ا﷽
7️⃣3️⃣2️⃣ خطای محاسباتی
مامان چیزی نمیخورد. چیزی نمیگفت. تکان نمیخورد. تلویزیون نمیدید. امرونهی نمیکرد. مامان هیچ علائم حیاتی نداشت. اصلاً شبیه خودش نبود. حالا هم بیدلیل عفونت خون گرفته بود. جمعه بود. از ترس، رسانده بودیمش اولین درمانگاه ممکن و توی شلوغی رفتوآمدها، منتظر نوبت ۷۹ برای دکتر پارچهباف بودیم. من اما تمام ساعت انتظار را خیره شده بودم به آنها. به آنها که همه چیزشان آهسته بود. به پیرزن و پیرمردی که با عصا آمده بودند. زن برای مرد آب آورده بود و مرد روسری زن را مرتب کرده بود. تنهام انگار به تنه مامان خورده بود و جز نگاه هیچ کاری نمیکردم؛ حتی فکر هم.
وقتی عدد نوبت رسیده بود به ۳۸، زنی از اتاق دکتر داد زد که شیفت دکتر ساعت ۱ تمام میشود. مامان پرسید: «ساعت چنده؟» ساعت را نگاه کردم و فهمیدم که یک ساعت و نیم است که کوچکترین حرکاتشان را رهگیری میکنم.
فکر کردم که چرا آنها اینقدر برایم مهم شدهاند، چرا دست از سرشان برنمیدارم. یادم افتاد دیروز هم در ایستگاه اتوبوس به پیرمردی خیره شده بودم و پریروز وقتی بیوگرافی استادم را از رزومهاش خوانده بودم یکساعتی ناخن جویده بودم و به سنش خیره مانده بودم. فکر کردم که چقدر از این پیرمرد بیزارم. چقدر از استادم که متولد ۱۳۳۰ بود دچار نفرت شدم که چقدر دلم نمیخواهد پیرمردها را ببینم. بعد همانجا وسط درمانگاه شلوغ بقیه الله، کنار داروخانه پر بیمه و میکروفندارش. زدم زیر گریه. مامان نگاهم کرد. لبش لرزید. پیرمرد بعدی با واکر آمد تو. او را که دیدم. صدای گریهام باعث شد آدمهایی که روی نیمکتهای فلزی جلو نشسته بودند، برگردند و نگاهم کنند.
نمیدانم چند نفر توی دنیا شبیه مناند. ولی ازآنجائیکه آدمها سیستمعامل مشترکی دارند. حدس میزنم خیلی باشند. خیلیها لابد مثل من از کودکی، سنی را برای پدر و مادرشان تخمین میزنند و روی حداکثرش حساب باز میکنند و سالانه حساب میکنند که بابا فلان قدر مهلت دارد و من زندگیام را باید فلان جور تنظیم کنم. من برای بابا روی ۸۵ حساب بازکرده بودم. طوری که بچههایم را ببیند، دوست داشته باشد و بهشان افتخار کند. اما او ۶۵ سال را انتخاب کرده بود .
حالا صد و سی و چند روز است که توی خطای محاسباتی دیگری فرورفتهام، یعنی کجای کار را اشتباه رفته بودم، من حداقل ماهی یکبار عمرش را تخمین زده بودم و بعید بود اینهمه سال را اشتباه کرده باشم. برای آقا توی ذهن من معجزه میشد و مثل نوح عمر میکرد یا ۴۰۰ اش را پر میکرد و به جدش ابراهیم میرسید. بابا ناگهان رفته بود . ۲۰ سال زودتر از موعدش و حالا آقا، آقا هم ناگهان رفته است. اما هزار سال دیگر هم اگر میرفت ناگهانی بود.
صدایش که این اواخر گرفته بود، نفستنگی گرفته بودم، عضله بازویم میگرفت و دست راستم را نمیتوانستم درست تکان دهم. نشسته بودم و برایش عمری را تخمین زدم. توی خیال من، در بدبیارانهترین حالت ممکن، ۱۰ سال دیگر داشتیمش. من چیز غیرمنطقی نمیخواستم، من عمرش را مثل عمر مراجع معمر، حساب کرده بودم و گفته بودم لااقل به ۱۰۰ که میرسد. الهی که تا آن روز مرده باشم.
