کارام جانم میرود
ا﷽
2️⃣8️⃣2️⃣ وقتی سبزیها پلاسیدند
دلم میخواست خودم را توی دردسر حسابی بیاندازم. داخل مغازه، روبروی یخچال بزرگ ایستادم و به بستههای سبزی پاکشده نگاه کردم؛ بعد به سبزیهای گِلی روی میز اشاره کردم و گفتم برایم یک کیلو سبزی آش سوا کند.
دیروز، دوستانم گفتند شنبه به بهانه صبحانه برویم بیرون و غم جاماندگی را سبک کنیم؛ اما من باید ساعت ۹:۳۰ زهرا را دکتر میبردم و بعدش هم کلاس زبان. گفتم نمیتوانم بیایم. شب آنقدر گریه کرده بودم که از فشار عصبی نتوانستم بخوابم. نماز صبح را مختصر خواندم. خوابوبیدار ایستادم و سلامهای اول صبح را دادم و سُرخوردم توی رختخواب. مطمئن بودم خواب میمانم. از ساعت ۷ تا ۸ شش نوبت زنگ گذاشتم. با خودم فکر کردم اگر از یکی قسر در بروم، آنیکی بیدارم میکند. محض احتیاط، صدای گوشی را هم تا ته زیاد کردم.
ساعت ۶:۴۵ یکی از دوستانم تماس گرفت. با صدای زنگ، قلبم به ضربان تندی افتاد. چشمم به صفحه گوشی بود؛ ولی مغزم قدرت تحلیل ماجرا را نداشت. انگشت روی دکمه قرمز کشیدم و دوباره سرم را روی بالشت رها کردم. انگار باز توی باتلاق غم افتاده باشم، دلم سنگین شد. با خواب کلنجار میرفتم که از ذهنم گذشت «چرا این وقت صبح زنگ زده؟» پیام فرستادم «چیزی شده؟» هر لحظهای که جواب دادنش طول میکشید، اضطرابم بیشتر میشد. بالاخره پیام آمد «سلام باجی. مصلی تهرانم، جلوی پیکر آقا. گفتم شاید بخوای باهاش حرف بزنی.»
دلم هری ریخت. زبان به قربانصدقه آقا گرفتم و مویه کردم. تا شب زیرلب به زمزمه تکرار میکردم «عزیزِدلم تو چرا رفتی؟ این جانی که سخت بهم چسبیده باید میرفت.»
حالا دستم به هیچ کاری نمیرود؛ سبزیها وسط سفره پلاستیکی درحال پلاسیدنند و گِلهاشان خشکیده. نخود و لوبیا روی اجاق قُل میخورند و گرما و شرجیِ هوای تیرماهِ خانه را بیشتر کردهاند. بچهها هنوز درگیر درس و امتحانهایشان هستند و من به عنوان مادر خانه، باید قوی باشم و کمکشان کنم.
هشت صبح است و تلویزیون مصلای تهران را نشان میدهد. مردم برای وداع با رهبر شهید آمدهاند. همه چیز دادمیزند که باید واقعیت را قبول کنم: «آقا دیگر نیست و من حتی برای وداع نتوانستم بروم دیدنش.»
سرم داغ میشود. تصمیم میگیرم خودم را درگیر روزمرگیهای مادرانه کنم.
میافتم به جان کابینتهای آشپزخانه. آنقدر جارو میکشم که خانه برق بزند و صدای نالهی مچ دستهایم بلند شود.
سبزی آش را خرد میکنم و میریزم توی لگن بزرگ آب. زیر اجاق را خاموش میکنم. یک ساعت تا زمان تمام شدن کلاس زبان دخترک مانده. از خانه میزنم بیرون. درِ جاکفشی را دوباره پیش کابینتساز میبرم و گله میکنم که بد برش زده و باید یکی دیگر با اندازهی درست برش بزند.
از فروشگاه شکر میخرم و توی ذهنم برنامه میچینم شب آلبالوها را هسته بگیرم برای مربا.
جلوی آموزشگاه که میرسم، دخترک از در میزند بیرون. او هم حوصله ندارد. به محض نشستن توی ماشین، میپرسد که میتواند آهنگ پخش کند یا نه؟ سرم را به تأیید تکان میدهم و او قطعه «خداحافظ» از عرفان طهماسبی را پخش میکند. هر دو سکوت کردهایم.
دم در، وقتی منتظر بالا رفتن کرکره پارکینگ هستم، به دخترک میگویم «خیلی غمگین و ناراحتم از اینکه نتونستم شمارو برای تشییع آقا ببرم. تا همیشه از شما، آقا و خودم شرمندم و این داغ تا ابد تو دلم میمونه.»
دخترک نگاهم میکند. چشمهای او مانند من، نم زده.
با تنی سنگین وارد خانه میشویم. بوی سبزی خیسخورده به استقبالمان میآید و بلافاصله هرم گرمای خانه توی صورتمان میزند.
