این فکر، ذره ذره منو میخوره
و همهچیزو یه کم تیره میکنه؛
اینکه نکنه تو ذهن بعضی آدما،
اون تصویری که از من ساخته شده
یهدفعه کدر بشه، با یه حرکتی یه دیالوگی توی ذهن آدمی که شاید برام مهم بوده، تیپیکالم کمارزش تلقی بشه.
نه اینکه واقعاً اتفاق خاصی بیفته، یه جمله، یه پیام و بعد، تمام.
من نمیفهمم چرا اینقدر درگیرشم؛
شاید چون همیشه دوست دارم
از من یه نسخهی مرتب،
یه تصویر تمیز و بینقص،
حتی توی حافظهی جهان،
باقی بمونه.
یه معذببودنِ همیشگی.
اینکه قبل از هر حرف،
قبل از هر استایل،
قبل از هر پیام،
یه چیزی توی من میپرسه:
«نکنه این، زیادی منو لوث کرده؟»
و بعد همون فکرهای همیشگی:
چرا گفتم؟
چرا نوشتم؟
چرا پوشیدم؟
و چرا اینقدر خودمو توی نگاه بقیه نگه داشتم؟
بعدتر تبدیل میشن به حس حذفشدن.
چه خوب گفت شهید مصطفی چمران: هنگامی که شیپور جنگ نواخته میشود، شناخت مرد از نامرد آسان میشود!
آسونه که انسانیت رو دوست داشته باشي
میخوام ببینم آدمای واقعی هم دوست داری
آدمایی با بو، با رنگ، لباسای لکهدار، موهای ژولیده
کسی که راه میره اشتباه میکنه
حتی نمیتونی بهشون نزدیک بشی چه برسه دوستشون داشته باشس
Hilda Furacão