ا﷽
8️⃣5️⃣2️⃣ مصلی؛ فاصله بین دو سنگلاخ
۱.
اولین تصویری که از مصلی در ذهنم مانده، یک زمین پر از سنگ و ناهموار است. اواخر دهه شصت بود. هنوز هیچ سازهای ساخته نشده بود و همهجا خاکی و ناصاف دیده میشد. بعد از نماز عید فطر، هوا هنوز کاملاً روشن نشده بود. چهار بچه بودیم و مادرم با هزار زحمت ما را از میان آن زمین ناهموار به خانه رساند. برای پاهای کوچک کودکی، راهرفتن روی آن سنگلاخها سخت بود. وقتی به خانه رسیدیم، خستهوکوفته بودم؛ انگار مسیری بسیار طولانی را پشت سر گذاشته بودیم.
۲.
اواخر دهه هفتاد، سنگلاخ فقط زیر پا نبود؛ فضای جامعه هم پر از التهاب و پیچیدگی بود. شاید زمین مصلی دیگر صافتر شده بود، اما حالوهوای کشور همچنان ناهموار بود. عدهای از «صلح حسنی» سخن میگفتند و میخواستند آن را به جامعه تحمیل کنند.
آن روز، مصلی پر از جمعیت بود. ساختمانهایش هنوز کامل نشده بود. بیشتر حاضران دانشآموز یا دانشجو بودند. همان جمعیت، بهترین پاسخ به این ادعا بود که میگفتند جوانها دیگر با انقلاب کاری ندارند. در همان اجتماع، رهبر انقلاب سخنی گفتند که برای بسیاری، مرزها را روشن کرد: «... به برکت انقلاب اسلامی ایران، نه آمریکا و نه بزرگتر از آمریکا نمیتواند حادثهای مانند صلح امام حسن را بر دنیای اسلام تحمیل کند. اگر دشمن بیش از این فشار بیاورد، حادثه کربلا رخ خواهد داد.»
۳.
چند سالی از بیشتر جمعهای مذهبی دور مانده بودم؛ نه نمازجمعه میرفتم، نه نماز عید و نه هیئت. پسرک به مراقبت زیادی نیاز داشت و خانه، تمام دنیای من شده بود. دلم حتی برای سادهترین دورهمیهای مذهبی تنگ میشد. حال و روزم شبیه همان مردی بود که از پشت شیشه مغازه کبابی به مشتری گفت: «پیاز یادت نرود.» خودش نمیتوانست بخورد، اما دلش با همان لقمه بود. من هم همانقدر مشتاق و همانقدر دورمانده بودم. همسرم این دلتنگی را فهمید. یک روز قبل از عید فطر گفت: «برو نماز.» پرنده کوچک خوشبختی شده بودم در ارتفاع چند هزار پا! مشتاق نماز با قرائت صحیح و ادای کامل بودم. همان قرائتی که امامجماعت وهابی مسجدالنبی در عربستان تعریفش را کرده بود. همان سالها تازه اجازه داده بودند تلفن همراه را به مصلی برده شود. از بالاترین پلهها، یک عکس سلفی با دهها هزار نمازگزار گرفتم. حس میکردم درست کنار قله دماوند ایستادهام.
۴.
امروز مصلی بسیار کاملتر از گذشته شده است. ساختمانهای بلند، صحن وسیع و گنبد سبزرنگش، حال و هوایی شبیه مسجدالنبی پیدا کرده است. معماری آن تلاش میکند سادگی و صفای مسجدهای صدر اسلام را یادآوری کند. حتی حوض بزرگ صحن را برای امنیت مردم با بتن هموار کردهاند. دیگر از سنگلاخهای قدیمی خبری نیست. اما این بار، سنگلاخ جای دیگری است.
شاید شلوغترین روزهای مصلی تا پیشازاین، نمازجمعه پس از فتح خرمشهر یا نمازجمعه بعد از شهادت حاجقاسم بود؛ اما نماز میت و مراسم وداع با رهبر شهید، صحنهای دیگر داشت. جمعیت مانند دریایی طوفانی، پیوسته در موج بود؛ گاهی ایستاده و گاهی در حرکت. مردی میانسال بر زمین افتاده بود. آنسوی دیوار، زنی با صدایی بلند و جانسوز گریه میکرد. در این چند ماه پس از شهادت «یکی از پیرجوونهای زخمچشیده»، مثل بسیاری از تجمعات شبانه، حضور زنان چشمگیرتر بود. بسیاری از آنها حاضر نبودند مصلی را ترک کنند.
در نوشتههایی که در دست مردم بود، در شعارهای خودجوش، در پرچمها و حتی در زمزمهها، خواست انتقام و ایستادگی بهروشنی دیده میشد. انگار سنگلاخ از زیر پا برداشته شده، اما به مسیر پیش رو منتقل شده است. بااینحال، مردم آرام، استوار و با تصمیمی روشن، راه خود را ادامه میدهند.
