کارام جانم میرود
ا﷽
6️⃣6️⃣2️⃣ آخرین رویا
برنامهمان را از روز قبل چند بار مرور کردیم تا دیر نرسیم. شب قبل از اسکانمان در چهلسرا، به مسجد شهرک محلاتی رفتیم. قرار بود با ماشین تا خیابان دماوند برویم. کمی با پیکرها همقدم شویم و برگردیم بابل.
با آن قد رعنا توی مستطیلِ سهرنگ سبز، سفید و قرمز در مصلی وداع نکردم. بُهت چنبره زده بود به همه وجودم. لحظه آخر که میخواستم پلههای مصلی را بالا بروم و بیرون بیایم، سه بار برگشتم. زیر لب فقط گفتم: «آقا...» خداحافظ، فیامانالله و هر کلمه دیگری به زبانم نیامد. بعد چهار ماه دوباره به مرحله بُهت و انکارِ سوگ رسیده بودم. آنجا، روبروی آقا، دلم میخواست فرار کنم. همه امیدم به این آخرین بار بود. نمیدانستم آخرین دیدار چه به روزم میآورد.
با بچهها، کالسکه و مادرهایمان، توی خیابان دماوند راه میرفتم؛ اما روحم با من نبود. توی صف حلیم رفتم و برای مادرها صبحانه گرفتم؛ ولی چیزی از گلوی خودم پایین نمیرفت. پرچم سرخِ یالثارات را کنار کالسکه علی تنظیم کردم، علی دستش را مشت کرد و عکس گرفتم؛ به خداحافظیای که باید بالاخره روی زبانم میچرخید، فکر میکردم.
یک ساعت گذشته بود، یکی از همراهانمان گفت: «هیچی پیکرها رو میبرن انقلاب.»
اخمهای بقیه درهم رفت. به نظر من چنین چیزی امکان نداشت. سراغ تلوبیون رفتم، دنبال مستندات بودم: «نه بابا شایعهاس، مردم الکی جو میدن.» روی حرفم مُصِر بودم: «مراسم بدرقه و این بینظمیها؟ محاله.»
ولی ته دلم آشوبی به پا شده بود. به سمت میدان امام حسین راه افتادیم. دوباره سراغ تلوبیون رفتم. کسی داشت آرامآرام آمادهمان میکرد. آخر هم خبر از عوضشدن مسیر داد. کوه یخی بودم که یکباره زیر آفتاب تیرماه فروریخت. مادرم گفت: «یعنی چی؟ اینهمه مردم منتظر بودن که ببرن یه مسیر دیگه؟» مادر همسرم ادامه داد: «همینالان بریم دیگه، نمیرسیم؟»
هر جور حساب میکردیم نمیتوانستیم به تشییع برسیم. دو کالسکه، بچهها. همه برنامهریزیمان دود شد، رفت هوا. سعی کردم آرامشان کنم؛ ولی دلم شکسته بود. آخرین دیدار هم ازم گرفته شد. مثل رؤیای تقریظی که داشتم. مثل هزار رؤیایی که نهم اسفند همهشان را از من گرفت. به تلوبیون زل زدم. آقایم بین سهرنگ پرچممان میان مردم بود و من توی شرق تهران اشک میریختم.
کنار تانکر آب ایستادم تا بطری علی را پُر کنم. اما همه وجودم مثل کودکی شده بود که غمِ عالم توی دلش است و زانویش را بغل کرده. نباید زانوی غم بغل میکردم. بطری را زیر شیر آب گرفتم. باید خودم را قانع میکردم: «همین که تونستی بیای وداع و مراسم تشییع هم لطف خدا بود، اصلاً قرار نبود بیای! »
دو زن به تانکر تکیه داده بودند و حرفهای مادرها را تکرار میکردند. روسری نخیشان خیس بود و به یقه مانتوشان چسبیده بود. باید با آنها حرف میزدم. با مادرها، با خودم.
دستم را روی شانهشان گذاشتم: «مهم نیتمونه، آقا دید ما رو امروز، مطمئن باشین.»
چانهام داشت میلرزید، لبم را گاز گرفتم: «شاید قرار نبود این آخرین دیدار باشه، انشاءالله بهزودی حرم میبینیمش.»
زن دست گذاشت دور گردنم. دستِ آفتابسوختهاش را روی چشمهایم کشید: «آره دخترجون، ما برای دیدن آقا، هرجا باشه میریم، هر چقدرم باشه صبر میکنیم.»
