eitaa logo
کارام جانم می‌رود
709 دنبال‌کننده
90 عکس
0 ویدیو
24 فایل
هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست #کارام‌جانم‌می‌رود روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید ارتباط با ادمین: @karamejan_1405 🔸️بازنشر روایت‌ها با ذکر منبع، احترام به راویان و حقوق معنوی پروژه است. ⚠️ تبلیغ و تبادل نداریم.
مشاهده در ایتا
دانلود
ا﷽ 5️⃣6️⃣2️⃣ سپر بلاها مراسم وداع شنبه را از تلویزیون و عکس‌های دوستانم در گروه‌های مجازی دنبال می‌کنم. چندنفری توی گروه پیام داده بودند: «شرکت ما حتی روزهای تعطیل هم حضور رو اجباری کرده و مرخصی نداده.» از تلویزیون مصلی تهران، از نمای بالا، سیاهی موج می‌زند و تنها رنگ‌ها پرچم‌ها هستند. پرچم‌ها زیر غبار مه‌پاش‌ها تکان می‌خورند. پرچم ایران، پرچم‌های سرخ یالثارات، پرچم‌های سیاه و دست‌نوشته‌ها یا بهتر است بگویم دل‌نوشته‌های مردم. چند روز دیگر جسم آقا بعد از چهار ماه و چند روز، کنار آقای خراسان آرام می‌گیرد. ولی چرا باید آقای مظلومان دنیا بعدازاین همه‌وقت تشییع شوند؟ از همان روزهای اول ذهنم درگیر تأخیرش بود تا روزی که رفتیم میناب. اردیبهشت‌های شیراز ماه گل است؛ ولی اردیبهشت امسال برایم ماه گل‌های پرپر شده بود. چهل و چند روز از جنگ گذشته و آتش‌بس شده بود. گفتم حتمی حالا می‌شود بعد از دو ماه آقای شهیدمان را تشییع کنند. شبی که قدم به گلزار گلبرگ‌های شجره طیبه گذاشتم، نمی‌دانستم بروم پیش کی؟ از داغ کدام مادر بپرسم؟ از جگرسوخته کدام بابا؟ فقط دوتا اسم توی ذهنم بود. عصرش توی مدرسه، پیرمردی آمد کنار من. منی که دیدن آوارهای مدرسه خرابم کرده بود. روضه نوه‌اش حامی و مادرش ندا خانم را خواند و رفت. میان لباس‌های سیاه و قبرهای سفید، گشتم. اول مادر را پیدا کردم. عکسش بالای قبر سیمانی پرچم پوش بود. انگار سفارش بچه را بکند چشمم را گرداند سمت چپش. سنگ سفید حامی را دیدم. عکسش کج شده بود. آخ چه پسری، عسلِ خنده‌اش می‌چکد روی لبت. طرهٔ موهاش پیچ‌خورده و افتاده روی پیشانی. دستم خودبه‌خود برای نوازش سروصورتش حرکت کرد و عکس را صاف کردم. نفهمیدم چرا هنوز برای ندا خانم بین آن همه قبر، سنگ نگذاشتند. حُسن تعلیلش برای من مادری بود. مادرها همیشه اولین چیزها را برای بچه‌شان می‌خواهند و خانم معلم و مادر مهربان حتی کامل‌شدن خانه آخرت را اول برای بچه‌هاش خواسته بود بعد برای خودش. زمان سکوت صحنه نبرد به درازا کشیده بود و آقای شهید هنوز نخواسته بود دفن بشود. چرا؟ شاید دلش نمی‌آمد بعد از شهادتش تا همه بچه‌های پرپرش تشییع نشده‌اند و سنگ قبر نگذاشتند، تشییع شود. چند ماه پیش از جنگ بود. توی گروه تحقیقاتی دوستانی که قصد داشتند آقا را به اروپایی‌ها بشناسانند؛ خوانده بودم: «ایشان وقتی رئیس‌جمهور بودند سفری به چین داشتند. چینی‌ها پیشنهاد داده بودند بیا با طب سوزنی دست راستت را درمان کنیم و او گفته بود: تا همه مردم چنین امکانات درمانی ندارند من از درمانی که هنوز در کشورم رایج نیست استفاده نمی‌کنم.» صفحه تلویزیون حاج مهدی رسولی را نشان می‌دهد. می‌خواند: «دردم اینه، یتیمی خیلی درده، بهم بگید رفته و برمی‌گرده.» حسن تعلیلش همین است، "پدری ". پدرها عادت دارند اولین درد و رنج‌ها را پیش از رسیدن به بچه‌ها، برای خودشان بردارند و سپر خانواده باشند. مثل صبح نه اسفند که ایشان نخواسته بود تا همه مردم در پناهگاه نباشند، خودش پناهگاهی داشته باشد. (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم می‌رود
ا﷽ 6️⃣6️⃣2️⃣ آخرین رویا برنامه‌مان را از روز قبل چند بار مرور کردیم تا دیر نرسیم. شب قبل از اسکانمان در چهل‌سرا، به مسجد شهرک محلاتی رفتیم. قرار بود با ماشین تا خیابان دماوند برویم. کمی با پیکرها هم‌قدم شویم و برگردیم بابل. با آن قد رعنا توی مستطیلِ سه‌رنگ سبز، سفید و قرمز در مصلی وداع نکردم. بُهت چنبره زده بود به همه وجودم. لحظه آخر که می‌خواستم پله‌های مصلی را بالا بروم و بیرون بیایم، سه بار برگشتم. زیر لب فقط گفتم: «آقا...» خداحافظ، فی‌امان‌الله و هر کلمه دیگری به زبانم نیامد. بعد چهار ماه دوباره به مرحله بُهت و انکارِ سوگ رسیده بودم. آنجا، روبروی آقا، دلم می‌خواست فرار کنم. همه امیدم به این آخرین بار بود. نمی‌دانستم آخرین دیدار چه به روزم می‌آورد. با بچه‌ها، کالسکه و مادرهایمان، توی خیابان دماوند راه می‌رفتم؛ اما روحم با من نبود. توی صف حلیم رفتم و برای مادرها صبحانه گرفتم؛ ولی چیزی از گلوی خودم پایین نمی‌رفت. پرچم سرخِ یالثارات را کنار کالسکه علی تنظیم کردم، علی دستش را مشت کرد و عکس گرفتم؛ به خداحافظی‌ای که باید بالاخره روی زبانم می‌چرخید، فکر می‌کردم. یک ساعت گذشته بود، یکی از همراهانمان گفت: «هیچی پیکرها رو میبرن انقلاب.» اخم‌های بقیه درهم رفت. به نظر من چنین چیزی امکان نداشت. سراغ تلوبیون رفتم، دنبال مستندات بودم: «نه بابا شایعه‌اس، مردم الکی جو می‌دن.» روی حرفم مُصِر بودم: «مراسم بدرقه و این بی‌نظمی‌ها؟ محاله.» ولی ته دلم آشوبی به پا شده بود. به سمت میدان امام حسین راه افتادیم. دوباره سراغ تلوبیون رفتم. کسی داشت آرام‌آرام آماده‌مان می‌کرد. آخر هم خبر از عوض‌شدن مسیر داد. کوه یخی بودم که یکباره زیر آفتاب تیرماه فروریخت. مادرم گفت: «یعنی چی؟ این‌همه مردم منتظر بودن که ببرن یه مسیر دیگه؟» مادر همسرم ادامه داد: «همین‌الان بریم دیگه، نمی‌رسیم؟» هر جور حساب می‌کردیم نمی‌توانستیم به تشییع برسیم. دو کالسکه، بچه‌ها. همه برنامه‌ریزی‌مان دود شد، رفت هوا. سعی کردم آرامشان کنم؛ ولی دلم شکسته بود. آخرین دیدار هم ازم گرفته شد. مثل رؤیای تقریظی که داشتم. مثل هزار رؤیایی که نهم اسفند همه‌شان را از من گرفت. به تلوبیون زل زدم. آقایم بین سه‌رنگ پرچممان میان مردم بود و من توی شرق تهران اشک