برای آنها که همیشه برنامهریزی میکنند، همه چیزهای ناگهانی درد بیدرمان است. مثل جذام است، مثل پیسی است مثل رماتیسم و اماس است. درست مثل دیابت، زخم میکند و خوب نمیشود.
حالا صد و سی و چند شب است که رگ قوزک هر دو پایم گرفته، نه پماد ویشکا آرامش میکند و نه ژلوفن صدایش را میبُرد، انگار پاهایم به یکجور درد خودایمنی دچار شدهاند.
✍ #فاطمه_آلبوغبیش #قم
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم میرود
ا﷽
8️⃣3️⃣2️⃣ وقتی فریاد حریف بغض نمیشود
شنبه از درِ شمالی وارد مصلی شدم. تهران تقریباً خواب بود؛ اما مصلی، ساعتها بود که بیدار شده بود. از بالای پشتبام، جمعیت مثل دریایی تیره بود با امواجی قرمز. انگار عزا و انتقام، شانهبهشانه هم ایستاده بودند. هوا هنوز خنکای صبح را داشت. اما صورتها گلانداخته بود. ساعت هفت و نیم، مصلی تقریباً پر شده بود.
روبهروی پلهها، سکویی بود با یک صندلیِ دستهدارِ چوبیِ خالی، روی زیلوی آبی و سفیدی آشنا .
صندلی خالی با یک چفیه .
همانجا که همیشه در حسینیه، نگاهها پیش از هر چیز به آن میافتاد.
دیوارههای سیاه، زنان و مردان را از هم جدا کرده بودند. پایین رفتم. استخر قدیمی را با سیمان پوشانده بودند. روی همان سیمانها نشستم؛ کمرم تاب ایستادن طولانی را نداشت. دختری به صورت لطمه میزد و دوستش قدرت آرامکردنش را نداشت. پیرزنی چادرش را زیر بغل زده بود. دستانش را پشت کمر قفل کرده و نگاهش به سکو بود. به زبان محلی میگفت: «آقاجان کجه بوردی؟»
بعضی فقط ایستاده بودند. انگار فقط باید میآمدند تا حضور داشته باشند.
ساعت هشت، صدای آشنایش در بلندگو پیچید. صدای شیون از جمعیت بلند شد. پرچم ایران تابوتها را در آغوش گرفته بود. روی یکی از آنها عمامهای مشکی گذاشته بودند؛ نشانهای کوچک تا از عزیزانش متمایز باشد.
پلک زدم. تصویر تار شد. اشک از کنار صورتم گذشت و روی چادرم افتاد.
مجری از سی و هفت سال رهبری گفت.
سی و هفت؟! در این چهار ماه چرا این عدد را نشنیده بودم؟
عدد، از بلندگو بیرون آمد؛ اما انگار مستقیم روی سینهام نشست.
سی و هفت سال. عددی آشنا!
همان تعداد سالهایی که هر صبح، استکان چای را برای دو نفر روی سفره گذاشته بودم. همان تعداد سالهایی که صدای کلیدش، صدای باز شدن در خانه بود. سی و هفت سال زندگی.
تا یک روز، خانه از صدای او خالی شد.
اما حالا از سی و هفت سال دیگری میگفتند؛ سالهایی که نام مردی با اخبار، دعاها، اضطرابها و امیدهای یک ملت گرهخورده بود. سی و هفت سال رهبری.
دو عدد یکسان.
دو جای خالی.
دو بغض که هر کدام راه خودشان را پیدا کرده بودند و آخرسر آمده بودند درست وسط گلوی من به هم رسیده بودند.
صدای روانشناس در گوشم زنده شد: «بعد از رفتن همسرت هیچوقت فریاد زدی؟»
آن روز فقط سرم را پایین انداخته بودم.
در این سه سال کافی بود کسی نامش را ببرد تا گلویم زودتر از زبانم واکنش نشان دهد. اشکهایم همیشه از من عجولتر بودند.
و در چهار ماه گذشته، نام آقا هم همان راه را یاد گرفته بود.
مجری فریاد زد:
«مرگ بر آمریکا...»
جمعیت پاسخ داد.
این بار چیزی از عمق سینهام بالا آمد.
«مرگ بر آمریکا...»
دوباره.
بلندتر.
«مرگ بر اسرائیل...»
