کارام جانم میرود
ا﷽
4️⃣8️⃣2️⃣ این یک نماز نبود
من جناب استاد جوادی آملی، دانشمند و عالم زمانه را بسیار دوست دارم. وقتی فهمیدم روزی که من هم میتوانم در قم حاضر شوم، ایشان نماز آقایم را اقامه میکند، بال درآوردم. توی نماز اما همه چیز عوض شد.
روی آسفالت داغ جلوی مسجد جمکران کفشهایم را درآوردم. آماده بودم تا هر چیزی را در نمازهای میت شنیدهام بخوانیم. استاد یکتنه ایستاد و یادمان داد که نماز برای جان ایران را، چگونه میخوانند.
من اینطور فهمیدم که اصلاً این نماز میت نبود. نماز زندهای شاهد و ناظر بود که آمده بودیم شهادت بدهیم بر بزرگیاش؛ بر عظمتش؛ بر صالح بودنش.
ما نماز نخواندیم، ما شهادتنامه پر کردیم و از عمق جان گریه کردیم. جناب علامه آمده بود تا به ما بفهماند چه لعبتی را داریم برای همیشه به عالم روح میفرستیم. استاد میخواست با این نماز ما را سر سفره علم خود بنشاند.
امروز برای اولینبار افتخار شاگردی علامه را داشتم و افتخار اقتدای نماز، برای بزرگمرد و یگانه تاریخ. خدا را شکر بابت این نعمتی که نصیبم شد.
✍#نرگس_اسدی #اصفهان_زرینشهر
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
5️⃣8️⃣2️⃣ خدمتی برای پدر
رد قشنگترین و بیشترین خاطراتم با آقا را که میگرفتم، به تهران میرسیدم و حالا هم دلم میخواست همانجا ببینمش؛ در امتداد همان خاطرات.
قولش را گرفته بودم که یکی از روزهای وداع یا تشییع را به تهران برویم. خیالم راحت بود که همسرم میداند نمیتوانم به نرفتن فکر کنم. همان روزهای اول جنگ که حرف از مراسم وداع شد، سنگهایمان را وا کنده بودیم.
درست یادم هست. خانهی دوستم زهرا جمع شده بودیم و داشتیم پارچه مشکیها و عکسهای آقا را آماده میکردیم. باید به تجمع شب میرساندیمشان. قیچی توی دستم داشت پارچهی مشکی را میدرید که گوشی زنگ خورد. همین که گفت برای برنامهی مصلی و مراسمهای آقا درگیر است و باید تهران باشد، پهنای صورتم خیس اشک شد. گفتم که نمیتوانم بمانم. گفتم که هرکاری دارد، بیخیالش شود و دنبالم بیاید. گفتم که نگذارد برایم داغ روی داغ شود. بعدش هم دست به دعا شدم که خدا نگاهی به دل مجروح ما شهرستانیها بیندازد.
ما که تهران آمدن وسط روزهای پرالتهاب جنگ برایمان از غیرممکنهای روزگار بود، چارهای جز دعا نداشتیم. خدا هم دعایمان را پذیرفت و برنامهی وداع و تشییع، ماند برای روزهای آرامتر.
حالا، عاشورا را رد کرده بودیم و رسیده بودیم به تیر ماه ۱۴۰۵. زمزمهی تشییع آقا میآمد و کمکم داشت باورمان میشد که چه به سرمان آمده است. بعد از روضهی شب عاشورا بود که دلهرهی آخرین دیدار به جانم افتاد. تنها چیزی که به آن فکر نمیکردم، این بود که میشود نرفت. تردید فقط میان شنبه و یکشنبه و دوشنبه بود و برای هرکدام که میشد، من آماده بودم. کنار چادر اربعینم همان عکسی را گذاشته بودم که توی مسیر مشایه به کولهمان زده بودیم. همان عکسی که آقا دست چپشان را بالا گرفته بودند و گویی پدرانه دست میکشیدند بر سر حضار. چقدر همه به آن دست محتاج بودیم. امید آخرمان بود که شاید آقا باز هم یتیمنوازی کنند و از آن بالای جایگاه مصلی، دستی بر قلب یتیمهایشان بگذارند و دلها را آرام کنند.
داشتم فکر میکردم که اگر بین وداع و تشییع مخیر شوم، کدام را انتخاب کنم. من هیچگاه آدم ایستاده سینهزن نبودم؛ چه رسد به ایستاده گریه کردن. من باید یک گوشه مینشستم و چادرم را خیمه میکردم و زیر سایهی داغش، برای اندوهِ بر دل نشستهمان میگریستم. یک گوشه شبیه پلههای مصلی یا پای ستونها و دیوارهایش. من، بعد از خواندن روایتِ «کسی که در تشییع یکی از اولیای ما شرکت کند، همانند روزی که از مادر متولد شده، از گناهان پاک خواهد شد»، دلم وسط خیابانهای تهران، پشت سر عزیزترین ولی خدا که دیده بودم، میدوید.
او اما باز هم زنگ زد و از تحیر نجاتم داد. نجاتی که عین ممات بود. صدایش پشت تلفن آرامتر از همیشه بود. خودش هم میدانست کلماتش چگونه روی قلبم خط میاندازند. آهسته گفت:
-برای مراسم آقا کمک لازم دارن. برم؟ هرچی تو بگی.
صدایم اوج گرفت:
-معلومه که نه. تو به من قول داده بودی لااقل یه روزش رو میریم.
