💌 بغل کادوپیچ
💚 روایتهایی زنانه درباره مادرانگی
🔻 روی جزوه خط میکشم و صفحه را دو قسمت میکنم. در قسمت پایین مینویسم کارهای عقبافتاده، قسمت بالا مینویسم کارهایی برای زنده ماندن.
▪️ ده روز است که آواره شدهایم. ده روز است که همسرم همهی علائم بیماریهای دور و نزدیک را نشان میدهد. روزها تبکرده و خسته است و شبها از زور خارش بدنش نمیتواند بخوابد. دکتری نمانده که سر نزنیم و آزمایشی نمانده که نگرفته باشیم؛ حتی پای اورژانس هم به خانهی پدرهمسرم باز شده. ده روز زندگیِ سخت، فشرده، در خانه دیگری و بدون آگاهی از آیندهی نزدیک از پا درم آورده.
▫️ قسمت کارهای عقبافتاده خیلی وقت است که پر شده و از قسمت بالایش جا قرض گرفتهام. استاد فکر میکند چه باانگیزه جزوه مینویسم؛ تند تند و بدون بلند کردن سرم. صدای پیام گوشیام وسط فکرهای قشنگ استاد یک نُت خارج است. یادم رفته گوشی را بیصدا کنم. استاد چیزی نمیگوید؛ ولی خجالت میکشم.
▪️ مامان است. پیام داده کجا هستم. مینویسم: «دانشگاه». مینویسد: «نمیای اینجا؟» میپرسم: «چیزی شده؟» ناخودآگاه فکرم تا بدترین اتفاقات چرخ میخورد. قلبم تند میزند. گوشهی کاغذ را، تا پیام جواب مامان برسد، خطخطی میکنم. چندتا علامت سؤال میفرستم. استاد کمکم پشیمان شده از اینکه دربارهام آنقدر خوب فکر میکرد. جانم بالا میآید تا مامان بنویسد: «شب سالگرد ازدواجتونه، فکر کنم کادو نگرفتی. من از طرفت یه لباس خریدم...»
▫️ زمان ایستاده. صدای استاد از جای دوری میآید. کلمات مامان پیش چشمم جان میگیرند، میایستند، در آغوشم میکشند و اجازه میدهند سرم را روی شانهشان بگذارم. انگار مامان بغلم کرده. این ده روز هزار جور زحمت کشیده و حالا نقطهی آخر خط را گذاشته. فقط مامان بلد است چه جوری حال یک خانه را خوب کند. میداند چطوری سرِ کلاف بهم پیچیده مغزم را پیدا کند و مرتب دور دستش بپیچد و سامانیافته بگذارد سرجایش. فقط مامان میتواند مهمترین تاریخ زندگیام را یادش بماند و بفهمد چقدر برای بهیادآوردنش کم آوردهام. برای مامان مینویسم یک ساعت دیگر میرسم. قسمت بالای جزوه، مینویسم «مامان» و دورش قلب میکشم.
✍🏻 فرزانه زینلی، رسانه «ریحانه»؛
💬 مجموعه روایت «بهشتآفرین»
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📱 @khamenei_reyhaneh
🌱 زن گل خانه، مرد باغبان
▪️ در داخل #خانواده، از نظر اسلام مرد موظف است که زن را مانند گلی مراقبت کند.
🔰 رهبر انقلاب، ١٣٧٩/٠۶/٣٠
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
💌 #روایت_دیدار | عروسک
📝 خردهروایتهایی از گپوگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با دختران و زنان شرکتکننده در دیدار مردم آذربایجان شرقی با رهبر انقلاب؛ ۱۴۰۴/۱۱/۲۸
🔻 دختر جوانی کنارم بود. پدرش شهید ذاکر حیدری از شهدای مدافع حرم بود که سال ۹۵ در حلب سوریه شهید شده بود. زهرا یازدهساله بود که پدر شهید شد.
از خاطرات پدرش پرسیدم. کمی مکث کرد و گفت:
تازه به سن تکلیف رسیده بودم. اولین بار رفتم مصلای نمازجمعهی تبریز. نماز رو خوندم بابا نگاهی به من کرد و گفت: «نمازت رو خوندی؟» گفتم: «بله، کامل و بدون اشتباه.»
به قدری خوشحال شد که برق توی چشمهایش را دیدم. همان روز برایم عروسک خرید و گفت: «این هدیهی اولین نمازته. سعی کن نماز رو ادامه بدی.» آخرین باری که اعزام شد سوریه خودش من را رساند مدرسه. بعد که فهمیدم رفته، گفتم: «من دیگه مدرسه نمیرم.» بابا زنگ زد و گفت: «من رفتهم که تو راحت به درس و مدرسه بری و ترسی نداشته باشی.» بابا از آن سفر برنگشت و شهید شد. حالا من دانشجو هستم و به یاد حرف بابا درس میخوانم.
