کارام جانم میرود
ا﷽
8️⃣7️⃣2️⃣ هویتبخش؛ مثل آقا
حوالی پل روشندلان، جمعیت زیادی به سمت میدان آزادی در حال حرکت بود. از شدت ازدحام راه بسته شده بود. به دنبال مسیری میگشتم تا بتوانم به راهم ادامه بدهم. نگاهم به سمت پیادهرو چرخید و توجهم به شلوغی مقابل فروشگاهی جلب شد.
نزدیکتر رفتم تا ببینم چه چیزی باعث توقف آدمها شده.
بعد دیدم من هم مثل همانها ایستادهام به تماشای این صحنهٔ ساده و بیآلایش. مگر این قاب در خودش چه داشت که رهگذران را ناخودآگاه وادار میکرد تا لحظاتی بایستند و از پشت شیشه، تصویر خودشان را با این قاب ساده ثبت کنند؟
نفر کناریام بعد از گرفتن عکس رو کرد به رفیقش و گفت:
- کی فکر میکرد روزی برسه دلتنگ این دکور ساده بشیم؟
راست میگفت. حالا بخشی از هویت ملی ما به این قاب گرهخورده است؛ به همین چیزهای بهظاهر ساده. به پرچم، به این صندلی، چفیه و زیلوهای آبیرنگ.
تصویر جمعیت روی پل در قاب شیشه نقش بسته بود. خوب که فکر میکنم میبینم ما این هویت را، این شکوه و عظمت حضور مردم مبعوث شده را، مدیون آقای شهیدمان هستیم.
عکس را که گرفتم در صفحهٔ یادداشت گوشیام نوشتم؛ هویتبخش مثل آقا
✍#طاهره_آرام #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم میرود
ا﷽
9️⃣7️⃣2️⃣ تا وقتی چراغهای مصلی خاموش میشود
پسری که نمیشناختم ایستاده بود روبروی درب سردخانه بهشتآباد و با لحنی که انگار میخواهد شری را بخواباند، بدون توقف میگفت: «یالا برو یالا برو». پسر لابد از فامیلهای دور بود و لابد چند باری بابا را توی زندگیاش دیده بود. حس نقش اولی را داشتم که وسط یک سناریوی غمانگیز گیرکرده و برای دیدار آخر یا باید چند قدم میرفت جلو و یکی میخواباند توی گوش پسر یا باید به التماس میافتاد. راه سومی نبود. اما هنوز یک روز و نیم نشده بود که قلبم شکسته بود. شکسته بود و خونهای غلیظش شتک زده بود روی زندگیام و چیزی که ته ظرف مانده بود خون آبکی و رقیقی بود که توی حفرهها گیرکرده بود. پس دومی را انتخاب کردم و افتادم به پایش.
تازه دو سه ساعتی بود که فهمیده بودم قرار نیست زنها بروند برای تشییع یا حتی مرحوم را توی سردخانه ببینند. ۷ صبح بود. هوا بوی عود و اسپند میداد. زنها کیپ تا کیپ سالن خانه عمو را پرکرده بودند. چند تا زن حتی زانوهایشان به زانوی عمه خورده بود. رفتم و نیمخیز توی گوش عمه گفتم: «عمه من باید برم تشییع.» عمه آرام جوری که زنانی که از پا به او متصل شده بودند نشنوند گفت: «نمیشه عمه! زشته! زنها را که نمیبرند.» بعد گفت: «میآورندش توی حیاط برای وداع آخر.» بعد گفت منتظر بمانم.
دو ساعت که گذشت، مطمئن بودم دارم ثانیههای حیاتی را میگذارنم. از پیکر خبری نبود و من ندیده بودمش. دوباره رفتم و توی گوشش گفتم: «به قرآن اگر نبرینم، اینجا جیغ میزنم.» عمه انگار ترسید و من و خواهرها را راهی بهشتآباد کرد. آنجا ولی به سدّ این پسر ناشناس خوردیم.