دخترک میپرسد ناهار چی داریم؟ با لبخندی ریز میگویم: «آش رشته.»
میپرد توی آشپزخانه و سرک میکشد:
_ «نذری دیگه؟!»
جملهاش بیشتر لحن دستوری دارد تا سوالی. خیالش را راحت میکنم که نذری آقاست و وقتی آماده شد باید خودش کاسه آش را ببرد در خانه همسایهها.
پسرک جزوه و مداد به دست از اتاق بیرون میآید. سلامعلیک نکرده خبر غلبهاش بر هندسهی بدقلق را میدهد. به یُمن پیروزیش، پارچ شربت را از یخچال بیرون میآورم و ازش میخواهم توی تمرینهای زبان آبجی کمک کند.
دخترک که به تازگی کتاب خط مقدم را خوانده و توی همهی این مدت اسم شهید تهرانی مقدم از دهانش نمیافتد، از خبر کمک داداش خوشحال میشود و دوباره برنامههایش برای دانشمند ایرانی شدن را برایمان مرور میکند.
بچهها را که میبینم، همهی تلاشهایم برای دق نکردن از غصه، جلوی چشمم میآید. میخواستم آنقدر خودم را درگیر زندگی کنم که غم زندگی فراموشم بشود؛ میبینم نشده.
سبزیها را از آب بیرون میکشم و فکر میکنم همه زندگیمان نذری آقاست. غمش را به دست آب میدهم و ظرف را سرریز میکنم میان سینک.
اشکها صورتم را خیس کردهاند و دلم کمی، فقط کمی، سبک شدهاست.
#فاطمه_محمدزاده #ارومیه
〰〰〰〰
#کارامجانممیرود ||
📍 | ایتا |📍
کارام جانم میرود
ا﷽
3️⃣8️⃣2️⃣ قلب پنجره
گفتم برای تشییع نیا، بمان توی هتل پیش خواهرت. وقت نماز که بشود جلدی میآیم دنبالت. گفتم نگران نباش، نماز تا همین خیابان شیرازی مد میکشد.
دلش هم تشییع میخواست، هم نماز.
گفت توی تهران با آقا خداحافظی نکردم به امید مشهد، گفت باید بیایم تشییع، باید آقا را ببینم و حرف آخرم را بزنم.
گفت توی مصلی صدا خوب نمیآمد، نماز آقا را درست نخواندم، مانده توی دلم. باید اینجا نزدیک امام رضا یک نماز خوب برای آقا بخوانم.
هادی اشتیاق و اضطرار را توی چشمهایش خواند. ماند توی هتل پیش ارغوان.
ساعت ۲ و نیم بعدازظهر پنجشنبه ۲۴ تیر با نرگس وسط جمعیتِ توی فلکه آب بودم.
دیدم مدام بلندیها را میپاید، روی دیوارها را، بالای ایستگاه اتوبوس را، روی نردههای دور میدان را. گفت دنبال جای بلندی است که آقا را خوب ببیند. نگاهش ماند توی قاب پنجرهای که در میانهاش دختری پرچم بدست فلکه آب را میپایید.
دستش را گرفتم و با تقلا از بین جمعیت پیچیدیم توی یکی از کوچههای پشت فلکه. پیدایش کردم، ساختمان سالخورهای با درب شیشهای."مهمانپذیر معصومزاده".
درش باز بود، پلههای سنگیاش شده بود پناه آدمهایی که گرما و شلوغی بیتابشان کرده.
وارد شدیم، نگاهها دنبالمان کشیده شد. چهار طبقه بالا رفتیم، دختر توی قاب پنجره روبرویمان بود. صدای قدمهایمان را که شنید برگشت سمت ما. انگار منتظرمان بود، توی نگاهش نه سئوال بود، نه تردید نه طرد. آرام و مهربان لبخند زد.
مردی کلید بهدست از در پشتبام آمد پایین. شباهتش به دختر توی همان نگاه اول معلومم شد. گفت بفرمایید؟
گفتم:
-اگر اجازه بدید اومدیم این بالا که پیکرها را ببینیم و خداحافظی کنیم.
گفت بمانید.
ماندیم، چه ذوقی داشت نرگس، به مراد دلش رسیده بود. رفت روی درگاه پنجره کنار مهسا ایستاد. مهسا مثل ماه بود. با پدرومادر و خواهرش از تربت حیدریه آمده بودند تشییع آقا. مهمانپذیر ملک پدرش بود که حالا با سخاوت اتاقها و پلههایش را مأمن زائرها کرده بود.
