eitaa logo
ریحانه
47.3هزار دنبال‌کننده
6.6هزار عکس
1.5هزار ویدیو
245 فایل
ریحانه؛ بخش زن و خانواده رسانه KHAMENEI.IR 📲ارتباط با ما👇 @reyhaneh_contact
مشاهده در ایتا
دانلود
🖥 | از دار دنیا، یک انگشتر 📝خرده‌روایت‌هایی از گپ‌وگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با حضار رويداد ملی «ایران همدل» در حسینیه امام خمینی(ره)؛ ۱۴۰۴/۷/۱۵ 🔸 دست و پاهایش را جمع کرد و لبانش را گزید. می‌دانستم دوست ندارد چیزی را که در راه خدا داده بر زبان بیاورد. گفتم: «اذیتت نمی‌کنم؛ فقط دلم می‌خواست...» کمی با خودش کلنجار رفت؛ اطرافش را نگاه کرد و بعد که مطمئن شد کسی حواسش نیست، با صدای آرام‌تری گفت: «از دار دنیا یک انگشتر داشتم که یادگار مادرم بود. صحبت آقا را که شنیدم؛ راه افتادم سمت بسیج روستایمان و گفتم: می‌خواهم تنها دارایی‌ام را در راه خدا بدهم به آن‌جا که آقا گفته‌اند. مسئول بسیج نگذاشت حرفم تمام شود و گفت: شوهرت خبر دارد؟ بی‌معطلی گفتم: مال خودم است؛ یادگار مادرم؛ طیب و طاهر.» 🔹 فرزندش را کمی روی دست جابه‌جا کرد و ادامه داد: «روسیاهم! چیز دیگری از خودم نداشتم.» به‌طرفة‌العینی، صورتش خیس اشک شد. همین‌قدر پاک و زلال. ✍🏻 رضوان کفایتی 🗓شماره ۶٧ 🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس رسانه «ریحانه» را دنبال کنید. 📲 @khamenei_reyhaneh
🖥 | یک جعبه زرشکی و یک اِل نود! 📝خرده‌روایت‌هایی از گپ‌وگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با حضار رويداد ملی «ایران همدل» در حسینیه امام خمینی(ره)؛ ۱۴۰۴/۷/۱۵ 🔸 برای نوشتن روایت می‌رسم به یکی از خانم‌هایی که مسئول جمع‌آوری طلا بوده است. با ذوق تعریف می‌کند: «همان روزهای اولی بود که پیام آقا رسید، نشسته بودیم در مسجد. پشت میز بودم و داشتم به لطف و مهربانی مردم سرزمینم فکر می‌کردم. خانم و آقایی از راه رسیدند. خانم پر چادرش را کنار زد. دست کرد در کیف مشکی کوچکش و جعبه‌ی مقوایی زرشکی رنگی را درآورد. درش را باز کرد. مقدار طلاها زیاد نبود. کمی خرده‌ریز. معلوم بود همین مقدار را هم طی سال‌ها زندگی برای روز مبادا جمع کرده. جعبه را جلویم گذاشت. لبخندی زد و گفت: «همین را دارم. اگر داشتم بیشتر کمک می‌کردم.» 🔹 مرد نگاهی به خانمش کرد و نگاهی به ماشین ال نودی که دم در مسجد پارک کرده بود. فکری که به ذهنش رسیده بود را به زبان آورد: «کارمند ساده‌ای هستم. این ال نود تنها وسیله‌ی من برای گرداندن زندگی و بچه‌هایم است. برای اجرای امر رهبرم حاضرم هدیه کنم. فقط اگر ممکن است صد میلیون از آن را به من برگردانید که موتوری برای گذران زندگی‌ام بخرم.» با خودم فکر کردم مرد چه دل بزرگی داشت. بعد از چند سال زندگی تنها ماشینش را با رضایت کامل داد و رفت! برایش دعا می‌کنم: «خدا عوض خیر کارش را به زندگی‌اش برگرداند و برکت دهد.» ✍🏻 عصمت مدبر 🗓شماره ۶٨ 🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس رسانه «ریحانه» را دنبال کنید. 📲 @khamenei_reyhaneh