رگهای گردنم کشیده شده بودند. مشتهایم بیاختیار گرهخورده بود. دیگر صدای اطراف را نمیشنیدم. فقط کلمات بودند که از دهانم به بیرون پرتاب میشدند؛ مثل دختری که سالها در پی قاتل پدرش دویده و حالا ناگهان او را روبهروی خودش دیده باشد.
وقتی به خودم آمدم، صدا از گلویم بیرون نمیآمد. فقط سوزش مانده بود و اشکی که بند نمیآمد. فریاد زده بودم. اما آن صندلیِ خالی هنوز سر جایش بود.
وقتی از مصلی بیرون آمدم، گلویم از فریاد میسوخت. دستم را روی سینهام گذاشتم. آنجا اما همه چیز مثل صبح بود؛ همان سنگینی، همان گره، همان جای خالی.
فریاد فقط حنجره را خسته کرده بود. بغض همانجا بود، سنگین کنارِ دلم نشسته بود، درست همانجایی که صبح با خودم آورده بودمش.
فهمیدم که این خشم، فروخوردنی نیست. انتقامت را خواهیم گرفت.
✍ #طاهره_تقیپور #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم میرود
ا﷽
9️⃣3️⃣2️⃣ نوزاد و نماز
آقایی با صدای خشدار از عزاداری، گفت "الصلاة الصلاة... آقا نمازه". از کنار باغچه بلند شدیم و خودمان را به انبوه جمعیت رساندیم. ترسیده بودم با بچهی توی کالسکه جلوتر بروم و فشارِ شلوغی، کار دستم بدهد. چشم گرداندم میان مردم و نگران صفها و اتصال نمازمان بودم. نگاهم روی نوزادی که آرام روی پای مادربزرگش خوابیده بود، ماند. نوزاد توی یک چفیه قنداق شده بود. با "الصلاة"های مکبر چشم از نوزاد برداشتم اما لبخند محوی روی لبهام بود هنوز.
بلندگوهای جمکران انگار زورشان به غلظت مولکولهای داغِ هوا نمیرسید و جانِ صدا گرفته میشد تا به ما برسد. از روی "الله اکبر"های بلندِ مکبر تشخیص میدادیم کی دستهامان را بیاوریم کنار سر. همهمه آرام گرفته بود و همه گوش تیز کرده بودند برای شنیدن ذکرها. مهدیار حوصلهاش سر رفته بود و توی کالسکه تکان تکان میخورد. بالگردها که آمدند بالای سرمان برای تصویربرداری، حواسش پرتِ آسمان شد. صدای شکافتن هوا با پرههای بالگرد، صدای کمجوهرهی نماز را محو میکرد و ما ترتیب را گم میکردیم.
نماز تمام شد و بغضی که از صبح توی گلویم مانده بود، سنگینتر شد. فکر کرده بودم شاید سر جملهی "اللهم انا لا نعلم منه الا خیرا" بتوانم گریه کنم. اما حالا جز تکبیرها چیزی نفهمیده بودم.
نماز بعدی برای خانوادهی آقا بود و هنوز شروع نشده بود که دوباره چشمم افتاد به نوزاد. با وجود پرواز بالگردها در ارتفاع کم، خوابش پاره نشده بود. چندصد متر آنطرفتر نوهی آقا هم خوابیده بود اما در تابوت. خدا میداند آن روز صبح جنگندههای دشمن چطور خوابش را آشفته بودند. با خودم گفتم "خدا کنه خواب بوده باشه". آفتابِ صبح بین چفیهی نوزاد و نهال کنارش در باغچه، قسمت شده بود. چفیه به خودی خود این روزها برای ما روضه است. چه برسد به وقتی که نوزادی میانش آرام خوابیده باشد و بدنش کوچکترین زخمی نداشته باشد. مثل نهال کنارش که سبز بود هنوز و خاکستر بمب رویش ننشسته بود.
آن روز عصر توی خانه فیلم نماز را دیدم. آقای جوادیآملی گفته بود: "او کشته شده برای امت اسلامی است".
او که بعدِ رفتنش هم نوزادی از امت میتوانست چنین بیمهابا، میان قنداقی به ارث رسیده از او، آرام بخوابد.
✍#سپیده_سوریان #قم
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم میرود
ا﷽ 6️⃣0️⃣2️⃣ پلهپله تا ملاقات (ولی) خدا چراغهای حرم در صحنهای مختلف یکییکی روشن شدند. بعد از ن
ا﷽
دستاورد
انتشار روایت آقای #یوسف_شمشیری با عنوان پله پله تا ملاقات ولی خدا در صفحهی روزنامهی جامجم
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
0️⃣4️⃣2️⃣ آمده بودم گریه کنم
«عکس آقا رو با قاب گلگلی ببر.»