مهسا از ساعت یک ظهر با پرچم ایران ایستاده بود آنجا. منتظر آقا بود. مثل نرگس، مثل زن جوان بیرجندی که چند دقیقه بعد از ما آمد روبروی پنجره نشست و سنجدهای شیرین درخت حیاط مادرش را تعارف کرد. مثل مادر و دختر لنجانی که از توی یکی از اتاقهای کوچک مهمانپذیر آمدند طبقه چهارم. مثل خبرنگاری که پلهها را دوتایکی آمد بالا و تا پشتبام رفت برای ثبت لحظههای انتظار و دیدار؛ لحظههای رنج و وصال.
مثل زن و مرد جوانی که یکساعت بعد آمدند و چون دیگر روزنهای برای نگاهشان توی پنجره باقی نماندهبود پلهها را برگشتند پایین.
مثل هادی و ارغوان که ساعت پنج بعدازظهر آمدند پیش ما. مثل من، مثل مادر مهربان مهسا که توی لیوانهای کاغذی برای همه چای آورد. مثل همه آدمهای عزاداری که توی فلکه آب بودند.
آنجا، توی آن زمان، توی آن جغرافیا، توی آن لحظههای گرم، انگار تمام ذرات هستی چشم شده بودند؛ چشمِ انتظار. آسمان، ابرها، رنگ غروب خورشید، آسفالت ملتهب کف خیابان، آجرهای ساکن ساختمانها و حتی همان پنجره کوچک که با تمام بضاعتش نگاههای ما را در خود جای داد.
نرگس و مهسا مثل نبض این انتظار بودند.
قوی و بیقرار. در راهِ شدن، در راه انتظار، پرچم ایران به دست.
✍️ #سیدهسمیه_محمودی #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم میرود
ا﷽
4️⃣8️⃣2️⃣ این یک نماز نبود
من جناب استاد جوادی آملی، دانشمند و عالم زمانه را بسیار دوست دارم. وقتی فهمیدم روزی که من هم میتوانم در قم حاضر شوم، ایشان نماز آقایم را اقامه میکند، بال درآوردم. توی نماز اما همه چیز عوض شد.
روی آسفالت داغ جلوی مسجد جمکران کفشهایم را درآوردم. آماده بودم تا هر چیزی را در نمازهای میت شنیدهام بخوانیم. استاد یکتنه ایستاد و یادمان داد که نماز برای جان ایران را، چگونه میخوانند.
من اینطور فهمیدم که اصلاً این نماز میت نبود. نماز زندهای شاهد و ناظر بود که آمده بودیم شهادت بدهیم بر بزرگیاش؛ بر عظمتش؛ بر صالح بودنش.
ما نماز نخواندیم، ما شهادتنامه پر کردیم و از عمق جان گریه کردیم. جناب علامه آمده بود تا به ما بفهماند چه لعبتی را داریم برای همیشه به عالم روح میفرستیم. استاد میخواست با این نماز ما را سر سفره علم خود بنشاند.
امروز برای اولینبار افتخار شاگردی علامه را داشتم و افتخار اقتدای نماز، برای بزرگمرد و یگانه تاریخ. خدا را شکر بابت این نعمتی که نصیبم شد.
✍#نرگس_اسدی #اصفهان_زرینشهر
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
5️⃣8️⃣2️⃣ خدمتی برای پدر
رد قشنگترین و بیشترین خاطراتم با آقا را که میگرفتم، به تهران میرسیدم و حالا هم دلم میخواست همانجا ببینمش؛ در امتداد همان خاطرات.
قولش را گرفته بودم که یکی از روزهای وداع یا تشییع را به تهران برویم. خیالم راحت بود که همسرم میداند نمیتوانم به نرفتن فکر کنم. همان روزهای اول جنگ که حرف از مراسم وداع شد، سنگهایمان را وا کنده بودیم.
درست یادم هست. خانهی دوستم زهرا جمع شده بودیم و داشتیم پارچه مشکیها و عکسهای آقا را آماده میکردیم. باید به تجمع شب میرساندیمشان. قیچی توی دستم داشت پارچهی مشکی را میدرید که گوشی زنگ خورد. همین که گفت برای برنامهی مصلی و مراسمهای آقا درگیر است و باید تهران باشد، پهنای صورتم خیس اشک شد. گفتم که نمیتوانم بمانم. گفتم که هرکاری دارد، بیخیالش شود و دنبالم بیاید. گفتم که نگذارد برایم داغ روی داغ شود. بعدش هم دست به دعا شدم که خدا نگاهی به دل مجروح ما شهرستانیها بیندازد.
ما که تهران آمدن وسط روزهای پرالتهاب جنگ برایمان از غیرممکنهای روزگار بود، چارهای جز دعا نداشتیم. خدا هم دعایمان را پذیرفت و برنامهی وداع و تشییع، ماند برای روزهای آرامتر.