پسرعمه که گریههای ما رویش تأثیر بیشتری داشت راهمان داد و بعد دیگر نفهمیدیم چه شد. پیکر را از در دیگری خارج کرده بودند و برده بودند برایش توی مسجدی نماز بخوانند، بعد هم تشییع. محال بود که در تشییع باشیم، نه کسی میگذاشت نه جای مسجد را بلد بودیم و نه میرسیدیم. همان لحظه تصمیم گرفتیم که بدویم، تا لااقل توی لحظه خاکسپاریاش باشیم. چند تا زانوی خم شده میدویدند لای قبرها. از قبرهای جدید بهشتآباد گذشته بودیم. توی قطعه خانواده شهدا، بابا را به بیبی سپرده بودیم. صدای گریهمان با هنوهن دویدن قطع و وصل میشد و اشک بهجای اینکه روی صورتمان بریزد به رطوبت هوا اضافه میکرد. مولکولهای هوا که صدای لاالهالاالله را دستبهدست کردند و به ما رساندند، رسیده بودیم به دو کیلومتری قبر و حق نزدیکتر شدن نداشتیم.
چرا دویدیم؟ نمیدانم! چرا نبودنمان اینقدر مهم بود؟ نمیدانم. اما حالا که دیگر بابا نبود. حالا که هیچ لزومی ندارد آدم توی این موقعیت به متوفی دروغ بگوید یا تظاهر کند یا دنبال منفعتی باشد. باید صادقانهترین حرفمان را بزنیم. میخواستم به او بگویم که چقدر دوستش داشتم. انگار کن که این آخرین فرصت بود که ببیند زندگیاش به هدر نرفته و من چقدر بدون او، هیچکسی نیستم. ما آدمهای معمولی قلبمان، جایی مطمئن است که میبیند. نقطه اطمینان من هم همین لحظه بود. پیش از اینکه جسمت این دنیا را ترک کند. چارهای نبود، نمیتوانستم نعلین از پا بکنم و روبروی خدا بایستم و چشم توی چشمش بگویم: «لیطمئن قلبی...» و خدا نشانم دهد که برای همیشه هستی.
ما آدمهای معمولی به تشییع پناه میبریم. انگار که داریم برای خودمان وقت اضافه میخریم، به هوای یک شانس مجدد، داور را گرفتیم و نمیگذاریم سوت پایان را بزند.
من آقا را ندیده بودم. برعکس آرزویش، هیچوقت شانس دیدنش را هم نداشتم. همین شد که وقتی اولینبار زمزمه تشییع تهران آمد. گفتم نرسم تهران میمیرم. بعد از ۳ ماه که تشییع قم هم قطعی شد، وقتی ساعت ۳ و نیم صبح از خانه بیرون زدیم و فهمیدم که تا خود بلوار پیامبر اعظم را باید پیاده برویم. گفتم نرسم نماز میمیرم. وقتی توی عمود ۸۷ به نماز متصل شدیم. گفتم پیکرها را نبینم میمیرم. من باید برای این آخرین دیدار، چادرم را از پشت گردن گره میزدم و میزدم به دل جمعیت. بدون دیدن انگار باورش نمیکردم. مردهای همراه، روضه نرسیدن و رفتن میخواندند. من اما با خواهرها، گوشه جدول پیادهرو نشسته بودیم و انگار صدای کسی را نمیشنیدیم و به این فکر میکردم که چرا اگر نباشم میمیرم. که چرا ملائکه به سه تا کار آدمها حسودی میکنند و یکیشان تشییع است. که دیگر کجای جهان میتوانم ثابت کنم که به او وفادار میمانم.
ما آدمهای معمولی که جسمها و دیدنیها برایمان همه چیز است تا همان لحظه وقت داریم. تا وقتی که چراغهای مصلی خاموش میشود. تا وقتی تریلی از زیرگذر عمود ۴۰ رد میشود و صدای مداح را هم با خود میبرد. تا وقتی بلندگوهای مشهد میگوید بهخاطر به خطر نیفتادن جان آدمهایی که کفشهایشان زیر دستوپا مانده، از این جای مراسم به بعد، تشییع هوایی است...
#فاطمه_آلبوغبیش #قم
〰〰〰〰
📍| ایتا |📍
ا﷽
0️⃣8️⃣2️⃣ تهران چرا اینجوریه؟
-تهران چرا اینجوریه؟ هیچکی به فکر اون یکی نیست.