در راه برگشت، پیام دوستانم را خواندم. خیلیها مثل من، حسرت دیدار امروز به دلشان مانده بود. من هم نوشتم: «دل خیلیهامون امروز شکست، ولی این مردم مبعوث شده انگار این روزها، همه چیز رو بهتر درک میکنن.»
✍️ #سمانه_صالح_طبری #بابل
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
7️⃣6️⃣2️⃣ عزیزکانم
امروز یاد گرفتم چطور آمپول بزنم. اول اندازه یک بندانگشت از دور ناف فاصله میگیرم. نباید همان جای دیروزی باشد. با پنبه الکی مرطوبش میکنم. بعد میروم سراغ ترس همیشگیام، سوزن را آرامآرام فرومیکنم توی پوستم. هنوز دستم نمیرود مثل خانم رضایی تند و فرز تزریق کنم.
حتماً تا نهماهگیتان ماهر میشوم. نباید دوم در این مرحله است؛ دارو را یکهو سرریز نکنم زیر پوستم. توی دلم تا ده میشمارم و همزمان پیستون را فشار میدهم. نباید سوم را خودم ساختم؛ به رویم نیاورم که سوزشش تا مغز سرم رفته. خیلی هم ترس نداشت نه؟ راحتتر هم میشود. مامان دارد بهخاطر شما هر کاری میکند. میدانم شما هم دارید خودتان را با هر والذاریاتی به دیواره شکمم میچسبانید. مسئول آزمایشگاه آیویاف گفت خیلی بچههای خوبی بودید، همه تلاشتان را کردید تا به بلاست نزدیک شوید. پرسیدم بلاست چیست؟ گفت مرحله پنج روزگی. قند توی دلم آب شد و انگشت شستم را کشیدم گوشه چشمم و گفتم: «میخوان مامانشون رو خوشحال کنن.» نگفتم خانه را برایتان آبوجارو کردهام و بابا از بازار کیسه کیسه سیب و گلابی و آب انار خریده و چیده توی یخچال.
بابا برایمان نقاشی هم کشیده. روی کاغذ سه تا خط دراز کشیده تا پایین. بالایشان به ترتیب نوشته: صبح ظهر شب. همه داروهایی که توی این دو هفته باید بخورم و آمپولهایی که باید بزنم لیست کرده تویش. ته هر کدام هم رمز گذاشته: «ب د ت ب ب» یعنی بوس درمانی توسط بابا. یک کاغذ هم پرستار داده که تویش کلی نباید دارد. بابا یکییکی برایمان میخواند و من یکییکی توی سرم حفظ میکنم: «نپرم، ندوم، خموراست نشوم... سفر نروم.»
سفر نروم؟ پس بابا باید تنهایی برود، از عوض همه ما برود. چی شد مامان؟ جایتان تلخ شد؟ نه شما با کار ما بزرگترها کار نداشته باشید. بعضی وقتها بزرگترها توی گلویشان سنگ میافتد. شما بازی کنید تا به شکمم بچسبید. من فقط دلم تنگ شده. برای کی؟ برای پدربزرگ. برای پدربزرگ همه آدم خوبهای دنیا.
این هفته، پدربزرگ چند روز مهمانی دارد. ما را دعوت کرده؛ ولی راهش دور است. آنقدری دور است که اسمش میشود سفر. نه عزیزکانم، ناراحت نشوید. ما بزرگترها بعضی وقتها هقهق میکنیم. مامان حالش خوب است. پدربزرگ حتماً دارد ما را از آن بالا نگاه میکند. خودش گفت کمیِ بچههایش دهشتناک است. گفت دوست دارد شما زیاد شوید. حتماً او خوشحالتر است که ما به مهمانی نرویم. حتماً او دعا میکند که شما به دیواره اتاقتان بچسبید. نباید نمیدانم چندم این است که ناراحتی نکنم.
چشم عزیزکانم اشکهایم را پاک میکنم. اینطوری پدربزرگ هم راضیتر است.
✍ #حاشیه_نشین #زنجان
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
جامانده.pdf
حجم:
3.9M
ا﷽
8️⃣6️⃣2️⃣ جامانده
شب تازه چادر سیاهش را کشیده بود روی شهر که جعبه پرچم پیچ از هواپیما پیاده شد. توی خانه پای تلویزیون نشسته بودم به تماشا. مردم با دیدنش دویدند به طرف زائر از راه رسیده. شانههای زیادی رفت زیر تابوت. چقدر عاشق آمده بودند به استقبال؟ البته این مردم ید طولایی دارند در پذیرایی از زوار امام حسین. با همان مهربانی، با همان التماس، تابوت را مثل نگینی روی دستها میبردند.
