🖥#روایت_همدلی | سیده ستیا
📝خردهروایتهایی از گپوگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با حضار رويداد ملی «ایران همدل» در حسینیه امام خمینی(ره)؛ ۱۴۰۴/۷/۱۵
🔸 وسط هیاهوی حسینیه میرسم به سیده ستیا و مادر جوانش. میگوید: «دخترم عاشق آقاست! تازه کلاس اولی است.» این را که میگوید ناخودآگاه بر میگردم طرف ستیا. چادر مشکی آستیندار سرش است و روسری دخترانهی رنگی رنگی. مادر میگوید به اصرار خودش از حرم شاه عبدالعظیم برایش چادر خریدهام.
🔹 دو تا دندان پایین ستیا افتاده و وقتی شیرین میخندد زبان صورتی رنگش از جای خالی دندانها پیداست. با ذوق مامان را بغل میکند. او هم منتظر است. مامان تعریف میکند: «دیروز که از مدرسه برگشت بهش گفتم حاضری فردا یه کمی زودتر بیدار بشی؟ باید جایی بریم. گفت: کجا! صفحهی گوشیام را نشانش دادم. عکس دست آقا با انگشتری که رویش نوشته عزتالله را دید. زود فهمید قضیه از چه قرار است.
🔸 ستیا جزء سی را هم حفظ کرده است. راستی امروز هم از ذوق زیادی که داشت از ساعت چهار و نیم صبح بیدار شده و آماده نشسته تا بیاییم اینجا.» می روم سراغ کار اصلیام. هدیهی طلا برای غزه و لبنان. ستیا بغل مادر نشسته. چشمان مادر که تر میشود انگار ستیا را کردهاند توی قفس. مامان میگوید: «صحنههای جنگ غزه را که میبینم از غذا خوردن خجالت میکشم که چطور لقمه از گلوی من پایین میرود و کمی آن طرفتر مسلمانهای دیگر گرسنه زیر آتش دشمن هستند.»
🔹 از طلایی که هدیه داده میپرسم. میگوید: «گوشوارههایم بود. ستیا که دنیا آمد شوهرم برایم خریده بود.» مامان انگار بعد از هفت سال میرود به آن روز قشنگ. روزی که پرستار ستیا را توی دامنش گذاشت و بعدش هم همسرش با عشق تمام گوشوارهها را گوشش کرد. اما زود خودش را جمع و جور میکند و میگوید: «درست است که گوشوارههایم را خیلی خیلی دوست داشتم اما خوب جایی رفتند. وقتی دادمشان دلم رضای رضا بود. فدای سر فرمان رهبرم باشند.»
🔸 سید ستیا میخندد. زبانش باز از جای خالی دندانها پیدا میشود. قند توی دلم آب میشود. مامان میگوید: «برای دخترم دعا کردهام که از نسل من و او فرزندانی به دنیا بیایند که همه معتقد و باایمان باشند.» آمین میگویم.
✍🏻 عصمت مدبر
🗓شماره ٧۶
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید.
📲 @khamenei_reyhaneh
🖥 #روایت_همدلی | داستان مادری که خانهاش جبهه بود
📝خردهروایتهایی از گپوگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با حضار رويداد ملی «ایران همدل» در حسینیه امام خمینی(ره)؛ ۱۴۰۴/۷/۱۵
🔸 دخترک رو به خادم ایستاده بود: «توی کیسه رو گشتن. اجازه دادن خودشون. توش لباس و پوشک بچهست.» بهش میخورد ده، یازده ساله باشد. کنارش دختر کوچکتری ایستاده بود و ناخن میجوید. خادم که سر تکان داد و فاصله گرفت متوجه مادرشان شدم. نوزاد توی بغلش بیشتر از چهل روز نداشت. دست گذاشتم روی شانهاش: «خداقوت عزیزم. کمک میخواید؟» سرش را با لبخند برگرداند و تشکر کرد.