حالا، عاشورا را رد کرده بودیم و رسیده بودیم به تیر ماه ۱۴۰۵. زمزمهی تشییع آقا میآمد و کمکم داشت باورمان میشد که چه به سرمان آمده است. بعد از روضهی شب عاشورا بود که دلهرهی آخرین دیدار به جانم افتاد. تنها چیزی که به آن فکر نمیکردم، این بود که میشود نرفت. تردید فقط میان شنبه و یکشنبه و دوشنبه بود و برای هرکدام که میشد، من آماده بودم. کنار چادر اربعینم همان عکسی را گذاشته بودم که توی مسیر مشایه به کولهمان زده بودیم. همان عکسی که آقا دست چپشان را بالا گرفته بودند و گویی پدرانه دست میکشیدند بر سر حضار. چقدر همه به آن دست محتاج بودیم. امید آخرمان بود که شاید آقا باز هم یتیمنوازی کنند و از آن بالای جایگاه مصلی، دستی بر قلب یتیمهایشان بگذارند و دلها را آرام کنند.
داشتم فکر میکردم که اگر بین وداع و تشییع مخیر شوم، کدام را انتخاب کنم. من هیچگاه آدم ایستاده سینهزن نبودم؛ چه رسد به ایستاده گریه کردن. من باید یک گوشه مینشستم و چادرم را خیمه میکردم و زیر سایهی داغش، برای اندوهِ بر دل نشستهمان میگریستم. یک گوشه شبیه پلههای مصلی یا پای ستونها و دیوارهایش. من، بعد از خواندن روایتِ «کسی که در تشییع یکی از اولیای ما شرکت کند، همانند روزی که از مادر متولد شده، از گناهان پاک خواهد شد»، دلم وسط خیابانهای تهران، پشت سر عزیزترین ولی خدا که دیده بودم، میدوید.
او اما باز هم زنگ زد و از تحیر نجاتم داد. نجاتی که عین ممات بود. صدایش پشت تلفن آرامتر از همیشه بود. خودش هم میدانست کلماتش چگونه روی قلبم خط میاندازند. آهسته گفت:
-برای مراسم آقا کمک لازم دارن. برم؟ هرچی تو بگی.
صدایم اوج گرفت:
-معلومه که نه. تو به من قول داده بودی لااقل یه روزش رو میریم.
خودم اما میدانستم که آخرسر راهیاش میکنم و از زیر قرآن ردش میکنم. گوشی را که قطع کردم، هقهقِ گریهام، توی سکوت خانه پیچید. مانده بودم میان دوراهی. مگر من چند بار دیگر فرصت داشتم که آقا را ببینم؟ مگر دلم آرام میگرفت اگر آخرین جایی که میتوانستیم خانوادگی خدمتش را بکنیم، نه بگویم؟
یاد عصر غمگین ۱۰ اسفند افتادم. همگی جمع شده بودیم توی میدان شهر. به دوستم گفتم:
-حالا تکلیف چیه؟
اشکهایش را پاک کرد. سرش را بالا گرفت. صدایش را صاف کرد و گفت:
-آدم باباش شهید بشه چیکار میکنه؟
همانجا بود که رفتیم و پارچه مشکی گرفتیم که شهر را سیاهپوش عزای پدر کنیم. حالا هم، موعد مراسم پدرمان رسیده بود. ما بچهها، باید هرطور که میتوانستیم برای مراسمش سنگ تمام میگذاشتیم. با پشت دست، اشکهایم را پاک کردم. آب سردی به صورتم زدم. گوشی را برداشتم و همین که بوقهای آزاد تمام شدند، کلمات از حنجرهام راه باز کردند و گفتم:
-برو... فقط یادت نره سلام من رو برسونی.
نمیدانم همسرم وسط سرشلوغیها یادش ماند که سلامم را برساند یا نه. اما او، لابد سلامم را شنیده بود که من، در باور نکردنی ترین حالت ممکن، ظهر یکشنبه مصلای تهران بودم و صبح دوشنبه، توی مسیر تشییعش قدم برمیداشتم.
✍️ #فائزه_نجفیپور #خمین
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
6️⃣8️⃣2️⃣ کوچکِ خیلی بزرگ
خانوادگی از مراسم تشییع برمیگشتیم. بعد از نماز مصلی و پیادهروی چندکیلومتری، دیگر رمقی برای راهرفتن نداشتیم.
سیل جمعیت در خیابان اصلی به سمت آزادی میرفت. خیابانهای اطراف، مسیر بازگشت بود و نسبتاً خلوت. آفتاب حتی پوست زیر روسری و چادر را میسوزاند. به سایهٔ ساختمانها و درختها پناه برده بودیم و از گوشهٔ پیادهرو حرکت میکردیم. عکس و پلاکارد و پرچم، در دست هرکس که بود، لطفی برای صاحبش بهحساب میآمد و حفاظی برای رهایی از گرما بود. دیگر خبری از آبپاشها و بطریهای آبخنک نبود. زیپ کیفم را باز کردم و بطری آبمعدنی را بیرون آوردم. یک قلپ خوردم. گرمایش دلم را زد. بطری را ته کیف انداختم.
