eitaa logo
{سیرک‌کوچک‌آقای‌دلقک}
80 دنبال‌کننده
139 عکس
245 ویدیو
1 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از  {کشتارگاه‌خانوم‌دلقک}
تور سفید تمام صورت الزی را پوشانده بود چشمان سفیدش زیر نور به رنگ‌سیاه در امده و کاملا مشکی بودند پوست سفید رنگ‌پریده اش نیز مانند همیشه با کک و مک هایش بازی میکرد،موهای ابی اش زیر تور خش خش میکرد و اعصاب الزی را بهم میریخت...اخر کدام عروس اینگونه بدبخت است؟!عروسی را با بخت سفید گره می‌زنند و مدرک سیاه شدن بختش را امضا میکنند در دنیای پریان آلزی تنها عروس بود و داماد یک درخت تقریبا پیر مهربان ترین درخت سرزمین بود،آلزی میبایستی الهه شده و تا ابد از درخت محافظت میکرد.بله سوال من هم هست چرا آلزی؟!. الزی از دختران ستبر بود از خاندان مالاریا و شوالیه های اکوپیزد که قدرتمند ترین دختران و بانوان از تبار این خاندان بودند،چشمان انها با ابر گره خورده و موهایشان در آسمان شناور بود پوستشان با برق و نور دنیای پریان ارتباط داشت طوری که هر اشک انها صدتا خانه را بی برق میکرد،اگر پوستشان کبودی یا خراش کوچکی برمی‌داشت آسمان انقدر رعد میزد تا زمین و خدایان باستانی را از هم بدرد،اگر موهایشان توسط کسی کشیده میشد دریا به جوش و خروش در می‌آمد و امواج سونامی حتی در پوستشان پریان نفوذ میکرد،حال اگر انها می‌مردند چه؟!اگر بر اثر مرگی طبیعی یا خود جان سپاری جان میباختند تبدیل به یک الهه ی نقره ای روی قبر اخرین بانو از خاندان می‌شدند اما اگر مقتول بودند خدا می‌داند که چه میشد...خدای آسمان و زمین.خدای دریا و ابرها.خدای قبر ها و گل ها دست در دست هم می‌دادند رعد و برق کردم را تکه پاره میکرد دریا تک تک‌امواج را به داخل سرزمین می‌فرستاد آسمان شکافی عمیق برمی‌داشت زمین زیر پایشان ترک میخورد قبر ها مرده هارا به درون سرزمین می‌فرستادند و گل ها گوشت خوار می‌شدند...بگذریم دلیل انتخاب آلزی برای عروس طبیعت شدن این بود که او به عنوان اخرین دختر از این خاندان قدرتمند شایسته ترین دختر دهکده بود و بایستی باقی عمرش را برای درخت پیر که تمام جانش را برای پریان داده بود سپری میکرد درخت آهی کشید و الزی لرزید کم‌کم سنگ تمام وجودش را پوشاند بال هایش خشک شدند و به بالای درخت رفت روی ان دراز کشید و با تنه اش تمام تنه ی درخت را تحت حفاظت خود در اورد شمشیری از جنس فولاد در هوا لرزید هزاران شمشیر از بدن الزی در آمدند تا در صورت نیاز گوشت هارا کر،چشم هارا کور؛و زبان ها را لال کنند پسری از بین جمعیت اب شده و به داخل زمین نفوذ کرد تکه هلی بدنش به خون تبدیل شد و مانند رودی که راه میرفت به سراغ الزی رفت روی بدنش را پوشاند و الزی کتی از جنس خون معشوقش را به تن کرد پسر قشم خورده بود"آلزی اگر تو عروس طبیعتی پس من را به دامادی طبیعت بپذیر"...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بر روی صندلی راحتی ام نشسته ام گوشه ای در قصر...کلاه دلقکی ام را بر چهره میکشم...اخر چرا فکر میکنند من دیوانه ام؟درحالی که از تمام انها عاقل ترم؛چرا حرف هایم را باور نمیکنند و از برای شغل من گمان میکنند کم عقل ام؟البته همه انها جز ملکه اینگونه فکر میکند.آه آن بانوی زیبا با گیسوان مجعد و قهوه ای اش و آن چشمان فندقی که باعث میشوند آتشی در قلب درهم شکسته ام روشن شود. کاش میشد کاش میشد در کنارم باشد لااقل امشب را...امشب که قرار است زندگی او و من و کل قصر به پایان برسد...کاش میشد یکبار دیگر انگشتانم را میان گیسویش ببرم و زیر گوشش نامش را بگویم... با افتادن ستاره ای دیگر ز آسمان از افکارم بیرون میایم و باز هم به یاد می اورم که قرار است امشب چه اتفاقی بیفتد. ارام ارام به سمت تختم میروم کلاه قرمز مشکی ام را به گوشه ی میز چوبی و زهوار در رفته پرت میکنم و بعد از باز کردن چند دکمه اول لباسم روی تخت دمر می افتم. موهای مشکی ام دور صورتم میریزند نمیدانم چقدر زمان میگذرد اما با صدای تقه ای به در چشمانم را باز میکنم‌. خودش است بانوی من است ملکه ی زیبایم است. ارام ارام با لبخندی به سمتم میاید."سلام عزیزم."لبخندم تا گوشهایم میرسد و همه چیز را به کل فراموش میکنم...اتفاق امشب را. بلند میشوم و به سمتش میروم. صورتم را در دستانش میگیرد و موهای بلندم را پشت گوشم میزند و مرا به ارامی میبوسد. زمانی که صورتش را از من جدا میکند با لحنی غمگین رو به من میکند.‌"عزیزترینم دوستت دارم." اشک در چشمانم حلقه میزند چرا که در حسرت روز هایی هستم که میتوانستم با بانوی زیبای مقابلم داشته باشم اما تمام انها از برای حال دل پادشاه خودخواه دود هوا شد. کمرش را میگیرم و اورا به خودم نزدیک تر میکنم...برای بار اخر سپس میبوسمش جوری میبوسمش که گویی جانم به این بوسه وابسته است...راستش را بخواهید دروغ چرا؟جانم به همین بوسه وابسته است. زمانی که صورتم را عقب میبرم و زیر نور مهتاب چهره اش را از نظر میگذرانم لبخندی میزند و کل وجودم به رعشه میفتد...حاضرم تمام جان و جهانم را تسلیم کنم اما این لبخند برای من باشد از آن من باشد.با لحنی زیبا بیان میکند."دختر زیبایم...کاش میشد زمان بیشتری را باهم باشیم."سپس برای اخرین بار مرا میبوسد و در همان لحظه است که تمام قصر میفهمند حق با جستر دیوانه بود؛ اتفاق میفتد ستاره ای از آسمان بر سر قصر میفتد...اخرین ستاره، و من در آغوش فرشته مورد علاقه ام‌ جان میدهم و او هم در میان آغوش دلقکش.:)
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از  {کشتارگاه‌خانوم‌دلقک}
آکورد به دیورا نگاه میکرد دخترک در باد می‌چرخید شمشیر فولادین را بر تک تک قسمت های قصر فرود می‌آورد بال های سفیدش لکه ی خون گرفته بودند و موهای قرمزش در باد پیچ میخورد آکورد محو زیبایی او شده بود؛دیورا دختری که قدرتش به قدرت خدای باستانی زئوس متصل بود همه انها از دربار پادشاهی بر این باور بودند:دیورا اگر بخواهد سلاح نابودی تمام آفرینش زئوس است!. اما دیورا هیچ گاه از این آگاه نبود همیشه خود را دختری ساده از تبار دلرموند میدید که بی آلایش و ساده دل بود اما میدانست؟!اگر عصبانی شود چه میشود؟!... نور به چشمان زردش زد و دیورا سرش را چرخاند"لعنتی!" موهایش در باد تکان خورد و کبری های سرخ از داخل مجعدش در امده اما دیورا به سرعت خشمش را خاموش کرد و دستانش را دور شمشیر محکم گرفت به زمین فرود امد..آکورد رفت به دنبالش"هی بانوی من" دیورا طبق معمول هیچ جوابی نداد و سرش را پایین انداخت جلبک ها دور دسته ی شمشیر حلقه زده و دست دیورا را با شمشیر یکی ساختند او به روی اسبش نشست و موهای اسب را گرفت و‌با قدرتی کشید اسب با حرکت باد به آنسوی جنگل رفت آکورد چشمانش گشاد شد باور نمیکرد عقب عقب رفت شمشیر خودش را انداخت و به داخل قصر دوید بدون مقدمه در اتاق شاه را باز کرد؛مشاورش در کنارش چنبره زده بود آکورد عصبانی رفت سمت میز "بانو دیورا دلرموند رو برای جنگ فرستادید؟!" شاه با عصبانیت بلند شد"من برای کارهای خودم باید از پسرم اجازه بگیرم؟!" آکورد غرید"حق نداشتی اونو بفرستی حق نداری همین الان بفرستش اون میمیره اون بیماره کاش نفم نباشی خواهش میکنم پدر التماس میکنم میدونم اون قوی ترین بانوی درباره ولی سرطان داره نمیتونه زیاد بدوعه هرکاری بگی میکنم تا زنده بمونه" شاه که همیشه خواستار مرگ پسرش را داشت روی زانو خم شد آکورد چشماش درخشید پادشاه لب باز کرد"پس قسم پروانه بخور،قسم بخور که زبان گوش چشم دهان دست و پای خودت رو اهدا میکنی و به پروانه تبدیل میشی در این صورت زئوس هم مطمئن میشه که دیورا سالم برگرده" آکورد عقب عقب رفت پدرش داشت حکم‌مرگ اورا امضا میکرد اشک تز چشمانش جاری شد اما حرفی نزد بیرون رفت و به داخل انباری قدم برداشت درست روبه روی قبر زئوس زانو زد "ای خدای بزرگ خواستار مرگ خودم و دختر تو هستم من به پروانه ای تبدیل خواهد شد و تا ابد بال هایم را به خون دخترت گره خواهم زد" همه جا سکوت بر قرار شد دردی در قلب و تن آکورد پیچبد و کم کم در زمین فرو رفت و پروانه ای سیاه اما بسیار زیبا جای اورا گرفت،آکورد لبخند زد البته که معلوم نمیشد اما این کار را کرد پر زد و به روبه روی دروازه رفت تا اگر دیورا برگشت اورا ببیند...پنج ساعت تمام بال زد سرانجام دیورا با چهره ای پر از خنده وارد شد سرش به هوا بود آکورد با دیدن او بال زدن را یادش رفت موهای قرمزش در هوا میپیچید و چشمانش برقی بی نظیر داشت آکورد روی زمین افتاد سم اسب روی بالهایش رفتند و درد تمام وجود آکورد را گرفت خون زیر پروانه جمع شد و درحالی که برق چشمان دخترک لبخندی روی لبش اورده بود جان داد.
شاهکار بعدی. حرفی ندارم بینظیره. 🛐