خودم اما میدانستم که آخرسر راهیاش میکنم و از زیر قرآن ردش میکنم. گوشی را که قطع کردم، هقهقِ گریهام، توی سکوت خانه پیچید. مانده بودم میان دوراهی. مگر من چند بار دیگر فرصت داشتم که آقا را ببینم؟ مگر دلم آرام میگرفت اگر آخرین جایی که میتوانستیم خانوادگی خدمتش را بکنیم، نه بگویم؟
یاد عصر غمگین ۱۰ اسفند افتادم. همگی جمع شده بودیم توی میدان شهر. به دوستم گفتم:
-حالا تکلیف چیه؟
اشکهایش را پاک کرد. سرش را بالا گرفت. صدایش را صاف کرد و گفت:
-آدم باباش شهید بشه چیکار میکنه؟
همانجا بود که رفتیم و پارچه مشکی گرفتیم که شهر را سیاهپوش عزای پدر کنیم. حالا هم، موعد مراسم پدرمان رسیده بود. ما بچهها، باید هرطور که میتوانستیم برای مراسمش سنگ تمام میگذاشتیم. با پشت دست، اشکهایم را پاک کردم. آب سردی به صورتم زدم. گوشی را برداشتم و همین که بوقهای آزاد تمام شدند، کلمات از حنجرهام راه باز کردند و گفتم:
-برو... فقط یادت نره سلام من رو برسونی.
نمیدانم همسرم وسط سرشلوغیها یادش ماند که سلامم را برساند یا نه. اما او، لابد سلامم را شنیده بود که من، در باور نکردنی ترین حالت ممکن، ظهر یکشنبه مصلای تهران بودم و صبح دوشنبه، توی مسیر تشییعش قدم برمیداشتم.
✍️ #فائزه_نجفیپور #خمین
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
6️⃣8️⃣2️⃣ کوچکِ خیلی بزرگ
خانوادگی از مراسم تشییع برمیگشتیم. بعد از نماز مصلی و پیادهروی چندکیلومتری، دیگر رمقی برای راهرفتن نداشتیم.
سیل جمعیت در خیابان اصلی به سمت آزادی میرفت. خیابانهای اطراف، مسیر بازگشت بود و نسبتاً خلوت. آفتاب حتی پوست زیر روسری و چادر را میسوزاند. به سایهٔ ساختمانها و درختها پناه برده بودیم و از گوشهٔ پیادهرو حرکت میکردیم. عکس و پلاکارد و پرچم، در دست هرکس که بود، لطفی برای صاحبش بهحساب میآمد و حفاظی برای رهایی از گرما بود. دیگر خبری از آبپاشها و بطریهای آبخنک نبود. زیپ کیفم را باز کردم و بطری آبمعدنی را بیرون آوردم. یک قلپ خوردم. گرمایش دلم را زد. بطری را ته کیف انداختم.
جمعمان در طول پیادهرو پراکنده شده بود. چند نفر جلوی پلههای مغازهای نشسته بودند و منتظر ما بودند. از دور دیدم که دور هم جمع شدهاند. نه موکبی در اطراف بود و نه سوپرمارکتی. فکر کردم آشنا یا فامیلی را دیدهاند.
نزدیکتر که شدم، خانمی را دیدم که پارچی پر از شربت آبلیمو و یخ در دست داشت. شربت را در لیوانهایی که از خانه آورده بود میریخت و تعارف میکرد.
وقتی رسیدم، آخرین لیوان نصیب من شد. لیوان را که از دستش گرفتم، حتی لحظهای نایستاد تا متوجه تشکرم شود. انگار از تمامشدن شربت خجالتزده بود. سریع بهطرف خانهشان رفت.
خنکای شربت تا عمق جانم نشست و زندهام کرد.
چه خوب که در دلش نگفته بود: «یه پارچ شربت کجا جواب اینهمه جمعیت رو میده؟»
✍ #زهرا_شاهآبادی #قم
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
کارام جانم میرود
ا﷽
7️⃣8️⃣2️⃣ دستِ رد
- بیا! اینم پنجمین نفر که دستمو پس زد.
با خستگی به عکسهای آقا که روی دستم مانده بود نگاه کردم. تعدادشان کم نبود. نمیدانستم باید به چه کسی تعارف بزنم که همینطوری سرش را پایین نیندازد و از کنارم رد نشود. بعضیها حتی زحمت «نمیخوام» گفتن را هم به خودشان نمیدادند. طوری وانمود میکردند که انگار از اساس آدمی جلویشان نایستاده و چیزی تعارفشان نکرده.
ایران که بودیم، فرمانده توی یکی از گروههایمان پیام گذاشته بود که مردم عراق تشنهی عکس آقا هستند؛ دست پر بیایید. اما آنچه میدیدم برخلاف شنیدههایم بود. البته که دیر راهی شدنمان بیتأثیر نبود. برگ برنده دست هموطنهایی بود که زودتر به مشایه زده بودند. میدیدم که دیوارهی بعضی از موکبها شده کالکشنی از تصاویرِ رهبرِ شهیدِ ایران.
به ایرانیهایی که پوستر را قبول نمیکردند هم حق میدادم. سایز عکسها بزرگ بود و زوار هرکدام حداقل یک کولهی بزرگ روی دوششان داشتند؛ بماند که یک سریها دستشان بند کالاسکه و بارِ اهلوعیالشان هم بود.
ولی حتی بعد از یککاسه کردن تمام این دلایل، توجیه خوبی برای این سبک تعامل آدمها پیدا نمیکردم. به هر حال پس زده شدن حس خوبی ندارد. یکهو به خودت میایی و میبینی که سرت را انداختهای پایین و مچاله شدهای. تحقیرشدگیِ ریزی توی خونهایت تزریق میشود. تا بیایی هزار دلیل بچینی که فلان و بهمان، اثرِ سمیِ خودش را گذاشته و رفته.