✍ #سمانه_نجارسالکی #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم میرود
ا﷽
9️⃣6️⃣2️⃣ آیتالکرسی
ایستاده بودم وسط پذیرایی و داشتم بعدازظهر را برای مامان بازسازی میکردم. دست راستم را به پایم چسباندم و دست دیگرم را توی هوا از یک نقطه فرضی گرفتم؛ انگار پیراهن احسان را در آن شلوغی چنگ زده بودم. موج جمعیت تشییع پیکر آقا که رسید، ما را برد به یکی از کوچههای فرعی. روی فرش حرکت کردم. مردم مثل کبریتهای توی جعبه چفتهم شده بودند. صداهای مختلفی میشنیدم. مردی گفت: «هل ندید.»
دیگری امید داد که فقط نترسید. زنی به دخترش گفت: «محکم گرفتمت عزیزم.»
کسی هم از مردم میخواست صلوات بفرستند.
به مامان گفتم در آن لحظات فشردگی یک آن یاد شهدای منا افتادم. فکر کردم آدمیزاد تا وقتی چیزی را تجربه نکند نمیتواند راحت درباره آن نظر بدهد. بعد گفتم: «مامان اگر یک نفر میافتاد نمیشد دیگه از زیر دستوپا جمعش کرد. خیلی آدم اومده بودن. تو زندگیم یه همچین جمعیتی ندیده بودم.»
کمکم توی بازسازی صحنه فشار را مثل همان بعدازظهر کم کردم و دستم را از چسبیدگی پایم نجات دادم. گفتم: «ولی خدا رو شکر هیچکس آسیب ندید. تنها تلفات تشییع به کفشها و شیشههای آبمعدنی رسید. تازه چند نفر رو دیدیم که توی همون شلوغی کفششون هم پیدا شد.»
مامان نگاهش را چرخاند سمت تلویزیون که داشت حرم امام رضا(ع) را نشان میداد. مردم شبیه نقاشیهای نقطهچینی مشکی و قرمز تمام صفحه تلویزیون را پرکرده بودند. داشتند بر پیکر آقا و خانوادهاش آخرین نماز را میخواندند. مامان سرش را به سمتم چرخاند. گوی چشمهایش تر و درخشان بود. گفت: «نمیدونم جایی خوندم یا از کسی شنیدم که آقای خامنهای هر سفری که میرفتند برای مردم آیتالکرسی میخوندن. میگفتن نمیخوام یکوقت برای کسی اتفاق بدی بیفته. میخواستن همه در سلامت باشند.»
چشمم به تلویزیون برگشت. داشتم چیزی را تجربه میکردم که تا قبل از این حتی نمیتوانستم به آن فکر کنم یا در موردش حرف بزنم. توی دلم گفتم: «کاش من هم برای شما و خانوادهتون بیشتر آیتالکرسی خونده بودم.»
✍ #شکوفهسادات_مرجانیبجستانی #بردسکن
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
0️⃣7️⃣2️⃣ دیدار دوباره
- بابا بابا آقا کجاست؟
پسر پایین لباس پدرش را میکشید. نگاهش اطراف مصلا میچرخید. انگار دنبال گمشدهای آمده بود. پدرش دستش را به سمت جایگاه دراز کرد:
- اونجاست بابا. میبینی؟
پسرک حرز گردنش را در دست گرفت. روی پایش ایستاد تا بالا را ببیند.
- نه اون شیشهها رو نمیگم که. آقا کجاست بابا؟
صدای مجری در مصلا میپیچید که از همه میخواست دستها رو بالا ببرند برای وداع با آقا.
پدرش به پهنای صورت اشک میریخت. پسرک گوشی را از دست پدرش بیرون کشید.
صدای مجری گرفته بود؛ داد میزد:
- خداحافظ آقا
هیچوقت نمیخواستم باور کنم باید با آقا خداحافظی کنم. این جملات دلم را زیر رو میکرد. نتوانسته بودم خودم را راضی کنم که برای آقا عزاداری کنم. هنوز منتظر بودم آقا با عصا پرده را کنار بزند و دستشان را تکان بدهند.
راستش قدیمترها دوست داشتم نویسنده بزرگی بشوم که بتوانم به دیدار آقا بروم. گاهی با خودم تصور میکردم آقا به کتابم تقریظ زدهاند.
باور به رفتن آقا در توان من نبود.
سرم را سمت پسر کج کردم. عکس روی صفحه گوشی را به پدرش نشان داد. عکس آقا که پسربچهای را بغل کرده بود.
- بابا این آقا رو میگم. کجاست؟
پدرش هقهق میکرد.
