#چند_خاطره
🔸مهربان باش؛ مثل شهید اسماعیل ناظریان...
🌼 #اسماعیلِمهربان|به افراد نیازمند کمک میکرد. حتی وقتی بچه بود و پولی برا کمک مالی نداشت؛ کمک جسمی میکرد. مثلاً همسایهی پیری داشتیم که اسماعیل ساکش رو حمل میکرد؛ زیر بغلش رو میگرفت؛ حتی گاهی میدیدم از سر کوچه تا ته کوچه بندهخدا رو کول کرده و میبره...
🌼 #کمکخرجخانواده|بارها به مادرش میگفت: بابا تنهایی کار میکنه و ما همهش توی خونه مصرفکننده هستیم... وقتی دیپلم گرفت، میدیدم که صبح زود از خونه میره بیرون. یه روز به مادرش گفتم: اسماعیل کجا میره؟ گفت: [احتمالا] میره کتابخونه مطالعه کنه تا واسه کنکور آماده بشه... گذشت تا اینکه یه روز اتفاقی از یه خیابانی رد شدم؛ دیدم اسماعیل فرغون دستش گرفته و مَلات جابجا میکنه. گفتم: اسماعیل داری چکار میکنی؟ فرغون رو ول کرد و رفت مخفی شد. تازه فهمیدم میره کارگری تا کمک خرج خونه باشه...
🌼 #رویای_صادقه|چند روز مونده به شهادتش خواب دیدم که پا شدم نماز بخونم؛ وسط نماز میدیدم که اسماعیل لباس احرام پوشیده و یه پارچه سفید بسته به سرش که لکههای قرمزِ خون داره... دو سه بار این خواب رو دیدم، اما جرات نمیکردم به مادرش بگم. تا اینکه یه روز صبح مادرش اومد صبحانه بخوره، بهم گفت: آقا! من خواب دیدم که اسماعیل اینطوریه، لباس سفید پوشیده و... پرسیدم: چند بار این خواب رو دیدی؟ گفت: یه بار! گفتم: من سه بار این خواب رو دیدم... تا اینکه چند روز بعد خوابِ من و مادرش تعبیر شد و اسماعیل به شهادت رسید.
📚منبع: پرتال شهدای دانشجو
________
@khakriz1_ir
#شهید_ناظریان #شهدای_مازندران #مزار_گلزارتنکابن