- وجداناً چندتا عکس آوردی دختر؟
هوار شده بودم روی سر طهورا. عوض هر نفری که دستم را پس میزد، به جان او غر میزدم.
دلم نمیخواست به مردها یا پسرهای جوان نزدیک شوم؛ اما از یک جایی به بعد به این نتیجه رسیدیم که بهترین گزینه برای پخش عکسهای آقا، موکبدارهای مسیر هستند. هرچند که از تصویر آقا اشباع بودند. باید اینهمه پوستر را یک طوری عاقبتبهخیر میکردیم.
برخلاف میل باطنیام، به صورت زیگزاگی راهم را سمت موکبها میکشیدم و عکس را میدادم دست مردها. حال خوشی نداشتم. نمیخواستم خلاف چهارچوبهای ذهنیام عمل کنم، ولی از طرفی، خانمها اشتیاق زیادی برای گرفتن عکس نشان نمیدادند. دلیل خیلیهایشان بچههای توی بغل یا قدونیم قدِ همراهشان بود.
ناامید نشدم. وَرِ پرروی خودم را آورده بودم روی کار و بیخیالبشو هم نبودم.
داشتم پابهپای زهرا و طهورا از کنار موکبها میگذشتم که چرخیدم به سمت چپ. عکس را گرفتم سمت بانویی ایرانی که دوشادوش همسرش پیادهروی میکرد. با چشمهایی که تویشان بغض بود پوستر را از دستم گرفت و شروع کرد به بوسیدن تصویر آقا. بعد هم پوستر را به سینهاش فشرد و زیر لب چیزی گفت.
_خانوم مگه بهت نمیگم پوستر نگیر؟!
مرد سرش را به سمت زن چرخاند و تشر زد.
وا رفتم. به قیافهاش نمیخورد اهل این حرفها باشد. تازه توقع داشتم بیاید چندتای دیگر از پوسترها را بگیرد و ببرد برای پخش.
بد توی پر و بالم خورده بود. احتمالاً چشمهای واماندهام را دید که حرفش را ادامه داد:
- توی مسیر نمیتونیم درستودرمون از این عکسا مراقبت کنیم؛ یهو از دستمون میوفته یا چروک میشه. بیاحترامیه به آقا. درست نیست.
خودم را جمعوجور کردم و توی دلم یک نفس عمیق کشیدم. جای بال و پرِ درآمده بر روی کتفهایم را میشد دید. آن لحظه اگر معادل یک ایموجی توی پیامرسانها بودم، میشدم آن گردالیِ زردی که همزمان با لبخند روی لبش، چشمهایی پر از اشک دارد.
زن رو به همسرش کرد و تندتند سرش را به تأیید تکان داد. یک بار دیگر عکس را بوسید و برش گرداند.
اولین باری بود که بابت رد شدن دستم لبخند میزدم.
✍️ #سیدهفاطمه_نوروزیان #مشایه
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
8️⃣8️⃣2️⃣ میناببازی
بوی بتادین تا ته حلقم رفته بود. انگار زمان متوقف شده و من منجمد شده بودم.
آلا روی زمین افتاده و موهایش پخش شده بود. زیرچشمی به بچهها نگاه میکرد.
زهرا دوید سمتش. محمدحسین، نمیگذاشت نزدیک آلا شود.
بین نماز مغرب و عشای جمعه بود. پنجشنبه بعد از مراسم تدفین آقا، آمدیم توی ورزشگاهی که فرش کرده بودند برای زائران اصفهانی.
از آن جمعیت زیادی که تا ظهر جمعه توی ورزشگاه بودند، فقط دهدوازدهنفر مانده بودند که آنها هم رفته بودند زیارت.
کنار سکوی ورزشگاه، دوسه تا لنگه دمپایی تابهتا و یک ظرف بتادین وارونهشده و وسایل ما مانده بود.
آخر سالن چند مرد با وانت، فرشهای لول شده را بار میکردند. یک فرش پهن مانده بود که من رویش نماز میخواندم.
دانههای تسبیح از لای انگشتانم غلطیدند پایین. چشمم پی زهرای دهساله و آلای ششساله و محمدحسین هشتساله بود که از این سر ورزشگاه به آن سر میدویدند.
وانت داشت میرفت که زهرا داد زد: «بچهها بیاین...» حرفش لای صدای وانت گم شد.
یکیدو دقیقهای بچهها وسط ورزشگاه ایستادند. بعد آمدند کنارم روی فرش.
زهرا دست آلا را باز کرد و چیزی را گذاشت کف دستش: «دخترم، اینا را زنگ تفریح بخور.»
آلا «باشه مامان»ی گفت و زهرا را بغل کرد و آمد این طرف فرش. محمدحسین کمی دورتر رفت. دستهایش را باز کرد و چندبار دوروبر آلا تابید و پشتسرش با دهان صدای «بومب بومب» درآورد.
آلا خودش را انداخت روی فرش. زهرا چادرش را از لبهٖ سکو برداشت و دوید سمت آلا. داد میزد: «دخترم... دخترم.»
محمدحسین دستش را جلوی دراز کرد. زهرا از زیر دستش فرار کرد که محمدحسین دستش را کشید.
زهرا تشر زد: «اَه محمدحسین! تو نامحرمی نباید به من دست بزنی.»
آلا نیمخیز شد: «محمدحسین نکن دیگه. تو نامحرمی.»
خندهام گرفت. اینقدر جدی بازی میکنند که محمدحسین نباید به خواهرش دست بزند.
زهرا، محمدحسین را پس زد و خودش را به آلا رساند. روی آلا خیمه زد و صدای گریه درآورد: «وای دخترم! دختر قشنگم.»
زهرا به محمدحسین گفت: «الان تو باید ببریش سردخونه.»