«یکی از پیرجوونهای زخم چشیده» تعبیر در لفافه شخصیت اصلی فیلم آژانس شیشهای از حضرت آقا
✍ #یوسف_شمشیری #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
قرار ما کنار درخت بِه.pdf
حجم:
3.9M
ا﷽
9️⃣5️⃣2️⃣ قرار ما پای درخت بِه
اشکها روی صورتم راه پیدا کردند. جمعیت به عقب هلم داد. از دور عکس آقا را میدیدم که لابهلای رنگ آبی و سیاه محو میشد.
یاد شعر بهمن آقایینژاد افتادم: «این جهان که نشد؛ قرار ما جهان بعدی پای درخت بِه.»
حرفهایم مانده بود. دست بلند کردم: «برمیگردم.»
✍ #ملیحه_نقشزن #اصفهان
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
0️⃣6️⃣2️⃣ زن آینهٔ من بود
همهٔ فهم من از لبنان جمع میشود در سخنرانیهای سید حسن، مستندها، سرودهای حزبالله، پرچمهای زردی که توی دست مردم تکان میخوردند و تپش قلبی که بعد از دیدن کلیپهای بمباران جنوب لبنان تا ساعتها همراهم میمانْد.
من لبنان نرفتهام و عروس خاورمیانه را از نزدیک ندیدهام. با مردمی که با بمبها خو کردهاند همکلام نشدهام. رنجشان را زندگی نکردهام. چشمِ دخترهای کوچکش را، وقتی هواپیمای اسرائیلی از بالای سرشان رد میشود، ندیدهام. صدای دورگهٔ پسرهایش را، وقتی داغ یتیمی را میاندازند توی پستوی قلبشان و میگویند «فدای مقاومت»، از نزدیک نشنیدهام. اما «حقیقت سمیر» خواندهام، «کف لبنان» دیدهام و پرچم زرد حزبالله را توی تجمعات چرخاندهام.
من چهرهٔ نا زیستهای از لبنان توی ذهن دارم که دوستش دارم. شاید هم دلم برایشان میسوزد.
بهخاطر همین هم بود که توی مشهد چند لقمه از غذای پسرها را به دختر موبور لبنانی دادم تا گریهاش بند بیاید.
یا وقتی زن لبنانی را در تشییع آقا دیدم، باهاش گرم گرفتم و کموکسریهایش را پرسیدم. زن روسری مشکی حریری را محکم، لبنانی بسته بود. عبای بلندی پوشیده بود؛ بدون منجوق و مروارید و چین و وا چین. ساده، مثل صورتش که تلاشی برای پوشاندن خطهایش نکرده بود. کنار خیابان، روی جدول نشسته بود. محوِ جمعیت. گاهی چشمهایش همراه گروههایی که بلند شعار میدادند میرفت و برمیگشت.
کنارش نشستم و سر صحبت را باز کردم. «سید القائد» را که گفتم، چشمهایش سرخ شد و خطهای ریز کنار چشمش تر شدند. سرش را برگرداند. شانههایش تکان میخورد. دست گذاشتم روی شانهاش. لباسش داغ بود.
داغش تازه شده بود. حس عذاب وجدان میکردم. مثل همهٔ گپهای قبلیام با مردم که تا حرف آقا میشد، گریهشان نو میشد. باز خودم را آرام کردم. حرفهای نگفته و ثبتنشده، قبلاً تاریخ را تحریف کرده بودند و حالا همین اشکها بودند که قرار بود نگذارند دشمن این بخش از روزگار ما را محو کند.
عکس پدر و مادرش وصلِ چفیهاش بود. توی عکس، پیرزن و پیرمرد میخندیدند و دست انداخته بودند دور گردن هم. نگاهم کرد. گفت توی بمباران جنوب لبنان شهید شدهاند. لبش کش آمد؛ آنقدر که سفیدی دندانهایش معلوم شد.
گفت: «مادرم اتاقم را حسینیه صدا میکرد، بس که روی در و دیوارش عکس سیدنا القائد چسبانده بودم.»
حرفش مرا پرت کرد به اتاق نوجوانیام.
دلم برای خانهٔ پدریام تنگ شد. دبیرستان که بودم، دیوار اتاقم را از عکسهای آقا پر میکردم. دلم برای خندههای توی عکسهایش میرفت. برای انگشترهای عقیق رنگبهرنگش. برق چشمهای معصومش پشت قاب شیشهای عینک.
از هر عکس آقا که خوشم میآمد، بابا نه نمیآورد. سریع کیف پولش را درمیآورد و به فروشنده میگفت: «دخترم انتخاب کرده. توی اتاقش یک کلکسیون از این عکسها دارد.»