🔹 از کرمان آمده بودند. همسرش جهادگر بود: «بیشتر لبنانه. منم و این بچهها. وقتی دعوتمون کردن بال درآوردیم.» نوزاد آرام خوابیده بود. فکر کردم جهاد چقدر میتواند متنوع باشد. مقاومت در زندگی این زن ایستادن در جبههی مادری بود.
✍🏻 فاطمه اکرارمضانی
🗓شماره ٧٧
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید.
📲 @khamenei_reyhaneh
🖥 #روایت_همدلی | دلم یک دله شد
📝خردهروایتهایی از گپوگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با حضار رويداد ملی «ایران همدل» در حسینیه امام خمینی(ره)؛ ۱۴۰۴/۷/۱۵
🔸 صف اول نشست. چشمهای درشتی داشت و نگاهی منتظر. پنجاه سال بیشتر بهش نمیخورد. رفتم جلو تا سر صحبت را با او باز کنم. پرسیدم: «از اهداکنندههای طلا بودید؟» جواب داد: «بله. یه لنگه و یه جفت گوشواره اهدا کردم.»
🔹 از توی زیرنویس تلویزیون با پویش ایران همدل آشنا شدم. دل کندن سخت بود آن هم از طلا. دغدغهی پسرم را داشتم. رفته بود مسکو. شرایط مالیاش طوری بود که بعضیها میگفتند بهتراست برای پسرت پول بفرستی. به خودم گفتم «فرشته تو میتونی! بیا و بگذر.» دلم یک دله شد. تصمیمم را با مصطفی همسرم در میان گذاشتم.
🔸 مصطفی نه تنها مخالفت نکرد که جواب داد: «چی بهتر از این!» تصمیم گرفتم به جبههی مقاومت کمک کنم به خاطر حرف آقا. پیامک زدم و از ایران همدل آمدند توی حیاط خانهمان تا طلا را تحویل بگیرند.
✍🏻 حمیده کاظمی
🗓شماره ٧٨
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید.
📲 @khamenei_reyhaneh
🖥#روایت_همدلی | هدیهای از دل
📝خردهروایتهایی از گپوگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با حضار رويداد ملی «ایران همدل» در حسینیه امام خمینی(ره)؛ ۱۴۰۴/۷/۱۵
🔸 مسئول جمعآوری کمکهای مردمی شهرستان سریشآباد کردستان بود. از باارزشترین کمکی که در پویش ایران همدل دریافت کرده پرسیدم. منتظر بودم از چندصد میلیون یا چندده گرم طلا بگوید؛ اما جواب داد: «دو تا دختر دوقلو دو تا دوچرخه نو برامون آوردن. حتی یه بارم سوارش نشده بودن.»
🔹 پرسیدم: «خب چرا پولش رو نیاورده بودن؟» جواب داد: «بعد از چند سال اصرار بالأخره باباشون تونسته بود براشون دوچرخه بخره. اما اونا دوچرخه رو آوردن بودن برای ما. ازمون خواستن این دوچرخهها رو همینطوری بفرستیم برای بچههای لبنان تا اونا با دوچرخهبازی یه ذره از ناراحتیهاشون کم بشه.»
✍🏻 فاطمهالسادات شهروش
🗓شماره ٧٩
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید.
📲 @khamenei_reyhaneh
🖥 #روایت_همدلی | به عشق شما
📝خردهروایتهایی از گپوگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با حضار رويداد ملی «ایران همدل» در حسینیه امام خمینی(ره)؛ ۱۴۰۴/۷/۱۵
🔸 دخترک دبستانی بود. در مدرسه عکس و فیلمهای کودکان غزّه را دیده بود. اصرار داشت به پویش ایران همدل کمکی داشته باشد. بین کودکان فاصله نیست. هر جا که باشند، همدیگر را همبازی میبینند. تصمیم گرفت گوشوارهاش را اهدا کند. خیّری پیدا شد. گوشواره را خرید و به دخترک بازگرداند. دخترک دوباره گوشواره را بخشید. میگفت: «من، فاطمهی غریبی از یاسوج، همهی داراییام یک جفت گوشواره بود که به عشق رهبر و برای کمک به دوستانم در غزّه اهدا کردم.»
