♥️💫♥️♥️💫♥️💫♥️♥️💫♥️♥️💫♥️♥️💫♥️♥️💫♥️♥️💫♥️♥️💫
#قــسمــتــــ_هـــشـــتاد_هـــشــتــــ
✨حــــــامـــــی مــــن💫
کفشا رو تحویل دادیم و به سمت ضریح رفتیم
بخاطر ازدحام جمعیت که می خواستن به طرف ضریح برن و دستشون رو به شبکه های ضریح برسونن, هر چند لحظه جمعیت با یه موجی عقب گرد می کرد
خاله رو به مامان گفت:
_مرضیه چه خوب شد مهلا رو فرستادی با باباش, بگو مهنا و مامان برن داخل حیاط رو به رو پنجره فولاد بشینن تا ما زیارت کنیم بعد میریم پیششون
با این وضع بیان جلو زیر دست و پای مردم له میشن
مامان رو به مادرجون همون حرفایی که خاله زده بود رو گفت
من و مادر به داخل حیاط امدیم و رو به روی پنجره فولاد نشستیم
پنجره فولاد خیلی شلوغ نبود مادر بلند شد, نگاهی بهشون کردم و گفتم:
_ مادرجون کجا میری؟
_دخترم برم کنار پنجره فولاد, تا خلوته یه زیارتی بکنم, زود میام
_پس منم میام باهاتون
_نه دخترم بشین زیارت نامه رو بخون الان منم میام
_با چشم رفتن مادرجون رو نگاه کردم دوباره چشمم رو دوختم به ضریحی که این جمعیت برای رسیدن بهش تلاش می کردن
دوباره فکرای جور واجور به ذهنم هجوم آورد
تمام سعیم برای پس زدنشون بی فایده بود, به جز نگاه کردن به ضریح هیچ کاری نمی تونستم بکنم
♥️💫♥️💫♥️💫♥️💫♥️
💫♥️💫♥️💫♥️💫♥️💫
♥️💫♥️💫♥️💫♥️
"نـــــویـــسنـــده: هـــ. مــ"
♥️💫براساس واقعیت♥️💫
▪کُپی حَرام اَست▪ و پیگرد الهی و قانونی دارد▪
https://eitaa.com/karbala_ya_hosein/8214