توی ذهنم هنوز بین ماندن و رفتن هروله میکردم که پیامش را دیدم. جوابش را با چند تا صورتک غمگین دادم. حوصله نداشتم برایش بگویم که برای چه میروم. نمیتوانستم توضیح دهم این بیقراری که به جانم افتاده برای چیست. من حتی برایم مهم نبود که یک نقطه از جمعیت سیاهپوش آقا باشم یا سیاهی لشگرش شوم. من برای ادای دین یا دیدار آخر هم نمیرفتم. من فقط میخواستم بروم بلکه این بغض غلیظ کشنده، به نحوی بشکند که از این خفگی چند ماهه دربیایم. برای اشک پاک کردن و توی سر زدن، حتی عکس آقا، دستوپاگیر بود. برای همین، پرچم ایران که از همان روزهای اول جنگ همراه همیشگیام شده بود را هم برنداشتم.
از متروی شهیدبهشتی که بیرون آمدم، بساط فروش پرچمهای سرخ پهن بود. از کنارشان گذشتم. توی دلم، همهی پرچمدارها را تحسین میکردم که با قلبهای درهمفشرده، باز هم پرچم میگردانند. همان که من آدمش نبودم. من، بیخیال هرآنچه که از قدرت رسانه و تعظیم شعائر و ... میدانستم، هرچند که شاید خودخواهانه بود اما فقط آمده بودم گریه کنم.
مصلی اما جای گریه هم نبود. بُهت، یک تنه بر غصهی درون قلبم چیره شده بود. ایستادهترین قامتی که در تمام طول زندگی دیده بودم را گذاشته بودند توی تابوت. خوابیده و آرام. مداحها میآمدند و میخواندند و جایشان را به دیگری میدادند و انگار تمام حرفشان این بود که آی مردم! باور کنید که دیگر آقایمان نیست.
من اما باورم نمیشد و برای همین پای روضهها اشک توی چشمهایم حبس میشد و جاری نمیشد.
ساعتهای آخر وداع بود. حیاط مصلی، پر بود از پرچمهای سرخ. نشستم روی پلهها. تصور اینکه یکی دو ساعت دیگر، پردهها بالا میروند و درهای مصلی بسته میشوند و همین میزان احساس قرابت جسمانی هم از من و بقیه گرفته میشود، برایم کافی بود تا از بهت درآیم. بغضم شکست. صدایم آزاد شد. زنهای دوروبرم داد میزدند. صدای گریهای از ردیف جلو میآمد که از همهی صداها سوز بیشتری داشت. نگاه کردم. به جثهی نحیف و صدای نازکش نمیآمد بیشتر از ده سال داشته باشد. دخترک یک نگاه به جایگاه آقا میکرد و یک نگاه ملتمسانه به مادرش. انگار که از مادرش میخواست آرامش کند. مادر به پرچمسرخیالثارات که در دستش بود، تکیه داده بود. در بطری آب را باز میکرد و چند جرعه آب توی گلوی دختر میچکاند. به آغوشش میکشید اما حرفی نمیزد. توی این سوگ جمعی، دلداری معنا نداشت.
پرده، آرامآرام بالا رفت. ظهر عاشورا بود انگار. گریهها چنان بود که گویی برایمان «الشمر جالس علی صدره» میخواندند و من نگران حال دخترکی بودم که حتی صورتش را ندیده بودم.
مصلی، کمکم رو به خلوتی رفت. دست روی زانو گذاشتم. بلند شدم. به سمت مردی رفتم که کنار پلهها، بین جمعیت پرچمسرخ پخش میکرد. دست دراز کردم و پرچم را گرفتم.
ما شیعهایم و یادمان دادهاند وسط گریهها، از خونخواهی غافل نشویم. حالا فقط خون آقا نبود. باید تقاص غصهای که روی دل بچههایمان نشسته بود و هنوز برایش کوچک بودند را هم میگرفتیم.
پرچم را بالا گرفتم و در خلوتِ مصلی تکان دادم. پرچمی که دیگر نباید از دستم پایین بیاید.
