدم، به همه می‌گفتم خاک رفته توی چشمم و این آبی که از چشم‌هایم جاری شده، گریه نیست. خاک توی چشمم با اشک قاطی می‌شود، گل می‌شود، سر می‌خورد توی گلویم. توده‌ی دردناکی که در علم پزشکی به آن «گلوبوس» می‌گویند و ما در زبان ساده‌تر، «غمباد» می‌نامیمش. سدّی برای نگه‌داشتن تمام اشک‌هایی که اجازه ندارند جاری شوند. خیره به استوری مانده‌ام؛ تشییع پیکر خانواده‌ی رهبر شهید است. ‌ توی حرم، تابوت مادر بر روی دست‌های مشتاقان است؛ خرامان و آرام از دری وارد و از دری دیگر خارج می‌شود. ناگهان، تابوتی کوچک در انتهای صف ظاهر می‌شود. تلوتلو می‌خورد؛ پیش می‌رود و باز عقب می‌ماند، انگار هر لحظه در حال سقوط است. کودکی نوپاست که در آن تابوت کوچک جای گرفته؛ با همان توازنِ لرزانی که همه‌ی کودکان در اولین قدم‌هایشان دارند، یک قدم آرام برمی‌دارد و ناگهان با تمام توانش به سوی مادر می‌دود و باز، به طرفی کج می‌شود. ‌ در همین موقع جیغِ زنان و مادران عراقیِ حاضر در صحن، از بنِ جان‌شان کنده می‌شود. هیچ‌کدام نتوانستند غم را در گلو نگه دارند؛ فریاد می‌کشیدند، درست شبیه همان آه و جیغی که وقتی کودکانشان زمین می‌خورند، سر می‌دهند. کاش من هم آنجا بودم و با آن‌ها فریاد می‌کشیدم. ‌گوشی‌ام را کناری می‌گذارم و سرم را بین دست‌هایم محکم می‌گیرم. باز، خاک می‌ریزد روی سرم و می‌رود توی چشم‌هایم. اشک و خاک گل می‌شود و مثل سنگی سُر می‌خورد توی گلویم. گلویم درد می‌گیرد. سنگ سرد گلویم را می‌خراشد، در جریان خونم می‌نشیند و تنم را می‌لرزاند؛ دندان‌هایم به هم می‌خورند. دوست دارم سنگ توی گلویم را بیرون بکشم و به طرف شیشه عمر همه کودک‌‌کشان پرتاب کنم. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم می‌رود
ا﷽ 5️⃣3️⃣2️⃣ دریا شاهد بود بابا گفت: «دل به دریا زدن که می‌گن، همینه.» رنگش پریده بود. رنگ ده‌‌ نفرمان عین کاه کهنه شده بود. نگاهم را از پاچه‌های تازده و دمپایی‌های شنی گرفتم و سمت دریا چرخیدم. دسته‌ای پرنده از ته آسمان، از زرد و نارنجی‌ای که هی پررنگ‌تر می‌شد، جلو می‌آمدند. حاضر بودم قسم بخورم من را نگاه می‌کنند. وانمود می‌‌کردند حواسشان به آب است و دنبال ماهی می‌گردند. شش‌دانگ حواسشان به من بود که محو موج‌ها بودم و خفه و بی‌صدا عزاداری‌ می‌کردم. باد نمی‌وزید. دریا بی‌حال عقب‌جلو می‌‌شد. نگاهم را از پرنده‌ها گرفتم. آن‌ها هم زود تازگی‌شان را از دست دادند و مثل ماشین توی گِل، مثل مردی که جفت قایقش بود و دود از سوراخ‌های صورتش بیرون می‌زد، مثل صدف‌ها، مثل بو و صدای موج‌ها تکراری شدند. ویرم گرفت به آب بزنم. حس کردم جایم وسط آب است نه روی خشکی. پیرمردی محلی گفته بود شن‌های اینجا مکنده هستند. راست می‌گفت. شن‌های سمج، گل‌ولای چسبان و خزه‌های وحشی چرخ‌های ماشین را سفت گرفته بودند. ویرم گرفته بود به آبی بزنم که تخصص خودش و زمینش، بلعیدن