💚 خودسازی، درمان لغزشگاههای روحی
🔻 خودسازی خیلی مهم است. فرصت ماه رمضان فرصت خوبی است... فرصت خوبی است [برای] دعا، مناجات، اُنس با قرآن؛ و رها نکردن کار ارتباط معنوی با تمام شدن ماه رمضان؛ یعنی این جور نباشد که ماه رمضان حالا چون روزه هستید و مثلاً شرایط دعا و مناجات و حال و حضور آماده است، کارهایی انجام بگیرد، ماه رمضان که تمام شد بکلّی رها بشود؛ نه، اُنس با قرآن، ارتباط با قرآن، نماز با حضور، نماز در اوّل وقت، توجّه به ادعیه... مواردی است که به نظر من برای خودسازی لازم است. این کمک میکند به شما که از لغزشگاهها راحت عبور کنید، بسلامت عبور کنید.
🔻 لغزشگاههایی وجود دارد؛ ترس، یک لغزشگاه است، تردید، یک لغزشگاه است، احساس ضعف، یک لغزشگاه است، انگیزههای ناسالم، یک لغزشگاه است؛ لغزشگاههای زیادی سر راه ما وجود دارد، بخصوص برای فعّالان مسائل اجتماعی؛ لذا اینها بیشتر به خودسازی احتیاج دارند و نیاز دارند که بُنیهی روحی و معنوی خودشان را قوی کنند. به نظر من وقتی بُنیهی روحی و معنوی شما قوی شد، هم در زمینهی فکر، هم در زمینهی تصمیمگیری، هم در زمینهی عمل، تواناییهای بیشتری پیدا خواهید کرد و ما در نسل جوان به اینها نیاز داریم.
🔰 بیانات رهبر شهید انقلاب، ۱۳۹۹/۰۲/۲۸
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
✨ چراغِ خانه
💚 شهید مصطفی سلیمانی
🔻 میناخانم سینی چای را روی میز گذاشت. تعارفمان کرد و شروع کرد به تعریف: «دکترها گفتند دامنم سبز نمیشود. حاج فاطمه همسایهمان، داغ اولاد کشیده بود. در آمد که: «مینا بیا ببرمت یه جا حاجتت را بگیری» من را با خودش به روضهی امام حسین برد. بعد از آن دلم سبک شد.
🔻 چند روزی رفتم روستایمان معمولان، خانهی خاله حوا. خاله برایم خواب دید که امام خمینی(ره) آمده و چراغ خانهام را روشن کرده. چراغ خانهام مصطفی بود که سال شصت و نه در خرمآباد به دنیا آمد. جلو رویم قد کشید و پاسدار شد. در دانشگاه برق الکترونیک خواند. کتابخوان بود. از کتابهای شهید مطهری گرفته تا رمانهای داستایوفسکی در کتابخانهاش پیدا میشد. اهل نما نما نبود. ما از کارهاش چیزی نمیفهمیدیم. بعد از شهادتش در مدارک شخصیاش دیدیم که دختری یتیم را تحت پوشش گرفته. اهل اردوی جهادی بود. مرد بود. میخواستم براش آستین بالا بزنم که جنگ شد.
🔻 روزهای آخر جنگ آمد خانه، ساکش را بست و رفت فردو. قرار نبود مصطفی برود. وقتی میفهمد که چند روز دیگر بچهی همکارش به دنیا میآید میگوید تو بمان من میروم. میرود و همانوقت هم به شهادت میرسد.
🕊️ #فرزند_ایران؛ تکنگاریهایی از زندگی شهدای جنگ تحمیلی ۱۲ روزه اخیر با رژیم صهیونی
✍🏻 سلیمه مهرجو
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
💌 #مینویسم_برای_پدر_شهیدم | روز نو
🔰 تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت #آقاجان ما، شهید سیدعلی خامنهای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴
🔻 شیشهی عطر یاسمین را رو به تنها قاب عکسی که روی میز خاطره است میگیرم. همان سحر روز دهم رمضان عکسهای خانوادگی را جمع کردم و این قاب را جایشان گذاشتم؛ با پرچم ایران رومیزیام و شیشهی شاخههای پیتوس ارتشی که تازه قلمه کرده بودم و خیلی زود ریشه داده بود. قلبم میکوبید به تاق سینه. درد قلمبه شده بود توی چشم چپ و از آنجا مثل جرقه دور سرم میچرخید. چرخ خیاطی را گذاشته بودم وسط نشیمن، دقیقا روبهروی تلویزیون تا زیرنویس شبکهی خبر را از دست ندهم. دو روز است اینجاست و دستم به دوختن نمیرود. هرسال این موقع اینجاست و به بهانهی بهار رنگبهرنگ برش میدادم و میدوختم اما حالا چشمهایم کمسو شده، شاید از گریه باشد، شاید هم کمخوابی! دیگر سوزن چرخ را نمیبینم تا نخ رد کنم از سوراخش. چیزی هم برای دوختن ندارم فقط کوتاهی ساییدگی دمپای شلوار کتان پسر است و عوض کردن کشباف مچ لباس زرشکی دختر اما انگار یک کوه لباس است و کیلومترها دَرز.