لبهایش را به هم فشار داد. گونههای قرمزش لرزید. سرش را پایین انداخت. من هم. انگار چیزی توی قلبم نبود. فقط حفرهٔ عمیقی را توی سینهام حس میکردم. گریه کرد. گریه کردم.
از کار و بارش پرسیدم. راستش میخواستم بغضهایمان را پس بزنم. با دوستان هنرمندش از بیانات آقا که مربوط به هنر است، محتوا تولید میکردند.
یکلحظه فکر کردم خودم هستم. زن، آینهٔ من بود. علایق و دغدغههای من را داشت. انگار خودِ لبنانیام را دیده بودم. دلم خواست بغلش کنم. همانجا فهمیدم دوستداشتنم از دلسوزی نیست.
آنها خودِ ما بودند؛ فقط در مرزهایی جدا.
✍ #فاطمه_اکراررمضانی #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
1️⃣6️⃣2️⃣ از دماوند تا مشهد
خیلی تلاش کردم همسرم را قانع کنم برویم قم، برای تشییع. قبول نکرد. مصلی و تشییع تهران که وظیفه بود. دلم میخواست همراه آقا، قم، نجف، کربلا و مشهد بروم.
تهران، خودم را رسانده بودم به ماشین حمل پیکر، جایی نزدیک میدان آزادی. دیدن آقا آرامم کرده بود. دلم میخواست تا همیشه نگاهش کنم. بقیه شهرها هم خودم را برسانم به ماشین و تا لحظه آخر چشم از آقا برندارم.
بابا مثل من نبود. دوشنبه چهار صبح، اول خیابان دماوند منتظر بود. با مردم زیادی که از شهرهای مختلف آمده بودند. به امید آنکه همان ابتدای مسیر با آقا وداع کنند و برگردند شهرشان. اما ماشین به خیابان دماوند نیامد. از خیلی دورتر وارد جمعیت شد. وقتی بابا فهمید تشییع جلوتر شروع میشود تا میدان امام حسین پیاده رفت و بعد میدان انقلاب و از آنجا تا میدان آزادی و اتوبان لشگری. عصر که شنید برنامه تمام شده و آقا را ندیده بیحرف و حدیث برگشت خانه. مطمئن بودم خودش را رسانده به مراسم قم تا با آقا وداع کند. زنگ زدم مامان. گفت بابا آنجا هم ماشین را ندیده. شب دوباره زنگ زدم حالشان را بپرسم. بابا خوابیده بود تا بعد از نماز صبح برود مشهد. همراه یکی از همسایهها که با ماشینش میرفت. پرسیدم جا هم دارند؟ نداشتند. بابا گفته بود آنجا موکب زیاد است. دوازده ساعت پیادهروی کرده بود. شب نخوابیده بود تا برسد به جمکران و تشییع. حالا هم بدون استراحت میرفت به مقصدی نامعلوم در مشهد. اینها به چشم بابا سخت نمیآمد. حضور برایش مهم بود. چیزی که من برای خودم میخواستم دیدن ماشین و پیکر آقا و بدرقهاش بود. ولی بابا فقط پایکار بودن را میخواست. بابا توی موکبی در مشهد دو ساعتی استراحت کرد و رفت برای تشییع.
✍ #مرضیه_احمدی #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم میرود
ا﷽
2️⃣6️⃣2️⃣ میخواستم شهادت بدهم
تابهحال حس یک زندانی را درک نکرده بودم. توی کوپه چهارنفره، تنها بودم و قطار توی بیابانها ساعتها سرگردان. موبایل دمدستم بود. کتاب "استخوان خوک و دستهای جذامیِ" مصطفی مستور هم. وقت برای استراحت زیاد. فرصت برای تنهابودن و رسیدن به کارهای عقبمانده تا دلت بخواهد.
قدم زدم، نشستم، دراز کشیدم، اما نه حوصلهٔ کتاب خواندن داشتم، نه پایم میکشید بروم بیرون و با کسی همکلام شوم، نه حتی حال نوشتن داشتم.
چهارشنبه بعداز نمازظهر یکباره تصمیم گرفتم بروم تشییع مشهد. دلم نماز برای آقا را میخواست. برای اینکه بارها و بارها شهادت بدهم که جز خوبی از این مرد چیزی ندیدم. میخواستم تا آخرین لحظاتی که میشود با او باشم.
لباسهای خنک اربعینی را که تهران برده بودم، کوه شده بود جلویم. بعد از تشییع تهران، نه درست خوابیدم نه به کارهایم رسیدم. از ۱۲:۳۰ ظهر تا ۵ عصر لباس شستم و خشکاندم. کولهٔ اربعینیام را دوباره بستم و در دقایق آخر حرکت قطار خودم را رساندم. کمی کتاب خواندم، تلویزیون دیدم و به قول مهدیه، از این خلوت لذت بردم.