می‌ریختم. کنار تانکر آب ایستادم تا بطری علی را پُر کنم. اما همه وجودم مثل کودکی شده بود که غمِ عالم توی دلش است و زانویش را بغل کرده. نباید زانوی غم بغل می‌کردم. بطری را زیر شیر آب گرفتم. باید خودم را قانع می‌کردم: «همین که تونستی بیای وداع و مراسم تشییع هم لطف خدا بود، اصلاً قرار نبود بیای! » دو زن به تانکر تکیه داده بودند و حرف‌های مادرها را تکرار می‌کردند. روسری نخی‌شان خیس بود و به یقه مانتوشان چسبیده بود. باید با آنها حرف می‌زدم. با مادرها، با خودم. دستم را روی شانه‌شان گذاشتم: «مهم نیتمونه، آقا دید ما رو امروز، مطمئن باشین.» چانه‌ام داشت می‌لرزید، لبم را گاز گرفتم: «شاید قرار نبود این آخرین دیدار باشه، ان‌شاءالله به‌زودی حرم می‌بینیمش.» زن دست گذاشت دور گردنم. دستِ آفتاب‌سوخته‌اش را روی چشم‌هایم کشید: «آره دخترجون، ما برای دیدن آقا، هرجا باشه میریم، هر چقدرم باشه صبر می‌کنیم.» در راه برگشت، پیام دوستانم را خواندم. خیلی‌ها مثل من، حسرت دیدار امروز به دلشان مانده بود. من هم نوشتم: «دل خیلی‌هامون امروز شکست، ولی این مردم مبعوث شده انگار این روزها، همه چیز رو بهتر درک می‌کنن.» ✍️ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 7️⃣6️⃣2️⃣ عزیزکانم امروز یاد گرفتم چطور آمپول بزنم. اول اندازه یک بندانگشت از دور ناف فاصله می‌گیرم. نباید همان جای دیروزی باشد. با پنبه الکی مرطوبش می‌کنم. بعد می‌روم سراغ ترس همیشگی‌ام، سوزن را آرام‌آرام فرومی‌کنم توی پوستم. هنوز دستم نمی‌رود مثل خانم رضایی تند و فرز تزریق کنم. حتماً تا نه‌ماهگی‌تان ماهر می‌شوم. نباید دوم در این مرحله است؛ دارو را یکهو سرریز نکنم زیر پوستم. توی دلم تا ده می‌شمارم و هم‌زمان پیستون را فشار می‌دهم. نباید سوم را خودم ساختم؛ به رویم نیاورم که سوزشش تا مغز سرم رفته. خیلی هم ترس نداشت نه؟ راحت‌تر هم می‌شود. مامان دارد به‌خاطر شما هر کاری می‌کند. می‌دانم شما هم دارید خودتان را با هر والذاریاتی به دیواره شکمم می‌چسبانید. مسئول آزمایشگاه آی‌وی‌اف گفت خیلی بچه‌های خوبی بودید، همه تلاشتان را کردید تا به بلاست نزدیک شوید. پرسیدم بلاست چیست؟ گفت مرحله پنج روزگی. قند توی دلم آب شد و انگشت شستم را کشیدم گوشه چشمم و گفتم: «می‌خوان مامانشون رو خوشحال کنن.» نگفتم خانه را برایتان آب‌وجارو کرده‌ام و بابا از بازار کیسه کیسه سیب و گلابی و آب انار خریده و چیده توی یخچال. بابا برایمان نقاشی هم کشیده. روی کاغذ سه تا خط دراز کشیده تا پایین. بالایشان به ترتیب نوشته: صبح ظهر شب. همه داروهایی که توی این دو هفته باید بخورم و آمپول‌هایی که باید بزنم لیست کرده تویش. ته هر کدام هم رمز گذاشته: «ب د ت ب ب» یعنی بوس درمانی توسط بابا. یک کاغذ هم پرستار داده که تویش کلی نباید دارد. بابا یکی‌یکی برایمان می‌خواند و من یکی‌یکی توی سرم حفظ می‌کنم: «نپرم، ندوم، خم‌وراست نشوم... سفر نروم.» سفر نروم؟ پس بابا باید تنهایی برود، از عوض همه ما برود. چی شد مامان؟ جای‌تان تلخ شد؟ نه شما با کار ما بزرگ‌ترها کار نداشته باشید. بعضی وقت‌ها بزرگ‌ترها توی گلویشان سنگ می‌افتد. شما بازی کنید تا به شکمم بچسبید. من فقط دلم تنگ شده. برای کی؟ برای پدربزرگ. برای پدربزرگ همه آدم خوب‌های دنیا. این هفته، پدربزرگ چند روز مهمانی دارد. ما را دعوت کرده؛ ولی راهش دور است. آن‌قدری دور است که اسمش می‌شود سفر. نه عزیزکانم، ناراحت نشوید. ما بزرگ‌ترها بعضی وقت‌ها هق‌هق می‌کنیم. مامان حالش خوب است. پدربزرگ حتماً دارد ما را از آن بالا نگاه می‌کند. خودش گفت کمیِ بچه‌هایش دهشتناک است. گفت دوست دارد شما زیاد شوید. حتماً او خوشحال‌تر است که ما به مهمانی نرویم. حتماً او دعا می‌کند که شما به دیواره اتاقتان بچسبید. نباید نمی‌دانم چندم این است که ناراحتی نکنم. چشم عزیزکانم اشک‌هایم را پاک می‌کنم. این‌طوری پدربزرگ هم راضی‌تر است. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
جامانده.pdf
حجم: 3.9M
ا﷽ 8️⃣6️⃣2️⃣ جامانده شب تازه چادر سیاهش را کشیده بود روی شهر که جعبه پرچم پیچ از هواپیما پیاده شد. توی خانه پای تلویزیون نشسته بودم به تماشا. مردم با دیدنش دویدند به طرف زائر از راه رسیده. شانه‌های زیادی رفت زیر تابوت. چقدر عاشق آمده بودند به استقبال؟ البته این مردم ید طولایی دارند در پذیرایی از زوار امام حسین. با همان مهربانی‌، با همان التماس، تابوت را مثل نگینی روی دست‌ها می‌بردند. ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم می‌رود
ا﷽ 9️⃣6️⃣2️⃣ آیت‌الکرسی ایستاده بودم وسط پذیرایی و داشتم بعدازظهر را برای مامان بازسازی می‌کردم. دست راستم را به پایم چسباندم و دست دیگرم را توی هوا از یک نقطه فرضی گرفتم؛ انگار پیراهن احسان را در آن شلوغی چنگ زده بودم. موج جمعیت تشییع پیکر آقا که رسید، ما را برد به یکی از کوچه‌های فرعی. روی فرش حرکت کردم. مردم مثل کبریت‌های توی جعبه چفت‌هم شده بودند. صداهای مختلفی می‌شنیدم. مردی گفت: «هل ندید.» دیگری امید داد که فقط نترسید. زنی به دخترش گفت: «محکم گرفتمت عزیزم.» کسی هم از مردم می‌خواست صلوات بفرستند. به مامان گفتم در آن لحظات فشردگی یک آن یاد شهدای منا افتادم. فکر کردم آدمیزاد تا وقتی چیزی را تجربه نکند نمی‌تواند راحت درباره آن نظر بدهد. بعد گفتم: «مامان اگر یک نفر می‌افتاد نمی‌شد دیگه از زیر دست‌وپا جمعش کرد. خیلی آدم اومده بودن. تو زندگیم یه همچین جمعیتی ندیده بودم.» کم‌کم توی بازسازی صحنه فشار را مثل همان بعدازظهر کم کردم و دستم را از چسبیدگی پایم نجات دادم. گفتم: «ولی خدا رو شکر هیچ‌کس آسیب ندید. تنها تلفات تشییع به کفش‌ها و شیشه‌های آب‌معدنی رسید. تازه چند نفر رو دیدیم که توی همون شلوغی کفششون هم پیدا شد.» مامان نگاهش را چرخاند سمت تلویزیون که داشت حرم امام