است. از جفت لشکر شکست‌خورده‌ای که شن کنار می‌زدند، گذشتم. موج‌ها از زانوهایم بالا زدند. چرخیدم طرف ماشینی که قدش کوتاه شده‌بود. بابا بیلچه را پر‌وخالی می‌کرد. پویا ساعد کشید به پیشانی‌‌. پگاه دولاشده بود و با بغلی سنگ، قد راست کرد. هربار که ماسه‌ها را از دور چرخ‌ها می‌‌رُفتند، جایشان سنگ می‌گذاشتند و هربار ماشین وجبی بیشتر فرو می‌رفت. میلاد به بچه‌ها تشر زد از ماشین فاصله بگیرند. خیال می‌کرد این‌بار تلاششان می‌گیرد و ماشین تخته‌گاز راهش را پیدا می‌کند. حین عصبانیت، نیم‌نگاهی به من کرد. فکش تکان خورد. زیر پایم خالی شد. خودم را از زیر موج‌های زوردار، بیرون کشیدم. توی این هیر و ویر غرق‌شدن من را کم داشتیم. البته که نقش پیر فرزانه به میلاد نمی‌آمد. او فرمان را چرخاند توی فرعی و تا لب آب تاخت. دلش را به دریا زده و همه را گرفتار کرده‌بود. چند روز قبل از آنکه پوزه تارا توی ماسه‌ها گیر کند، مامان زورش را زد که مسیر سفر را عوض کند. از دزفول برای تشییع آمده بودیم. برای اینکه اتوبان‌های تهران را دنبال جعبه‌های پرچم‌پیچ بدویم. برای گریه‌. برای بیعت با خلف صالح آقا. سه‌روز سحر از خانه بیرون می‌زدیم و عصر جنازه‌‌‌ سیاه‌سوخته‌مان کلید می‌انداخت توی در. آقا که قم رفت، جوانترها نشستند پای نشان و بلد. دنبال پیداکردن ادامه مسیر سفر. دنبال پَره‌سر می‌گشتند. شهری ییلاقی ته گیلان. مامان نه می‌آورد. من هم توی تیمش بودم. دلم می‌خواست تا آقا نجف و کربلا برود، بیفتیم توی جاده مشهد. دل بقیه با ما نبود. عزاداریشان را کرده بودند و هوس دریا خودرأی‌شان کرده بود. موج‌ها با قایقی که آب را می‌شکافت دیوانه شدند. نرفته، برمی‌گشتند و شلاق می‌زدند به تنه‌ام. چیزی که جلوی چشمم بود، پرتم کرد به کلیپی. صدای آقا را گذاشته بودند روی صحنه‌ای از دریا «در دعا می‌خوانیم: یَامَنْ إذا تَضایَقَتِ‌ٱلأُمور فَتحَ لَنا باباً لَمْ‌تَذهَبْ الیهِ الأوهام! وقتی کارها گره می‌خورد، وقتی بن‌بست به حَسَب ظاهر بوجود می‌آید، گاهی خدای متعال از یک گوشه‌ این بن‌بست راهی باز می‌کند که لَمْ‌تَذْهَب الیهِ الأوهام! هرگز وَهم بشر به آن نرسیده بود.» صدای آقا که توی خیالم پیچید، آن نقطهٔ دریا برایم محرابی مقدس شد. عین نقطه‌ای از حرم که بدون پابلندی تابوت‌ها را ببینم و دخیل ببندم. بی‌ترس از آسمان تاریک، بی‌ترس از دردسری که ته‌ش معلوم نبود، چشم‌هایم جوشیدند. بساط عزادرای‌ام توی دریا رسید به صلوات و ادامه دعایی که آقا توی مغزم شروعش کرده بود. پشت هم می‌گفتم: «فصَلِّ على محمد‌و‌آل‌محمد و افْتَحْ لِأُموریَ المُتَضایقة باباً لَمْ‌یَذهَبْ الیه وَهم یاارحم‌الرّاحمین» با نعره میلاد برگشتم. قد تارا بلند شده بود. کفی‌های ماشین را گذاشته بودند زیر چرخ‌ها و غول آهنی بیرون آمده بود. صلوات‌هایی که آقا به دلم انداخت کارشان را بلد بودند. آماده رفتن از ساحل بودیم