اما همهچیز از نیمههای شب و از ایستگاه تهران که قطار یکساعت نگه داشت، عوض شد. پشت پنجره نشستم و به بیرون زل زدم. خودم را دلداری دادم که تهران ایستگاه اصلی است. اما وقتی یکساعتوخوردهای برای نماز صبح نگه داشت هول افتاد به جانم.
همیشه یکی از نگرانیهایم توی قطار، نمازخواندن است. همهاش برایم بدوبدو است و ترس از جاماندن. اما اینبار قطار اصراری برای رفتن نداشت. همه سوار شده بودیم. چادربهسر دم در کوپه ایستاده بودم. از وقتی معلوم شد برنامهٔ مشهد از صبح افتاده به ساعت ۲ بعدازظهر، قند توی دلم آب شده بود که بهموقع میرسم به تشییع و نماز. اما حالا...
کانالهای ایتا را بالا پایین کردم. آمریکا به ایستگاه راهآهن آققلای گلستان حمله کرده بود. حتماً این ایستادنها به همین ربط داشت. کلافه دستی به صورتم کشیدم: «پوف.»
موتور که غرید و تقوتوقها شروع شد، دراز کشیدم. هنوز چشمانم گرم نشده بود، دوباره قطار ایستاد؛ ورامین بود. مسافرها سوار شدند. قطار حرکت کرد؛ اما به چند دقیقه نرسیده، دوباره سرعتش را کم کرد.
توی سالن سرک کشیدم. مردی رد شد. گفت: «میگن ترافیک ریلی داریم.»
نیم ساعت، یک ساعت، دو ساعت. رفتم سراغ مسئول سالن. گفت: «ترافیک ریلی داریم.»
دوستم پیام داد. نوشتم: «ایستادهایم، شاید بهخاطر آققلا باشد؛ ولی به این خط چه ربطی دارد.» ته دلم را خالی کرد: «امیدوارم نخوان مثل برنامهٔ تهران تدبیر کنن که برای مردم مشکلی پیش نیاد.»
ذهنم مشغول شد. کفری شده بودم. اگر از قصد معطل کنند تا نرسیم؟ به مهدیه پیام دادم. آنها دو ساعت زودتر راه افتاده بودند. گفت قطارشان مشکلی ندارد. لبهٔ صندلی نشستم. خون خونم را میخورد. هر ساعتی که میگذشت حسابوکتاب میکردم اگر حالا راه بیفتد کی میرسم مشهد؟
دلم میخواست در قطار را باز میکردند و پیاده راه میافتادم. دل توی دلم نبود. غرم میآمد. دو بار دیگر رفتم مسئول سالن. همان جواب قبلی. آخرین بار هوا روشن شده بود. رفتم دم اتاقکش: «اینجوری که به تشییع نمیرسیم.»
سرش را انداخت پایین و تکان داد. زل زدم بهش: «یعنی کی میرسیم؟!»
بیرون را نگاه کرد: «خیلی دیر میرسیم. خیلی دیر.»
بعد از سه ساعت و خوردهای راه افتادیم. اما هر چند متر، قطار نیشترمز میزد. با هر ترمز، موتور چنان نالهای میکرد که تا مغز استخوانم میرفت. ویلان بیابان شده بودیم.
مهدیه پیام داد که قطار آنها هم ایستاده است. رفتم بیرون دم پنجرهٔ سالن. چند مرد و زن بیرون بودند. یکیشان گفت، آمریکا ریل مشهد تهران را زده است.
به آقای مسئول فکر کردم که با همهٔ غرزدنهای ما تا آنموقع نگفت ریلهای خط ما آسیب دیده. جواب همهی دلنگرانیها را با "ترافیک ریلی داریم" داد. صبر کرد خودمان بفهمیم.
از وقتی همه فهمیدیم قطار در سکوت رفت. گهگداری دوسهنفر توی راهرو با هم آرام حرف میزدند؛ اما از پچپچها و ایستادنهای دم پنجره و نگاه به بیابان معلوم بود که در دل آنها هم قیامتی برپاست.
نماز ظهر به شاهرود رسیدیم. مطمئن بودم به تشییع که هیچ به نماز هم نمیرسم.
بیرون را نگاه کردم. چوبها روی هم تلنبار شده بود و قطار باری توی ریل آنطرفی ایستاده بود.
کسی به در ضربه زد. کلافه در را باز کردم. آقای مسئول بود: «وسایلتون را جمع کنین و سریع پیاده شین.»
دوران محکومیتم تمام شده بود. بیرون ایستگاه شش اتوبوس منتظرمان بود. کوله را روی دوشم انداختم و سمت اتوبوسها دویدم.
✍#ملیحه_نقشزن #اصفهان
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله |📍
ا﷽
3️⃣6️⃣2️⃣ ولی امام(ره) فرق داشت!