جمعمان در طول پیادهرو پراکنده شده بود. چند نفر جلوی پلههای مغازهای نشسته بودند و منتظر ما بودند. از دور دیدم که دور هم جمع شدهاند. نه موکبی در اطراف بود و نه سوپرمارکتی. فکر کردم آشنا یا فامیلی را دیدهاند.
نزدیکتر که شدم، خانمی را دیدم که پارچی پر از شربت آبلیمو و یخ در دست داشت. شربت را در لیوانهایی که از خانه آورده بود میریخت و تعارف میکرد.
وقتی رسیدم، آخرین لیوان نصیب من شد. لیوان را که از دستش گرفتم، حتی لحظهای نایستاد تا متوجه تشکرم شود. انگار از تمامشدن شربت خجالتزده بود. سریع بهطرف خانهشان رفت.
خنکای شربت تا عمق جانم نشست و زندهام کرد.
چه خوب که در دلش نگفته بود: «یه پارچ شربت کجا جواب اینهمه جمعیت رو میده؟»
✍ #زهرا_شاهآبادی #قم
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم میرود
ا﷽
7️⃣8️⃣2️⃣ دستِ رد
- بیا! اینم پنجمین نفر که دستمو پس زد.
با خستگی به عکسهای آقا که روی دستم مانده بود نگاه کردم. تعدادشان کم نبود. نمیدانستم باید به چه کسی تعارف بزنم که همینطوری سرش را پایین نیندازد و از کنارم رد نشود. بعضیها حتی زحمت «نمیخوام» گفتن را هم به خودشان نمیدادند. طوری وانمود میکردند که انگار از اساس آدمی جلویشان نایستاده و چیزی تعارفشان نکرده.
ایران که بودیم، فرمانده توی یکی از گروههایمان پیام گذاشته بود که مردم عراق تشنهی عکس آقا هستند؛ دست پر بیایید. اما آنچه میدیدم برخلاف شنیدههایم بود. البته که دیر راهی شدنمان بیتأثیر نبود. برگ برنده دست هموطنهایی بود که زودتر به مشایه زده بودند. میدیدم که دیوارهی بعضی از موکبها شده کالکشنی از تصاویرِ رهبرِ شهیدِ ایران.
به ایرانیهایی که پوستر را قبول نمیکردند هم حق میدادم. سایز عکسها بزرگ بود و زوار هرکدام حداقل یک کولهی بزرگ روی دوششان داشتند؛ بماند که یک سریها دستشان بند کالاسکه و بارِ اهلوعیالشان هم بود.
ولی حتی بعد از یککاسه کردن تمام این دلایل، توجیه خوبی برای این سبک تعامل آدمها پیدا نمیکردم. به هر حال پس زده شدن حس خوبی ندارد. یکهو به خودت میایی و میبینی که سرت را انداختهای پایین و مچاله شدهای. تحقیرشدگیِ ریزی توی خونهایت تزریق میشود. تا بیایی هزار دلیل بچینی که فلان و بهمان، اثرِ سمیِ خودش را گذاشته و رفته.
- وجداناً چندتا عکس آوردی دختر؟
هوار شده بودم روی سر طهورا. عوض هر نفری که دستم را پس میزد، به جان او غر میزدم.
دلم نمیخواست به مردها یا پسرهای جوان نزدیک شوم؛ اما از یک جایی به بعد به این نتیجه رسیدیم که بهترین گزینه برای پخش عکسهای آقا، موکبدارهای مسیر هستند. هرچند که از تصویر آقا اشباع بودند. باید اینهمه پوستر را یک طوری عاقبتبهخیر میکردیم.
برخلاف میل باطنیام، به صورت زیگزاگی راهم را سمت موکبها میکشیدم و عکس را میدادم دست مردها. حال خوشی نداشتم. نمیخواستم خلاف چهارچوبهای ذهنیام عمل کنم، ولی از طرفی، خانمها اشتیاق زیادی برای گرفتن عکس نشان نمیدادند. دلیل خیلیهایشان بچههای توی بغل یا قدونیم قدِ همراهشان بود.
ناامید نشدم. وَرِ پرروی خودم را آورده بودم روی کار و بیخیالبشو هم نبودم.
داشتم پابهپای زهرا و طهورا از کنار موکبها میگذشتم که چرخیدم به سمت چپ. عکس را گرفتم سمت بانویی ایرانی که دوشادوش همسرش پیادهروی میکرد. با چشمهایی که تویشان بغض بود پوستر را از دستم گرفت و شروع کرد به بوسیدن تصویر آقا. بعد هم پوستر را به سینهاش فشرد و زیر لب چیزی گفت.
_خانوم مگه بهت نمیگم پوستر نگیر؟!
مرد سرش را به سمت زن چرخاند و تشر زد.