که دربرابر سناریو‌نویس‌های سفر طغیان کردم. دلم می‌خواست دریا شاهد باشد شبی که آقا را دست علی‌بن‌موسی‌الرضا سپردند از کیلومترها دورتر، روی زمینی نم و نرم، از غصه مُردم. حصیر را پهن کردیم. نمازی را که اول‌وقت نبود، خواندیم و تکبیر بستیم برای دو رکعتی که آخرش می‌گویند وٱبْعَث ثوابَها الی قبرِ... پیشانی‌ام زمین بود و گریه می‌کردم که با صدای بابا بلند شدم. دستش را کشیده‌ بود سمت سگی که رد نور ماشین را گرفته و به آب زده بود. پوزه‌اش را زیر برد و دیر بالا آورد. صدای بابا شکست. «اگه امام‌سجاد اینجا بود زارزار گریه می‌کرد.» هق‌هق‌ها قاطیِ صدای بابا شدند. ادامه داد «وحوش هم از آب حق دارن ولی اباعبدالله رو تشنه سر بریدن.» ✍ ❌چاپ متن، جایز نیست* 〰〰〰〰 بله
ا﷽ 7️⃣3️⃣2️⃣ خطای محاسباتی مامان چیزی نمی‌خورد. چیزی نمی‌گفت. تکان نمی‌خورد. تلویزیون نمی‌دید. امرونهی نمی‌کرد. مامان هیچ علائم حیاتی نداشت. اصلاً شبیه خودش نبود. حالا هم بی‌دلیل عفونت خون گرفته بود. جمعه بود. از ترس، رسانده بودیمش اولین درمانگاه ممکن و توی شلوغی رفت‌وآمدها، منتظر نوبت ۷۹ برای دکتر پارچه‌باف بودیم. من اما تمام ساعت انتظار را خیره شده بودم به آنها. به آنها که همه چیزشان آهسته بود. به پیرزن و پیرمردی که با عصا آمده بودند. زن برای مرد آب آورده بود و مرد روسری زن را مرتب کرده بود. تنه‌ام انگار به تنه مامان خورده بود و جز نگاه هیچ کاری نمی‌کردم؛ حتی فکر هم. وقتی عدد نوبت رسیده بود به ۳۸، زنی از اتاق دکتر داد زد که شیفت دکتر ساعت ۱ تمام می‌شود. مامان پرسید: «ساعت چنده؟» ساعت را نگاه کردم و فهمیدم که یک ساعت و نیم است که کوچک‌ترین حرکاتشان را رهگیری می‌کنم. فکر کردم که چرا آنها این‌قدر برایم مهم شده‌اند، چرا دست از سرشان برنمی‌دارم. یادم افتاد دیروز هم در ایستگاه اتوبوس به پیرمردی خیره شده بودم و پریروز وقتی بیوگرافی استادم را از رزومه‌اش خوانده بودم یک‌ساعتی ناخن جویده بودم و به سنش خیره مانده بودم. فکر کردم که چقدر از این پیرمرد بیزارم. چقدر از استادم که متولد ۱۳۳۰ بود دچار نفرت شدم که چقدر دلم نمی‌خواهد پیرمردها را ببینم. بعد همان‌جا وسط درمانگاه شلوغ بقیه الله، کنار داروخانه پر بیمه و میکروفن‌دارش. زدم زیر گریه. مامان نگاهم کرد. لبش لرزید. پیرمرد بعدی با واکر آمد تو. او را که دیدم. صدای گریه‌ام باعث شد آدم‌هایی که روی نیمکت‌های فلزی جلو نشسته بودند، برگردند و نگاهم کنند.   