صبحِ سیام مهرماه ۱۴۰۱، شیراز
جلسه معارفهٔ پدر است. تا پای پلههای سالنِ اختصاصی میرویم. مادر کمرویی میکند. ما و خودش را معرفی نمیکند. برمیگردیم سمت سالن عمومی. چند قدم که میرویم، خواهر با تردید میگوید: «دیگه از این فرصتها پیش نمیاد! مامان بریم سالن اختصاصی!». مادر قبول میکند. برمیگردیم سر جای قبلی. جلوی پلهها، مأمور حراست که حالا برای دومین بار ما را دیده، با تعجب نگاهمان میکند. میپرسد: «کارتون چیه؟!». مادر، ما و خودش را معرفی میکند. مأمور که میخواهد برخوردِ نهچندان خوبش را جبران کند، میگوید: «بله، بله، ما یک ردیف کنار گذاشتیم مخصوص شما!»
میرویم توی سالن. ردیف سوم از جلو مینشینیم. قرآن و سرود جمهوری پخش میشود. بعد هم چند نفر از اساتید دانشگاه صحبت میکنند. نوبت به پدر میرسد. میآید روی سن. میایستد پشت میکروفون. دستهایش را میگذارد دو طرف میز و شروع میکند. اول از این میگوید که مسئولیت را بهخاطر چه قبول کرده. بعد هم چالشها و مسائلی که باید حل بشود را توضیح میدهد. دقیقههای آخر سخنرانیست. یکدفعه بیمقدمه میگوید: «شیوهٔ من تبعیت دلی، عقلی و قلبی از ولایتفقیه است. نه یکقدم کمتر و نه یکقدم بیشتر.» بیاختیار سرم را میچرخانم توی سالن ۵۰۰ نفره. انگار که گردی ناملموس توی فضا پاشیده شده باشد. بعضیها از زیر عینکشان، خشمشان را پنهان میکنند. چندنفری خودشان را روی صندلی جابهجا میکنند و پوزخند میزنند. تعداد کمی هم خیره میمانند روی سن و آرام لبخند میزنند.
شب، پدر میپرسد: «برنامه امروز چطور بود؟!». جواب میدهم: «این حرف آخرتون رو خیلی دوست داشتم! خیلی صادقانه بود. خیلی خوشحال شدم که از حضرت آقا گفتید.»
پدر مثل همیشه برمیگردد به قدیمها. از انقلاب و خاطرات جنگ میگوید. حضرت آقا را تعریف میکند و دوباره روی ۱۴ خرداد ۶۸ متوقف میشود.
سرش را چند بار تکان میدهد: «شما امام رو ندیدید. نمیدونید چه مرد بزرگی بود. تا فهمیدم امام(ره) از دنیا رفته، رفتم تهران. توی سر خودم میزدم و میدویدم. قیامتی بود! امام(ره) برای ما مثل ستون بود. تمام ایران به او تکیه کرده بودند. وقتی از دستش دادیم، فهمیدیم که با همه فرق داشت!»
سحر دهم اسفند ۱۴۰۴، شیراز
- «یا الله!». صدای پدر است. با اضطراب از توی اتاق میدوم سمت سالن. پدر نشسته و محکم میزند توی سر خودش و بلند میگوید: «یاالله!»
میایستم روبهروی صفحهٔ تلویزیون. همهجا تاریک است. چند خط قرمز میبینم و چند کلمهٔ نامفهوم. هیچچیز نمیشنوم. چند ثانیه به اذان صبح بیشتر نمانده. خواهرم لقمهای درست میکند و بهزور میگذارد توی دهانم. غذا پایین نمیرود. لیوان آبی میدهد دستم تا بغض را بشوید و روزهام باطل نشود. لیوان خالی را که میگذارم روی میز، اذان صبح را میگویند. دوباره پدر را میبینم، دستش را همچنان روی سرش نگه داشته. یک آن یادم میافتد به جملهٔ همیشگی خاطراتش: «وقتی از دستش دادیم فهمیدیم که... ولی امام(ره) فرق داشت!».
از این جای تاریخ به بعد، حالا که حضرت آقا را از دست دادیم، حالا که او هم برای ما مثل ستون بود و تکیهگاه، این من هستم که باید بگویم: «وقتی از دستش دادیم، فهمیدیم که …ولی حضرت آقا فرق داشت!»