این را گفت و سبابهاش را انداخت زیر بند کولهٔ پرکلاغیاش. رد چروک مانده بود روی روسریاش، زیر بند کوله. بعد زانوهایش خم شد. پایین عبای مشکیاش را که به قهوهای میزد، بالا آورد تا وقت نشستن روی جدولهای سبز و زرد، بیشتر از این خاکی نشود.
- تاکسی ندارن اینا؟ اینهمه ماشین رد شد، یکی ترمز نزد. حتی شیشه رو پایین ندادن ببینن کجا میخوایم بریم.
نفسش را پرصدا بیرون داد.
مردمک چشمم کشیده شد تا صورت خیس عرق دختر. "یا حسین" پرچم بالای سرش تاب برمیداشت. مامان پرسید، مسیرتان کجاست؟
چشمهایش برقی زد. انگار تمام تاکسیهای نداشته تهران صف کشیدند جلوی پایش. دستش را تکیهگاه کرد روی جدول، عبایش را تکاند و تمامقد ایستاد. بعد کفشهایش را کشید روی آسفالت، پشت سر کفشهای مامان.
سمت کوچه که پیچیدیم صدای لخلخ کفشهای دختر قطع شد:
-آخ فقط ببخشید ما دو نفریم با خواهرم اومدم.
چشمش را دوخت به خواهرش، نادیا که با نفسهای بریدهبریده عذرخواهی و تشکر را پشتهم ردیف میکرد.
از پشت سر مردی که با تیشرت و شلوارک ایستاده بود، پیچید توی خیابان. مرد شیلنگی از حیاط خانهاش کشیده بود توی کوچه و روی سر رهگذران آب میپاشید. شبیه پیرمرد دیگری که ته کوچه آب راه انداخته بود و پسرکی که بالای دیوار خانهشان با لبخند لباسها را آبچکان میکرد.
نگار، همانطور که چشمش به سر کوچه بود، دست برد به روسریاش و کشیدش جلو. بعد انگار که خجالت بکشد از لنگیدن و دمپاییهای نادیا:
- ببخشید ماشینتون نزدیکه؟ خواهرم تازه عمل صفرا کرده، امروزم از ایستگاه ولیعصر پیاده اومدیم پاش درد گرفته، نمیتونه خیلی راه بیاد.
سرش را پایین انداخت.
- ببخشید تو رو خدا برای شما هم زحمت شد، خدا خیرتون بده که می رسونیدمون ایستگاه مترو.
به پوست شفاف و دور چشمهای بیچروک نادیا میآمد تازه جوش کنکور را بخورد، نه اینکه صفرایش را توی بیمارستانهای شیراز جا گذاشته باشد. بااینحال باز دل کنده بود از درس و آمده بود در مکتب شهادت. لبهای مامان کمی کشیده شد بالا:
-رحمتین. مهمونهای آقایین، افتخار ماست، کمترین کاری که میتونیم براتون بکنیم همینه.
راستی چرا از ولیعصر اومدین؟ باید استاد معین پیاده می شدین.
او که بوی بهارنارنج و فالوده از لهجهاش میپیچید، از کاروانی گفت که از هم جدا شدهاند. اشتباه پیادهشدن در ولیعصر بدجوری کار دستشان داده بود. طوری که خواهرش کفشهایش را رها کرده و با دمپایی، بقیه راه را دویده بودند تا برسند به وداع آخر با آقا.
گفت آزادی برایشان منا شده و آسفالت داغ بدنشان را سوزانده. ولی میگفتند فدای سر رهبر.
حالا تشنه دیدار ماندهاند، همانطور که داغ آخرین نماز در زیر قوسهای مصلی جگرشان را سوزانده.
الان کاروان توی مرقد امام منتظرشان است تا از آنجا راهی شوند و کنار حضرت معصومه، آقا را در آغوش بگیرند. شاید روزیشان شد با "اللهم لا نعلم منه الا خیرا" پیر قم، سینه سبک کنند.
سر حقانی که رسیدیم، توی ماشین حرف از دیدار شد. نگار انگار که شیرهٔ ته فالوده سرمیکشد صورتش جمع شد:
-من یکبار دیدار دانشجویی اومده بودم، دیدار ساعت ۴ بود من از ۵ صبح بیت بودم، ردیف جلو نشستم، باورم نمیشد. فقط به صورت آقا نگاه میکردم.
و بعد تن صدایش رفت بالا و دستهایش هوا را شکافت: «اونجا خیلی شلوغه.»
یکهو انگار طعم خون پیچید توی دهانش. اشکهایش لب پر زد و صدایش پایین آمد. انگار برای خودش روضه بخواند: «یعنی بود... »
صدای مهدی رسولی از رادیو با نسیم کولر چرخ میزد توی ماشین. نوای محزونش سیلی میزد توی صورتمان: «بهم بگید باز دوباره آقام سخنرانی داره
بیا ببین که بیت شلوغه... »
سکوت سایه انداخته بود توی ماشین.
یکهو چوب پرچم هم انگار طاقت نیاورد روضه را.
تاب برداشت به بالا و پرچم مشکی "یا حسین" از توی دستم رها شد در دست باد. پرچم از پنجره کشیده شد روی آسفالت، درست وسط اتوبان.
ترمز، صدای چرخهای ماشین را درآورد.
صدای تق قفل در که آمد صدایم لرزید: «مامان نریا، همه با سرعت میان، یهو خداینکرده ماشین میزنه بهت. »
نادیا که تا آن موقع چشمهایش رویهم بود، ناگهان چشمهایش گرد شد.
انگار که حرفش را مزه کند بریدهبریده گفت: «خیلی خطرناکه، سرعت ماشینا زیا... » و هنوز د بین حنجرهاش گیره کرده بود که بابابزرگی دستهایش را کرد چراغراهنما و کفش خاکیاش را لزرانلرزان کشاند روی آسفالت. دستهایش رسید روی ساتن یا حسین. لحظه بعد پرچم بهجای آسفالت داغ، چسبیده به پیراهن مشکی پیرمرد بود و بعد در آغوش من.
پرچمی که یادگار کربلایمان بود، مانده بود برایمان تا نشانهای باشد از اینکه ما ایرانیها به فکر همدیگر هستیم هنوز.
#حوراسادات_شجاعالدینی #تهران
۱۴ساله
〰〰〰〰
📍| ایتا |📍
ا﷽
1️⃣8️⃣2️⃣ نشان دوست
تکه مقوایی پیدا کردیم و بعد از سهچهار ساعت سرپا ایستادن رویش نشستیم تا کمی ورم پاهایمان بخوابد. رو به لپهایش گلانداختهاش گفتم: «خیلی گرمت شد؟»
خندید. دستش را بالا آورد تا روسری و چادرش را مرتب کند. لرزش انگشتانش باعث شد سؤال دوم را بپرسم:
- معلومه کم آب هم شدی، ببین دستت می لرزه، حالت بد نشه!؟
بیشتر خندید و ردیف دندانهای درشت و سفیدش خبر از چیز دیگری داد.
- رفتم آب بگیرم دوستم رو توی موکب دیدم، فوری مچمو گرفت و گفت طرفی که بهت گفته بودم اونورتر موکب دارند، باهاش هماهنگ میکنم همدیگه رو ببینید. نرسیده به آدم استرس میدن.
چادرش را روی صورت کشید و ریز خندید. با خودم گفتم امام شهید همیشه و همهجا وجودش برکت دارد.
- پس امر خیر در کاره، مبارکه.
دوباره با هم گرم صحبت شدیم.
- پدرم چند ماه پیش از دنیا رفت و من موندم با مادر، باقی ازدواج کردند و رفتند. کارشناسی خوندم و برای مراقبت مادر ادامه تحصیل ندادم.
با حرفهایش بیشتر فهمیدم که اتفاقات زندگیاش را با راهنمایی و ارتباط با شهدا پیش برده. آدم عجیبی بود وقتی از خوابهایش تعریف میکرد و همانها برایش پیش میآمد و نشانههای گفته شده را بکار میبست.
میگفت حاجقاسم را به خواب دیده که گفته باید ادامه تحصیل بدهی و هیچچیز را بهانه نکنی و معصومه هم به او قول داده.
حالا به تهران آمده بود هم برای مراسم وداع با آقا و هم برای مصاحبه دکتری.
