eitaa logo
کاوان
124 دنبال‌کننده
104 عکس
23 ویدیو
0 فایل
کاوان یعنی کاویدن. جستجو کردن اینجا کاویدنی‌ها و سر و کله زدن‌هام رو می‌نویسم شعبه تلگرام https://t.me/kavann2 شعبه بله https://ble.ir/kavann2
مشاهده در ایتا
دانلود
چرا باید درست فردای شنبه‌ای که تصمیم جدیدی گرفتم و می‌خواهم بهش پایبند باشم یکهو کلی جلسه برایم ردیف شود طوری که کتابخانه رفتن یک چیزی مانند سک سک کردن باشد؟ یا شبیه کسی که اولین بار می‌خواهد قرآن بخواند. اول حمد را می‌خواند. بعد بقره. @kavann | کاوان
ای ماچر ای موش موشی ای که وقتی ماسماسک پیشانی‌ات را می‌چرخانم دنیایم بالا پایین می‌شود به غیر از تو کسی ندارم تقصیر را گردنش بیاندازم. مرا ببخش تو سیاهی. درست است وقتی تکان می‌خوری رد قرمزی قلبت بیرون می‌زند ولی سیاهی. تازه اخمو هم هستی. خیلی بهت می‌آید کار را تو خراب کرده باشی و به جای فرار جلوی رویم غر هم بزنی مگر موهایت را می‌کشم که با هر بار کلیک صدایت کل خانه را می‌گیرد؟ امروز می‌خواهم تقصیر را گردن صدایت بیاندازم. کتابخانه جای صدا کلفت‌ها نیست. جای اخموها نیست. به خاطر کارهای طراحی به تو نیاز داشتم و هر بار صدایت را بلند می‌کردی. یا ماسماسکت گریه می‌کرد نچرخانمش نتوانستم کتابخانه بروم. انگار هر بار می‌رفتی توی لپ‌تاپ و متن‌ طرح‌ها را با دست خودت می‌تراشیدی. اینقدر اذیت می‌شوی؟ ماچر، من و تو کارهای سخت‌تر از طراحی داشتیم. اصلاً اسم تو باید شکارچی کالاف باشد تا ماچر، هانت ماچر به خاطر تو خانه ماندم. حرف بزن. قرار بود جور تاچ پد پیر را بکشی @kavann | کاوان
خب من نتیجه گرفتم دوشنبه از شنبه و یکشنبه خیلی بهتره 🥸 این هم اثر هنری کندن چسب‌های فطرت از سیاهی روزگار با یک دهان گشنه و یه چشم فضول در دم @kavann | کاوان
خب بابا جان نشسته‌ام کار می‌کنم. مگر بیرون کتابخانه چه خبر است؟ مگر خانه چه خبر است که یک لحظه یقه‌ام را ول نمی‌کنی؟ مثل کسی که دکمه رمز موفقیت را پیدا کرده باشد حتی به من آدرس می‌دهی که پاشو برو فلان جا و آن دکمه زپرتی را بزن مشکلاتت حل شود. مشکل من تویی. خودت برو بیرون. اَه فردا زودتر از همیشه می‌آیم کتابخانه حالت را بگیرم. خیلی پر رو شده‌ای @kavann | کاوان
گزارش استفاده از کتابخانه در یک روز پر تلاطم ۱. امروز یک زنگ خیلی بد و غیر منتظره داشتم که عین لودر از رویم رد شد. ضامن را کشیدم و دادم برادرم از آن طرف قم پرت کند ۲. بعد ریشه‌های کار حلقه را نشانه گرفتم. کتاب خواندم و به چهار پنج جا زنگ زدم و با ناشرهای حلقه ۱۴ حرف زدم. ۳. اهرم همه‌شان را فشار دادم که یک ماه دیگر رها کنند ۴. به شکل جارویی هی از صندلی بلند می‌شدم و می‌آمدم بیرون سالن. بعد از تمام شدن زنگ دوباره برمی‌گشتم ✔️ تا زمانی که مسئله حل نشد ادامه دادم ✔️ هوای آزاد نبود. به جایش رفتم اتاق کامپیوترهای کتابخانه نشستم که پشت به کل فونداسیون ساختمان و آدم‌هایش بود ✔️ بعد گوشی و کیف پر از منابعم را برداشتم و تا قبل از قطع شدن برق‌شان زدم بیرون @kavann | کاوان
هدایت شده از [ هُرنو ]
تا الان ۱۹۲ نفر جمع شده‌ایم و نیت کرده‌ایم که تا ، یک خانوادهٔ مستحقِ آبرومند را راهی منزل جدیدشان کنیم. این خانواده، سه فرزند دارد و مادر خانواده به علت وخامت اوضاع معیشتی و اقتصادی، خانواده را ترک کرده است. جهت تکمیل کارهای باقیماندهٔ خانه، ۲۰۰ میلیون تومان نیاز است که قرار شده طی سه پرداخت ۷۰ میلیونی به کمیتهٔ امداد انجام شود. اگر دوست دارید به جمع ما بپویندید و ماهانه ۲۰۰هزارتومان پرداخت کنید از طریق پیوند زیر اقدام کنید. 👇 https://survey.porsline.ir/s/Bcey0tjGبا کلیک روی شمارهٔ کارت پایین هم می‌توانید مستقیما مبلغ دلخواهتان را واریز کنید.