نمی‌دانم چند نفر توی دنیا شبیه من‌اند. ولی ازآنجائی‌که آدم‌ها سیستم‌عامل مشترکی دارند. حدس می‌زنم خیلی باشند. خیلی‌ها لابد مثل من از کودکی، سنی را برای پدر و مادرشان تخمین می‌زنند و روی حداکثرش حساب باز می‌کنند و سالانه حساب می‌کنند که بابا فلان قدر مهلت دارد و من زندگی‌ام را باید فلان جور تنظیم کنم. من برای بابا روی ۸۵ حساب بازکرده بودم. طوری که بچه‌هایم را ببیند، دوست داشته باشد و بهشان افتخار کند. اما او ۶۵ سال را انتخاب کرده بود . حالا صد و سی و چند روز است که توی خطای محاسباتی دیگری فرورفته‌ام، یعنی کجای کار را اشتباه رفته بودم، من حداقل ماهی یک‌بار عمرش را تخمین زده بودم و بعید بود این‌همه سال را اشتباه کرده باشم. برای آقا توی ذهن من معجزه می‌شد و مثل نوح عمر می‌کرد یا ۴۰۰ اش را پر می‌کرد و به جدش ابراهیم می‌رسید. بابا ناگهان رفته بود . ۲۰ سال زودتر از موعدش و حالا آقا، آقا هم ناگهان رفته است. اما هزار سال دیگر هم اگر می‌رفت ناگهانی بود. صدایش که این اواخر گرفته بود، نفس‌تنگی گرفته بودم، عضله بازویم می‌گرفت و دست راستم را نمی‌توانستم درست تکان دهم. نشسته بودم و برایش عمری را تخمین زدم. توی خیال من، در بدبیارانه‌ترین حالت ممکن، ۱۰ سال دیگر داشتیمش. من چیز غیرمنطقی نمی‌خواستم، من عمرش را مثل عمر مراجع معمر، حساب کرده بودم و گفته بودم لااقل به ۱۰۰ که می‌رسد. الهی که تا آن روز مرده باشم.   برای آنها که همیشه برنامه‌ریزی می‌کنند، همه چیزهای ناگهانی درد بی‌درمان است. مثل جذام است، مثل پیسی است مثل رماتیسم و ام‌اس است. درست مثل دیابت، زخم می‌کند و خوب نمی‌شود. حالا صد و سی و چند شب است که رگ قوزک هر دو پایم گرفته، نه پماد ویشکا آرامش می‌کند و نه ژلوفن صدایش را می‌بُرد، انگار پاهایم به یک‌جور درد خودایمنی دچار شده‌اند.   ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم می‌رود
ا﷽ 8️⃣3️⃣2️⃣ وقتی فریاد حریف بغض نمی‌شود شنبه از درِ شمالی وارد مصلی شدم. تهران تقریباً خواب بود؛ اما مصلی، ساعت‌ها بود که بیدار شده بود. از بالای پشت‌بام، جمعیت مثل دریایی تیره بود با امواجی قرمز. انگار عزا و انتقام، شانه‌به‌شانه هم ایستاده بودند. هوا هنوز خنکای صبح را داشت. اما صورت‌ها گل‌انداخته بود. ساعت هفت و نیم، مصلی تقریباً پر شده بود. روبه‌روی پله‌ها، سکویی بود با یک صندلیِ دسته‌دارِ چوبیِ خالی، روی زیلوی آبی و سفیدی آشنا . صندلی خالی با یک چفیه . همان‌جا که همیشه در حسینیه، نگاه‌ها پیش از هر چیز به آن می‌افتاد. دیواره‌های سیاه، زنان و مردان را از هم جدا کرده بودند. پایین رفتم. استخر قدیمی را با سیمان پوشانده بودند. روی همان سیمان‌ها نشستم؛ کمرم تاب ایستادن طولانی را نداشت. دختری به صورت لطمه می‌زد و دوستش قدرت آرام‌کردنش را نداشت. پیرزنی چادرش را زیر بغل زده بود. دستانش را پشت کمر قفل کرده و نگاهش به سکو بود. به زبان محلی می‌گفت: «آقاجان کجه بوردی؟» بعضی فقط ایستاده بودند. انگار فقط باید می‌آمدند تا حضور داشته باشند. ساعت هشت، صدای آشنایش در بلندگو پیچید. صدای شیون از جمعیت بلند شد. پرچم ایران تابوت‌ها را در آغوش گرفته بود. روی یکی از آن‌ها عمامه‌ای مشکی گذاشته بودند؛ نشانه‌ای کوچک تا از عزیزانش متمایز باشد. پلک زدم. تصویر تار شد. اشک از کنار صورتم گذشت و روی چادرم افتاد. مجری از سی و هفت سال رهبری گفت. سی و هفت؟! در این چهار ماه چرا این عدد را نشنیده بودم؟ عدد، از بلندگو بیرون آمد؛ اما انگار مستقیم روی سینه‌ام نشست. سی و هفت سال. عددی آشنا! همان تعداد سال‌هایی که هر صبح، استکان چای را برای دو نفر روی سفره گذاشته بودم. همان تعداد سال‌هایی که صدای کلیدش، صدای باز شدن در خانه بود. سی و هفت سال زندگی. تا یک روز، خانه از صدای او خالی شد. اما حالا از سی و هفت سال دیگری می‌گفتند؛ سال‌هایی که نام مردی با اخبار، دعاها، اضطراب‌ها و امیدهای یک ملت گره‌خورده بود. سی و هفت سال رهبری. دو عدد یکسان. دو جای خالی. دو بغض که هر کدام راه خودشان را پیدا کرده بودند و آخرسر آمده بودند درست وسط گلوی من به هم رسیده بودند. صدای روان‌شناس در گوشم زنده شد: «بعد از رفتن همسرت هیچ‌وقت فریاد زدی؟» آن روز فقط سرم را پایین انداخته بودم. در این سه سال کافی بود کسی نامش را ببرد تا گلویم زودتر از زبانم واکنش نشان دهد. اشک‌هایم همیشه از من عجول‌تر بودند. و در چهار ماه گذشته، نام آقا هم همان راه را یاد گرفته بود. مجری فریاد زد: «مرگ بر آمریکا...» جمعیت پاسخ داد. این بار چیزی از عمق سینه‌ام بالا آمد. «مرگ بر آمریکا...» دوباره. بلندتر. «مرگ بر اسرائیل...» رگ‌های گردنم کشیده شده بودند. مشت‌هایم بی‌اختیار گره‌خورده بود. دیگر صدای اطراف را نمی‌شنیدم. فقط کلمات بودند که از دهانم به بیرون پرتاب می‌شدند؛ مثل دختری که سال‌ها در پی قاتل پدرش دویده و حالا ناگهان او را روبه‌روی خودش دیده باشد. وقتی به خودم آمدم، صدا از گلویم بیرون نمی‌آمد. فقط سوزش مانده بود و اشکی که بند نمی‌آمد. فریاد زده بودم. اما آن صندلیِ خالی هنوز سر جایش بود. وقتی از مصلی بیرون آمدم، گلویم از فریاد می‌سوخت. دستم را روی سینه‌ام گذاشتم. آنجا اما همه چیز مثل صبح بود؛ همان سنگینی، همان گره، همان جای خالی. فریاد فقط حنجره را خسته کرده بود. بغض همان‌جا بود، سنگین کنارِ دلم نشسته بود، درست همان‌جایی که صبح با خودم آورده بودمش. فهمیدم که این خشم، فروخوردنی نیست. انتقامت را خواهیم گرفت. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم می‌رود
ا﷽ 9️⃣3️⃣2️⃣ نوزاد و نماز آقایی با صدای خش‌دار از عزاداری، گفت "الصلاة الصلاة... آقا نمازه". از کنار باغچه بلند شدیم و خودمان را به انبوه جمعیت رساندیم. ترسیده بودم با بچه‌ی توی کالسکه جلوتر بروم و فشارِ شلوغی، کار دستم بدهد. چشم گرداندم میان مردم و نگران صف‌ها و اتصال نمازمان بودم. نگاهم روی نوزادی که آرام روی پای مادربزرگش خوابیده بود، ماند. نوزاد توی یک چفیه قنداق شده بود. با "الصلاة"های مکبر چشم از نوزاد برداشتم اما لبخند محوی روی لب‌هام بود هنوز. بلندگوهای جمکران انگار زورشان به غلظت مولکول‌های داغِ هوا نمی‌رسید و جانِ صدا گرفته می‌شد تا به ما