✍🏻 هدی اسکندری
🗓شماره ٨٠
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید.
📲 @khamenei_reyhaneh
🖥 #روایت_همدلی | حلقههایی برای لبنان
📝خردهروایتهایی از گپوگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با حضار رويداد ملی «ایران همدل» در حسینیه امام خمینی(ره)؛ ۱۴۰۴/۷/۱۵
🔸 فاطمهسادات دهه هشتادی بود و تازه عروس. روزهای اول عقدش بود که آقا پیام دادند برای کمک به مردم لبنان. همسرش پیشنهاد میدهد که حلقههای ازدواجشان را اهدا کنند به پویش ایران همدل. وقتی فاطمهسادات با خانوادهاش مطرح میکند، آنها مخالفت میکنند.
🔹 میگویند این تنها سرمایه زندگی شماست و بهتر است آن را نگه دارید. عروس و داماد اما تصمیمشان را گرفته بودند. دلشان به خدا گرم بود و رزّاقیتش. دلشان نمیآمد خواهر و برادرهایشان سختی بکشند و آنها فقط نظارهگر باشند. بالاخره کار خودشان را کردند، فاطمهسادات انگشتر نشان و همسرش حلقه ازدواجش را هدیه کرد.
✍🏻 راضیه سعادتی
🗓شماره ٨١
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید.
📲 @khamenei_reyhaneh
🖥 زنی که با زبان شعر ایستاد
🔹 خانم صفارزاده... بحمداللَّه رتبهی شعری بسیار والا و برجستهیی دارند؛ این خیلی جای خوشحالی است. بحمداللَّه زبانشان، زبان بسیار خوبی است؛ یعنی سطح شعرشان واقعاً خیلی بالاست.
✍🏻 رهبر انقلاب، ۱۳۷۰/۱۱/۲٧
🗓 انتشار به مناسبت سالروز درگذشت بانوی فرزانه و شاعر، دکتر طاهره صفارزاده
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید.
📲 @khamenei_reyhaneh
ریحانه
🖥 از کرمان تا آمریکا
❤️ هفت برش از زندگی طاهره صفارزاده
🔸١. مکتب بیبی:
پنج سالش بیشتر نبود که پدرش را از دست داد. هنوز چهل روز از مرگ بابا نگذشته بود که مادر هم از دنیا رفت. حالا طاهره مانده بود و خواهر و برادرش. دستشان را گرفت و سهتایی راهی خانهی بیبی در کرمان شدند. بیبی که نمیتوانست بنشیند و بیاعتنا به آیندهی بچهها باشد، طاهره را گذاشت مکتبخانه. روزهای اول، دخترک طاقت نداشت. مدام به در و دیوار نگاه میکرد و به سقف کوتاه اتاقها. اما بیبی که هوش و استعدادش را میدید، دلش نمیآمد رهایش کند. شبها کنارش مینشست، با صدای آرام، شعر و آیات قرآن را یادش میداد تا کمکم با درس و مکتب انس بگیرد.
🔹٢. حیاط گِلی:
صبح تا غروب، دور حیاط گلی خانهی بیبی میچرخید و شعرها و آیات قرآن را دوره میکرد تا سیزده سالگی که خودش شعر گفت. شعری که حسابی زیر زبان آقای باستانی پاریزی، مدیر مدرسه مزه کرد و بهش یک دیوان شعر جامی هدیه داد. شبها اما دنیای دیگری انتظارش را میکشید. کنار بیبی، سرش را روی پیراهن بلند او میگذاشت و همانجور که با بالهای چارقدش ور میرفت، ذهنش پر میزد به سالهایی که به قول مادربزرگ، هیچکدام از آباء و اجدادشان جلوی توپ و تشر خانوخانزادهها سر خم نکردند.
🔸٣. اسمم را نزنید!