🖥 | تک مانده 📝خرده‌روایت‌هایی از گپ‌وگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با حضار رويداد ملی «ایران همدل» در حسینیه امام خمینی(ره)؛ ۱۴۰۴/۷/۱۵ 🔸 نمی‌دانست کجا از هم جدا شدند. همیشه جفت هم تاب می‌خوردند. اصلاً بودنشان بدون دیگری معنا نداشت. یکی را به گوش راست آویزان می‌کرد، دیگری را به چپ. اما حالا یکی‌شان نبود. یاد شوهرش افتاد. در غم و شادی، در سختی‌های زندگی. هنگام تصمیم‌های مهم، جفت هم بودند. تا اینکه کرونا، این ویروس وحشی مهاجم، به مرد خانه‌اش حمله کرد. دست مرد از دنیا کوتاه شد. زن، تنها ماند. مثل گوشواره‌ای بی‌جفت. گوشواره‌‌ها یادگار همسرش بودند. یکی‌شان گم شد. کِی و کجا؟ نمی‌دانست. فقط می‌دانست که تنهایی درد بدی است. گوشواره‌ی تنها، زن تنها، مردم مظلوم تنها. شاید کنار هم بتوانند کاری کنند. ✍🏻 هدی اسکندری 🗓شماره ۶٩ 🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس رسانه «ریحانه» را دنبال کنید. 📲 @khamenei_reyhaneh
🖥 | یادگار مادر 📝خرده‌روایت‌هایی از گپ‌وگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با حضار رويداد ملی «ایران همدل» در حسینیه امام خمینی(ره)؛ ۱۴۰۴/۷/۱۵ 🔸 منتظر دوستش بود، کنارش را جای خالی نگه داشته داشته بود تا بیاید. چشمش به در بود، وقتی دید دارم نگاهش می‌کنم با لبخند و بی‌مقدمه گفت: «خوشحالم که اینجا با دوستمم. توی مترو بودم که بهم زنگ زدند و دعوتمون کردند حسینیه، اون‌لحظه نمی‌دونستم از ذوق چی‌کار کنم! وقتی از مترو پیاده شدم تند‌تند برای شوهرم تعریف کردم» از اشتیاقش حرف زد و اشک‌هایش سرازیر شد. گفتم: «توی پویش شرکت کرده بودید؟» 🔹 بله، یه انگشتر از مادرم برام یادگاری مونده بود، خیلی دوستش داشتم ولی همون وقتی که آقا امر کردند، هدیه کردم برای مردم غزه. لبخند غلیظی به رویم زد: «ما هرچی داریم برای آقا می‌‌دیم». 👈🏻 راوی: خانم شیرین حسینی از تهران ✍🏻 سعیده تلان 🗓شماره ٧٠ 🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس رسانه «ریحانه» را دنبال کنید. 📲 @khamenei_reyhaneh
ریحانه
🖥 میرال ❤️ روایت‌های زنانه از غزه 📝 آیه آمد روبه‌رویم ایستاد: «خاله! کِش دامنم رو تنگ می‌کنی؟» کش دامن را همانطور که تنش بود تنگ کردم. هنوز دامن کمی گشاد بود اما کش تنگ‌تر نمی‌شد. گفتم: «دیگه بیشتر از این نمی‌شه خاله.» - اشکال نداره. خوب شد. وقتی می‌دوئیدم از تنم می‌افتاد. خواستم بگویم: خب ندو! بلافاصله به این فکر کردم که چه خواسته مضحکی... چه حرف مسخره‌ای. بچه مگر می‌تواند ندود؟ آن هم بچه‌ای مثل آیه که صبح تا شب هم اگر بدود باز هم خسته نمی‌شود. انگار دنیای بزرگسالی قوانین کودکی را از یادم برده باشد، یادم رفته بود که دویدن جزء لاینفک زندگی بچه‌هاست. و حالا چشمم به تو می‌افتد. تویی که هم‌قد و اندازه‌ی آیه‌ای و نامت میرال است. تویی که چشمانت آشیانه پرندگان است. حتماً دلت برای دویدن تنگ شده. حتماً تا به حال چندباری سعی کرده‌ای دویدن با عصا را تجربه کنی. حتما مجبور شده‌ای دویدن با یک پا را تمرین کنی و پیش آمده که زمین بخوری. نمی‌دانم آن لحظه‌ای که برای اولین بار عصاها را در دستانت گرفتی چه حسی داشتی. آن موقعی که پای چپت را میان دو عصا روی زمین گذاشتی و جای خالی پای راستت را دیدی، چه کردی... حتما حسرت روزهایی که کمتر دویده بودی را خوردی و دلت تنگ روزهایی شد که هرچه سریع‌تر می‌دویدی باد بیشتری لای موهایت می‌پیچید. آنجایی که دویدن شبیه پرواز می‌شد... بچه مگر می‌تواند ندود؟ حتما به این فکر کرده‌ای که چگونه باید انتقام پایت را بگیری. انتقام تمام لحظاتی که دیگر تکرار نمی‌شود. میرال! تو همین که می‌ایستی، همین که چشمانت می‌درخشد، همین که امید در دل کوچکت موج می‌زند، انتقام تمام ندویدن‌هایت را از موشک‌های اسرائیلی می‌گیری. تویی که با یک پا می‌ایستی و پرندگان در چشم‌هایت پرواز می‌کنند... 📝راضیه سعادتی، رسانه «ریحانه»؛ 💬مجموعه روایت «می‌نویسم تا صدای غزه باشم» 🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس رسانه «ریحانه» را دنبال کنید. 📲 @khamenei_reyhaneh