وا رفتم. به قیافهاش نمیخورد اهل این حرفها باشد. تازه توقع داشتم بیاید چندتای دیگر از پوسترها را بگیرد و ببرد برای پخش.
بد توی پر و بالم خورده بود. احتمالاً چشمهای واماندهام را دید که حرفش را ادامه داد:
- توی مسیر نمیتونیم درستودرمون از این عکسا مراقبت کنیم؛ یهو از دستمون میوفته یا چروک میشه. بیاحترامیه به آقا. درست نیست.
خودم را جمعوجور کردم و توی دلم یک نفس عمیق کشیدم. جای بال و پرِ درآمده بر روی کتفهایم را میشد دید. آن لحظه اگر معادل یک ایموجی توی پیامرسانها بودم، میشدم آن گردالیِ زردی که همزمان با لبخند روی لبش، چشمهایی پر از اشک دارد.
زن رو به همسرش کرد و تندتند سرش را به تأیید تکان داد. یک بار دیگر عکس را بوسید و برش گرداند.
اولین باری بود که بابت رد شدن دستم لبخند میزدم.
✍️ #سیدهفاطمه_نوروزیان #مشایه
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
8️⃣8️⃣2️⃣ میناببازی
بوی بتادین تا ته حلقم رفته بود. انگار زمان متوقف شده و من منجمد شده بودم.
آلا روی زمین افتاده و موهایش پخش شده بود. زیرچشمی به بچهها نگاه میکرد.
زهرا دوید سمتش. محمدحسین، نمیگذاشت نزدیک آلا شود.
بین نماز مغرب و عشای جمعه بود. پنجشنبه بعد از مراسم تدفین آقا، آمدیم توی ورزشگاهی که فرش کرده بودند برای زائران اصفهانی.
از آن جمعیت زیادی که تا ظهر جمعه توی ورزشگاه بودند، فقط دهدوازدهنفر مانده بودند که آنها هم رفته بودند زیارت.
کنار سکوی ورزشگاه، دوسه تا لنگه دمپایی تابهتا و یک ظرف بتادین وارونهشده و وسایل ما مانده بود.
آخر سالن چند مرد با وانت، فرشهای لول شده را بار میکردند. یک فرش پهن مانده بود که من رویش نماز میخواندم.
دانههای تسبیح از لای انگشتانم غلطیدند پایین. چشمم پی زهرای دهساله و آلای ششساله و محمدحسین هشتساله بود که از این سر ورزشگاه به آن سر میدویدند.
وانت داشت میرفت که زهرا داد زد: «بچهها بیاین...» حرفش لای صدای وانت گم شد.
یکیدو دقیقهای بچهها وسط ورزشگاه ایستادند. بعد آمدند کنارم روی فرش.
زهرا دست آلا را باز کرد و چیزی را گذاشت کف دستش: «دخترم، اینا را زنگ تفریح بخور.»
آلا «باشه مامان»ی گفت و زهرا را بغل کرد و آمد این طرف فرش. محمدحسین کمی دورتر رفت. دستهایش را باز کرد و چندبار دوروبر آلا تابید و پشتسرش با دهان صدای «بومب بومب» درآورد.
آلا خودش را انداخت روی فرش. زهرا چادرش را از لبهٖ سکو برداشت و دوید سمت آلا. داد میزد: «دخترم... دخترم.»
محمدحسین دستش را جلوی دراز کرد. زهرا از زیر دستش فرار کرد که محمدحسین دستش را کشید.
زهرا تشر زد: «اَه محمدحسین! تو نامحرمی نباید به من دست بزنی.»
آلا نیمخیز شد: «محمدحسین نکن دیگه. تو نامحرمی.»
خندهام گرفت. اینقدر جدی بازی میکنند که محمدحسین نباید به خواهرش دست بزند.
زهرا، محمدحسین را پس زد و خودش را به آلا رساند. روی آلا خیمه زد و صدای گریه درآورد: «وای دخترم! دختر قشنگم.»
زهرا به محمدحسین گفت: «الان تو باید ببریش سردخونه.»
آلا چشمهایش را باز کرد: «سردخونه کجاست؟!»
زهرا گفت: «همینجا که بچهها را بردند.»
دلم آشوب شد و دهانم تلخ. تاب نیاوردم. محمدحسین که رفت طرف آلا، آستینهای چادر جدهام را که دو طرفم رها بود توی دست کردم و تسبیح را انداختم توی جانماز. رفتم سمتشان. آلا را بلند کردم و گرفتم توی بغلم. موهایش را پشت گوشش گذاشتم. «چه بازی میکنین؟!»
- میناببازی.
- میخواین یه بازی دیگه با هم بکنیم. مثلاً قایمباشک؟!
آلا بلند شد ایستاد. پا زمین کوبید: «نه.»
_مسابقهٔ دو چی؟! نقاشی هم میشه بکشیم.