من کاری جز تحسین و غبطه از دستم برنیامد. گفت مادرم بهتر شده و میتوانم با خیال راحتتری در تهران بمانم.
گفت وقتی خبر شهادت آقا را شنیدم شوکزده شدم. نمیتوانستم گریه کنم. آقا به شکلی واقعی برایم پدر بود. از وقتی بابا از دنیا رفت دلبستگی شدیدی به آقا پیدا کردهبودم طوریکه وقتی سخنرانیشان را میدیدم آنقدر محو دیدن میشدم که ضربان قلبم بالا میرفت. فکر میکردم بعد از مدتها پدرم برگشته و من باید فقط نگاهش کنم. بعد مجبور میشدم سخنرانی را از سایت بخوانم. وقتی شنیدم بیت را زدند حالی شدم بین بیهوشی و بیداری، صدای مادرم را میشنیدم؛ اما قادر نبودم جواب بدهم. دقیقاً داشتم قالب تهی میکردم. حس سبکی داشتم. بین این دنیا و آن دنیا بودم. با خودم تکرار میکردم بعد از آقا من باید بمیرم. یکدفعه آقای لاغراندامی که لباس روحانی به تن داشت بالای سرم ایستاد انگار میخواست بپرسد از رفتنم مطمئنم یا نه. گفتم مادرم تنها میماند. بعد او دستهایش را بالا برد و برایم دعا کرد. از همان لحظه انگار آرامش به جانم برگشت. چشمهایم را باز کردم و راحت گریه کردم.
ماجرایش را ادامه داد: «فرمانده بسیج مسجدمان هستم. در بحبوحه اغتشاشات دیماه نزدیک بود کشته شوم. چند روزی برادرم نگذاشت از خانه خارج شوم تا اوضاع آرام شد. بیرون از خانه که میرفتم حس میکردم کسی تعقیبم میکند. بعد از شهادت آقا لباس مشکی مناسب نداشتم، چادری داشتم که گوشهاش سوخته بود. قسمت بالایش را جدا کردم و خواهرم برایم لباس دوخت. تصمیم داشتم از قسمت پایین چادر پرچمی بدوزم و سر در خانه بزنم. بقیه منع کردند، چون هنوز کسانی بودند که دنبال آزاردادنم باشند. من مخالفت کردم و اصرار داشتم پرچم را نصب کنم. شب آقا را در خواب دیدم گفتند سر در پرچم نزن. اینجوری شد که منصرف شدم.»
لحظاتی ساکت شد و ما به عزادارانی چشم دوختیم که میرفتند و میآمدند و شاید هر کدامشان با رؤیای صادقهای به اینجا کشانده شدهبودند.
پسربچهای داشت گوشه مقوایی را که رویش نشسته بودیم میکشید. مادرش جلو آمد عذرخواهی کرد دست بچه را گرفت که ببرد. بلند شدیم و جایمان را با اصرار به مادر و بچه دادیم.
پایین چادرمان را تکاندیم. رفتیم ببینیم در ورودی بیست را باز کردند یا نه. هنوز بسته بود و مردم زیر آفتاب داغ ایستاده بودند.
پرسیدم الان که برای مصاحبه دکتری آمده جایی برای ماندن دارد؟ میخواستم با خودم ببرمش تا تمام چیزهایی که در او بود و من نداشتم یکشبه بیاموزم، قبول نکرد. میخواست تا عصر همانجا بماند و بعد با دوست صمیمیاش که خادم موکب بود به خانهشان برود. گفت شب که به مادرم زنگ میزنم باید آنجا باشم وگرنه نگران میشود.
آخرین قدمها را با هم برداشتیم معصومه گفت همه چیز در زندگی ما نشانه است همین که من و شما توی آن همه آدم و شلوغی همراه بشویم.
قصد داشت حتماً به نماز آقا برسد میخواست فردا برای تشییع قم برود. به همتش آفرین گفتم و در هرم گرما زیر آفتاب داغ تهران، صورتش را بوسیدم و از هم جدا شدیم.