👈🏻 راوی: زهرا حیدری، فرزند شهید ذاکر حیدری
🗓 شماره ٨
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
REYHANEH_KHAMENEI_IRنماز، برای یاد خداست.mp3
زمان:
حجم:
2.2M
🎧 #شنیدنی | نماز، برای یاد خدا
👈🏻 کدام دستور کاربردی نماز، روح را متعالی میکند؟
🔰 توصیههای رهبر انقلاب درباره فرصتهای ماه مبارک #رمضان
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
💌 #روایت_دیدار | شعار ترکی
📝 خردهروایتهایی از گپوگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با دختران و زنان شرکتکننده در دیدار مردم آذربایجان شرقی با رهبر انقلاب؛ ۱۴۰۴/۱۱/۲۸
🔻 حالوهوای بیت از شوروشوق لبریز بود. صدای مردان تبریزی آنقدر رسا و باصلابت بود که ستونهای حسینیه میلرزید. از عمق جان شعار میدادند و انتظار آمدن رهبر معظم انقلاب را میکشیدند. بین جمعیت میگشتم. یکی از خانمهای اجرائی شور و نوای حضار را که دید، پرسید: «این جملهشون یعنی چی؟»
جمعیت صدا میزدند و من هم همصدا با آنها تکرار میکردم:
«بیز اولماقا حاضیروخ خامنهای سربازیوخ»
گفتم: «کاش ترکی بلد بودید و شیرینی این حرفها را مزه میکردید. اینها میگویند:
«ما آمادهی مرگ هستیم ما سربازان خامنهای هستیم»
🗓 شماره ٩
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
💌 برسد به دست مادر «کاک احمد»
🔰 روایتی برای مرحومه معصومه حسینزاده، مادر شهید احمد متوسلیان
🔻 عصر دیروز خبری در رسانهها آمد با این عنوان: «پایان ۴۳ سال چشمانتظاری». نوشته بودند شما بعد از تحمل سالها بیماری آسمانی شدید. من همینجا متوقف شدم. میدانید چرا؟! چند شب قبل حالم بد شده بود. دست به دیوارهای خانه میکشیدم و از درد به خودم میپیچیدم. اسم پسرم را صدا میزدم. سعی میکردم قرص مسکن را توی جعبهی داروها پیدا کنم. نمیدانم توی آن حالت گیجی چرا اسم همسر و دخترانم را صدا نمیزدم. فقط میخواستم پسرم خانه باشد. دست مردانهاش را بگیرم و فشار بدهم و بهم بگوید: «پاشو ببرمت دکتر، مامان!» شما چطور حاج خانم؟! وقتی توی این سالها درد میکشیدید حاج احمد را صدا میزدید؟! دلتان میخواست کنارتان باشد؟! چقدر نیمهشبها که قرصهایتان را خوردید صدایش زدید؟! چقدر به عکس سیاهوسفیدی که بالای تخت بود نگاه کردید و برای برگشتنش لحظهشماری کردید؟!
▪️ من شما را از نزدیک ندیدهام. از عکسها متوجه شباهت زیادتان شدم. چشمها و ابروهای مشکی و پرپشت حاج احمد به شما کشیده است. شنیدهاید میگویند دلوجرأت پسرها به مادرشان میرود؟! شاید بهخاطر همین پسرها مامانیترند. وقتی به عکسهای اینترنتی نگاه میکنم، انگار شما و حاج احمد همیشه کنار هم بودهاید؛ نیمی از فضای عکس برای شماست و نیمی برای پسرتان.
▫️ دوستانش میگفتند منظمترین فرد گروه بوده. فهرستی برای نظافت سنگر و اتاقها یا شستن ظرفها مینوشت و همه را به نوبت انجام میداد. میتوانم تصور کنم کنار دستتان ایستاده و این چیزها را یادش دادهاید. وقتی خانه بوده توی آشپزی ناخنک زده، ظرفی شسته و کمک حالتان بوده.
▪️ شنیدهاید مریوانیها «کاک احمد» صدایش میزدند؟! آقا در وصف پسرتان گفتهاند: «وقتی به مریوان رفتم فرمانده بود؛ ولی مثل یک فرد عادی دوندگی میکرد.» مریوانیها نمیخواستند فرماندهی محبوبشان برود. گوشبهفرمان بودن همین است، دیگر. اینکه وقتی بخواهی پستت را ترک کنی، وقتی کارت تمام شده باشد، وقتی باید بروی سراغ اوامر بعدی امام زمانهات دل کسانی که با اخلاص برایشان کار میکردی برای نبودنت بگیرد و نخواهند که بروی. حالا دل ما هم از نبودن شما گرفته، حاج خانم. فردا مراسم تشییع پیکر مطهرتان در بهشت زهرا (س) برگزار میشود. فکر نکنم بتوانم خودم را برسانم؛ اما حلوای سفره افطار را به یاد شما میپزم.