صدای مجری میآمد بلند بگو:
- حسین
روی لباس پسر با خط طلایی نوشته شده بود حسین.
گوشه چشمش خیس شده بود.
- بابا چرا جواب نمیدی؟ میگم آقا کجاست؟
شاید پسر هم مثل من نمیتوانست رفتن آقا را باور کند.
میخواستم فریاد بزنم و بگویم آقای ما رفته تا نفسی تازه کند و برگردد.
آرام زمزمه کردم:
- به امید دیدار آقا
✍ #فاطمهسادات_حسینی #قم
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله| تلگرام📍
کارام جانم میرود
ا﷽ 5️⃣6️⃣1️⃣ عکس یادگاری دختر نوجوان کمی این پا و آن پا کرد. حدس زدم درخواستی مشابه چند نفر قبلی د
ا﷽
دستاورد
انتشار روایت خانم #زهره_طاهر با عنوان عکس یادگاری با عکس آقای شهید در صفحهی روزنامهی جامجم
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
من خوشبخت.pdf
حجم:
4M
ا﷽
1️⃣7️⃣2️⃣ من خوشبخت
یک روز سرش را از لای به لای کتاب و تست، بیرون آورد و گفت، یکی از دوستانش را دعوت کرده شب قبل تشییع، با همسرش خانه ما باشد. نتوانستم لبخند ذوقم را نگه دارم. گفت: «میدونم حضرت آقا خودش حواسش به من و کنکورم هست. » دوباره روی درستی تصمیمش تأکید کرد. گفت: «کنکور باز هم تکرار میشه، ولی مگر چند بار آقا تهران رو ترک میکنه؟»
✍ #مهدی_آرامش #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم میرود
ا﷽
2️⃣7️⃣2️⃣ پرچمِ مشترک
پایانِ وداع بود. موجِ جمعیت از درِ بزرگِ مصلی بیرون میریخت و هنوز بوی شربت و چای توی هوا بود. پاهایم را روی زمین میکشیدم که چشمم به مردی افتاد. پرچمی روی دوش و دستش در دست همسرش بود. پرچم گلهبهگله سوراخ و نخکش شده بود. معلوم بود پایکار تجمعات شبانه است.
از شبِ اولِ تجمع، دلم یک پرچم بزرگ میخواست، شبیه همین که باد تویش بیفتد و جلوی چشمِ همه بالا برود. اما مدتهاست اولویتِ خانهٔ ما دخترک است؛ برای همین یک کوچکش را خریدیم و دادیم دستِ او تا تمرینِ وطندوستی کند. من اما همیشه در دلم پرچمی را میچرخاندم که توی باد بلند شود.
حالا که این را دیدم، داغ دلم دوباره تازه شد. یادِ موکبی افتادم که اولِ راه پرچم نذری میداد، از همانها که دلم میخواست. اما پا روی دلم گذاشتم، کالسکه را هل دادم و رد شدم.
چشم از مرد برداشتم و سرم را چرخاندم تا کمتر غصه بخورم. در میان موج جمعیت اما پرچمها جور دیگری خودنمایی میکردند. پرچم کشورهای دیگر توجهم را جلب کرد؛ ترکیه، فلسطین، پاکستان.
از میان جمعیت راه افتادیم به سمت ماشین. دلم هنوز پیش پرچمِ سوراخ بود. رسیدیم و همسرم کولر را روشن کرد. گفت صبر کنیم برگردد. تکیه دادم به صندلی و چشم دوختم به دخترک که توی بغلم خواب بود.
وقتی برگشت، همان پرچمِ دلخواهم توی دستش بود. دوباره به همه آن پرچمها فکر کردم؛ به آن همه تنوع و آن همه رنگ. تلاش میکردم در میان اینهمه رنگ، چیزی را پیدا کنم که به همهمان تعلق داشته باشد؛ چیزی که وقتی به آن نگاه میکنیم، بدانیم تنها نیستیم.
ماشین حرکت کرد و از میان جمعیت راه باز کرد. در ذهنم تلاش میکردم رنگها را کنار هم بیاورم، یا خطهایی بکشم که همه توی آن جا بشوند. توی فکرم هزار بار تصویر ساختم؛ ولی هیچکدام انگار کامل نبود. برای لحظهای به جمعیت خیره شدم.
مردی از کنار ماشین رد شد. علمِ بلندِی حمل میکرد. «یا اباعبدالله الحسین» روی زمینه مشکی بالاتر از همه پرچمها تکان میخورد.