✍#سیدهزهرا_حسینی #شیراز
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم میرود
ا﷽
4️⃣6️⃣2️⃣ سه پرده تا دیدار
پردهٔ اول
آذرماه هفتاد و چهار توی بغل مامان جایم خوش است. مامان سه ساعت است توی صف مانده. گاهی مرا زمین میگذارد و دوباره زود بغل میگیرد. از زیر پل نیروگاه تا حیاط مصلی قم راه طولانی است. صف که به حیاط مصلی میرسد میگویند برگردید؛ آقا چند ساعت ایستادهاند و خسته هستند. توفیق سلام و احوالپرسی با آقا از من و مامان سلب میشود. خانم خانی که دوست مامان است چندنفری جلوتر بوده. با لبهایی خندان و صورتی بشاش فاتحانه از دیدار خصوصی برمیگردد. حتی تلویزیون هم سلام و احوالپرسی خانم خانی را با آقا نشان داده. بعد مامان فکر کرده که خوب شد آقا استراحت کردند و بهخاطر ما بیشتر از این نایستادند. اما توی دلش گفته حتماً سعادت نداشتیم.
پردهٔ دوم
آبانماه هشتاد و نه چفیهای دور گردن انداختیم و رفتیم برای دیدار در حرم. آقا آمدهاند قم و چهبهتر از این برای منی که عکس سهدرچهار او را همیشه یواشکی توی جیبم نگه میداشتم. زینب بغل دستم نشسته. همکلاسی و رفیق تازهام که در اولین برخوردمان با هم دعوا کردیم؛ ولی حالا بدون هم دوام نمیآوریم. دستهایش را گرفته جلوی صورتش و شانههایش تکان میخورد. اشک امانش نمیدهد. برای زینبی که تازه پدر ازدستداده، این دیدار حکم دیدار دوباره با پدری مهربانتر دارد.
من اما هاجوواج ماندهام. شبستان امام خمینی حرم خیلی وقت نیست که افتتاح شده. ما تقریباً انتهای شبستان جا شدهایم. آقا را دورادور نگاه میکنم. شانزده سالم بیشتر نیست. هی چشمهایم را باز و بسته میکنم تا بهتر ببینمش. هرچه به عدسی چشمهایم فشار میآورم جزئیات را نمیبینم. آقا از این فاصله یکپارچه نور است با یک نقطهٔ مشکی روی سرشان. نوری که در نگاهم از چلچراغ وسط شبستان هم گیراتر است. عمامهٔ سیاهش دلم را برده. توی دنیای خودم فکر میکنم حتماً امامزمان هم عمامهٔ سیاه بر سر میگذارند. خوش به حال آقا که هملباس امام است. هیچ از حرفهایش نمیشنوم. غرق تماشا شدهام. زینب اما بین گریههایش اللهاکبر میگوید. انگار همهٔ وجودش گوش و اشک است.
من برای گریههای دخترانهاش در فراق بابا، گوش بودم. از پدری که مثل کوه بود میگفت و از غمی که در نبودش داشت. اینجا اما حس میکنم او از من بزرگتر شده. روحش وسیع شده و غمهای کوچکتر را در خودش حل کرده. با دیدن او فکر میکنم حتماً من بهاندازه کافی بزرگ نشدهام که از دیدن آقا اشکم جاری نمیشود. حسادت میکنم به حالش. به خودم قول میدهم برای یکبار هم که شده برای دیدار با آقا از نزدیک خودم را برسانم تهران.
پردهٔ سوم
توی ربات "باید برخاست" بله اسمم را وارد کردم. کارت آخرین دیدار با رنگ دلربای آبی آسمانیاش برایم صادر شد. یادم افتاد به جمعهٔ نصر. به اینکه همسرجان همیشه به هر بهانهای خود را به دیدارها میرساند. در دیدارهای نوزده دی با قمیها به لطف من، خودش را قمی جا میزند. در دیدارهای بیست و نه بهمن در دیدار با آذربایجان هم که تکلیف مشخص است؛ او یکی از اهالی استان آذربایجان شرقی است. بسیجی هم که هست. نماز فطر هم که بدون آقا نمیشود. به همسرم گفته بودم همیشه خانه نشستم تا شما بروی نماز فطر، دیدار با قمیها، دیدار با اهالی آذربایجان، دیدار با بسیجیان، نمیشود این بار شما بمانی و من بروم؟ گفته بود دفعهٔ بعد که زندگی را جمع کردیم و برگشتیم قم، مسیرمان کوتاهتر میشود؛ آنوقت نوبت شماست. نمیدانم چرا ولی گفتم شاید دیگر هیچ فرصتی نبود. بههرحال جمعهٔ نصر هم قسمت و روزی همسرم شد. و بعد از آن ما هیچکدام نتوانستیم خودمان را به دیدارها برسانیم.
کارت آخرین دیدار جلوی رویم است. انگار که دوست داشته باشم بیشتر خودم را زجر بدهم اسامی دیگر را هم وارد میکنم:«فاطمه یتیم خامنهای، فاطمه بیچارهٔ خامنهای، فاطمه دلتنگ آقا.»