▫️ نمیدانم داشتن پسری که سرباز خط مقدم باشد چه با دل مادرش میکند؛ اما صدای حاج احمد را شنیدهام که میگفت: «کسی با ما بیاید که تا آخر پای کار بماند.» دعا کنید ما هم از آن سربازان تا آخرکار مانده باشیم، معصومه خانم!
✍🏻 فاطمهسادات موسوی
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
✨ رمضان، ماه انسانسازی
🔹 روزهی ماه #رمضان، اُنس با قرآن در ماه رمضان، لیلةالقدر ماه رمضان، توسّلات و تضرّعات و دعاها در ماه رمضان، همهی اینها انسانساز است.
🔸 ماه رمضان، حقّاً و انصافاً یکی از بزرگترین نعمتهای الهی است. هر کس به هر اندازهای آداب ماه رمضان را مراعات کند و عمل کند، به همان اندازه دل او و جان او و باطن او ساخته میشود، توحیدی میشود.
🔰 رهبر انقلاب، ۱۴۰۴/۰۱/١۱
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
💌 #روایت_دیدار | دو گل سرخ
📝 خردهروایتهایی از گپوگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با دختران و زنان شرکتکننده در دیدار مردم آذربایجان شرقی با رهبر انقلاب؛ ۱۴۰۴/۱۱/۲۸
🔻 جمعیت به هم فشرده شده بود. مراسم کمکم داشت شروع میشد. ایستادم کنار صندلیها. با یکی از خانمها صحبت کردم. همسر جانباز شهید بود، جانبازی که دو چشمش را در راه خدا تقدیم کرده بود.
▪️ میگفت: «بعداز جانبازی با او ازدواج کردم.» پرسیدم: «چطور قبول کردید؟» خندید و گفت: «وظیفهی خودم میدانستم که با جانباز ازدواج کنم و خدمتگزاری باشم. مادرم مخالف بود؛ اما من یک روز نشستم به خواندن دعای توسل و با حضرت زهرا(س) صحبت کردم. گفتم هرچه خیر من است، همان را مقدر کن. شب در عالم خواب دیدم دو تا گل سرخ توی دست دارم. با خودم میگفتم این دو گل سرخ را به شهدای محراب تقدیم میکنم. آیتالله اشرفی اصفهانی را دیدم. گلها را به ایشان تقدیم کردم. صبح که بیدار شدم، آن دو گل را به دو چشم مجروح شدهی اسماعیل مطلبنژاد تعبیر کردم. قبول کردم و مادرم هم رضایت داد.
▫️ همسرم خیلی صبور بود. بینایی نداشت و هر موقع سر و دستش به جایی میخورد، زود سجده میکرد و هیچوقت ندیدم ناشکری کند. زندگی با ایشان لطف خدا بود.»
👈🏻 راوی: زمزم خدایی، همسر شهید
🗓 شماره ١٠
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
13.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 #دیدنی | فرزند کم، خطای بزرگ
👈 انتخابی شخصی با پیامدی ملی
💚 «#ایران_جوان»؛ مجموعه بیانات رهبر انقلاب درباره اهمیت #فرزندآوری
🔍 رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
💌 #روایت_دیدار | جوشنکبیر بخوان
📝 خردهروایتهایی از گپوگفت رسانه ریحانه KHAMENEI.IR با دختران و زنان شرکتکننده در دیدار مردم آذربایجان شرقی با رهبر انقلاب؛ ۱۴۰۴/۱۱/۲۸
🔻 روی صندلی نشسته بود. با شعرها و سرودهای حضار اشک میریخت.
نزدیک رفتم و گفتم: «خوش گلیبسیز.» خوشامدگوییام را با لبخند قشنگی جواب داد.
▪️ پرسیدم: «چه شد که آمدید بیت رهبری؟» این بار صدایش لرزید و گفت: «آقا دعوتم کرده. دخترم کارت دعوت داشت؛ اما نتونست بیاد. از من پرسید: میای؟ گفتم: بله که میام. با جان و دل.»
▫️ اشکش را پاک کرد و ادامه داد: «چند وقت پیش خواب دیدم یهجای شلوغی هست و بهم میگن جوشنکبیر بخون. من گفتم: بلد نیستم که. گفتند: با جمعیت بخون.» و بعد اشاره کرد به جمعیت داخل حسینیه و گفت: «الان دارم با این جمعیت میخونم... این تعبیر همون خوابه.»
👈🏻 راوی: منیژه سرمستی
🗓 شماره ١١
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh