eitaa logo
{سیرک‌کوچک‌آقای‌دلقک}
80 دنبال‌کننده
139 عکس
247 ویدیو
1 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بر روی صندلی راحتی ام نشسته ام گوشه ای در قصر...کلاه دلقکی ام را بر چهره میکشم...اخر چرا فکر میکنند من دیوانه ام؟درحالی که از تمام انها عاقل ترم؛چرا حرف هایم را باور نمیکنند و از برای شغل من گمان میکنند کم عقل ام؟البته همه انها جز ملکه اینگونه فکر میکند.آه آن بانوی زیبا با گیسوان مجعد و قهوه ای اش و آن چشمان فندقی که باعث میشوند آتشی در قلب درهم شکسته ام روشن شود. کاش میشد کاش میشد در کنارم باشد لااقل امشب را...امشب که قرار است زندگی او و من و کل قصر به پایان برسد...کاش میشد یکبار دیگر انگشتانم را میان گیسویش ببرم و زیر گوشش نامش را بگویم... با افتادن ستاره ای دیگر ز آسمان از افکارم بیرون میایم و باز هم به یاد می اورم که قرار است امشب چه اتفاقی بیفتد. ارام ارام به سمت تختم میروم کلاه قرمز مشکی ام را به گوشه ی میز چوبی و زهوار در رفته پرت میکنم و بعد از باز کردن چند دکمه اول لباسم روی تخت دمر می افتم. موهای مشکی ام دور صورتم میریزند نمیدانم چقدر زمان میگذرد اما با صدای تقه ای به در چشمانم را باز میکنم‌. خودش است بانوی من است ملکه ی زیبایم است. ارام ارام با لبخندی به سمتم میاید."سلام عزیزم."لبخندم تا گوشهایم میرسد و همه چیز را به کل فراموش میکنم...اتفاق امشب را. بلند میشوم و به سمتش میروم. صورتم را در دستانش میگیرد و موهای بلندم را پشت گوشم میزند و مرا به ارامی میبوسد. زمانی که صورتش را از من جدا میکند با لحنی غمگین رو به من میکند.‌"عزیزترینم دوستت دارم." اشک در چشمانم حلقه میزند چرا که در حسرت روز هایی هستم که میتوانستم با بانوی زیبای مقابلم داشته باشم اما تمام انها از برای حال دل پادشاه خودخواه دود هوا شد. کمرش را میگیرم و اورا به خودم نزدیک تر میکنم...برای بار اخر سپس میبوسمش جوری میبوسمش که گویی جانم به این بوسه وابسته است...راستش را بخواهید دروغ چرا؟جانم به همین بوسه وابسته است. زمانی که صورتم را عقب میبرم و زیر نور مهتاب چهره اش را از نظر میگذرانم لبخندی میزند و کل وجودم به رعشه میفتد...حاضرم تمام جان و جهانم را تسلیم کنم اما این لبخند برای من باشد از آن من باشد.با لحنی زیبا بیان میکند."دختر زیبایم...کاش میشد زمان بیشتری را باهم باشیم."سپس برای اخرین بار مرا میبوسد و در همان لحظه است که تمام قصر میفهمند حق با جستر دیوانه بود؛ اتفاق میفتد ستاره ای از آسمان بر سر قصر میفتد...اخرین ستاره، و من در آغوش فرشته مورد علاقه ام‌ جان میدهم و او هم در میان آغوش دلقکش.:)
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از  {کشتارگاه‌خانوم‌دلقک}