5892101503421816
پ‌.ن۱ : من قول داده‌ام که هزینه را می‌رسانم. روی نگاه خدا حساب کرده‌ام. بنا به قول من، سه هفته است که فرایند اتمام ساخت خانه آغاز شده. از این خیر عقب نمانید. پ.ن۲ : این خانواده‌ از سادات نیستند. می‌توانید برای صدقات روزانه هم از این شمارهٔ کارت استفاده کنید. پ.ن۳ : لطف کنید و محبت؛ این پیام را دست به دست کنید. ❤️ @hornou هُرنو | روزنِ نورگیرِ سقف
خواب دیدم در یک قلعه تودرتو گیر کردم. یک اژدها دنبالم افتاده و ول کن نیست. قلعه چندین حیاط دارد و دورتادورش اتاق‌های قلعه‌ است. سقف سختمان‌ها با حالت شیروانی به هم وصل شده. به جای اینکه تونل زیر قلعه باشد، بالای سقف ساختمان و نوک برج‌هاست. من توی تونل‌های سقف می‌دویدم. فیس فیس دماغ اژدها را از زیر پایم می‌شنیدم. همزمان از دور هم می‌دیدمش. مثل کارگردانی که از پشت تلویزیون صحنه فیلمبرداری را ببیند و همزمان خودش هم بازی کند. یک جایی رسیدم که تونل تمام شد. باید از بالای طاق می‌پریدم پایین. از حیاط قلعه رد می‌شدم و دوباره می‌رفتم بالای طاق ساختمان بعدی. اژدها چند ده قدم از من عقب‌تر بود و بوکنان دنبالم می‌آمد. چشمم را باز و بسته کردم. از آن بالا آمدم پایین. دویدم. آن طرف حیاط که رسیدم دوباره چشمم را باز و بسته کردم. رفتم بالا و توی تونل گم شدم. چند بار دور قلعه پیچیدم. آخرش یکی مثل داورها سوت زد. گفت: - خوب بود. برنامه تموم شد. همگی از قلعه بیاید بیرون. از بالای طاق حیاط دیدم اژدها سرش را پایین انداخت و از قلعه بیرون رفت. من هم چشمم را باز و بسته کردم. همان بالا مانده بودم. دوباره محکم‌تر باز و بسته کردم و از خواب بیدار شدم @kavann | کاوان
شما هم وقتی آشپزی می‌کنید صدای سیب‌زمینی و گوجه و پیاز سرتان را پر می‌کند؟ مثل بچه مدرسه‌ای‌ها که همدیگر را می‌شناسند و کلی متلک بار هم می‌کنند. یا مثل خانم‌هایی که بچه‌هایشان را به یکی سپرده‌اند و حالا خودشانند و دوستانشان. وقتی مواد غذایی را تکان می‌دهید کلی حرف ازشان می شنوید؟ هر کدام با لحنی؟ یا همه به یک لحن ثابت؟ این قسمت آشپزی تفریح من است. توی ذهنم برایشان شخصیت می‌سازم. سیب‌زمینی‌ها را دانه دانه می‌چرخانم. مثل کسی که تازه از بیمارستان آمده و دکترش بهم گفته دو هفته استراحت مطلق بدون تکان‌های شدید حتماً به ذهنتان می‌آید وقتی قورتشان می‌دهم چه؟ خب معلوم است. استخری رفته‌اید که سرسره‌های گنده دارد؟ توی پیچ و تاپ سرسره چه کار می‌کنیم؟ اینها هم همان @kavann | کاوان
شایعه بود یا واقعیت. نمی‌دانم. هم دلم می‌خواست واقعی باشد هم نه؛ سال‌ها پیش پدر مادربزرگم با خانمی که از طرف مادری سید بود وصلت کرد. ماجرای صد و بیست سی سال پیش است. خبری که مادرم هم فقط شنیده است. لابد آن وقت پدر مادربزرگم کلاه قجری یا پشمی ترک سرش بود. برای آخرین بار با پدر و مادرش و فک و فامیل در چوبی خانه مادر مادربزرگم را زده بودند. با ترکی غلیظ کلی به هم تعارف کرده بودند. شاید همان جا جلوی در گوسفندی سر بریده بودند. همسایه‌ها پشت‌بام و کوچه جمع شده بودند. می‌خواستند عروس را ببینند. عروس سرش را زیر چادر قایم کرده بود و فقط خاک زیر پایش را می‌دید. مردها با کت بلند و شلوار قهوه‌ای گشاد کنار دیوار گلی ردیف شده بودند. جلوی پدرزن از داماد می‌گفتند. داماد هم افسار اسب را گرفته بود دستش. سرش پایین بود و آن یکی دستش از روی سینه پایین نمی‌افتاد. زندگی‌شان تا جایی پیش رفته بود که مادربزرگم به دنیا آمده بود. قابله آمده بود خانه و پدر مادربزرگم توی حیاط راه می‌رفت و منتظر شنیدن گریه بچه بود‌. فرزند اولشان بود؟ دوم سوم یا بیشتر؟ مادربزرگم به دنیا آمد. اسمش شد صغرا. از آن صغرا خانم‌های قدیم که هر وقت با عمو و نوه‌های دیگر پیشش بودیم سر شوخی را باز می‌کردیم قاه قاه بخندد. سوره هم اسمش بود. دو اسم داشت و من تا چند روز پیش هیچ کدام را نمی‌دانستم. نمی‌دانستم صغرا بنت چه کسی یا سوره بنت چه کسی. مادربزرگم برای ما آبا بود. شبیه آبای دیگرم که وقتی از دنیا رفت تازه فهمیدم اسمش عفت بود. @kavann | کاوان