برسد. از روی "الله اکبر"های بلندِ مکبر تشخیص می‌دادیم کی دست‌هامان را بیاوریم کنار سر. همهمه‌ آرام گرفته بود و همه گوش تیز کرده بودند برای شنیدن ذکرها. مهدیار حوصله‌اش سر رفته بود و توی کالسکه تکان تکان می‌خورد. بالگردها که آمدند بالای سرمان برای تصویربرداری، حواسش پرتِ آسمان شد. صدای شکافتن هوا با پره‌های بالگرد، صدای کم‌جوهره‌ی نماز را محو می‌کرد و ما ترتیب را گم می‌کردیم. نماز تمام شد و بغضی که از صبح توی گلویم مانده بود، سنگین‌تر شد. فکر کرده بودم شاید سر جمله‌ی "اللهم انا لا نعلم منه الا خیرا" بتوانم گریه کنم. اما حالا جز تکبیرها چیزی نفهمیده بودم. نماز بعدی برای خانواده‌ی آقا بود و هنوز شروع نشده بود که دوباره چشمم افتاد به نوزاد. با وجود پرواز بالگردها در ارتفاع کم، خوابش پاره نشده بود. چندصد متر آنطرف‌تر نوه‌ی آقا هم خوابیده بود اما در تابوت. خدا می‌داند آن روز صبح جنگنده‌های دشمن چطور خوابش را آشفته بودند. با خودم گفتم "خدا کنه خواب بوده باشه". آفتابِ صبح بین چفیه‌ی نوزاد و نهال کنارش در باغچه، قسمت شده بود. چفیه به خودی خود این روزها برای ما روضه است. چه برسد به وقتی که نوزادی میانش آرام خوابیده باشد و بدنش کوچکترین زخمی نداشته باشد. مثل نهال کنارش که سبز بود هنوز و خاکستر بمب رویش ننشسته بود. آن روز عصر توی خانه فیلم نماز را دیدم. آقای جوادی‌آملی گفته بود: "او کشته شده برای امت اسلامی است". او که بعدِ رفتنش هم نوزادی از امت می‌توانست چنین بی‌مهابا، میان قنداقی به ارث رسیده از او، آرام بخوابد. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم می‌رود
ا﷽ 6️⃣0️⃣2️⃣ پله‌پله تا ملاقات (ولی) خدا چراغ‌های حرم در صحن‌های مختلف یکی‌یکی روشن شدند. بعد از ن
ا﷽ دستاورد انتشار روایت آقای با عنوان پله پله تا ملاقات ولی خدا در صفحه‌ی روزنامه‌ی جام‌جم (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 0️⃣4️⃣2️⃣ آمده بودم گریه کنم «عکس آقا رو با قاب گل‌گلی ببر.» توی ذهنم هنوز بین ماندن و رفتن هروله می‌کردم که پیامش را دیدم. جوابش را با چند تا صورتک غمگین دادم. حوصله نداشتم برایش بگویم که برای چه می‌روم. نمی‌توانستم توضیح دهم این بی‌قراری که به جانم افتاده برای چیست. من حتی برایم مهم نبود که یک نقطه از جمعیت سیاه‌پوش آقا باشم یا سیاهی لشگرش شوم. من برای ادای دین یا دیدار آخر هم نمی‌رفتم. من فقط می‌خواستم بروم بلکه این بغض غلیظ کشنده، به نحوی بشکند که از این خفگی چند ماهه دربیایم. برای اشک پاک کردن و توی سر زدن، حتی عکس آقا، دست‌وپاگیر بود. برای همین، پرچم ایران که از همان روزهای اول جنگ همراه همیشگی‌ام شده بود را هم برنداشتم. از متروی شهیدبهشتی که بیرون آمدم، بساط فروش پرچم‌های سرخ پهن بود. از کنارشان گذشتم. توی دلم، همه‌ی پرچم‌دارها را تحسین می‌کردم که با قلب‌های درهم‌فشرده، باز هم پرچم می‌گردانند. همان که من آدمش نبودم. من، بی‌خیال هرآنچه که از قدرت رسانه و تعظیم شعائر و ... می‌دانستم، هرچند که شاید خودخواهانه بود اما فقط آمده بودم گریه کنم. مصلی اما جای گریه هم نبود. بُهت، یک تنه بر غصه‌ی درون قلبم چیره شده بود. ایستاده‌ترین قامتی که در تمام طول زندگی‌ دیده بودم را گذاشته بودند توی تابوت. خوابیده و آرام. مداح‌ها می‌آمدند و می‌خواندند و جایشان را به دیگری می‌دادند و انگار تمام حرفشان این بود که آی مردم! باور کنید که دیگر آقایمان نیست. من اما باورم نمی‌شد و برای همین پای روضه‌ها اشک توی چشم‌هایم حبس می‌شد و جاری نمی‌شد. ساعت‌های آخر وداع بود. حیاط مصلی، پر بود از پرچم‌های سرخ. نشستم روی پله‌ها. تصور این‌که یکی دو ساعت دیگر، پرده‌ها بالا می‌روند و درهای مصلی بسته می‌شوند و همین میزان احساس قرابت جسمانی هم از من و بقیه گرفته می‌شود، برایم کافی بود تا از بهت درآیم. بغضم شکست. صدایم آزاد شد. زن‌های دوروبرم داد می‌زدند. صدای گریه‌ای از ردیف جلو می‌آمد که از همه‌ی صداها سوز بیشتری داشت. نگاه کردم. به جثه‌ی نحیف و صدای نازکش نمی‌آمد بیشتر از ده سال داشته باشد. دخترک یک نگاه به جایگاه آقا می‌کرد و یک نگاه ملتمسانه به مادرش. انگار که از مادرش می‌خواست آرام‌ش کند. مادر به پرچم‌سرخ‌یالثارات که در دستش بود، تکیه داده بود. در بطری آب را باز می‌کرد و چند جرعه آب توی گلوی دختر می‌چکاند. به آغوشش می‌کشید اما حرفی نمی‌زد. توی این سوگ جمعی، دلداری معنا نداشت. پرده، آرام‌آرام بالا رفت. ظهر عاشورا بود انگار. گریه‌ها چنان بود که گویی برایمان «الشمر جالس علی صدره» می‌خواندند و من نگران حال دخترکی بودم که حتی صورتش را ندیده بودم. مصلی، کم‌کم رو به خلوتی رفت. دست روی زانو گذاشتم. بلند شدم. به سمت مردی رفتم که کنار پله‌ها، بین جمعیت پرچم‌سرخ پخش می‌کرد. دست دراز کردم و پرچم را گرفتم. ما شیعه‌ایم و یادمان داده‌اند وسط گریه‌ها، از خونخواهی غافل نشویم. حالا فقط خون آقا نبود. باید تقاص غصه‌ای که روی دل بچه‌هایمان نشسته بود و هنوز برایش کوچک بودند را هم می‌گرفتیم. پرچم را بالا گرفتم و در خلوتِ مصلی تکان دادم. پرچمی که دیگر نباید از دستم پایین بیاید. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
آخرین دِین.pdf
حجم: 4M
ا﷽ 1️⃣4️⃣2️⃣ آخرین دِین چند قدم نرفته بودم که خانم میان‌سالی سمتم آمد. اضطراب در چشم‌هایش موج می‌زد. گفت: - وظیفهٔ ما برای نماز چیه؟ یعنی عمیقاً احساس می‌کرد که وظیفه‌ای بر دوشش نسبت به آقا وجود دارد و حالا پیگیر بود که ببیند چه‌طور می‌تواند آن را انجام دهد. گفتم: - تا پیکر دفن نشه نمی‌شه نماز خوند. اگر تا قبل نماز صبح پیکر دفن بشه، همین امشب باید نماز خوند وگرنه فردا شب می‌شه شب اول قبر. تشکر کرد و رفت. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