آکورد به دیورا نگاه میکرد دخترک در باد می‌چرخید شمشیر فولادین را بر تک تک قسمت های قصر فرود می‌آورد بال های سفیدش لکه ی خون گرفته بودند و موهای قرمزش در باد پیچ میخورد آکورد محو زیبایی او شده بود؛دیورا دختری که قدرتش به قدرت خدای باستانی زئوس متصل بود همه انها از دربار پادشاهی بر این باور بودند:دیورا اگر بخواهد سلاح نابودی تمام آفرینش زئوس است!. اما دیورا هیچ گاه از این آگاه نبود همیشه خود را دختری ساده از تبار دلرموند میدید که بی آلایش و ساده دل بود اما میدانست؟!اگر عصبانی شود چه میشود؟!... نور به چشمان زردش زد و دیورا سرش را چرخاند"لعنتی!" موهایش در باد تکان خورد و کبری های سرخ از داخل مجعدش در امده اما دیورا به سرعت خشمش را خاموش کرد و دستانش را دور شمشیر محکم گرفت به زمین فرود امد..آکورد رفت به دنبالش"هی بانوی من" دیورا طبق معمول هیچ جوابی نداد و سرش را پایین انداخت جلبک ها دور دسته ی شمشیر حلقه زده و دست دیورا را با شمشیر یکی ساختند او به روی اسبش نشست و موهای اسب را گرفت و‌با قدرتی کشید اسب با حرکت باد به آنسوی جنگل رفت آکورد چشمانش گشاد شد باور نمیکرد عقب عقب رفت شمشیر خودش را انداخت و به داخل قصر دوید بدون مقدمه در اتاق شاه را باز کرد؛مشاورش در کنارش چنبره زده بود آکورد عصبانی رفت سمت میز "بانو دیورا دلرموند رو برای جنگ فرستادید؟!" شاه با عصبانیت بلند شد"من برای کارهای خودم باید از پسرم اجازه بگیرم؟!" آکورد غرید"حق نداشتی اونو بفرستی حق نداری همین الان بفرستش اون میمیره اون بیماره کاش نفم نباشی خواهش میکنم پدر التماس میکنم میدونم اون قوی ترین بانوی درباره ولی سرطان داره نمیتونه زیاد بدوعه هرکاری بگی میکنم تا زنده بمونه" شاه که همیشه خواستار مرگ پسرش را داشت روی زانو خم شد آکورد چشماش درخشید پادشاه لب باز کرد"پس قسم پروانه بخور،قسم بخور که زبان گوش چشم دهان دست و پای خودت رو اهدا میکنی و به پروانه تبدیل میشی در این صورت زئوس هم مطمئن میشه که دیورا سالم برگرده" آکورد عقب عقب رفت پدرش داشت حکم‌مرگ اورا امضا میکرد اشک تز چشمانش جاری شد اما حرفی نزد بیرون رفت و به داخل انباری قدم برداشت درست روبه روی قبر زئوس زانو زد "ای خدای بزرگ خواستار مرگ خودم و دختر تو هستم من به پروانه ای تبدیل خواهد شد و تا ابد بال هایم را به خون دخترت گره خواهم زد" همه جا سکوت بر قرار شد دردی در قلب و تن آکورد پیچبد و کم کم در زمین فرو رفت و پروانه ای سیاه اما بسیار زیبا جای اورا گرفت،آکورد لبخند زد البته که معلوم نمیشد اما این کار را کرد پر زد و به روبه روی دروازه رفت تا اگر دیورا برگشت اورا ببیند...پنج ساعت تمام بال زد سرانجام دیورا با چهره ای پر از خنده وارد شد سرش به هوا بود آکورد با دیدن او بال زدن را یادش رفت موهای قرمزش در هوا میپیچید و چشمانش برقی بی نظیر داشت آکورد روی زمین افتاد سم اسب روی بالهایش رفتند و درد تمام وجود آکورد را گرفت خون زیر پروانه جمع شد و درحالی که برق چشمان دخترک لبخندی روی لبش اورده بود جان داد.