🖥 | مقاومت تمام‌نشدنی 📝خرده‌روایت‌هایی از گپ‌وگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با حضار رويداد ملی «ایران همدل» در حسینیه امام خمینی(ره)؛ ۱۴۰۴/۷/۱۵ 🔸 روسری نخی پرزی بلندی سرش بود، از همان‌ها که مادربزرگم می‌پوشید. گوشه‌ای روی صندلی نشسته بود و با دقت روی زانوهایش دست می‌کشید. می‌گفت مسئول زینبیه‌ی محله‌شان در استان البرز است: «وقتی آقا دستور داد کمک کنیم، خانم‌های محل با هم مسابقه گذاشتن. یکی چرخ خیاطی آورد پایگاه، یکی کیسه‌های آرد و شکر. عده‌ای دوخت و دوز می‌کردن، گروهی کوه‌کوه آجیل بسته‌بندی می‌آوردن. شعله‌زرد و سمنو می‌فروختیم و پولش رو می‌فرستادیم. سمنو‌هامون خیلی خوشمزه می‌شد. درست کردنش سخته ولی اگه می‌گفتم دیگه کافیه، ناراحت می‌شدن. یه شوری راه افتاده بود... منو یاد روزای جنگ خودمون می‌انداخت.» 🔹 کمی ساکت ماند. نگاهش را از من دزدید و زیر لب گفت: «انگار اون روزا تموم نمی‌شن، فقط شکلشون عوض شده.» 👈🏻راوی: کبری کمال ‌زاده ✍🏻 فاطمه اکرارمضانی 🗓 شماره ٧١ 🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس رسانه «ریحانه» را دنبال کنید. 📲 @khamenei_reyhaneh
🖥 | چفیه‌ای که باید می‌آمد 📝خرده‌روایت‌هایی از گپ‌وگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با حضار رويداد ملی «ایران همدل» در حسینیه امام خمینی(ره)؛ ۱۴۰۴/۷/۱۵ 🔸 جلوی‌ حسینیه ایستاده بودم که زنی مضطرب نزدیکم شد. چین‌های دور چشمش جا افتاده‌اش کرده بود. آرام به صورتش زد: «چفیه‌م… چفیه‌م نیست. کسی یه چفیه بلند ندیده؟» مدام چشم می‌چرخاند به گوشه و کنار حسینیه.‌ همه بی‌خبر بودیم. با نا امیدی رفت و دیگر ندیدمش. 🔹 هنوز اوایل مراسم بود که دیدم چفیه‌ی لبنانی روی چادرش انداخته و گوشه‌ای آن جلوها مشغول ذکر است. آرام لب چرخاندم: «خداروشکر که پیدا شد بالاخره.» چشم‌ روی هم گذاشت و دست‌هایش را به حالت دعا بالا برد: «یه خانوم گفت دست خانومای امانت داریه. تندی رفتم گرفتم. می‌دونی چیه؟ چفیه‌ی اربعینه آخه. همه‌جا تبرک شده. باید اینجا هم می‌‌اومد.» ✍🏻 فاطمه اکرارمضانی 🗓 شماره ٧٢ 🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس رسانه «ریحانه» را دنبال کنید. 📲 @khamenei_reyhaneh
🖥 | زنجیرهای دنیا 📝خرده‌روایت‌هایی از گپ‌وگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با حضار رويداد ملی «ایران همدل» در حسینیه امام خمینی(ره)؛ ۱۴۰۴/۷/۱۵ 🔸 پوست صافش نشان می‌داد سن‌وسالی ندارد. دهه هفتادی به نظر می‌رسید. پرسیدم: «شما هم مسئول جمع‌آوری کمک‌های مردمی بودید؟» شبیه کسی که بخواهد چیزی را پنهان کند تک‌کلمه‌ای حرف ‌زد. سرش را بالا برد و گفت: «نه» ادامه دادم: «پس طلا اهدا کردید؟» جواب داد: «اولش برام سخت بود. دوستشون داشتم. دلم می‌خواست برای خودم نگهشون دارم. اما وقتی دیدم همه رفتن توی صف برای دادن طلاهاشون به خودم گفتم تنها کاری که می‌تونم برای آخرتم بکنم همینه.» 🔹 زنجیرهای اتصالش به دنیا با اهدای طلا پاره شده بود. تعریف کرد: «همسرم بسیجیه. توی جنگ دوازده‌روزه کم پیش می‌اومد بیاد خونه. بعد از اهدای طلاها وابستگیم به دنیا کم شده بود. سختم نبود که بهش اجازه بدم بره برای کمک. حتی وقتی نزدیک خونه‌مون موشک زدن. با وجود اینکه می‌دونستم ممکنه دوباره حمله کنن خودم ازش خواستم برای کمک بره.» ✍🏻 فاطمه‌السادات شه‌روش 🗓 شماره ٧٣ 🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس رسانه «ریحانه» را دنبال کنید. 📲 @khamenei_reyhaneh