حالا من و همسرم و بچهها در راه مصلای تهرانیم. مادرم در قم منتظر آقاست و زینب در مشهد. آقا این بار دل همه را راضی کرده. همهجا سر میزند و نمیگذارد کسی دلشکسته و دستخالی بماند.
آقاجان چند ساعت بیشتر با خداحافظی از شما نمانده. ممنونم که اجازه دادی این بار یک دل سیر نگاهت کنم. اما قرار نبود اینهمه راه بیایم و فقط نگاه به عمامهٔ مشکیتان روزیام شود. من میخواستم نور چهرهتان را ببینم عزیز دلم. همان نوری که از چلچراغهای شبستان حرم هم گیراتر بود...
✍ #فاطمه_افقی #قم
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
5️⃣6️⃣2️⃣ سپر بلاها
مراسم وداع شنبه را از تلویزیون و عکسهای دوستانم در گروههای مجازی دنبال میکنم. چندنفری توی گروه پیام داده بودند: «شرکت ما حتی روزهای تعطیل هم حضور رو اجباری کرده و مرخصی نداده.»
از تلویزیون مصلی تهران، از نمای بالا، سیاهی موج میزند و تنها رنگها پرچمها هستند. پرچمها زیر غبار مهپاشها تکان میخورند. پرچم ایران، پرچمهای سرخ یالثارات، پرچمهای سیاه و دستنوشتهها یا بهتر است بگویم دلنوشتههای مردم.
چند روز دیگر جسم آقا بعد از چهار ماه و چند روز، کنار آقای خراسان آرام میگیرد. ولی چرا باید آقای مظلومان دنیا بعدازاین همهوقت تشییع شوند؟ از همان روزهای اول ذهنم درگیر تأخیرش بود تا روزی که رفتیم میناب.
اردیبهشتهای شیراز ماه گل است؛ ولی اردیبهشت امسال برایم ماه گلهای پرپر شده بود. چهل و چند روز از جنگ گذشته و آتشبس شده بود. گفتم حتمی حالا میشود بعد از دو ماه آقای شهیدمان را تشییع کنند. شبی که قدم به گلزار گلبرگهای شجره طیبه گذاشتم، نمیدانستم بروم پیش کی؟ از داغ کدام مادر بپرسم؟ از جگرسوخته کدام بابا؟
فقط دوتا اسم توی ذهنم بود. عصرش توی مدرسه، پیرمردی آمد کنار من. منی که دیدن آوارهای مدرسه خرابم کرده بود. روضه نوهاش حامی و مادرش ندا خانم را خواند و رفت. میان لباسهای سیاه و قبرهای سفید، گشتم. اول مادر را پیدا کردم. عکسش بالای قبر سیمانی پرچم پوش بود. انگار سفارش بچه را بکند چشمم را گرداند سمت چپش. سنگ سفید حامی را دیدم. عکسش کج شده بود. آخ چه پسری، عسلِ خندهاش میچکد روی لبت. طرهٔ موهاش پیچخورده و افتاده روی پیشانی. دستم خودبهخود برای نوازش سروصورتش حرکت کرد و عکس را صاف کردم.
نفهمیدم چرا هنوز برای ندا خانم بین آن همه قبر، سنگ نگذاشتند. حُسن تعلیلش برای من مادری بود. مادرها همیشه اولین چیزها را برای بچهشان میخواهند و خانم معلم و مادر مهربان حتی کاملشدن خانه آخرت را اول برای بچههاش خواسته بود بعد برای خودش.
زمان سکوت صحنه نبرد به درازا کشیده بود و آقای شهید هنوز نخواسته بود دفن بشود. چرا؟ شاید دلش نمیآمد بعد از شهادتش تا همه بچههای پرپرش تشییع نشدهاند و سنگ قبر نگذاشتند، تشییع شود. چند ماه پیش از جنگ بود. توی گروه تحقیقاتی دوستانی که قصد داشتند آقا را به اروپاییها بشناسانند؛ خوانده بودم: «ایشان وقتی رئیسجمهور بودند سفری به چین داشتند. چینیها پیشنهاد داده بودند بیا با طب سوزنی دست راستت را درمان کنیم و او گفته بود: تا همه مردم چنین امکانات درمانی ندارند من از درمانی که هنوز در کشورم رایج نیست استفاده نمیکنم.»
صفحه تلویزیون حاج مهدی رسولی را نشان میدهد. میخواند: «دردم اینه، یتیمی خیلی درده، بهم بگید رفته و برمیگرده.»
حسن تعلیلش همین است، "پدری ". پدرها عادت دارند اولین درد و رنجها را پیش از رسیدن به بچهها، برای خودشان بردارند و سپر خانواده باشند. مثل صبح نه اسفند که ایشان نخواسته بود تا همه مردم در پناهگاه نباشند، خودش پناهگاهی داشته باشد.