✍ #فائزه_نجفیپور #خمین
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
آخرین دِین.pdf
حجم:
4M
ا﷽
1️⃣4️⃣2️⃣ آخرین دِین
چند قدم نرفته بودم که خانم میانسالی سمتم آمد. اضطراب در چشمهایش موج میزد. گفت:
- وظیفهٔ ما برای نماز چیه؟
یعنی عمیقاً احساس میکرد که وظیفهای بر دوشش نسبت به آقا وجود دارد و حالا پیگیر بود که ببیند چهطور میتواند آن را انجام دهد. گفتم:
- تا پیکر دفن نشه نمیشه نماز خوند. اگر تا قبل نماز صبح پیکر دفن بشه، همین امشب باید نماز خوند وگرنه فردا شب میشه شب اول قبر.
تشکر کرد و رفت.
✍ #رضا_شهرابیفرهانی #مشهد
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
2⃣4⃣2⃣ مادرمونو بفروشیم؟
از بهبهان آمده بودند. پیراهن آبی بلند و شال مشکی که دور سر محکم کرده بود، جنوبی بودنش را نشان میداد. کلاس محل اسکان، کولر بیجانی داشت که بیشتر تولید صدا میکرد تا سرما. دانههای عرق از کنار چینهای دور چشمش روی پوست سبزهاش میسُرید. گفتم:
-دوازده ساعت راه با یک ماشین پژوی قدیمی. چرا اومدین؟
زل زد به تخم چشمهای من و آرام و شمرده، طوریکه مطمئن شود تمام کلمات لری را متوجه میشوم جواب داد:
-نیگا، بابای مو تو دعوای طایفهای کشته شد. به شوهرُم گفتُم اگه امروز بگن قراره قاتل بابات رو قصاص کنیم بیا، مُگُم بخشیدُمش، باید بُرُم تهران.
-مخالفت نکرد شوهرت؟
فلاکس و سینی استکانها را از گوشهی دیوار جلو کشید:
-او خودش تعصب آقا رو میکشید، به برادرش گفته بید آگه به آقا بیاحترامی کِردی برادریمون تِمومه. حق اینکه مُردُم بیای سر قبرُم رو هم نِداری. ها، تو خو میدونی مرد لر همچی حرفی بزنی یعنی چه.
بعد، از آن سحری گفت که در آشپزخانه ظرف میشسته، با صدای جیغ دخترش فکر کرده همسرش که در سفر بوده تصادف کرده، اما فهمیده آقا شهید شده است. گفت داغ رهبر برایش از داغ پدر هم سختتر بوده. من هم سر تکان دادم:
-من همیشه به دوستام گفتم داغ مادر هیچ وقت سرد نمیشه، حالا فهمیدم دلتنگیِ آقا از دلتنگی مادر هم بیشتره.
اشکهایش را با پر شالش گرفت. من هم بغضم را با یک قلپ چای تلخ پایین فرستادم. با لبخند زورکی پرسیدم:
-راستشو بگو چقدر پول میگیرید برای رفتن به تجمع؟
چهرهاش به خنده باز شد:
-هر شب ۱۲۰ تومن میدم کرایه راهِ دخترها که برن و بیان. حساب کن چهار ماه میشه چند میلیون؟ تازه دختر بزرگم فاطمه، موکب بچهها دستشه، کاغذ و مداد و چسب و ای جور چیزا هم پا خودشه.
-پس وضعت خوبه که هزینه هم کردی؟
-اولا، ای چیا که هزینه حساب نمیشه، نیگا ما تو ای دو تا جنگ تو طایفه خومون ۲۵ تا شهید دادیم. یکیشون پسرداییم بود که هوش مصنوعی کار میکِرد. با زن و بچه همی تهران شهید شد. دوما، به ای دستای مو نگاه کن. باورت میشه مو شصت و پنجیام؟ گیرم اوضاع اقتصادی خراب باشه چکا کنیم؟ مملکت مادره، میشه مادرمونو بفروشیم؟ ای کشور ناموسه. از ناموسمون بگذریم؟
نگاهی به دخترها کردم که غرق خواب بودند.
-دوست داشتم با فاطمه و زهرا صحبت کنم. اما میدونم خستهان.
-ها، ما صبح که رسیدیم، مستقیم رفتیم مصلی ماشاالله به جمعیت. باعث پیروزی همی مردمن که میدون رو خالی نِکردن. مَ که احساس غرور کردم ای مردم رو دیدم.
