همسرم در وصیتنامهاش به بچهها سفارش کرده به نماز جماعت و نماز اول وقت توجه داشته باشند. پیرو ولایت فقیه باشند و به مناسبتهای اجتماعی- سیاسی نظیر ۲۲ بهمن اهمیت بدهند چراکه دشمن در صدد بر هم زدن صفوف اتحاد ماست.
#رفیق_شهید
#قسمت_ششم
#شهدای_مدافع_حرم
#شهید_سید_رضا_حسینی_نوده
#سحر_تا_افطار_با_رفیق_شهید
#کمیته_خادمین_شهدا
#استان_گلستان
مراسم چهلم حجت، علیرضا در مصاحبه با خبرنگاری گفت «دلم برای بابایم تنگ شده! میدانم که او دارد از آسمان به ما نگاه میکند؛ اما من دوست دارم بابایم را ببینم، حتی توی خواب!» شب هنگام بازگشت به تهران، علیرضا دقایقی به خواب رفت. وقتی بیدار شد گفت «مامان، دیدی بابا آمد؟! دیدی بابا چقدر بزرگ شده بود؟! برف روی زمین نبود، اما بابا راه میرفت و رد جا (در دنیای کودکانه خود نمیتوانست بگوید ردپا و میگفت ردجا) از خود به جای میگذاشت.»
همه اقوام، حتی بچه ها حضور حجت را احساس میکنیم، گاهی علیرضا میگوید «مامان بابا آمد، دست کشید روی سرم، بوسم کرد و رفت.»
یک روز کار ضروری پیش آمد. باید چندین ساعت النا را نزد مادرم میگذاشتم و میرفتم. فرزندم برای تناول غذا کمی بدقلق است. فقط به او گفتم «مادرجان را اذیت نکن تا من برگردم!» بعد هم النا را به حجت سپردم و رفتم. چندین ساعت نبودم، وقتی برگشتم مادرم گفت «نمیدانم چرا النا امروز اصلا اذیت نکرد.» خندیدم و گفتم «مامان، او را به پدرش سپرده بودم.» مادرم با بغض گفت «خدا شاهد است؛ وقتی در حال تدارک ناهار بودم، صدای خنده النا من را متوجه خود کرد. به سمت او که رفتم، دیدم دستانش را بالا آورده و میخندد. گویا کسی داشت با او بازی میکرد. کسی که من نمیتوانستم او را ببینم. پرسیدم، النا با چه کسی بازی میکنی؟ گفت، با باباحجت!»
#رفیق_شهید
#قسمت_هفتم
#شهدای_مدافع_حرم
#شهید_حجت_الله_نوچمنی
#سحر_تا_افطار_با_رفیق_شهید
#کمیته_خادمین_شهدا
#استان_گلستان
سنگین ترین مشکلات برایش چیزی نبود و همیشه به مشکلات و مصائب صبورانه نگاه می کرد، مایوس و ناراحت نمی شد و لبخند از لبش نمی افتاد.
او در کار نه تنها گروهان خودش را اداره می کرد بلکه به گروهان های دیگر نیز کمک می کرد، در تمام مسائل پشتیبان خوبی بود.
#رفیق_شهید
#قسمت_هشتم
#شهدای_مدافع_حرم
#شهید_علیرضا_صفرپور_جاجرمی
#سحر_تا_افطار_با_رفیق_شهید
#کمیته_خادمین_شهدا
#استان_گلستان
در بخشی از وصیتنامه شهید آمده است:
بسم الله الرحمن الرحیم
پروردگارا بار گناهانم سنگین و پروندهای سیاه در دستم، بدنم ازبه دوش کشیدن اعمال و رفتاری که بر خلاف تعالیم الهی معصومین علیهم السلام بوده و است خمیده شده، ولی، مولای من وای آقای من، بنده گنه کارت هیچ گاه قصد دشمنی با تو را نداشتنه و این هوای نفس و شیطان بوده که مرا از راه مستقیم تو دور میکرده و من به خاطر نداشتن تقوای کافی از مسیر تو دور میشدم، ولی به خاطر مهربانیت و عفو و گذشت تو بود که بارها توبه کردم و توبه را شکستم و دوباره آمدم به درگاهت و مولایم بنده گنه کارش را رد نکرد و پذیرفت. (یحب التوابین) من این را میدانم که حضور در جبهههای نبرد با دشمن اهل بیت علیهم السلام فقط به اذن حضرات معصومین علیهم السلام و مولایم مهدی (عج) است و به این حقیر رو سیاه منت نهادند و توفیق هم کلامی و هم قدمی با پاکترین و بهترین بندگان منتخب از ایران را به من داده اند و من شاکرم خدایا من نیامدم بلکه مرا آوردند، اما به اختیار و نظر حضرت زینب (س) ان شاء الله که شرمنده حضرت علمدار کربلا نباشم.
#رفیق_شهید
#قسمت_نهم
#شهدای_مدافع_حرم
#شهید_محمدرضا_شیبانی
#سحر_تا_افطار_با_رفیق_شهید
#کمیته_خادمین_شهدا
#استان_گلستان
همسر شهید
شهید صادق شیبک که اواخر اسفندماه سال 94 برای مبارزه با تکفیری ها به سوریه اعزام شد؛ در خصوص انگیزه خود برای پذیرفتن این ماموریت گفت: خون شیعه در رگ های ما است و هرجا حریم اهل بیت در خطر باشد؛ ما پا در رکاب هستیم
وی افزود: مطمئن باشید که اگر امروز ما پا را از مرزها فراتر نگذاریم، مشکلاتی که مردم سوریه با آن دست و پنجه نرم می کنند؛ دامن گیر مردم ایران نیز خواهد شد.
#رفیق_شهید
#قسمت_یازدهم
#شهدای_مدافع_حرم
#شهید_صادق_شیبک
#سحر_تا_افطار_با_رفیق_شهید
#کمیته_خادمین_شهدا
#استان_گلستان
سلام بابای خوبم؛ منم سما دختر پنج ساله ات. می دونم که تو خیلی مهربونی، قدر منو وقتی که شهید شدی می دونستی.
من تو رو خیلی دوست دارم. من دوست دارم اندازه تو بشم بابا. تو ناز منی.
وقتی که من می دیدم چشات سبز آبیه خوشحال می شدم بابا جون. روزی که شهید شدی دوست داشتم.
تابوتتو وقتی که آوردن دیدمت چشات یه رنگ قشنگی بود. تو نبودی که منو ببینی چادر انداخته بودم.
وقتی که تابوتتو باز کردن من یه جوری شده بودم . وقتی که تو خیابون بودم تورو هنوز نیاورده بودن من عکس تورو گرفته بودم بغلم. تو نبودی که ببینی من عکس تورو گرفتم.
من دوست نداشتم تو شهید بشی برای اینکه تا هفت سالم بشه پیشم باشی.
من می دونم تو دوست داشتی من یه دختر با حجاب چادری باشم.
بابا جون من تو رو خیلی دوست دارم.
در آینده من بهت قول میدم یه دختر چادری با حجاب بشم. تو نیستی که ببینی من دارم چادر میندازم اما روحت می بینه بابا جون.
#رفیق_شهید
#قسمت_دوازدهم
#شهدای_مدافع_حرم
#شهید_جواد_سنجه_ونلی
#سحر_تا_افطار_با_رفیق_شهید
#کمیته_خادمین_شهدا
#استان_گلستان