♥️💫♥️♥️💫♥️💫♥️♥️💫♥️♥️💫♥️♥️💫♥️♥️💫♥️♥️💫♥️♥️💫
#قسمتـــــ_هـــفــــتـــاد_دو
✨حــــــامـــــی مـــــن💫
چند ساعتی که داخل ماشین بودیم شیشه ماشین رو پایین کشیده بودم
چشم به منظره های کنار جاده دوخته بودم
زنگ گوشی مامان سکوت چند ساعته رو شکست
_جانم آبجی؟
_مرضیه جان اگرموافقید یه کم جلوتر برای شام نگهداریم
_اره خوبه بچه ها هم گرسنه شونه
_پس اولین رستوران نگه میداریم
_باشه خدانگهدار
_راضیه میگه اولین رستوران نگهداریم بعد از شام حرکت کنیم دوباره
بعد از چند دقیقه ماشین جلوی یه رستوران سنتی توقف کرد و همه پیاده شدیم
خاله و همسرشون تخت های داخل حیاط رستوران رو برای خوردن شام انتخاب کرده بودن, به سمتشون رفتیم و همگی کنارهم نشستیم, بعد از چند دقیقه مادرجون و آقاجون و دایی هم به جمعمون اضافه شدن
بابا لیست منو رو سمتم گرفت
_ببین چی دوست داری تا سفارش بدیم
_هرچی خودتون می خورید من هم همون رو می خورم
بابا و باجناق با تصمیم جمع برای همه چلو جوجه سفارش دادن
بعد از چند دقیقه دوتا گارسون که لباس فرم سنتی پوشیده بودن با دو سینی بزرگ به سمتمون امدن
مردای خانواده سینی ها رو تحویل گرفتن و تشکر کردن
♥️💫♥️💫♥️💫♥️💫♥️
💫♥️💫♥️💫♥️💫♥️💫
♥️💫♥️💫♥️💫♥️💫
♥️💫براساس واقعیت♥️💫
▪کُپی حَرام اَست▪ و پیگرد الهی و قانونی دارد▪