نگاهی به چشمهای قرمزش کردم:
-خودت هم خستهای، بگو این روزا نگران چی هستی بیشتر؟
اخمهایس را توی هم کرد:
-نگرانی ندارم الحمدلله. ای مملکت سختتر از ای روزا رو گذرونده. ای خط، ای نشون. بشین ببین چطو با آقا مجتبی میشیم ابرقدرت که همی حالا هم شدیم.
برق امید در چشمهایش کاملا روشن بود. امام شهید هم از طاقچهی پنجره به ما لبخند میزد.
✍#مریم_صفدری #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
3️⃣4️⃣2️⃣ ما را به سختجانی خود این گمان نبود
روزی که فهمیدم ممکن است فرزندم را از دست بدهم، به سارا پیام دادم و گفتم موقع خطبه عقدش دعایم کند. برایش نوشته بودم: «سپردم به خدا که هرچی خیره بشه ولی از بعدش میترسم که یا دیوونه بشم یا بیدین!» اصل نگرانیام را نگفته بودم که نکند حال خوبش را بد کنم. نمیدانستم به موجودی که دو ماه است در وجودم ریشه کرده، آنقدر وابستهام. از وقتی فهمیدم ممکن است نمانَد، با دلیل و بیدلیل گریه میکردم. همه چیز که تمام شد چند ساعتی فقط گریه کردم و منتظر دیوانهشدن نشستم. ولی کمتر از یک هفته بعد، سوگ پشت سرم بود و من از آن عبور کرده بودم.
من فکر میکردم تحمل خوبی دارم. چون بعد از شهادت آقا، تمام عزاداریهایم یک نصفهروز طول کشید. وقتی خبر را فهمیدم تا ظهر تحمل کردم. نماز خواندم. بیصدا گریه کردم. قران خواندم و خوابیدم. خواب مدل سوگواریام است. من از نه اسفند تا امروز خواب بودهام. حتی ساعتهای بیداریام هم شبیه خواب بوده.
ظهر بود که لیلا را گذاشتیم پیش مامان و رفتیم حرم. نشستم توی صحن و بلندبلند گریه کردم. دختری را دیدم شبیه خودم. بغض داشت. دور چشمها و نوک بینیاش قرمز شده بود. جلواش ایستادم و برای اولینبار در زندگیام، به کسی که نمیشناختم گفتم: «میشه بغلتون کنم؟» بغضش شکست و من را بغل کرد. تا توانستیم در آغوشِ هم زار زدیم. شبش توی هیئت، فاطمه را بغل کردم و با هم گریه کردیم و تمام. عزاداری من تمام شد. دیگر فقط وقتوبیوقت و ناخودآگاه اشک میریختم. فکر میکردم خودم را جمعوجور کردهام؛ چون تمام غمم تبدیل به خشم شده بود.
در این چهار ماهی که از شهادت رهبرم گذشته بود، من حتی یک تار مو هم سفید نکرده بودم. برای همین فکر میکردم تحمل خوبی دارم. اصلاً همین فکر را کردم که آسمان و زمین را به هم دوختم تا خودم را به تهران برسانم. میخواستم گوشهای از مصلی بنشینم و بدون دخالت احساسات روایتم را بنویسم.
اما زنی که پا به زمین کوبید تا جلوی گذر زمان را بگیرد، من بودم.
دقایق پایانی مراسم وداع، توی حیاط مصلی ایستاده بودم و نگاهم به جایگاه بود. نمیفهمیدم چه اتفاقی دارد میافتد. دیگر تابوتهای پایینی را نمیدیدم. زل زدم بهشان و دیدم تابوت کوچک زهرا هم از دیدم خارج شد. فهمیدم پرده جایگاه دارد برای آخرین بار بالا میرود. یک نفر بلندبلند گریه میکرد و دیگری دودستی توی سرش میزد. یکی دو دستش را بالا آورده بود، در هوا تکان میداد و برای آخرین بار با آقا خداحافظی میکرد و من داشتم مثل بچهای بهانهگیر پاهایم را به زمین میکوبیدم که آقا را نبرند.
من فکر میکردم تحمل خوبی دارم؛ اما زنی که از حیرت، جیغ کشید و توی صورتش زد، من بودم.