گرهٔ ابروهای آلا بیشتر شد و صدایش بغضدار: «خاله! ما خودمون داشتیم بازی میکردیم.»
بیدفاع شده بودم مقابلشان. با دست شقیقهام را فشار دادم و یکهو گفتم: «پس منم بازی بدین. من دخترتون بشم، شما، بابا و مامانم؟!»
زهرا که «باشه» گفت، ابروهای آلا باز شد.
دراز کشیدم و سرم را یهوری گذاشتم روی فرش و چادر را کشیدم رویم.
محمدحسین دستش را پرت کرد توی هوا: «من که نمیتونم شما را بلند کنم!»
چشمهایم را روی هم فشار دادم. نفس بلندی کشیدم: «نمیخواد بلندم کنی. یعنی قبلاً اُوردیم اینجا.»
زبانم نچرخید بگویم سردخانه. یاد سردخانهٔ دهمان افتادم. بوی تند ضدعفونیکننده میداد. کمی تندتر از بوی بتادین. بینیام را که گرفتم، خاله گفت: «کافوره، مالیدن به بدن ننه تا خوشبو باشه.» سردخانه برایم یعنی همین بو.
زهرا و آلا جیغ میزدند و دور من میدویدند. محمدحسین صدایش را کلفت کرد: «ممنوعه» بچهها هولش دادند و خودشان را انداختند رویم. آخ ریزی گفتم. صورتم جمع شد. محمدحسین از پشت زهرا را گرفت که بلندش کند. زهرا بریدهبریده نفسش را بیرون داد: «نه ... نه ... دخترمه... بذار برای آخرینبار ببینمیش.»
آلا، لباس محمدحسین را میکشید که زهرا را ول کند.
بدنم چسبناک شده بود. عرق از لای موهایم شره کرد توی گردنم. هوای ورزشگاه سنگین شد.
یادم افتاد به اَسرا، یکی از زنان غزه، که توی کتاب «صمود»، از خاطرات اولین بمبارانشدن خانههای غزه نوشته بود. اینکه تا مدتها، بچههایش خانه میساختند، بعد خرابش میکردند و میگفتند: «پهباد خورده» چقدر اسرا تلاش کرد تا این بازی را از سرشان بیندازد.
زهرا با پرچم قرمز بالای سرم ایستاد. چادرش افتاده بود روی شانههایش. پرچمها را توی هوا تکان میداد و میگفت: «حرف ما یک کلام. انتقام، انتقام.» آلا هم تکرار میکرد. محمدحسین مشتش را جلوی دهانش گرفته و یکنفس و پشتسر هم میخواند: «حُسینحُسین. حُسینحُسین...»
زهرا با پرچمها دوید وسط ورزشگاه. آلا و محمدحسین هم. از دور صدای «سِینسِین» میآمد.
بوی تند بتادین ته حلقم بود و پرچم قرمز جلوی چشمم بالاپایین میرفت.
#ملیحه_نقشزن #اصفهان
〰〰〰〰
📍 | ایتا |📍
ا﷽
9️⃣8️⃣2️⃣ عاشقان بسیار داری
سرمای دم غروب اسفند افتاده بود به جانمان. مصلی را آماده میکردند برای مراسم وداع. دوسه ساعتی ماندیم و برگشتیم. دل مسئولین هم برای برگزاری مراسم دلدل میکرد. گفتند فعلاً خبری نیست. زدیم بیرون بلکه به افطار برسیم.
با کوثر بودم. ترغیبم کرد سوار مترو شویم. گفت این روزها بهتر است آدمهایی غیر از خودمان را ببینیم.
انتهای کوچه، کنار دیوار فنسی پر از بوتههای یاس، دم ورودی مترو، زنی لاغر ایستاده بود. ساق پایش توی شلوار لولهتفنگی سیاه، نحیفتر دیده میشد. بهمحض رسیدنمان آمد جلو. بالاپوشی تنش نبود. دستهایش را میسائید بههم. روسری نخنما ولی تمیزی سرش بود. چشم در چشمم شد. سرگشتگی با عسلی چشمهایش هم خورده بود. نمیدانم چرا حسکردم پول میخواهد. زمزمه کردم: "اَییییی، باز پول نقد برنداشتی."
لبخندی نشاند روی لبش:
_خانوما، شما خبردارید مراسم مصلی کی شروع میشه؟
دلم هُرّی ریخت. پولهای نیاوردهام را ریختم کف دست خودم. همین یک ساعت پیش حدس زده بودیم ممکن است مردم بیایند برای وداع و بمانند پشت درهای بستهی مصلی.
نزدیک ظهر، تلویزیون اعلام کرد که مراسم وداع همان شب است. ولی به دو ساعت نکشید که خبر را تغییر دادند. حتماً او پیام اول را دیده و راه افتاده. یک قدم نزدیکش شدم. دست گذاشتم روی شانهاش:
_مامان جان، امروز مراسم برگزار نمیشه.