✍️ #مریم_جلالی #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله |📍
کارام جانم میرود
ا﷽
2️⃣8️⃣2️⃣ وقتی سبزیها پلاسیدند
دلم میخواست خودم را توی دردسر حسابی بیاندازم. داخل مغازه، روبروی یخچال بزرگ ایستادم و به بستههای سبزی پاکشده نگاه کردم؛ بعد به سبزیهای گِلی روی میز اشاره کردم و گفتم برایم یک کیلو سبزی آش سوا کند.
دیروز، دوستانم گفتند شنبه به بهانه صبحانه برویم بیرون و غم جاماندگی را سبک کنیم؛ اما من باید ساعت ۹:۳۰ زهرا را دکتر میبردم و بعدش هم کلاس زبان. گفتم نمیتوانم بیایم. شب آنقدر گریه کرده بودم که از فشار عصبی نتوانستم بخوابم. نماز صبح را مختصر خواندم. خوابوبیدار ایستادم و سلامهای اول صبح را دادم و سُرخوردم توی رختخواب. مطمئن بودم خواب میمانم. از ساعت ۷ تا ۸ شش نوبت زنگ گذاشتم. با خودم فکر کردم اگر از یکی قسر در بروم، آنیکی بیدارم میکند. محض احتیاط، صدای گوشی را هم تا ته زیاد کردم.
ساعت ۶:۴۵ یکی از دوستانم تماس گرفت. با صدای زنگ، قلبم به ضربان تندی افتاد. چشمم به صفحه گوشی بود؛ ولی مغزم قدرت تحلیل ماجرا را نداشت. انگشت روی دکمه قرمز کشیدم و دوباره سرم را روی بالشت رها کردم. انگار باز توی باتلاق غم افتاده باشم، دلم سنگین شد. با خواب کلنجار میرفتم که از ذهنم گذشت «چرا این وقت صبح زنگ زده؟» پیام فرستادم «چیزی شده؟» هر لحظهای که جواب دادنش طول میکشید، اضطرابم بیشتر میشد. بالاخره پیام آمد «سلام باجی. مصلی تهرانم، جلوی پیکر آقا. گفتم شاید بخوای باهاش حرف بزنی.»
دلم هری ریخت. زبان به قربانصدقه آقا گرفتم و مویه کردم. تا شب زیرلب به زمزمه تکرار میکردم «عزیزِدلم تو چرا رفتی؟ این جانی که سخت بهم چسبیده باید میرفت.»
حالا دستم به هیچ کاری نمیرود؛ سبزیها وسط سفره پلاستیکی درحال پلاسیدنند و گِلهاشان خشکیده. نخود و لوبیا روی اجاق قُل میخورند و گرما و شرجیِ هوای تیرماهِ خانه را بیشتر کردهاند. بچهها هنوز درگیر درس و امتحانهایشان هستند و من به عنوان مادر خانه، باید قوی باشم و کمکشان کنم.
هشت صبح است و تلویزیون مصلای تهران را نشان میدهد. مردم برای وداع با رهبر شهید آمدهاند. همه چیز دادمیزند که باید واقعیت را قبول کنم: «آقا دیگر نیست و من حتی برای وداع نتوانستم بروم دیدنش.»
سرم داغ میشود. تصمیم میگیرم خودم را درگیر روزمرگیهای مادرانه کنم.
میافتم به جان کابینتهای آشپزخانه. آنقدر جارو میکشم که خانه برق بزند و صدای نالهی مچ دستهایم بلند شود.
سبزی آش را خرد میکنم و میریزم توی لگن بزرگ آب. زیر اجاق را خاموش میکنم. یک ساعت تا زمان تمام شدن کلاس زبان دخترک مانده. از خانه میزنم بیرون. درِ جاکفشی را دوباره پیش کابینتساز میبرم و گله میکنم که بد برش زده و باید یکی دیگر با اندازهی درست برش بزند.
از فروشگاه شکر میخرم و توی ذهنم برنامه میچینم شب آلبالوها را هسته بگیرم برای مربا.
جلوی آموزشگاه که میرسم، دخترک از در میزند بیرون. او هم حوصله ندارد. به محض نشستن توی ماشین، میپرسد که میتواند آهنگ پخش کند یا نه؟ سرم را به تأیید تکان میدهم و او قطعه «خداحافظ» از عرفان طهماسبی را پخش میکند. هر دو سکوت کردهایم.