عمو اصغر را چهار پنج سال بود ندیده بودم. شاید هم بیشتر. پسر عمویم هادی چقدر عوض شده بود. عمو حبیب طوری با من حرف می‌زد انگار هر روز مرا می‌بیند. چقدر به پسرعمویم یعقوب می‌آمد بزرگ نوه‌ها باشد. همین طور دخترعمو مریم. تازه طلبه شده بودم پسرعمو آیهان به دنیا آمد. ته‌تغاری نوه‌ها. حس می‌کردم این تجربه برایش عجیب‌تر از سنش بود. سعی می‌کرد شوخ‌طبعی‌اش را داشته باشد. همین طور پسرعمو امیر محمد. شاید داشت به نوعی از این تجربه فرار می‌کرد. پسرعمویم عطا تا چند سال پیش با همه فارسی حرف می‌زد. طوری که باور نمی‌کردم یک کلمه ترکی حرف زدن بلد باشند. نمی‌دانم چه شد که او و خواهرش دخترعمو کوثر زدند شبکه استانی. عمو محمد جلوی در مسجد هم تبسمش را داشت. حتی وقتی سرش پایین بود. قیافه عمو کریم از ده سال پیش تا الان عوض نشده بود. عمو مجید همچنان شبیه پدرم بود و پدربزرگم که قیافه‌اش را فقط روی سنگ قبر دیده‌ام. حالا عمو اکبر بزرگ خاندان ماست. کنار در مسجد سرش را بالا می‌گرفت. زیر لب ای وای می‌گفت. کف دستش را روی صورت می‌کشید. عمو حسین بیشتر از بقیه توی فکر بود. شانه‌اش تکان می‌خورد. عموی پدرم را دیدم. عموی عموهایم هم بود؛ عمو اسد. ما را زمان بچگی دیده بود. تازه فهمیدم تهران فامیل داریم و خواست آخر هفته‌ها برویم پیشش. نمی‌دانم چرا یاد سیریوس بلک افتادم. یکی از دختر عموهایم هم انگار تهران است. دخترعمو نگین یا ندا. نمی‌دانم. چقدر دلم می‌خواهد بارها و بارها دور هم جمع شویم. به حس عددی نبودن در جمع فامیل نیاز دارم. پ.ن: صغری بنت محمد آقا. این نام مادربزرگم است و خیلی نگران شب اولش هستم. منت سرم می‌گذارید اگر برایشان نماز بخوانید @kavann | کاوان
دو کتاب برای سفر برداشته بودم. همین که پایم به قطار رسید یک ور درونم گفت: - تا برسی مشهد حتماً یکی رو تمام می‌کنی. ور دیگرم حرف نمی‌زد. چشم‌هایش نیمه‌باز بود. مثل آدمی شکست خورده که نای بلند شدن نداشته باشد. دلش هیچ کاری نخواهد. بی که بخواهد یا نخواهد چشمش را ببندد و خیال کند نیست. تک صندلی گوشه واگن اتوبوسی نصیبم شده بود. یکی دو ساعت پیش از خواب بیدار شده بودم. همین که روی صندلی نشستم انگار زمین دهان باز کرد و مرا توی خودش برد. نه کسی مرا می‌دید. نه صدایم را می‌شنید. همه فکر و خیال‌هایی که به سرم می‌ریخت از خودم دور می‌کردم. دست از سرم برنمی‌داشت. بی‌رحمانه بدترین حرف‌ها را به خودم گفتم. شعله سرم کمتر شد. ور دیگرم بدون هیچ حرفی مرا به خودش کشید. فقط برای نماز و چند پیام ضروری بیدار شدم. هر صدا هر تکان قطار هر جیر جیر فنر تخت برایم لالایی بود. بیست ساعت خواب کاری کرد کم کم کلمه‌ها دوباره سراغم بیایند. صبح فردا کتری را گذاشتم روی گاز لباسم را باهاش اتو کنم. تا آبش جوش بیاید خانبوم را برداشتم و اولین روایتش را خواندم. @kavann | کاوان
کاوان یعنی کاویدن. جستجو کردن اینجا کاویدنی‌ها و سر و کله زدن‌هام رو می‌نویسم کانال تلگرام https://t.me/kavann2 کانال بله https://ble.ir/kavann2