سلام حیاة خانوم
عیدت مباررک
توی این روز قشنگ باید حیدر حیدر کرد
نمیای ی چندتا شعر زیبا و حال خوب کن و خوش موضوع و مضمون مهمون مون کنیی
”سلام سلام اتفاقاً یادم انداختی یه چیزی قرار بود بخونم“
مصرع ناقص من کاش که کامل میشد
شعر در وصف تو از سوی تو نازل میشد
شعر در شأن تو شرمنده به همراهم نیست
واژه در دست من آنگونه که میخواهم نیست
من که حیران تو حیران توام میدانم
نه فقط من که در این دایره سرگردانم
همهی عالم و آدم به تو میاندیشد
شک ندارم که خدا هم به تو میاندیشد
در زمین، هستی و آن سوتر از افلاک تویی
علت خلق زمین ای پدر خاک تویی
کعبه از راز جهان راز خدا آگاه است
راز ایجاز خدا نقطهی بسم الله است
کعبه افتاده به پایت سر راهت، سرمست
«پیرُهَن چاک و غزل خوان و صُراحی در دست»
کعبه وقتی که در آغوش خودش یوسف دید
خود زلیخا شد و خود پیرُهَنِ صبر درید
کعبه بر سینهی خود نام تو ای مرد نوشت
قلم خواجهی شیراز کم آورد، نوشت:
«ناگهان پرده برانداختهای یعنی چه
مست از خانه برون تاختهای یعنی چه»
راز خلقت همه پنهانشده در عِین علیست
کهکشانها نخی از وصلهی نَعلین علیست
روز و شب از تو قضا از تو قدر میگوید
«ها علیٌ بشرٌ کیفَ بَشر» میگوید
واژهها روی ابابیل لبت سجیل است
دام بگذار که گنجشک تو جبرائیل است
نه فقط دست زمین از تو تو را میخواهد
سالیانیست که معراجْ خدا میخواهد
زیر پای تو به زانوی ادب بنشیند
لحظهای جای یتیمان عرب بنشیند
وای اگر تیغ دو دَم را به کمر میبستی
وای اگر پارچهی زرد به سر میبستی
در هوا تیغ دو دم نعرهی هوهو میزد
نعرهی حیدریِ «أَینَ تَفِرّوا؟» میزد
بار دیگر سپر و تیغ و علم را بردار
پا در این دایره بگذار عدم را بردار
بعد از آن روز که در کعبه پدیدار شدی
یازده مرتبه در آینه تکرار شدی
راز خلقت همه پنهان شده در عین علیست
کهکشانها نخی از وصلهی نعلین علیست
روز و شب از تو قضا از تو قدر میگوید
«ها علیٌ بشرٌ کیفَ بَشر» میگوید
حمیدرضا برقعی