آلا چشمهایش را باز کرد: «سردخونه کجاست؟!»
زهرا گفت: «همینجا که بچهها را بردند.»
دلم آشوب شد و دهانم تلخ. تاب نیاوردم. محمدحسین که رفت طرف آلا، آستینهای چادر جدهام را که دو طرفم رها بود توی دست کردم و تسبیح را انداختم توی جانماز. رفتم سمتشان. آلا را بلند کردم و گرفتم توی بغلم. موهایش را پشت گوشش گذاشتم. «چه بازی میکنین؟!»
- میناببازی.
- میخواین یه بازی دیگه با هم بکنیم. مثلاً قایمباشک؟!
آلا بلند شد ایستاد. پا زمین کوبید: «نه.»
_مسابقهٔ دو چی؟! نقاشی هم میشه بکشیم.
گرهٔ ابروهای آلا بیشتر شد و صدایش بغضدار: «خاله! ما خودمون داشتیم بازی میکردیم.»
بیدفاع شده بودم مقابلشان. با دست شقیقهام را فشار دادم و یکهو گفتم: «پس منم بازی بدین. من دخترتون بشم، شما، بابا و مامانم؟!»
زهرا که «باشه» گفت، ابروهای آلا باز شد.
دراز کشیدم و سرم را یهوری گذاشتم روی فرش و چادر را کشیدم رویم.
محمدحسین دستش را پرت کرد توی هوا: «من که نمیتونم شما را بلند کنم!»
چشمهایم را روی هم فشار دادم. نفس بلندی کشیدم: «نمیخواد بلندم کنی. یعنی قبلاً اُوردیم اینجا.»
زبانم نچرخید بگویم سردخانه. یاد سردخانهٔ دهمان افتادم. بوی تند ضدعفونیکننده میداد. کمی تندتر از بوی بتادین. بینیام را که گرفتم، خاله گفت: «کافوره، مالیدن به بدن ننه تا خوشبو باشه.» سردخانه برایم یعنی همین بو.
زهرا و آلا جیغ میزدند و دور من میدویدند. محمدحسین صدایش را کلفت کرد: «ممنوعه» بچهها هولش دادند و خودشان را انداختند رویم. آخ ریزی گفتم. صورتم جمع شد. محمدحسین از پشت زهرا را گرفت که بلندش کند. زهرا بریدهبریده نفسش را بیرون داد: «نه ... نه ... دخترمه... بذار برای آخرینبار ببینمیش.»
آلا، لباس محمدحسین را میکشید که زهرا را ول کند.
بدنم چسبناک شده بود. عرق از لای موهایم شره کرد توی گردنم. هوای ورزشگاه سنگین شد.
یادم افتاد به اَسرا، یکی از زنان غزه، که توی کتاب «صمود»، از خاطرات اولین بمبارانشدن خانههای غزه نوشته بود. اینکه تا مدتها، بچههایش خانه میساختند، بعد خرابش میکردند و میگفتند: «پهباد خورده» چقدر اسرا تلاش کرد تا این بازی را از سرشان بیندازد.
زهرا با پرچم قرمز بالای سرم ایستاد. چادرش افتاده بود روی شانههایش. پرچمها را توی هوا تکان میداد و میگفت: «حرف ما یک کلام. انتقام، انتقام.» آلا هم تکرار میکرد. محمدحسین مشتش را جلوی دهانش گرفته و یکنفس و پشتسر هم میخواند: «حُسینحُسین. حُسینحُسین...»
زهرا با پرچمها دوید وسط ورزشگاه. آلا و محمدحسین هم. از دور صدای «سِینسِین» میآمد.
بوی تند بتادین ته حلقم بود و پرچم قرمز جلوی چشمم بالاپایین میرفت.
#ملیحه_نقشزن #اصفهان
〰〰〰〰
📍 | ایتا |📍
ا﷽
9️⃣8️⃣2️⃣ عاشقان بسیار داری
سرمای دم غروب اسفند افتاده بود به جانمان. مصلی را آماده میکردند برای مراسم وداع. دوسه ساعتی ماندیم و برگشتیم. دل مسئولین هم برای برگزاری مراسم دلدل میکرد. گفتند فعلاً خبری نیست. زدیم بیرون بلکه به افطار برسیم.
با کوثر بودم. ترغیبم کرد سوار مترو شویم. گفت این روزها بهتر است آدمهایی غیر از خودمان را ببینیم.
انتهای کوچه، کنار دیوار فنسی پر از بوتههای یاس، دم ورودی مترو، زنی لاغر ایستاده بود. ساق پایش توی شلوار لولهتفنگی سیاه، نحیفتر دیده میشد. بهمحض رسیدنمان آمد جلو. بالاپوشی تنش نبود. دستهایش را میسائید بههم. روسری نخنما ولی تمیزی سرش بود. چشم در چشمم شد. سرگشتگی با عسلی چشمهایش هم خورده بود. نمیدانم چرا حسکردم پول میخواهد. زمزمه کردم: "اَییییی، باز پول نقد برنداشتی."
لبخندی نشاند روی لبش:
_خانوما، شما خبردارید مراسم مصلی کی شروع میشه؟
دلم هُرّی ریخت. پولهای نیاوردهام را ریختم کف دست خودم. همین یک ساعت پیش حدس زده بودیم ممکن است مردم بیایند برای وداع و بمانند پشت درهای بستهی مصلی.
نزدیک ظهر، تلویزیون اعلام کرد که مراسم وداع همان شب است. ولی به دو ساعت نکشید که خبر را تغییر دادند. حتماً او پیام اول را دیده و راه افتاده. یک قدم نزدیکش شدم. دست گذاشتم روی شانهاش:
_مامان جان، امروز مراسم برگزار نمیشه.
