eitaa logo
ختم انتظار 🇵🇸
400 دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
1.6هزار ویدیو
96 فایل
﷽؛ #اللّهـمّ‌صلّ‌علی‌محمّـد‌و‌آل‌محمّـد‌و‌عجّل‌فرجهم‌ #و‌اهلک‌اعدائهم‌اجمعین • اطلاع رسانی ختم قرآن، نهج البلاغه و ... خانه‌ی قرآن حضرت معصومه علیهاالسلام • دیگر کانال‌های خانه‌ی قرآن: https://eitaa.com/IimamzamanI
مشاهده در ایتا
دانلود
﷽؛ .... قسمت ۱۵ کربلا منتظر ماست بیا تا برویم! شب رو مهران عراق می‌مونیم الحمدلله همه چی هست آب و غذا و محل استراحت و ... خلاصه همه امکانات لازم و ضروری حتی بیشتر ... ما شهر خودمون انقد شربت و میوه نخوردیم تو یه هفته که اربعین بهمون با مهربونی تعارف می‌کردن .... یه شربتایی خوردیم که اولین بار بود مزه‌ش رو می‌چشیدیم ... واقعا خوشمزه و گوارا ..... براشون اسم اختراع کردیم .... اولین نفری که مزه‌ش رو حدس می‌زد یه اسم بامزه براش می‌ذاشت ... فک نکنم تا حالا شربت لواشک و تمرهندی خورده باشین ‌‌‌‌‌‌.... ولی ما اربعین خوردیم .... خیلی خوشمزه بود ... خلاصه تو وفور نعمت خوابیدیم و صبح راهی کراج (ترمینال) مهران شدیم تا ادامه بدیم سفر رو .... گروه توافق کرده بودیم اول کاظمین بریم .... یهو یه اتوبوس عراقی بزرگ پر از صندل داد زد کَربلا صلواتی کَربلا صلواتی ...[این رو با لهجه عراقی بخونین] سرگروه گفت سوارشین کربلا خواسته‌تِمون ... همگی سوار شدیم .... حالا بذار بگن عراق فلانِ بهمانِ ... والا ایران سر پول یه پول ناچیز بعضی راننده‌ها همش غر می‌زنن و ... .. اما اینجا برا ۶۰۰ تومن پول که کرایه‌ی مهران تا کربلا بود فقط یه صلوات فرستادیم! اینا همه عشق امام حسینِ که عراقی‌ها رو مجنون کرده! خودشون می‌گن چند برابر بیشترش امام حسین تا سال بعد بهشون می‌ده ... بنازم این همه عشق و اعتقاد و ارادت رو .... اینجوری شد که امام حسین زائراش رو خواست تا شروع سفر مون با زیارت کربلا متبرک بشه .... الحمدلله که در پناه حسینیم .... ادامه دارد ...‌ صبح ۱۳ صفر ۱۴۴۴ صبحت بخیر آقا جان!
۳۰ شهریور ۱۴۰۱
﷽؛ 🔴 قاعده ۹۹ چیست؟ ♻️ پادشاهی به وزیرش گفت: دقت کردی، همیشه خدمت‌کارم از من خوشحال‌تر است در حالی که او هیچ چیز ندارد!! و منِ پادشاه که همه چیز دارم، حال و روزِ خوبی ندارم!!؟ وزیر گفت: سرورم شما باید قاعده ۹۹ را امتحان کنید!! پادشاه گفت: قاعده ۹۹ چیست؟!! وزیر گفت: ۹۹ سکه طلا در کیسه‌ای بگذارید و شب، هنگام رفتن خدمتکار به اوبدهید و بگویید این ۱۰۰ سکه طلا هدیه‌ای است برای تو و ببینید فردا چه اتفاقی رخ می‌دهد!! پادشاه نقشه را آن‌طور که وزیر به او گفته بود، انجام داد.... خدمتکار پادشاه، آن کیسه را برداشت و از پادشاه بخاطر این انعام گرانبها تشکر فراوان کرد. موقعی که به خانه رسید سکه‌ها را شمرد، متوجه شد یکی کم دارد!! پیش خود فکر کرد که شایدآن را در مسیر راه گم کرده است!! همراه با خانواده‌اش کل شب را دنبال آن یک سکه طلا گشتند و هیچی پیدا نکردند!! خدمتکار ناراحت و ناامید به خانه برگشت!! هزار فکر و پریشانی به سراغش آمد که این یک سکه را کجا گم کرده، با آنکه آن‌ همه سکه‌های دیگر را در اختیار داشت!! تمام فکرش معطوف به آن یک سکه بود... روز بعد خدمتکار پریشان حال بود چرا؟! چون شب نخوابیده بود، وقتی که پیش پادشاه رسید چهره‌ای درهم و ناراحت داشت، مثل روزهای قبل شاد و خوشحال نبود!! پادشاه آن موقع فهمید که معنی قاعده ۹۹ چیست!! آری، قاعده ۹۹ آن است که داشته های خود را نمیبینیم و تمرکز ما بر روی نداشته هاست... و در تمام ادوار زندگیمان دنبال آن یک گمشده می‌گردیم و خودمان را به خاطر آن ناراحت می‌کنیم و فراموش کرده‌ایم که شاید داشته های ما بسیار بیشتر از نداشته هایمان است.