دم در، وقتی منتظر بالا رفتن کرکره پارکینگ هستم، به دخترک میگویم «خیلی غمگین و ناراحتم از اینکه نتونستم شمارو برای تشییع آقا ببرم. تا همیشه از شما، آقا و خودم شرمندم و این داغ تا ابد تو دلم میمونه.»
دخترک نگاهم میکند. چشمهای او مانند من، نم زده.
با تنی سنگین وارد خانه میشویم. بوی سبزی خیسخورده به استقبالمان میآید و بلافاصله هرم گرمای خانه توی صورتمان میزند.
دخترک میپرسد ناهار چی داریم؟ با لبخندی ریز میگویم: «آش رشته.»
میپرد توی آشپزخانه و سرک میکشد:
_ «نذری دیگه؟!»
جملهاش بیشتر لحن دستوری دارد تا سوالی. خیالش را راحت میکنم که نذری آقاست و وقتی آماده شد باید خودش کاسه آش را ببرد در خانه همسایهها.
پسرک جزوه و مداد به دست از اتاق بیرون میآید. سلامعلیک نکرده خبر غلبهاش بر هندسهی بدقلق را میدهد. به یُمن پیروزیش، پارچ شربت را از یخچال بیرون میآورم و ازش میخواهم توی تمرینهای زبان آبجی کمک کند.
دخترک که به تازگی کتاب خط مقدم را خوانده و توی همهی این مدت اسم شهید تهرانی مقدم از دهانش نمیافتد، از خبر کمک داداش خوشحال میشود و دوباره برنامههایش برای دانشمند ایرانی شدن را برایمان مرور میکند.
بچهها را که میبینم، همهی تلاشهایم برای دق نکردن از غصه، جلوی چشمم میآید. میخواستم آنقدر خودم را درگیر زندگی کنم که غم زندگی فراموشم بشود؛ میبینم نشده.
سبزیها را از آب بیرون میکشم و فکر میکنم همه زندگیمان نذری آقاست. غمش را به دست آب میدهم و ظرف را سرریز میکنم میان سینک.
اشکها صورتم را خیس کردهاند و دلم کمی، فقط کمی، سبک شدهاست.
#فاطمه_محمدزاده #ارومیه
〰〰〰〰
#کارامجانممیرود ||
📍 | ایتا |📍
کارام جانم میرود
ا﷽
3️⃣8️⃣2️⃣ قلب پنجره
گفتم برای تشییع نیا، بمان توی هتل پیش خواهرت. وقت نماز که بشود جلدی میآیم دنبالت. گفتم نگران نباش، نماز تا همین خیابان شیرازی مد میکشد.
دلش هم تشییع میخواست، هم نماز.
گفت توی تهران با آقا خداحافظی نکردم به امید مشهد، گفت باید بیایم تشییع، باید آقا را ببینم و حرف آخرم را بزنم.
گفت توی مصلی صدا خوب نمیآمد، نماز آقا را درست نخواندم، مانده توی دلم. باید اینجا نزدیک امام رضا یک نماز خوب برای آقا بخوانم.
هادی اشتیاق و اضطرار را توی چشمهایش خواند. ماند توی هتل پیش ارغوان.
ساعت ۲ و نیم بعدازظهر پنجشنبه ۲۴ تیر با نرگس وسط جمعیتِ توی فلکه آب بودم.
دیدم مدام بلندیها را میپاید، روی دیوارها را، بالای ایستگاه اتوبوس را، روی نردههای دور میدان را. گفت دنبال جای بلندی است که آقا را خوب ببیند. نگاهش ماند توی قاب پنجرهای که در میانهاش دختری پرچم بدست فلکه آب را میپایید.
دستش را گرفتم و با تقلا از بین جمعیت پیچیدیم توی یکی از کوچههای پشت فلکه. پیدایش کردم، ساختمان سالخورهای با درب شیشهای."مهمانپذیر معصومزاده".
درش باز بود، پلههای سنگیاش شده بود پناه آدمهایی که گرما و شلوغی بیتابشان کرده.
وارد شدیم، نگاهها دنبالمان کشیده شد. چهار طبقه بالا رفتیم، دختر توی قاب پنجره روبرویمان بود. صدای قدمهایمان را که شنید برگشت سمت ما. انگار منتظرمان بود، توی نگاهش نه سئوال بود، نه تردید نه طرد. آرام و مهربان لبخند زد.
مردی کلید بهدست از در پشتبام آمد پایین. شباهتش به دختر توی همان نگاه اول معلومم شد. گفت بفرمایید؟
گفتم:
-اگر اجازه بدید اومدیم این بالا که پیکرها را ببینیم و خداحافظی کنیم.
گفت بمانید.
ماندیم، چه ذوقی داشت نرگس، به مراد دلش رسیده بود. رفت روی درگاه پنجره کنار مهسا ایستاد. مهسا مثل ماه بود. با پدرومادر و خواهرش از تربت حیدریه آمده بودند تشییع آقا. مهمانپذیر ملک پدرش بود که حالا با سخاوت اتاقها و پلههایش را مأمن زائرها کرده بود.
مهسا از ساعت یک ظهر با پرچم ایران ایستاده بود آنجا. منتظر آقا بود. مثل نرگس، مثل زن جوان بیرجندی که چند دقیقه بعد از ما آمد روبروی پنجره نشست و سنجدهای شیرین درخت حیاط مادرش را تعارف کرد. مثل مادر و دختر لنجانی که از توی یکی از اتاقهای کوچک مهمانپذیر آمدند طبقه چهارم. مثل خبرنگاری که پلهها را دوتایکی آمد بالا و تا پشتبام رفت برای ثبت لحظههای انتظار و دیدار؛ لحظههای رنج و وصال.
مثل زن و مرد جوانی که یکساعت بعد آمدند و چون دیگر روزنهای برای نگاهشان توی پنجره باقی نماندهبود پلهها را برگشتند پایین.
مثل هادی و ارغوان که ساعت پنج بعدازظهر آمدند پیش ما. مثل من، مثل مادر مهربان مهسا که توی لیوانهای کاغذی برای همه چای آورد. مثل همه آدمهای عزاداری که توی فلکه آب بودند.
آنجا، توی آن زمان، توی آن جغرافیا، توی آن لحظههای گرم، انگار تمام ذرات هستی چشم شده بودند؛ چشمِ انتظار. آسمان، ابرها، رنگ غروب خورشید، آسفالت ملتهب کف خیابان، آجرهای ساکن ساختمانها و حتی همان پنجره کوچک که با تمام بضاعتش نگاههای ما را در خود جای داد.
نرگس و مهسا مثل نبض این انتظار بودند.
قوی و بیقرار. در راهِ شدن، در راه انتظار، پرچم ایران به دست.
✍️ #سیدهسمیه_محمودی #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم میرود
ا﷽
4️⃣8️⃣2️⃣ این یک نماز نبود
من جناب استاد جوادی آملی، دانشمند و عالم زمانه را بسیار دوست دارم. وقتی فهمیدم روزی که من هم میتوانم در قم حاضر شوم، ایشان نماز آقایم را اقامه میکند، بال درآوردم. توی نماز اما همه چیز عوض شد.
روی آسفالت داغ جلوی مسجد جمکران کفشهایم را درآوردم. آماده بودم تا هر چیزی را در نمازهای میت شنیدهام بخوانیم. استاد یکتنه ایستاد و یادمان داد که نماز برای جان ایران را، چگونه میخوانند.
من اینطور فهمیدم که اصلاً این نماز میت نبود. نماز زندهای شاهد و ناظر بود که آمده بودیم شهادت بدهیم بر بزرگیاش؛ بر عظمتش؛ بر صالح بودنش.
ما نماز نخواندیم، ما شهادتنامه پر کردیم و از عمق جان گریه کردیم. جناب علامه آمده بود تا به ما بفهماند چه لعبتی را داریم برای همیشه به عالم روح میفرستیم. استاد میخواست با این نماز ما را سر سفره علم خود بنشاند.
امروز برای اولینبار افتخار شاگردی علامه را داشتم و افتخار اقتدای نماز، برای بزرگمرد و یگانه تاریخ. خدا را شکر بابت این نعمتی که نصیبم شد.
✍#نرگس_اسدی #اصفهان_زرینشهر
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