نمیدانم شوکّه شد یا توقع نداشت. صورتش ریخت:
_مگه شما خبر دارید؟
_ما از مصلی میآیم. دیدیم خبری نیست داریم برمیگردیم خونه.
به چشمهایش که دودو میزد نگاه کردم. به ابروهای نازک و کمرنگش. چرا اینجور نگران شد؟ پرسیدم:
- از کجا اومدید؟
تا جواببدهد سؤال میریخت توی کاسهی سرم. یعنی بهمحض دیدن خبر راه افتاده سمت تهران؟ بخواهد برگردد چقدر طولمیکشد؟ کِی میرسد؟ نکند همان موقع بمباران بکنند و وسط خیابان و گمنام شهید بشود؟ فکر و خیالهایم تمامی نداشت.
جواب داد از تهرانپارس آمده. همهٔ دلشورهام را با نفسی جاندار ریختم بیرون. دستکشیدم پشتش. گفتم برگردد خانه. هوا سرد است، مریض میشود. با حسرت نگاهم کرد. انگار مجبورش میکردم برود تبعید. به جایی که نتواند برگردد. کف دستم میخورد به استخوانهای کتف و مهرههای کمرش. چندقدمی با هم رفتیم تا سر پلهها. برای هر قدم، بدنش لنگر میانداخت سمت راست. دوباره خودش را میکشید بالا و گام بعدی را برمیداشت. زانوی من هم با هر قدم او تیر میکشید. انگار سوزن بزرگی فروکرده بودند بین غضروفهای زانویم. ناگهان دستش را مشت کرد و کوبید روی سینهاش:
-ای دردت به جونم. اگه ببرنت مشهد چه جوری بیام ببینمت؟
آه کشید. عمیق و بلند. خیره مانده بود به نقطهای نامعلوم روی دیوارهای مترو. لنگلنگان پلهها را میرفت پایین. دوباره زد به سینهاش:
_با این پا اومدم دیدنت.
کوبید روی پایش. از احوال ناخوش پایش دلخور بود. غیر از ما سه نفر کسی دوروبرمان نبود. آه دوم را غمدارتر کشید:
_گفتن الان نیستی. نمیدونم با این پا بتونم دوباره بیام یا نه.
کف دستش را میزد روی پایش. با آقا حرف میزد. راحت و خودمانی. مثل حرفزدن خواهر و برادری. از خرابی پایش شکایت میکرد.
اشاره کردم نگاهم کند. گفتم:
_حواستون به زیرنویس تلویزیون باشه. هروقت زمانش رو اعلام کردن اونوقت بیاید مصلی.
ایستاد وسط پلهها. من پایینتر بودم، او بالاتر. برگشتم سمتش. از همان لبخندهای تلخ چند لحظه پیش آمد روی لبش. سرش را آرام به چپ و راست تکان داد:
_تلویزیون ندارم. دخترم خبر داد اینجا مراسمه.
تلویزیون ندارد؟! جمجمهام شده بود صخرهای سنگی، جملهاش پژواک میشد بین آن. مانده بودم چه بگویم دلش نشکند. گفتم مراسم سه روز است. خیالش راحت باشد به یکی از روزها میرسد. برق افتاد توی کاسهٔ عسلی چشمش:
-ای خیر از جوونیتون ببینید. الهی هرچی میخواید خدا بهتون بده.
دلم را زدم به دریا. خواستم شمارهتلفنش را بدهد. منتظر بودم بگوید تلفن هم ندارم. ولی داشت. عجیب خوشحال شدم. انگار هدیه گرفته باشم. شمارهاش را که تایپ کردم توی گوشی، فامیلش را پرسیدم. گفت وَردان.
گفتم هروقت خبری شد با او تماس میگیرم.
رسیدیم پایین پلهها. خداحافظی کردیم با هزار قربانصدقه. چند قدم که دور شدیم دوباره صدایش آمد. برگشتم طرفش. گفت اگر تلفن را جواب نداد برایش پیامک بفرستم. خیالش را راحت کردم که خبرش میکنم.
سوار مترو که شدیم دوباره دیدمش. روی صندلیهای روبرویی نشسته بود. کنار ما، زنی دستفروش بود. یک چرخدستی داشت پر از جوراب. از خانم وردان پرسید:
_رفتی؟ دیدیش؟
_نه. گفتن فعلاً مراسم نیست.
اشاره کرد به ما:
_این خانوما گفتن خبرم میکنن.
وردان آمد و ایستاد روبروی ما. گفت با جورابفروش همکارند. او، توی خط دیگری کار میکند. هنوز نگران بود آقا را ببرند مشهد و او نتواند ببیندش.
✍#اکرم_نجفی #تهران
〰〰〰〰
📍| ایتا |