eitaa logo
شـــهــیــدانـــه🌱
10.9هزار دنبال‌کننده
9.5هزار عکس
2.1هزار ویدیو
35 فایل
کدشامدکانال 1-1-874270-64-0-1 رمان به قلم هانیه‌محمدے #مــهربانــو کپی حرام است و نویسنده راضی نیستن ❣حــامـےمــن❣مسیراشتباه❣گذر از طوفان https://eitaa.com/anjoman_romam_eta/4 زیرمجموعه https://eitaa.com/joinchat/886768578Caaa1711609 تبلیغات @Karbala15
مشاهده در ایتا
دانلود
♥️💫♥️♥️💫♥️💫♥️♥️💫♥️♥️💫♥️♥️💫♥️♥️💫♥️♥️💫♥️♥️💫 ✨حــــــامـــــی مــــن💫 کفشا رو تحویل دادیم و به سمت ضریح رفتیم بخاطر ازدحام جمعیت که می خواستن به طرف ضریح برن و دستشون رو به شبکه های ضریح برسونن, هر چند لحظه جمعیت با یه موجی عقب گرد می کرد خاله رو به مامان گفت: _مرضیه چه خوب شد مهلا رو فرستادی با باباش, بگو مهنا و مامان برن داخل حیاط رو به رو پنجره فولاد بشینن تا ما زیارت کنیم بعد میریم پیششون با این وضع بیان جلو زیر دست و پای مردم له میشن مامان رو به مادرجون همون حرفایی که خاله زده بود رو گفت من و مادر به داخل حیاط امدیم و رو به روی پنجره فولاد نشستیم پنجره فولاد خیلی شلوغ نبود مادر بلند شد, نگاهی بهشون کردم و گفتم: _ مادرجون کجا میری؟ _دخترم برم کنار پنجره فولاد, تا خلوته یه زیارتی بکنم, زود میام _پس منم میام باهاتون _نه دخترم بشین زیارت نامه رو بخون الان منم میام _با چشم رفتن مادرجون رو نگاه کردم دوباره چشمم رو دوختم به ضریحی که این جمعیت برای رسیدن بهش تلاش می کردن دوباره فکرای جور واجور به ذهنم هجوم آورد تمام سعیم برای پس زدنشون بی فایده بود, به جز نگاه کردن به ضریح هیچ کاری نمی تونستم بکنم ♥️💫♥️💫♥️💫♥️💫♥️ 💫♥️💫♥️💫♥️💫♥️💫 ♥️💫♥️💫♥️💫♥️ "نـــــویـــسنـــده: هـــ. مــ" ♥️💫براساس واقعیت♥️💫 ▪کُپی حَرام اَست▪ و پیگرد الهی و قانونی دارد▪ https://eitaa.com/karbala_ya_hosein/8214