نمیدانم شوکّه شد یا توقع نداشت. صورتش ریخت:
_مگه شما خبر دارید؟
_ما از مصلی میآیم. دیدیم خبری نیست داریم برمیگردیم خونه.
به چشمهایش که دودو میزد نگاه کردم. به ابروهای نازک و کمرنگش. چرا اینجور نگران شد؟ پرسیدم:
- از کجا اومدید؟
تا جواببدهد سؤال میریخت توی کاسهی سرم. یعنی بهمحض دیدن خبر راه افتاده سمت تهران؟ بخواهد برگردد چقدر طولمیکشد؟ کِی میرسد؟ نکند همان موقع بمباران بکنند و وسط خیابان و گمنام شهید بشود؟ فکر و خیالهایم تمامی نداشت.
جواب داد از تهرانپارس آمده. همهٔ دلشورهام را با نفسی جاندار ریختم بیرون. دستکشیدم پشتش. گفتم برگردد خانه. هوا سرد است، مریض میشود. با حسرت نگاهم کرد. انگار مجبورش میکردم برود تبعید. به جایی که نتواند برگردد. کف دستم میخورد به استخوانهای کتف و مهرههای کمرش. چندقدمی با هم رفتیم تا سر پلهها. برای هر قدم، بدنش لنگر میانداخت سمت راست. دوباره خودش را میکشید بالا و گام بعدی را برمیداشت. زانوی من هم با هر قدم او تیر میکشید. انگار سوزن بزرگی فروکرده بودند بین غضروفهای زانویم. ناگهان دستش را مشت کرد و کوبید روی سینهاش:
-ای دردت به جونم. اگه ببرنت مشهد چه جوری بیام ببینمت؟
آه کشید. عمیق و بلند. خیره مانده بود به نقطهای نامعلوم روی دیوارهای مترو. لنگلنگان پلهها را میرفت پایین. دوباره زد به سینهاش:
_با این پا اومدم دیدنت.
کوبید روی پایش. از احوال ناخوش پایش دلخور بود. غیر از ما سه نفر کسی دوروبرمان نبود. آه دوم را غمدارتر کشید:
_گفتن الان نیستی. نمیدونم با این پا بتونم دوباره بیام یا نه.
کف دستش را میزد روی پایش. با آقا حرف میزد. راحت و خودمانی. مثل حرفزدن خواهر و برادری. از خرابی پایش شکایت میکرد.
اشاره کردم نگاهم کند. گفتم:
_حواستون به زیرنویس تلویزیون باشه. هروقت زمانش رو اعلام کردن اونوقت بیاید مصلی.
ایستاد وسط پلهها. من پایینتر بودم، او بالاتر. برگشتم سمتش. از همان لبخندهای تلخ چند لحظه پیش آمد روی لبش. سرش را آرام به چپ و راست تکان داد:
_تلویزیون ندارم. دخترم خبر داد اینجا مراسمه.
تلویزیون ندارد؟! جمجمهام شده بود صخرهای سنگی، جملهاش پژواک میشد بین آن. مانده بودم چه بگویم دلش نشکند. گفتم مراسم سه روز است. خیالش راحت باشد به یکی از روزها میرسد. برق افتاد توی کاسهٔ عسلی چشمش:
-ای خیر از جوونیتون ببینید. الهی هرچی میخواید خدا بهتون بده.
دلم را زدم به دریا. خواستم شمارهتلفنش را بدهد. منتظر بودم بگوید تلفن هم ندارم. ولی داشت. عجیب خوشحال شدم. انگار هدیه گرفته باشم. شمارهاش را که تایپ کردم توی گوشی، فامیلش را پرسیدم. گفت وَردان.
گفتم هروقت خبری شد با او تماس میگیرم.
رسیدیم پایین پلهها. خداحافظی کردیم با هزار قربانصدقه. چند قدم که دور شدیم دوباره صدایش آمد. برگشتم طرفش. گفت اگر تلفن را جواب نداد برایش پیامک بفرستم. خیالش را راحت کردم که خبرش میکنم.
سوار مترو که شدیم دوباره دیدمش. روی صندلیهای روبرویی نشسته بود. کنار ما، زنی دستفروش بود. یک چرخدستی داشت پر از جوراب. از خانم وردان پرسید:
_رفتی؟ دیدیش؟
_نه. گفتن فعلاً مراسم نیست.
اشاره کرد به ما:
_این خانوما گفتن خبرم میکنن.
وردان آمد و ایستاد روبروی ما. گفت با جورابفروش همکارند. او، توی خط دیگری کار میکند. هنوز نگران بود آقا را ببرند مشهد و او نتواند ببیندش.
✍#اکرم_نجفی #تهران
〰〰〰〰
📍| ایتا |
ا﷽
0⃣9⃣2⃣ دست نوازش او
سینهام سنگین بود. بغض گلویم را چنگ میانداخت. حالم مثل روزهای سختی شده بود که افسردگی، نشاط زندگی را ربوده بود.
از صبح که بیدار میشدم تلویزیون را روشن میکردم و در همه حال مراسم وداع آقا را تماشا میکردم. از کارهای خانه که خسته میشدم، روی مبل مینشستم و کانالها و صفحهها را بالا و پایین میکردم تا روایتها و عکسهای وداع با آقا را ببینم. مرتب به مردمی که در مراسم وداع آقا بودند حسرت میخوردم. با خودم میگفتم من تهرانم ولی به خاطر رضایت ندادن شوهرم باید توی خانه بمانم. الان حضورم در صحنه واجب است اما چه میتوانستم بکنم؟ از خود آقا خیلی خواستم که مرا بطلبد و برای آخرین بار به زیارتش بروم.