شاهکار بعدی. حرفی ندارم بینظیره. 🛐
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از  {کشتارگاه‌خانوم‌دلقک}
ناخن های کشیده ای ش۰یشه را شکست داد کشید"آریزد!!" اژدها پشت سر پسرک بیدار شد و هوار کشید آرواره های قرمزش بیرون زدند و پنجه هایش لا روی بدن پیر کشید اریزد لرزید و بر زمین افتاد امیلی جیغ کشید و هق هق زنان مشت هایش را روی پنجره کوبید همان دختر سفید فرشته دست های کشیده ناخن های بلند چشمان سفید درخشان و پوستی به رنگ پریدگی مروارید موهای سفیدش میچرخیدند و لباس عروسی دور بدنش پیچ و تاب میخورد پسرک با زره در خاک فرو رفت موهای مشکی و چشمان سیاهش که دقیقا با امیلی در تضاد بودند خاموش شدند و خاک بقایای بدن اورا در دهان گرفت و بلعید موهای امیلی رعدی کشیدند و در هوا شناور شدند بدنش رعشه گرفت و سفیدی چشمانش زیر نور از شدت نور تمام ساکنان سرزمین را کور کرد از زمین بلند شد و در هوا دستانش را چرخاند تور عروسی کنار رفت بدنش نمایان شد لاغر و استخوانی بود اما چیزی که مردم دیدند انها را به وجد اورد... بدن او پوشیده شده و بال فرشتگان بود شکم و پاهایش برهنه بودند به شدت سفید و رگه هایی ابی اما برق دار روی پوستش می‌درخشید استخوان بدنش بیرون زده بود و دنده هایش تماما معلوم بودند مرد ها عقب رفتند الهه ی امیلی دهان باز کرد و ابر هارا بلعید دختران سر را در دستانشان گرفتند و مادران فرزندان خود را به آغوش کشیدند شاید برای اخرین بار امیلی فریاد کشید"دستورم این است من امیلی بارنر به عنوان الهه ی زمین آسمان الهه ی قبر ها و گل هایشان الهه ی مرده ها و زنده ها الهه ی جن ها و روح ها الهه ی جنگل و درختان الهه ی دریا و خشکی.به هیچ کس رحم نخواهد کرد دختران و پسران را جلوی چشم مادرشان تکه تکه و مرد هارا در نهایت حقیری آتش میزنم مادر هارا دار میزنم و زمین و آسمان را به هم میدوزم دریا را خشک میکنم و درختان را آتش میزنم این مردم به قلب من خیانت کردند و باید بهای ان را بپردازند" دختران و پسران کم سن و سال در هوا تکه تکه شدند بدن هایشان بی جان و خون قرمز انها روی پیراهن مادرهایشان لکه انداخت مرد ها آتش گرفتند هوار کشیدند و مادر ها از آسمان آویزان شده و به دار آویخته شدند اژدها آتش گرفت زغال ها در پوستش فرو رفتند و روی زمین جان داد امیلی به زمین افتاد و راضی از کاری که کرده بود سرش را در خاک فرو‌برد نفسش را گرفت آسمان به زمین نزدیک شد اب دریا یک باره خشک شد و از دریای پر اب و بی انتها چیزی جز کویر باقی نماند... امیلی اما زنده بود او هرگز نمیمرد پیر میشد اما هرگز جان نمیداد در دوران پریان دختری وجود داشت که فقط یک‌نفر بود سفیدی بی انتها،لاغری عجیب،زیبایی کور کننده و قدرت...قدرتی که از هر انگشت دختر زمین و آسمان را فرا میگرفت... دختر ها روی پای مادربزرگ خوابشان برد دختری چرخید و پرسید"مامانبزرگ یعنی امیلی تمام اونجا رو آتیش زد؟فقط برای اون پسره؟" مادر بزرگ با لبخندی گفت"فقط برای اون پسره" و وقتی بچه ها خوابیدند موهای سفید مادربزرگ زیر باد پنجره پیچ‌خورد لبخندش عمیق تر شد"فقط برای اون جهان و آتش زد چون اون برای امیلی جلوی اژدهای پنج سر ایستاده بود! عزیزکم من برای اون جونمو میدادم"...