#زهرا_احمدی #شیراز
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم میرود
ا﷽
6️⃣6️⃣2️⃣ آخرین رویا
برنامهمان را از روز قبل چند بار مرور کردیم تا دیر نرسیم. شب قبل از اسکانمان در چهلسرا، به مسجد شهرک محلاتی رفتیم. قرار بود با ماشین تا خیابان دماوند برویم. کمی با پیکرها همقدم شویم و برگردیم بابل.
با آن قد رعنا توی مستطیلِ سهرنگ سبز، سفید و قرمز در مصلی وداع نکردم. بُهت چنبره زده بود به همه وجودم. لحظه آخر که میخواستم پلههای مصلی را بالا بروم و بیرون بیایم، سه بار برگشتم. زیر لب فقط گفتم: «آقا...» خداحافظ، فیامانالله و هر کلمه دیگری به زبانم نیامد. بعد چهار ماه دوباره به مرحله بُهت و انکارِ سوگ رسیده بودم. آنجا، روبروی آقا، دلم میخواست فرار کنم. همه امیدم به این آخرین بار بود. نمیدانستم آخرین دیدار چه به روزم میآورد.
با بچهها، کالسکه و مادرهایمان، توی خیابان دماوند راه میرفتم؛ اما روحم با من نبود. توی صف حلیم رفتم و برای مادرها صبحانه گرفتم؛ ولی چیزی از گلوی خودم پایین نمیرفت. پرچم سرخِ یالثارات را کنار کالسکه علی تنظیم کردم، علی دستش را مشت کرد و عکس گرفتم؛ به خداحافظیای که باید بالاخره روی زبانم میچرخید، فکر میکردم.
یک ساعت گذشته بود، یکی از همراهانمان گفت: «هیچی پیکرها رو میبرن انقلاب.»
اخمهای بقیه درهم رفت. به نظر من چنین چیزی امکان نداشت. سراغ تلوبیون رفتم، دنبال مستندات بودم: «نه بابا شایعهاس، مردم الکی جو میدن.» روی حرفم مُصِر بودم: «مراسم بدرقه و این بینظمیها؟ محاله.»
ولی ته دلم آشوبی به پا شده بود. به سمت میدان امام حسین راه افتادیم. دوباره سراغ تلوبیون رفتم. کسی داشت آرامآرام آمادهمان میکرد. آخر هم خبر از عوضشدن مسیر داد. کوه یخی بودم که یکباره زیر آفتاب تیرماه فروریخت. مادرم گفت: «یعنی چی؟ اینهمه مردم منتظر بودن که ببرن یه مسیر دیگه؟» مادر همسرم ادامه داد: «همینالان بریم دیگه، نمیرسیم؟»
هر جور حساب میکردیم نمیتوانستیم به تشییع برسیم. دو کالسکه، بچهها. همه برنامهریزیمان دود شد، رفت هوا. سعی کردم آرامشان کنم؛ ولی دلم شکسته بود. آخرین دیدار هم ازم گرفته شد. مثل رؤیای تقریظی که داشتم. مثل هزار رؤیایی که نهم اسفند همهشان را از من گرفت. به تلوبیون زل زدم. آقایم بین سهرنگ پرچممان میان مردم بود و من توی شرق تهران اشک میریختم.
کنار تانکر آب ایستادم تا بطری علی را پُر کنم. اما همه وجودم مثل کودکی شده بود که غمِ عالم توی دلش است و زانویش را بغل کرده. نباید زانوی غم بغل میکردم. بطری را زیر شیر آب گرفتم. باید خودم را قانع میکردم: «همین که تونستی بیای وداع و مراسم تشییع هم لطف خدا بود، اصلاً قرار نبود بیای! »
دو زن به تانکر تکیه داده بودند و حرفهای مادرها را تکرار میکردند. روسری نخیشان خیس بود و به یقه مانتوشان چسبیده بود. باید با آنها حرف میزدم. با مادرها، با خودم.
دستم را روی شانهشان گذاشتم: «مهم نیتمونه، آقا دید ما رو امروز، مطمئن باشین.»
چانهام داشت میلرزید، لبم را گاز گرفتم: «شاید قرار نبود این آخرین دیدار باشه، انشاءالله بهزودی حرم میبینیمش.»
زن دست گذاشت دور گردنم. دستِ آفتابسوختهاش را روی چشمهایم کشید: «آره دخترجون، ما برای دیدن آقا، هرجا باشه میریم، هر چقدرم باشه صبر میکنیم.»
در راه برگشت، پیام دوستانم را خواندم. خیلیها مثل من، حسرت دیدار امروز به دلشان مانده بود. من هم نوشتم: «دل خیلیهامون امروز شکست، ولی این مردم مبعوث شده انگار این روزها، همه چیز رو بهتر درک میکنن.»
✍️ #سمانه_صالح_طبری #بابل
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