توی بیست سالگی تازه میفهمم دوستم بهم میگفت من اصلاً هیچ هدفی ندارم نمیدونم اصلآ هدفم چی باشه، چی خوشحالم میکنه، یعنی چی...
شیرچای
توی بیست سالگی تازه میفهمم دوستم بهم میگفت من اصلاً هیچ هدفی ندارم نمیدونم اصلآ هدفم چی باشه، چی
واقعاً به این درجه رسیدم و خیلی بده :)
گُر درونم از تن داغت
گوش و زبون من کر و لال
روح سبکتر از پر کاه
روی من و لب از لب یار
دو آتیشه عین قبلنا
قالیچه بین چمنها
خالی شه قر کمرها
نه بازیچه سیل خبرها
چه تقلایی لا تقلا؟
جدولها زیر جدلها
با تبرهایی که از طلان
آشیونه کلاغها رو دکلهان
همه امیدمی
تو هوام دم تو می دمید
پی بهانه برای روییدنی
فدای لب بوسیدنیت
نوای قلب تو سینمی
تو قامت یک اسیر
سرم رو به دامنت بپذیر
نجابتت چه اصیل
لطافت یه نسیمی که میوزید.
یه هکلایف بهتون بدم برای دندون پزشکی بعد اینکه خواستید بیحسی صورتتون بره و اون لحظهای که فکر میکنید ماهیچههای صورتتون سکته ناقض زده آب نمک غلیظ توی دهن بریزید و قرقر کنید توی لپ
بیحسی کمکم میره