صبح چهاردهم تیر با مامان تماس گرفتم و از دلتنگیام برایش گفتم. از اینکه وحید به خاطر گرما و ازدحام راضی نمیشود ما به مصلی برویم. مامان مثل همیشه به دادم رسید. پیشنهاد داد سیدطاها را به خانهاش ببریم و خودمان به مصلی برویم. با ناامیدی آخرین تیر را از چله زبانم رها کردم و پیشنهاد مامان را با وحید در میان گذاشتم. قبول کرد. خدای من! به همین راحتی؟ کاش زودتر به او گفته بودم.
سیدطاها را به مامان سپردیم و رفتیم. در راه برای آقا آنقدر قرآن خواندم و صلوات فرستادم تا رسیدیم به نزدیکی تونل رسالت.
وارد پشتبام مصلی شدیم. به نردهها که رسیدیم ناخودآگاه دستم را بالا آوردم و به آقا سلام کردم. میدانستم که مرا میبیند و سلامم را میشنود و جواب میدهد. قلبم فشرده شد. اشک راهش را از روی صورت داغم پیش گرفت و سرازیر شد. همزمان قاری قرآن نوجوان آیات انتهایی سوره فجر را میخواند: «ارجعی الی ربک راضیه مرضیه...»
سوز گریهام بیشتر شد.
آری تو تنها ولی فقیه شهید دوران ما شدی. بس که شهادت را در خلوت و جلوت خواستی. اصلاً فکر دل ما را کردهبودی؟
خانوادهای کنار ما ایستاد. زن بلندبلند گریه میکرد و با حرفهایش قربان صدقه آقا میرفت. او میگفت و ما بلندتر گریه میکردیم: «قربون خستگیهات برم آقا! قربون کمردردات برم آقا!»
زیارت که کردیم زود برگشتیم. حالا سنگینی سینهام کمتر شده بود. بغض فروخفتهام آرام گرفته بود. نمیدانستم با چه زبانی از وحید تشکر کنم که مرا به مصلی برده بود. آری هر که به وداعش رفته بود قلبش آرامتر شده بود. مطمئنم او دست کشیده بود بر قلب مجروح امت.
✍ #هاجر_پوران #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
1⃣9⃣2⃣ اینجا، حاشیه نداریم
جایی که هیچوقت نمینشستیم، نشستیم. حوالی ساعت یازده صبح بود. پاهایم را درون بدنم جمع کردم و دستهایم را دورشان گره زدم. بغض، درون گلویم جا خوش کرده بود.
هوا گرم بود. اما گرمای وجود آتشگرفتهمان در نبود آقا خیلی بیشتر از این حرفها الو گرفته بود. هرکس که خسته میشد، کنار پیادهروها و روی زمین مینشست.
در روزهای عادی اگر کسی به ما بگوید اینجا روی زمین بنشین، بهمان برمیخورد و حرفی نثارش میکنیم. کسی روی آسفالت کنار جدول خیابان، روی پیادهروها، حتی کنار سطلهای بزرگ زباله نمینشیند.
آنقدر جمعیت در تهران زیاد بود که جای مناسبی برای استراحت و نشستن پیدا نمیشد. خسته بودیم. پاهایمان توان راه رفتن نداشت. بیشتر این ناتوانی به خاطر غم فراق آقا بود. به همین خاطر در بین مسیر تشییع، جسم خستهمان را استراحت میدادیم تا نکند روحمان قالب تهی کند. به خودم نگاه کردم. چادرم خاکی بود. یاد حضرت زینب(س) افتادم، زمانی که پدر از دست دادند. یتیمی بیشتر از آنچه فکرش را میکردم، طاقت فرساست. بالاخره بغض درون گلویم ترکید و اشک از چشمانم سرخورد پایین.
همانطور که نشسته بودم به خیابان نگاه میکردم. مردم بیقرار بودند. تمام توانشان در مشتهای گرهکرده و صدای برخاسته از گلویشان بود. پشتسر هم شعار میدادند. آنقدر داد میزدند که قطعا صدایشان به آسمان هفتم هم میرسید. همه پرچمهای سرخ یالثاراتالحسین به دوش داشتند. مثل دریایی از خون، در خروش بودند.
مراسم تشییع فقط آن چیزی نبود که در خیابان اصلی در حال رقم خوردن بود. مردم عزادار و در خروش هم فقط آنهایی نبودند که در مسیر اصلی قدم برمیداشتند. در اینجا و در گوشه و کنار این شهر، در پیادهروها، کوچه پسکوچهها، قصه و روایتی از انسانهای مبعوث شده در جریان بود.
آقای تقریبا میانسالی با موها و ریشهای بلند جوگندمی، دوربین به دست، وارد پیادهرو شد. اولین نفر جلوی من ایستاد تا عکس بگیرد.
میخواستم تصویر خوبی ثبت کند. کمی خودم را مرتب کردم. نوار پرچم ایران را که به دست چپم بسته بودم صاف کردم. همانطور که گوشیام دستم بود، بالاتر گرفتم تا پرتره آقای شهیدمان که به قاب گوشی چسباندهام در عکس بیفتد. با همان چهره غرق در اندوه به صفحه گوشیام نگاه میکردم. میخواستم در عکس مشخص باشد که اگر اینجا هستم، برای آقا، کشورم و مسیر حق است.