تابوتها را برای خواندن نماز پایین آوردند. زیر هر تابوت را شش مرد گرفته بودند. همه داشتند با دیدن تابوتها گریه میکردند. تابوت آخر خیلی کوچک بود. کوچکتر از آن که بخواهد تابوت باشد. دو طرفش را دو مرد گرفته بودند و همه میدانستند که این تابوت سبکتر از آن است که جابهجاییاش نیروی دو مرد را بخواهد. توی آن جعبه کوچکِ پوشیده با پرچم، دخترکی خوابیده بود شبیه دختر من؛ شبیه دخترِ زنی که مثل من جیغ میکشید و توی صورتش میزد.
من فکر میکردم تحمل خوبی دارم؛ اما زنی که از شدت ضجهزدن نفسش گرفت، من بودم.
این مرد در ذهن من ابدی بود. همیشگی بود. رویینتن بود. به نبودنش فکر نکرده بودم. نه که نخواهم فکر کنم! که یکلحظه هم به ذهنم خطور نکرده بود. حالا ایستاده بودم جایی وسط مصلی تهران و میخواستم بر پیکرش نماز بخوانم. راستش تا لحظه آخر منتظر آمدن خودش بودم. زهرا میگفت: «ما همیشه با آقا نماز خوندیم. حالا چجوری برای آقا نماز بخونیم؟» هیچکس بلد نبود. از هر که میپرسیدیم فقط گریه میکرد. آقا را آوردند. صدای گریه و شیون بلند شد. زور بلندگوهای مصلی به صدای گریه مردم نمیرسید. صدای مجری را نمیشنیدم. آنقدر گریه کردم که نفس برایم نمانده بود. صدای «الصلاة» دوباره گریه همه را درآورد. دوباره گریه کردم. جیغ زدم. بعد عکسی را که ذخیره کرده بودم باز کردم. «طریقه خواندن نماز میت». دوباره گریه کردم. اشکهایم را پاک کردم. آب خوردم. این مهمترین لحظه زندگیام بود. میخواستم برای مرجع تقلیدم، رهبرم و مردی که شبیهش را ندیده بودم نماز بخوانم.
من فکر میکردم تحمل خوبی دارم؛ اما فکر نمیکردم بتوانم این لحظههای سخت را زندگی کنم و زنده بمانم. مدتهاست وقتی به خودم میآیم، کمی فکر میکنم و میپرسم: «یعنی تا کجای این راه را دوام میآورم؟»
✍#مریمسادات_طباطباییمنش #قم
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم میرود
ا﷽ 3️⃣0️⃣2️⃣ من ایستادهام! پا که به موکبهای اطراف حرم گذاشتم، چشمم پسرک را گرفت. میان انبوهِ خان
ا﷽
دستاورد
انتشار روایت خانم #مائده_اصغری با عنوان میخواهم به رهبر شهیدم بگویم ایستادهام در صفحهی روزنامهی جامجم
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
4️⃣4️⃣2️⃣ آشوب اطمینان
از چندین روز قبل، عزایش را گرفته بودم. خبرها را میخواندم و میرفتم توی لاک خودم و دوباره مینشستم به گریه و حسرت. توان جسم ناتوان خودم را مرور میکردم و از خودم میپرسیدم: «ممکن است بتوانم بروم؟» کلمهها توی سرم با هم کلنجار میرفتند.
وداع مصلی صبح شنبه شروع میشد. سید مهدی جمعه عصر کولهاش را که با لباسهای نظامیاش پر شده بود برداشت و رفت مصلی تا دو روز تمام شبانهروز کنار پیکر عزیزترین ملت به خدمت بگذراند.
محیا صبح جمعه با قطار راهی شد تا برود برای خدمت به مهمانان شهرستانی قائد شهید که اسکانشان توی دانشگاهشان بود. دانشجوهایی که از استانهای دور پر کشیده بودند و خودشان را رسانده بودند برای وداع.
کوثر که بهخاطر دختر کوچولویش تصمیم نداشت برود، همین که صبح شنبه خلوتی مصلی را دید و گزارشهای شاهدان عینی از وضعیت خوب رفتوآمد را شنید، دختر کوچولو را سپرد به من و دوستش و رفت.
زهرا دخترش را گذاشت پیش بابایش و رفت تهران تا شب برگردد دختر را تحویل بگیرد و نوبت بابا بشود برای رفتن.