رضا(ع) را نشان می‌داد. مردم شبیه نقاشی‌های نقطه‌چینی مشکی و قرمز تمام صفحه تلویزیون را پرکرده بودند. داشتند بر پیکر آقا و خانواده‌اش آخرین نماز را می‌خواندند. مامان سرش را به سمتم چرخاند. گوی چشم‌هایش تر و درخشان بود. گفت: «نمی‌دونم جایی خوندم یا از کسی شنیدم که آقای خامنه‌ای هر سفری که می‌رفتند برای مردم آیت‌الکرسی می‌خوندن. می‌گفتن نمی‌خوام یک‌وقت برای کسی اتفاق بدی بیفته. می‌خواستن همه در سلامت باشند.» چشمم به تلویزیون برگشت. داشتم چیزی را تجربه می‌کردم که تا قبل از این حتی نمی‌توانستم به آن فکر کنم یا در موردش حرف بزنم. توی دلم گفتم: «کاش من هم برای شما و خانواده‌تون بیشتر آیت‌الکرسی خونده بودم.» ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽ 0️⃣7️⃣2️⃣ دیدار دوباره - بابا بابا آقا کجاست؟  پسر پایین لباس پدرش را می‌کشید. نگاهش اطراف مصلا می‌چرخید. انگار دنبال گمشده‌ای آمده بود. پدرش دستش را به سمت جایگاه دراز کرد:  - اونجاست بابا. می‌بینی؟  پسرک حرز گردنش را در دست گرفت. روی پایش ایستاد تا بالا را ببیند.  - نه اون شیشه‌ها رو نمیگم که. آقا کجاست بابا؟  صدای مجری در مصلا می‌پیچید که از همه می‌خواست دست‌ها رو بالا ببرند برای وداع با آقا.  پدرش به پهنای صورت اشک می‌ریخت. پسرک گوشی را از دست پدرش بیرون کشید.  صدای مجری گرفته بود؛ داد می‌زد:  - خداحافظ آقا  هیچ‌وقت نمی‌خواستم باور کنم باید با آقا خداحافظی کنم. این جملات دلم را زیر رو می‌کرد. نتوانسته بودم خودم را راضی کنم که برای آقا عزاداری کنم. هنوز منتظر بودم آقا با عصا پرده را کنار بزند و دستشان را تکان بدهند. راستش قدیم‌ترها دوست داشتم نویسنده بزرگی بشوم که بتوانم به دیدار آقا بروم. گاهی با خودم تصور می‌کردم آقا به کتابم تقریظ زده‌اند. باور به رفتن آقا در توان من نبود. سرم را سمت پسر کج کردم. عکس روی صفحه گوشی را به پدرش نشان داد. عکس آقا که پسربچه‌ای را بغل کرده بود.  - بابا این آقا رو میگم. کجاست؟  پدرش هق‌هق می‌کرد.  صدای مجری می‌آمد بلند بگو:  - حسین  روی لباس پسر با خط طلایی نوشته شده بود حسین.  گوشه چشمش خیس شده بود.  - بابا چرا جواب نمیدی؟ میگم آقا کجاست؟  شاید پسر هم مثل من نمی‌توانست رفتن آقا را باور کند.  می‌خواستم فریاد بزنم و بگویم آقای ما رفته تا نفسی تازه کند و برگردد.  آرام زمزمه کردم:  - به امید دیدار آقا   ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله| تلگرام📍
کارام جانم می‌رود
ا﷽ 5️⃣6️⃣1️⃣ عکس یادگاری دختر نوجوان کمی این پا و آن پا کرد. حدس زدم درخواستی مشابه چند نفر قبلی د
ا﷽ دستاورد انتشار روایت خانم با عنوان عکس یادگاری با عکس آقای شهید در صفحه‌ی روزنامه‌ی جام‌جم (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
من خوشبخت.pdf
حجم: 4M
