eitaa logo
شـــهــیــدانـــه🌱
10.9هزار دنبال‌کننده
9.5هزار عکس
2.1هزار ویدیو
35 فایل
کدشامدکانال 1-1-874270-64-0-1 رمان به قلم هانیه‌محمدے #مــهربانــو کپی حرام است و نویسنده راضی نیستن ❣حــامـےمــن❣مسیراشتباه❣گذر از طوفان https://eitaa.com/anjoman_romam_eta/4 زیرمجموعه https://eitaa.com/joinchat/886768578Caaa1711609 تبلیغات @Karbala15
مشاهده در ایتا
دانلود
شـــهــیــدانـــه🌱
♥️💫♥️♥️💫♥️💫♥️♥️💫♥️♥️💫♥️♥️💫♥️♥️💫♥️♥️💫♥️♥️💫 #قــسمــتــــ_هـــشـــتاد_نــــہ ✨حـــــامــــی مـــــن💫
♥️💫♥️♥️💫♥️💫♥️♥️💫♥️♥️💫♥️♥️💫♥️♥️💫♥️♥️💫♥️♥️💫 ✨حـــــامــــی مـــــن💫 _به خدا بهش گفتم منم میام, گفت نمی خواد, خودم میرم _اون گفت توام از خدا خواسته نرفتی وای از دست تو چه کار کنم من الان؟ مادر رو چطور بین این جمعیت پیدا کنیم؟ _ببخشید, فکر نمی کردم یهو انقدر شلوغ بشه مامان می خواست چیزی بگه که خاله با استرس و نگرانی گفت: _مرضیه بسه الان وقت این حرفاس؟ بریم جلو شاید بتونیم مادر رو پیدا کنیم نیم ساعتی به هر طرفی رفتیم مادر رو پیدا نکردیم که نکردیم, مامان و خاله به قسمت گمشدگان حرم رفتن که شاید بتونن کاری کنن منم همون جا روبه روی پنجره فولاد نشستم که اگه مادر دوباره اومد اونجا ببینمش بعد از کلی پیج کردن اسم مادرجون از بلندگوهای حرم از دور مادر رو با یه خانم دیدم که به سمت کفشداری که کفشارو تحویل داده بودیم می رفتن, باصدای بلندی که اصلا حواسم به دورورم نبود گفتم: _ مامان مامان, مادر اونجاست من و مامان و خاله, سه تاییمون با تندترین سرعت خودمون رو به مادر رسوندیم, مامان و خاله که از بس گریه کرده بودن, چشم براشون نمونده بود ♥️💫♥️💫♥️💫♥️💫♥️ 💫♥️💫♥️💫♥️💫♥️💫 ♥️💫♥️💫♥️💫♥️💫 "نـــــویـــسنـــده: هـــ. مــ" ♥️💫براساس واقعیت♥️💫 ▪کُپی حَرام اَست▪ و پیگرد الهی و قانونی دارد▪ https://eitaa.com/karbala_ya_hosein/8214