سرم را پایین انداختم. دیدن آن علم، تمام تصاویرِ ناقصِ قبلی را پاک کرد. تمام آن تلاشهایِ من برای چیدنِ رنگها و خطها، در برابرِ این نام، رنگ میباخت. یاد آن پرچمِ سوراخ و نخکش افتادم. انگار او خودش را زخمی کرده بود تا این علم ایستاده بماند. دیگر نیازی به جستجو نبود.
✍ #فائزه_جعفری #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم میرود
ا﷽
3️⃣7️⃣2️⃣ جایزهی غیرقابل پیشبینی
همسرم پیام میدهد:
-خانوم جان نجفم، پیش باباعلی، از طرف تو و جوجه هم زیارت کردم.
سقف آینهکاری و لوسترهای پر از الماس صحن آقا بِدو میآید جلوی چشمم. شک، صد تا مارمولک میشود و میافتد به جانم:
-نکنه اشتباه کردم نرفتم.
خودم، خودم را آرام میکنم:
-باید نظام جمهوری اسلامی باشه که در بسترش بری زیارت اربعین.
لپتاپ را روشن میکنم و میروم سراغ پوشه کربلا ۹۸. اولینبار که پاهایم به مشایه رسید و رفتم تا کربلا، تمام مسیر خودم را روی صندلی متهم نشانده بودم که چرا سالهای قبل با هر بهانهای خود را از این سفر محروم کردهام. سرم را چسبانده بودم به شیشه ماشین و خطهای وسط جاده مهران با سرعت رد میشدند. من هم از کربلا با همان سرعت دور میشدم تا زندگی روزمرهام را از سر بگیرم.
همین که پایم به خانه رسید روزشمار اربعین سال بعد را روی دیوار آشپزخانه علم کردم. یک سال روزشماری حوصله سر بر است؛ اما همه دلخوشیام همین بود.
کمکم به اسفندماه رسیدیم که کرونا مثل یک اژدهای افسانهای آمد و همه چیز را بلعید. از دورهمیها بگیر تا مسافرت و عروسی و هیئت، اربعین را هم ضربدر زد. همان اربعین کرونایی مامان هم برای همیشه رفت.
دوباره روز شمارم را علم کردم. این بار تنها راهحل برای دل زخم دیدهام پیادهروی اربعین بود. اما هنوز کرونا بساطش را جمع نکرده بود. بازهم نرسیده به روز موعود روزشمارم را جمع کردم و با مشت به قلبم کوبیدم و انذارش دادم که:
-امسالم باید بمونی خونه، خبری از زیارت نیست.
کرونا با اداواصول، دامن نحسش را جمع کرد و رفت پی کارش. راهی شدم. قلبم را توی مشتم گرفتم و راهی مشایه شدم.
سال بعدش کرونا نبود؛ اما میوهدلم جا خوش کردهبود توی وجودم. پیادهروی اربعین ممنوع شد.
سال بعدش میوه دلم ۸ماهه بود و هوا خیلی گرم. پسرکم را بغل کردم و با دست دیگرم پدرش را از زیر قرآن رد کردم. تا در خانه را بستم رو به پسرک گفتم:
-سال دیگه ۳تایی میریم.
روزشمار رفت روی در یخچال.
بالاخره روزشمارم برایم آمد داشت.
سهتایی رفتیم.
نه اسفند که ستونهای دود از دلهامان بلند شد و رسید به آسمان گمان کردم امسال هم اربعین ضربدر میخورد. نخورد. هرکه دلش خواست رفت. باز هم با پسرکم، پدرش را راهی کردم.
او رفت کربلا و من و پسرم رفتیم خیابان.
نه کرونایی بود نه داغ عزیزی نه میوهدلی، راه بازه باز بود. اما امام گفته بود خیابان اولیتر است. گفتم: «به دیده منت.»
وسط عکسهای مشایه سال ۹۸، پستچی زنگ زد. مجلههای مدام را برایم آورد. برای دلتنگیم، سه جلد مدام خریدم. به سردبیرش گفتم: «جایزه ندارد این سه جلد؟»
گفت: «حتماً.»
با خودم کلنجار رفتم که کدام جلد مدام را ندارم تا بگیرم؟
پیام فرستاد و گفت: «الوعده وفا.»
عکس را باز کردم. هیچکدام از جلدهای مدام نبود.
گنبد نارنجی بزرگی وسط تصویر بود.
زوم کردم. نوشته بود:
«السلام علیک یا اخا رسولالله...»
با مشت به قلبم زدم و گفتم:
«در خانه نماندی... قبول باشد.»
✍ #حدیث_قربانی #اراک
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