در آن چند دقیقه که او در حال عکاسی بود، به یاد چند شب گذشته افتادم. رفته بودم گلستان شهدایمان، بلکه چند ساعتی حال و هوایم عوض شود. سر مزار شهید محمدتقی طاهرزاده که رسیدم، داغ دلم تازه شد. اشکهایم تندتند روی سنگ مزارش میچکید. به شهید طاهرزاده گفتم: «شمردهای چند بار آمدم سر مزارت؟ تو آنقدر عزیزی که زمانی که در بستر بودی، آقا آمد به دیدنت. گفته بودم برایم دعا کنی بروم بیت رهبری برای دیدار آقا. چرا دعا نکردی به آرزویم برسم؟»
اشکهایم را پاک کردم و از سر مزارش بلند شدم. چند قدم آنطرفتر خانمی صدایم زد:
-دختر خانوم، این عکس از طرف شهدا، هدیه به شما.
عکس ۳ در ۴ آقای شهیدمان بود، همان پرتره سیاهوسفید دوران جوانیشان که فنجان کوچکی به دست دارند.
به خود که آمدم، اشکهام باز راه افتاده بودند.
آن عکاس رفته بود سراغ خانم کناریام. گوشیام را پایین آوردم. همچنان نگاهش میکردم.
از مادری که به فرزند خردسالش خوراکی میداد و بچه پرچم ایران کوچکی سفت در دستش بود عکس میگرفت. از پیرزنی با چادر سرمهای گلگلی که در حال دعا خواندن و اشک ریختن بود. از جوان لاغر اندامی که در حال سینهزدن بود و با صدای آرامی نوحه میخواند و آقای مسن کناریاش که درحال گریهکردن بود.
آن عکاس درست انتخاب کرده بود. انسانهای بهظاهر نشسته در اینجا، قلبشان کنار پیکر آقا میتپید. هرکدامشان قصهای برای روایت داشتند. قصهای که تنها بخشی از آن در عکسها در حال ثبت شدن بود.
آنجا روی پیادهروی خیابان انقلاب بود که تازه فهمیدم، فقط آقای شهیدمان نیست که بدرقه میشود، مردم از شهرهای دور و نزدیک کشور آمدهاند تا یکدیگر را بدرقه کنند و قوتی باشند برای قلب رهبر جدیدمان.
حالا که خوب فکر میکنم ما اینجا حاشیهای نداریم. و این مردم هم قصهای برای روایت ندارند بلکه هرکدامشان خودِ روایتاند.
✍#زینب_ابوالحسنی #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
2⃣9⃣2⃣ هدیه تولد
صدای اذان که در فضا پیچید، دخترم وارد خانه شد. داشتم وضو میگرفتم. سلام کرد و بیمعطلی رفت انتهای سالن، همانجایی که همیشه نماز میخوانم. بعد از اذان، نماز امام شهید از تلویزیون پخش شد. صدای دخترم از سالن بلند شد:
-مامان بیا جانمازت رو پهن کردم.
تشکر کردم. نگاهم به تصویر بیت رهبری بود به امام شهید و صوت دلربای نمازش. بارها در بیت نماز خوانده بودم. دلم تنگ شده بود برایش. انتهای ماه تیر بود همه سیاهپوش بودیم. یک ایران یک جهان سیاهپوش بود، هم در عزای سیدالشهدا و هم در عزای امام شهید.
همچنان نگاهم به تصویر آقا بود که رفتم انتهای سالن. آب وضو از دست و صورتم میچکید. دخترم چادر نماز را طرفم گرفت. لبخند زدم همزمان با چادر سر کردن، اقامه گفتم چرخیدم سمت قبله و قامت بستم. نماز مغرب امام شهید در تلویزیون به رکعت دومش رسیده بود. من هم با او داشتم حمد میخواندم. امام شهید به رکوع رفت، من هم به رکوع رفتم.
خدای من چه میدیدم!! چطور امکان داشت؟؟ انگار داشتم توی بیت رهبری نماز میخواندم. روی زیلوی طرحدار بیت.
دخترم کنارم نشسته بود، حرفهایی میزد ولی من صدایش را نمیشنیدم. قلبم به تپش تندی افتاده بود. رکوعم طولانی شد. امام بلند شد اما من هنوز در رکوع چشمانم خیره مانده بود. نمیخواستم پلک بزنم. نمیخواستم از این حال خوش بیرون بیایم. چند باری در بیت رهبری نماز خوانده بودم.
صدای امام شهید در گوشم میپیچید. از رکوع بلند شدم و چون ستونی فرو ریخته به سجده افتادم.
یاد دخترم افتادم هفته پیش، همان هفتهای که با مراسم وداع آقا در مصلی شروع شد و با تدفینش در مشهد تمام شد. همان هفته سنگین و کشدار و تمام نشدنی، دوشنبه شب، از من پرسید:
-مامان شنیدی از این سجادهها که طرح زیلوی بیت رهبریه اومده؟
از تشییع تهران برگشته بودیم و خیلی خسته و شکسته بودم، فقط گفتم نه. او ادامه داد:
-انگار یه تیکه از زیلوی بیت رو بریدند دورشو ریشه زدن و کردن سجاده. فکرشو بکن.
خنده ماسیدهای تحویلش دادم و گفتم:
-چه ایده خوب و قشنگی. کجا دارن حالا اینا رو؟
هیجان زده گفت:
-منم شنیدم فقط. ندیدم که.
و حالا داشتم روی همان سجادهها همپای امام شهیدم نماز میخواندم. سلام دادم. دخترم صورتش را به صورت خیسم چسباند و شادمانه گفت:
-تولدت مبارک مامان خوبم.
چشمانم گریه میکرد اما لبم میخندید. اولش آهسته، ولی بعد گریهام پرتکان شد. به بغل چسباندمش و بوسیدمش. انگار همه چیز روی دور تند افتاده بود. دخترم هیجان زده پرسید:
-مامان! خداییش تولدت یادت نبود؟
گفتم:
-نه عزیزدلم. اصلاً یادم نبود هیچیه هیچی. همش سرم گرم مراسمای آقا و این صحبتها بود.