🖥 | یک پسر، دو زنجیر و یک پلاک 📝خرده‌روایت‌هایی از گپ‌وگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با حضار رويداد ملی «ایران همدل» در حسینیه امام خمینی(ره)؛ ۱۴۰۴/۷/۱۵ 🔸 عکس شهیدش دستش بود. «شهید سعید فنایی» پرسیدم: «پسرتون کجا شهید شدند مادر؟» 🔹 سال ۹۱ توی جنگ با «پژاک» شهید شد. دو تا دختر داره که توی وصیت‌نامه‌اش هم نوشته دل بریدن ازشون سخته: بشری و طهورا. خانمی که کنارمان نشسته بود، گفت:«حاج خانم بگو چه طلاهایی دادی برای جبهه مقاومت... من طلاها رو از حاج خانم تحویل گرفتم با یادداشتی که نوشته بود طلاها برای چی و کی بوده.» 🔸 طلاها که چیزی نبود پیش پسرم. دو تا زنجیر و پلاک بود با یه ربع سکه، خریده بودم برای دخترهای پسرم. پارسال که آقا گفتند به غزه کمک کنید، همه‌شونو آوردم هدیه دادم. وسعم همین قدر بود. 👈🏻راوی: خانم جمیله فنایی از تهران ✍🏻 سعیده تلان 🗓شماره ٧۴ 🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس رسانه «ریحانه» را دنبال کنید. 📲 @khamenei_reyhaneh
🖥 | بخشش مخفیانه 📝خرده‌روایت‌هایی از گپ‌وگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با حضار رويداد ملی «ایران همدل» در حسینیه امام خمینی(ره)؛ ۱۴۰۴/۷/۱۵ 🔸 نمی‌خواست صدایش بلند شود. گوشم را به صورتش نزدیک کردم. داشتم فکر می‌کردم چرا به خودش زحمت نمی‌دهد در این شلوغی و ازدحام کمی بلندتر صحبت کند! از خانم مسنی که روی صندلی نشسته بود اول علت حضورش را سؤال کرده بودم اما او که انگار از چیزی خبر نداشت پاسخ را حواله داده بود به ایشان. دختر چادری هفت، هشت ساله‌ای هم چند قدم آن‌طرف‌تر از ما ایستاده بود. سؤالم را تکرار کردم. با صدایی که از ته چاه درمی‌آمد گفت: «انگشتر دادم.» 🔹 پرسیدم: «یادگاری بود یا هدیه؟ چه خاطره‌ای از آن داشتید؟» سرش پایین بود و صورتش را به اطراف می‌چرخاند. گفت: «یادگاری پدربزرگم بود.» ترکیب صدای کم و سر رو به پایین که بی‌قرار هم بود، داشت کلافه‌ام می‌کرد. مانده بودم چرا درست جوابم را نمی‌دهد. سعی کردم خون سردی‌ام را حفظ کنم. به مادر که آن‌طرف‌تر نشسته بود نگاهی انداختم. ادامه دادم: «ناراحت نشد؟» با جوابی که داد، تازه متوجه ماجرا شدم! با صدایی آهسته‌تر گفت: «نمی‌دونه. شما الان داری هی می‌پرسی! اصلاً کسی خبر نداره!» پرسیدم: «حالا چرا اون رو دادی!؟» جواب داد: «دستور اومد. فقط همین بود. خودم مستأجرم.» و از من فاصله گرفت. ✍🏻 زهرا قمی کردی 🗓شماره ٧۵ 🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس رسانه «ریحانه» را دنبال کنید. 📲 @khamenei_reyhaneh
5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🖥 فرزند دین‌دار، کشور آباد 🔸 بچه‌ها را متدین بار بیاورید. متدین بار آوردنِ بچه‌ها همان چیزی است که می‌تواند آینده‌ی این کشور را آباد کند. 🔰 رهبر انقلاب، ۱۳۸۴/۰۲/۱۲ 🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس رسانه «ریحانه» را دنبال کنید. 📲 @khamenei_reyhaneh