حاجآقایم پنجشنبهشب رفت برای انجام مصاحبهای تلویزیونی و فردا صبحش در پخش زندهٔ تلویزیون، روبهروی پیکرها، وسط مراسم رسمی ادای احترام مهمانان خارجی دیدمش.
همهٔ اینها یعنی: «همه رفتند غیر از من!» همهٔ خواهرها و برادرهایم و بچههایشان حتی.
قلبم آرام نمیشد. میخواستم بروم روبهرویش بایستم و یکبار دیگر برای آخرین بار، بودنش را از نزدیک حس کنم؛ مثل همان چند باری که در حسینیه و مصلی دیدمش و از نفسش جان گرفتم.
به چند نفر زنگ زدم. میخواستم آخرین تلاشم را بکنم برای حضور. از چندین جا ناامید شدم تا اینکه بالاخره با سید علی قرارومدار گذاشتیم که ساعت سه و نیم حرکت کنیم و به نماز آقای شهید برسیم.
همین که تصمیم قطعی شد، زهرا زنگ زد: «مادر اینجا خیلی پیادهروی دارد. کمرت راه نمیدهد تا مصلی برسی. اگر هم بیایی جایی وسطهای راه که توانت اجازه بدهد، باید بنشینی.» کوثر هم میگفت: «آنقدر راه رفتم که دیگر زانوهایم را حس نمیکردم!»
نرفتم و باز نشستم به گریه و حسرت.
پخش زندهٔ تلویزیون تنها همدَمم بود. تصاویری را که همهٔ ساکنان خانهمان داشتند از نزدیک میدیدند و تویش نفس میکشیدند، من از پشت شیشهٔ تلویزیون با زیرنویسهای سفید و قرمز میدیدم. پابهپای مردمی که زیر مهپاشها خیس میشدند، روبهروی تابوتها زار میزدند، پرچمهای سرخ انتقام را بلند میکردند و تکان میدادند، ساعتها اشک ریختم.
روز تشییع، رصد گروههای مجازی را به پخش زندهٔ تلویزیون اضافه کردم. پیامهای تمام گروهها را میخواندم؛ تمام عکسها تمام فیلمها، تمام صوتها.
مشکلات و سختیهای همهشان را تکتک میخواندم و دلم همراهشان میشد. از آنهایی که کلی توی خیابان دماوند منتظر مانده بودند و ناگهان فهمیده بودند باید برسند به آزادی تا پیکرها را ببینند؛ از آنهایی که اطراف پیکرها بودند و از خلوتی خیابان حرصوجوش میخوردند؛ از آنهایی که از هم مشورت میگرفتند با بچههای قد و نیمقدشان بیایند یا نه و جواب میدادند: «اگر نبریمشان، بعدها ما را توبیخ و سرزنش خواهند کرد.» تا آنهایی که به بقیه قول میدادند به نیابت از همه قدم بردارند و برای غایبها عکس و فیلم میفرستادند. هر چند دقیقه یکبار یک نفر توی گروه یادآوری میکرد که: «دنبال رسیدن به کامیون حامل پیکرها نباشید. با این جمعیت پرتراکم، اصل، حضور ماست در این رویداد تاریخی.»
روضه و گریهٔ تکنفریام را برمیدارم میروم سر قرآن تا برای روح عزیزش هدیهای بفرستم. آیهها کلمهبهکلمه به قلبم نازل میشوند و روحم نفس تازه میکند. انگار دارند بر من وحی میشوند.
میروم به عالَمی دیگر. به عالمی که ترسهایم آنجا جا میمانند. به حالتی از وجودم که در آن پر از اطمینان میشوم. انگار واژهها با لطافتی غریب بر دلم دست میکشند و آشوبم را به آرامش میکشانند. کلمهها از بهشت میآیند؛ از پیش خدا. بهسوی بندهٔ آشفتهای که هدایتی الهی نیازش بوده.
یکلحظه لبخند مهربانش پیش چشمم نقش میبندد. آیا برای «او» نمیتوانم به این سختیها و دردها «آری» بگویم؟
کلمهها توی سرم به صف میشوند؛ همه با هم آشتی میکنند؛ دور هم جمع میشوند و یک جملهٔ بی امّا و اگر حاصلش میشود: «فردا هرطوریشده برای تشیع جمکران میروم؛ حتی اگر آخرش کارم به بیمارستان بکشد! این یک کار را هر چقدر که سخت باشد انجام خواهم داد.»
✍ #نظیفهسادات_موذّن #قم
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