اولین بار بود که در عمرم روز تولدم را فراموش کرده بودم و هدیه بسیار متفاوتی از طرف کسی که خیلی دوستش داشتم بهم داده شده بود. واقعاً غافلگیر شده بودم. نماز آقا تمام شده بود، اما حس خوب من تازه شروع شده بود.
دست کشیدم به سجاده نرم و خوشبوی طرح سفید و بنفش زیلوی بیت رهبری.
حس متفاوت و تازهای را تجربه میکردم. به سجده افتادم و با همه وجود خدا را شکر کردم و دعا کردم برای عاقبت بخیری دخترم و همه دخترهای مهربان سرزمینم. همه دخترهای امام شهید.
✍ #شیداسادات_آرامی #تهران
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍
ا﷽
3⃣9⃣2⃣ امت واحده
فاطمه اهل لبنان بود. از آن جنوبیهایی که زندگیشان با بمب و آتش عجین شده. روی مبل نشسته بود و بیآنکه تکیه دهد، خودش را کشیده بود جلو. بیمکث و با حرارت حرف میزد. با هر کلمهای دستهایش بالاوپایین میرفت و صدایش موج برمیداشت. انگار میخواست بغض چندساله را توی چند دقیقه بریزد بیرون. گفت خواهرزاده، برادرزاده و تعدادی از فامیلهایش شهید شدند. گوشیاش را گرفت طرفم و فیلمهای جنوب لبنان را نشانم داد. بعد کف دستش را برگرداند سمت پایین و با یک حرکت افقی حالیام کرد همهاش با خاک یکسان شده.
گفت خانهاش جایی بین صور و صیدا است. فعلا سالم مانده بود. اما بمباران هر روزه مجبورشان کرده بود ترکش کنند. از شوهرش گفت که با وجود اصرار خانواده خواسته که بماند. گفت دوست دارد باقی عمر را زیر سقف خانه خودش باشد و مرگش به شهادت ختم شود.
تندتند حرف میزد و من که تنها تکههایی از حرفهایش را میفهمیدم رو کردم به دکتر احمد تا برایم ترجمه کند. دکتر سالها قبل در ایران دانشجوی همسرم بود. فارسی را شکستهبسته حرف میزد و حالا میزبانمان در کربلا شده بود.
فاطمه از بچهها و نوههایش تعریف کرد و یکییکی اسمهایشان را برایم گفت، "محمد، علی، حسن، حسین".
حرفش تمام نشده بود که یکهو از جا پرید. سرش چرخید سمت درِ اتاق که آرام بسته شده بود. دست گذاشت روی قلبش و با فشار، نفسش را از سینه بیرون داد. گفت با هر صدایی انتظار انفجار را میکشد. توضیح داد پهبادهای اسرائیل، دائم روی سرشان چرخ میخورند.
کلمههایش را که میشنیدم حس کردم مدتهاست این قصه برایم آشناست. همین چند ماه قبل بود که پسرم گفت بعضی شبها تا صبح از صدای پهبادها نمیخوابد. پسرم کارش توی تهران بود و منِ ساکن شمال، لحظهبهلحظه اخبار جنگ را میپاییدم و آراموقرار نداشتم.
فاطمه پشتش را صاف کرد و با غروری که در حالت نگاهش پیدا بود گفت:
-حزبالله جانانه لب مرز مقاومت میکند.
کمی بعد شانههایش افتاد پایین و ادامه داد:
-از دولت لبنان کاملا ناامید شدهایم.
من که تمام مدت چشمم بین او و دکتر میچرخید، نظرش را درباره ایران پرسیدم. خطهای اخمش صاف شد و چهرهاش به حالت عادی برگشت. به عربی چیزی گفت که سر در نیاوردم. دکتر احمد با فارسی آمیخته به عربی بهم فهماند که قدردان ایران هستند. گفت همه ایران مقاومت است و از لبنان دفاع میکند. دوباره ابروهایش توی هم رفت و زمزمه کرد:
-ولی دولتمان میخواهد شیعه در لبنان نباشد.
به اینجا که رسید دستهایش بالا رفت و با لحن غلیظ عربی گفت:
-فقط دعا.
فاطمه هی حرف زد و من به این فکر میکردم که چهقدر به هم نزدیکتر شدهایم. بیشتر از اربعین دو سال قبل که در همین خانه پای درددل هموطنان لبنانیاش نشسته بودم. آن زمان وقتی میخواستم بروم زیارت، یکی از آنها آمد جلوی در، محکم دستم را فشرد و خواست برای ظهور دعا کنم. هنوز هم آن نگاه ملتمسانه توی ذهنم مانده. آن موقع شاید درک درستی از موقعیتشان نداشتم. نمیفهمیدم نگرانی بابت جان عزیزان یعنی چه. ترس اینکه هر لحظه منتظر یک خبر هولناک و فاجعه باشی را تجربه نکرده بودم. غم و مصیبت هموطنانم را هم در دل نداشتم.
حالا اما ما آدمهایی بودیم از کشورهای مختلف که جنگ نزدیکترمان کرده بود. معنای مقاومت را با گوشت و پوستمان درک کرده بودیم. همهمان یک آرمان مشترک داشتیم و از ته دل خواهان نابودی اسرائیل بودیم.
اینبار انگار معنای «امت واحده» را با تمام وجود حس میکردیم.
✍#مائده_محمدتبار #کربلا
#باید_برخاست
#یالثارات_الحسین (ع)
〰〰〰〰
💠 هر روایت قطعهای از حافظهی تاریخی این روزهاست
#کارامجانممیرود || روایتهای مردمی از وداع با رهبر شهید
📍ایتا | بله | تلگرام |📍