۳۰ شهریور ۱۴۰۱
﷽؛ .... قسمت ۱۶ حدود ۶ ساعت راه داشتیم تا کربلا ... اتوبوس صلواتی کربلایی ما برا صبحانه تو یکی از موکب‌های بین راهی نگه داشت .... اولین صبحانه‌ی سوپر مفصلی بود که خوردیم .... همه چی بود ... خبز (نون) داغ و پنیر و سوپ ماکارونی و تخم‌مرغ آپز و چای ایرانی و چای عراقی و ... خلاصه هر کی هر چی دوست داشت نوش جان کرد.... و عراقی ها همش می‌گفتن هلّ‌بکم زائر (خوش اومدین انگار معنی‌ش) و با روی خوش و لبخند ازمون پذیرایی می‌کردن .... کل مسیر اربعین مردای پا به سن گذاشته و جوونای رشید قامت و بچه‌های کوچولو هم‌شون با احترام و تواضع می‌گفتن آب خنک زائر ... باورتون نمی‌شه چقد خون‌گرم و مهمون‌نوازن ... بایدم اینطور باشه ... کمال همنشین در من اثر کرد .... خب دا هرکی مجاور اربابم حسین باشه مهربون و متواضع .... اسنتد های هدیه رو به آشپزای خانم عراقی دادیم و .... خداحافظی کردیم دوباره یه مسیری رو رفتیم ماشین نگه داشت ... یه پسر جوون با طبقی از آلو اومد ... مشت مشت برمی‌داشتن زائرا خیلی خوش‌مزه بود ... کلی خودیم و ذخیره کردیم برا ادامه راه ... الان رسیدیم کربلا هوا خیلی گرمِ تو یه موکب بین راه کربلا نشستیم و کلی استراحت کردیم خلاصه یه نصف روز تو موکب موندیم و ناهار و نماز و غسل زیارت و نوشیدنی و شارژ گوشی و ... دوتا از همسفرا کلی هدیه ریزمیز انگشتر دخترونه ماشین کوچولو برا بچه‌های عراقی نزدیک همین موکب دادن ... هوا کمی خنک شد و راه افتادیم سمت حرم ارباب ... ادامه دارد ...‌ ظهر و عصر ۱۳ صفر ۱۴۴۴ آرزومونِ سال آینده هم قدم شما باشیم تو بهشت اربعین
۳۱ شهریور ۱۴۰۱
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
۳۱ شهریور ۱۴۰۱
﷽؛ 📍توجه، توجه 📯 اطلاعیه ختم انتظار سلام وقت بخیر الحمدلله ۳۱ شهریور ۲۵ ُمین دوره ختم انتظار به پایان رسید ... از همه قبول باشه ان‌شاءالله 🤲
۳۱ شهریور ۱۴۰۱
Poyanfar - Ba To Khosham (128).mp3
5.07M
﷽؛ 🎼🌱 با تو خوشم با تو که دنیای منی ....
۳۱ شهریور ۱۴۰۱
﷽؛ قَـلـبِــــ مَـا اینــ وَطَـــنـــ استــــ... ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
۳۱ شهریور ۱۴۰۱
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
۱ مهر ۱۴۰۱
﷽؛ .... قسمت ۱۷ "صورت و دستم کبود و پایم پر از آبله" خیلی مونده برسیم حرم ... اذان مغرب به افق کربلا ... قرار شد سرگروه مواظب کوله‌ها باشه و بریم نماز مسجد ... عضله‌ی پای یکی از همسفرا گرفت و نتونست راه بره ... همونجا با روغن سیاهدانه ماساژ دادیم و بعد رفتیم نماز .. وضوخونه مسجد که بودیم یهو برقا رفت ...ظلمات شداا ... اَاااه ... حالا چیکار کنیم دو دیقه‌ای طول نکشید برق اومد ... وضو گرفتیم ... برا خانوما مسجد جا نداشت و بجاش حسینه بود ... یهو دوون دوون کوچیک‌ترین همسفرمون اومد و با گریه گفت مامان‌ِ گروه از بالای پله‌ها افتاد! .... هاج و واج و مات و مبهوت دیدیم بله چشمتون روز بد نبینه... پاها و قفسه‌سینه‌ کبود! دست‌ش شکسته! اصلا نمی‌تونه تکون بخوره بی‌تابی می‌کرد ... ای حسین الان چطوری بیام حرمت .... ای حسین نمی‌خوای بیام! حال همه‌مون گرفته شد ... اینجا که نمی‌شه موند ... هر جور تونستی نمازت رو بخون بریم مرکز بهداشتی هلال احمری ... سریع نمازها رو خوندیم سرگروه ماجرا رو نمی‌دونست + یه خورده دست‌ مامانِ گروه درد می‌کنه - چی شده؟ + هیچی یهو اینجور شده ... -(با شوخی) یهو هم درست می‌شه ... بغض مامان گروه ترکید و سکوت رو شکست از پله‌ها افتادم .... سرگروه شوکه شد! مسکن دادن و با پارچه‌ای دست رو بستن به گردن! خدا رو شکر پاها چیزی نشده بود فقط کبود شدن ... حرکت کردیم ‌و با دقت نگاه می‌کنیم تا نماد ماه قرمز رو دیدیم به سرگروه خبر بدیم ... یعنی چی میشه بقیه راه ... پیاده روی رو می‌تونیم بریم؟ ادامه دارد ... از ناقه افتادی و صدا زدی کجایی بابا حسین .... شب ۱۴ صفر ۱۴۴۴ به فدای قدم یار ( ) شود هرچه که هست ....
۱ مهر ۱۴۰۱