ارثیهی ظلمستیزی از اجدادش به او هم رسیده بود. توی دانشگاه شهید بهشتی رشتهی زبان و ادبیات انگلیسی میخواند که خبرنگار سازمان زنان بهش تلفن کرد. میخواست به عنوان یک زن شاعر، باهاش مصاحبه کند. طاهره اما قرص و محکم جلویشان ایستاد و گفت: «نمیخوام اسمم توی نشریهای باشه که شوهرهاشون حکم قتل مردم رو صادر میکنن.» اصلاً برای همین اسم سبک شعرش را گذاشته بود طنین. خودش میگفت طنین توی ذهن مخاطب آغاز میشود. بیدارش میکند و او را به حرکت میاندازد. ساواک هم چوب لای چرخش گذاشت و کاری کرد که در ایران دوام نیاورد.
🔹۴. از کلاس به آمریکا:
بار و بندیلش را بست و برای ادامه تحصیل رفت آمریکا. از بس زبان شعر و سرودنش، خوشقد و قامت بود، بالاترین رتبه را در جمع گروه نویسندگان بینالملل گرفت. بارها مترجمها و شاعرها که برای پیدا کردن معنا و مفهومی به در بسته میخوردند، راه میکشیدند طرف خانهی دکتر طاهره صفارزاده. اما مگر همین بود؟ از آمریکا که برگشت استاد دانشگاه شهید بهشتی شد و ترجمه را به عنوان علم در دانشگاه پایهگذاری کرد.
🔸۵. ترجمهی دو زبانهی قرآن:
آنقدر با قرآن مأنوس بود که عاقبت لباس خادمالقرآنی به تن کرد. او اولین کسی بود که ترجمه دو زبانهای از قرآن نوشت. عنوانی که از همهی افتخاراتش بیشتر به دلش مینشست. تا وقت گیر میآورد عینکش را میگذاشت روی بینی و قرآن را جلویش باز میکرد. کلماتی که همدم طاهره در تمام روزهای یتیمی تا غربت بودند.
🔹۶. تقدیر غیرمنتظره:
اواخر سال ۷۰، اعضای فرهنگستان زبان و ادب فارسی رفتند دیدار رهبر معظم انقلاب. آقا در حالی که دربارهی زبان فارسی و اهمیت حفظ آن صحبت میکردند، به حضور خانم صفارزاده در جلسه اشاره کردند: «در جمع شما خانم صفّارزاده که خب بحمدالله رتبهى شعرى بسیار والاى برجستهاى دارند که خیلى جاى خوشحالى است... زبانشان هم بسیار زبان خوبى است، یعنى سطح شعرشان واقعاً خیلى بالا است.»
🔸٧. دانشمند نخبهی مسلمان:
طاهره در روزهای آخر زندگیاش، بانویی شناختهشده بود؛ شاعر، نویسنده و مترجمی با شهرت جهانی. سازمان نویسندگان آفریقا و آسیا او را «دانشمند نخبهی مسلمان» لقب داده بودند. اما مرگ این چیزها سرش نمیشد. ضایعه مغزی، روز به روز بیشتر از پا میانداختش. کار به بستری در بیمارستان کشید. دو سه هفته بیشتر دوام نیاورد. عاقبت آخرین برگ زندگی طاهره در بعدازظهری پاییزی، به زمین افتاد و پیکرش را در امامزاده صالح به خاک سپردند.
✍🏻مریم برزویی، رسانه «ریحانه»
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید.
📲 @khamenei_reyhaneh
7.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🖥 او ایستاد و تاریخ زانو زد
🔸 زینب کبری (سلام الله علیها) توانست به همهی تاریخ و همهی جهان نشان بدهد ظرفیّت روحی و عقلی عظیمِ جنس زن را؛ این خیلی مهم است.
🔹 به کوری چشم آن کسانی که چه در آن زمان، چه در دورهی ما هر کدام به نحوی جنس زن را تحقیر میکردند و میکنند، زینب کبری توانست نشان بدهد علوّ مرتبهی زن و عظمت قدرت روحی و عقلانی و معنوی زن را.
🔰 رهبر انقلاب، ١۴٠٠/٠٩/١٢
🗓 انتشار به مناسبت سالروز ولادت حضرت زینب (س)
🖥 ایتا | بله | روبیکا | سروش پلاس
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید.
📲@khamenei_reyhaneh