ا﷽ 1️⃣7️⃣2️⃣ من خوشبخت یک روز سرش را از لای به لای کتاب و تست، بیرون آورد و گفت، یکی از دوستانش را دعوت کرده شب قبل تشییع، با همسرش خانه ما باشد. نتوانستم لبخند ذوقم را نگه دارم. گفت: «می‌دونم حضرت آقا خودش حواسش به من و کنکورم هست. » دوباره روی درستی تصمیمش تأکید کرد. گفت: «کنکور باز هم تکرار می‌شه، ولی مگر چند بار آقا تهران رو ترک میکنه؟» ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم می‌رود
ا﷽ 2️⃣7️⃣2️⃣ پرچمِ مشترک پایانِ وداع بود. موجِ جمعیت از درِ بزرگِ مصلی بیرون می‌ریخت و هنوز بوی شربت و چای توی هوا بود. پاهایم را روی زمین می‌کشیدم که چشمم به مردی افتاد. پرچمی روی دوش و دستش در دست همسرش بود. پرچم گله‌به‌گله سوراخ و نخ‌کش شده بود. معلوم بود پای‌کار تجمعات شبانه است.    از شبِ اولِ تجمع، دلم یک پرچم بزرگ می‌خواست، شبیه همین که باد تویش بیفتد و جلوی چشمِ همه بالا برود. اما مدت‌هاست اولویتِ خانهٔ ما دخترک است؛ برای همین یک کوچکش را خریدیم و دادیم دستِ او تا تمرینِ وطن‌دوستی کند. من اما همیشه در دلم پرچمی را می‌چرخاندم که توی باد بلند شود.    حالا که این را دیدم، داغ دلم دوباره تازه شد. یادِ موکبی افتادم که اولِ راه پرچم نذری می‌داد، از همان‌ها که دلم می‌خواست. اما پا روی دلم گذاشتم، کالسکه را هل دادم و رد شدم.  چشم از مرد برداشتم و سرم را چرخاندم تا کمتر غصه بخورم. در میان موج جمعیت اما پرچم‌ها جور دیگری خودنمایی می‌کردند. پرچم کشورهای دیگر توجهم را جلب کرد؛ ترکیه، فلسطین، پاکستان.  از میان جمعیت راه افتادیم به سمت ماشین. دلم هنوز پیش پرچمِ سوراخ بود. رسیدیم و همسرم کولر را روشن کرد. گفت صبر کنیم برگردد. تکیه دادم به صندلی و چشم دوختم به دخترک که توی بغلم خواب بود.  وقتی برگشت، همان پرچمِ دلخواهم توی دستش بود. دوباره به همه آن پرچم‌ها فکر کردم؛ به آن همه تنوع و آن همه رنگ. تلاش می‌کردم در میان این‌همه رنگ، چیزی را پیدا کنم که به همه‌مان تعلق داشته باشد؛ چیزی که وقتی به آن نگاه می‌کنیم، بدانیم تنها نیستیم.   ماشین حرکت کرد و از میان جمعیت راه باز کرد. در ذهنم تلاش می‌کردم رنگ‌ها را کنار هم بیاورم، یا خط‌هایی بکشم که همه توی آن جا بشوند. توی فکرم هزار بار تصویر ساختم؛ ولی هیچ‌کدام انگار کامل نبود. برای لحظه‌ای به جمعیت خیره شدم.  مردی از کنار ماشین رد شد. علمِ بلندِی حمل می‌کرد. «یا اباعبدالله الحسین» روی زمینه مشکی بالاتر از همه پرچم‌ها تکان می‌خورد. سرم را پایین انداختم. دیدن آن علم، تمام تصاویرِ ناقصِ قبلی را پاک کرد. تمام آن تلاش‌هایِ من برای چیدنِ رنگ‌ها و خط‌ها، در برابرِ این نام، رنگ می‌باخت. یاد آن پرچمِ سوراخ و نخ‌کش افتادم. انگار او خودش را زخمی کرده بود تا این علم ایستاده بماند. دیگر نیازی به جستجو نبود.   ✍ (ع) 〰〰〰〰 💠 هر روایت قطعه‌ای از حافظه‌ی تاریخی این روزهاست || روایت‌های مردمی از وداع با رهبر شهید 📍ایتا | بله | تلگرام |📍