🌸🍃
.
.
{#پـارتـــ_شـشـم}
با احساس درد چشمانش را باز ڪرد و دستے بر روے سرش ڪشید با دیدن اتاقے ڪہ درآن بود فوراً در جایش نشست با ترس و نگرانے نگاهے بہ اطرافش انداخت هر چقدر با خود فڪر مےڪرد اینجا را یادش نمےآمد از جایش بلند شد و بہ طرف در رفت تا خواست در را باز ڪند در باز شد و همان دختر محجبہ وارد شد
ـ اِ اِ چرا سرپایے تو ، بشین ببینم
مهیا با تعجب بہ او نگاه مےڪرد
دختره خندید
ـ چرا همچین نگام میڪنے بشین دیگہ
دختره به سمت یخچال ڪوچڪے ڪہ گوشہے اتاق بود رفت و لیوان آبے ریخت و بہ دست مهیا داد و ڪنارش ، نشست
ـ من اسمم مریم هست . حالت بد شد آوردیمت اینجا ، اینجا هم پایگاه بسیجمونہ
مهیا ڪمڪم یادش آمد ڪہ چہ اتفاقے افتاد
سرگیجه ، مداحے ، پـدرش
با یادآورے پدرش از جا بلند شد
ـ بابام
مریم هم همراهش بلند شد
ـ بابات ؟؟
نگران نباش خودم همرات میام خونتون بهشون میگم کہ پیشمون بودے
مهیا سرش را تڪان داد
ـ نہنہ بابام بیمارستانہ حالش بد شد من باید برم
بہ سمت در رفت ڪہ مریم جلویش را گرفت
ـ ڪجا میرے با این حالت !!
مهیا با نگرانے بہ مریم نگاه ڪرد
ـ توروخدا بزار برم اصلاً من براچے اومدم اینجا بزار برم مریم خانم بابام حالش خوب نیست باید پیشش باشم
مریم دستے بہ بازویش ڪشید
ـ آروم باش عزیزم میرے ولے نمیتونم بزارمت با این حال برے یہ لحظہ صبر ڪن یڪے از بچہها رو صدا ڪنم برسونتمون
مریم به سمت در رفت
مهیا دستانش را درهم پیچاند ساعت ۱بامداد بود و از حال پدرش بےخبر بود
با آمدن مریم سریع از جایش بلند شد
ـ بیا بریم عزیزم داداشم میرسونتمون...
#نویسندهایـنمـتـن👆🏻 :
#فاطـمہ_امـیـرے👉🏻
🍃🌸🍃🌸🍃🌸