🔻 شَستم را روی افشانهی عطر فشردم. رایحهی ملایم یاسمین خانه را برمیدارد. نه گرم است و نه سرد! توی هوا پخش میشود و سبک و آرام مینشیند بر اجزای خانه. حتی روی آن چند تسبیحی که چیدهام مقابل قاب عکس برای هدیهی صلوات برای آقا! آقا بین درختها ایستاده و خندهاش غیررسمی است. انگار مثلا حاج قاسم خبر فتح داده باشد و آقا خندیده باشد. تلفن زنگ میخورد. عطر را به نفس میکشم بلکه مسکن شود به چشمدرد میگرنی! دوستم پشت خط میگوید اسرائیل اعلام کرده میخواهد محلهی شما را بزند. میگوید بیایید منزل ما. تشکر میکنم. نه صلاح زندگی است این ترسیدن و گریختن و نه صلاح بچهها.
🔻 برمیگردم توی هال. صدا میزنم: «میخواهم بروم خرید. کی، چی لازم دارد؟» ما خرید عید نداریم، هروقت هرکس هرچه لازم دارد میخرد. هردو از اتاق بیرون دویدند. دخترم کفی کفش میخواست و پسرم دو جفت جوراب. گفتم بپوشید تا برویم. شماره پسر ارشد را گرفتم و گفتم میخواهم بروم خرید اما حال رانندگی ندارم. خودت را برسان. همه را از خانه کشاندم بیرون. زیر تاق یاس جلوی در ایستادم. شاخههای خشکش همه برگ تازه داده. شش ساعت مانده به افطار از محله دور شدیم تا خرید کنیم! شش ساعت مانده به آغاز سال ٠۵!
✍🏻 سمیه عالمی
🗓 شماره ١١٨
🇮🇷 مجموعهروایت «مینویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابانهای ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
💌 #مینویسم_برای_پدر_شهیدم | خامنهایهای کوچک
🔰 تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت #آقاجان ما، شهید سیدعلی خامنهای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴
🔻 نشستهام در صف نماز جماعت مغرب. زنها کیپ همه نشستهاند روبهروی گنبد امام رئوف، با روسریهای مشکی. نزدیک تحویل سال است. سخنران میگوید: «در تاریخ اخیر سراغ نداشتیم که مرجع تقلید را به شهادت برسانند، جنایت خیلی هولناک است...اما ما ملت حماسهایم و هنوز برای رفتن رهبرمان عزاداری نکردهایم.» شانههای زنها تکان میخورد و اشک سرریز میشود روی گونهها. دستها مشت میشود و بالا میرود: «مرگ بر آمریکا... مرگ بر اسرائیل...»
🔻 زن کناریام که پسرش را شیر میدهد، با لهجه اصفهانیاش میگوید: «بچههامون همهشون یه خامنهای کوچیکن؛ آمریکا و اسرائیل بیشرف پیش خودشون چی فکر کردند؟»
🔻 بغضم را کنار میزنم و حرفش را تأیید میکنم و فکر میکنم که چه سال عجیبی است امسال، هم داغ آقا روی قلبمان سنگینی میکند و هم استقامت در قلبمان محکمتر از همیشه ریشه دوانده و حالا نزدیک سال، انگار پیام امسال برای ما فقط یک چیز است: «فَاسْتَقِمْ کَمَا أُمِرْتَ»
✍🏻 مریم فولادزاده
🗓 شماره ١١٩
🇮🇷 مجموعهروایت «مینویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابانهای ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
🇮🇷 بهروز مثل زهرا
🌷 یادوارهی «زهرا بهروزی»، دانشآموز مینابی که در حمله آمریکایی_اسرائیلی به مدرسه میناب به شهادت رسید.
🔹 میدانم زهرا! تو از سه سال پیش به فکر این دیدار بودی. وقتی آسمان ایران را غبار فتنه سیاه کرد. تو از قاب تلوزیون دیدی که دختران نُه سالهی ایران رفتند دیدار آقا. چشمان زلال و مهتابیات داغ شد. آقا به حسینیه قدم گذاشت و دخترها جیغ کشیدند و بالا پریدند و دست زدند. تو هم توی خانه همین کارها را کردی. آن همه چادر گلگلی دور آقا را گرفت و ندای «آقا» گفتنشان لبخند به صورت آقا انداخت. دلت لک زد که کاش تو هم آنجا بودی. لحظهشماری کردی برای رسیدن به نُه سالگی. برای وقتی که داد بزنی و بگویی: «آقا خیلی دوستتون داریم!»
🔸 آقا لبخند شیرین بزند و بگوید: «ما هم شما رو دوستتون داریم.» بعد بگوید: «سرودتون رو خیلی خوب اجرا کردید. مبارک باشه این جشن بندگی! قبول باشه این دوستی با خدا!» و شد زهرا! تو تا امسال که نُهساله شوی، خیلی خوب بندگی کردی. احکام را هم خوب یاد گرفتی و توی مسابقهی احکام مدرسه سوم شدی! حالا وقتش بود که جایزهات را از خدا بگیری. دیدار ابدی با آقای شهیدمان!
🔹 اما بدان فقط این نبود. از تو و دوستانت، خونی بر این خاک ریخت که ما را هم بیسهم نگذاشته! مایی که سال ۴۰۱ از دیدن آن همه رنگ و شور معصومانه، زندگی گرفتیم؛ حالا هم از شوق تو و دوستانت برای دیدار آقا و دوستی با خدا، حیات گرفتیم. مرحبا به شما نونهالان شجرهی طیبه!
✍🏻 طیبه مهدیزاده
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
💌 #مینویسم_برای_پدر_شهیدم | اهریمن سرما
🔰 تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت #آقاجان ما، شهید سیدعلی خامنهای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴_فروردین ١۴٠۵
🔻 شبها خیاری کنار هم میخوابیم به موزات و منظم. سنگری مستحکم؛ از من و مادر. عزیزترینهای خانه را میگذاریم وسط؛ من و مادر کنارشان دراز می کشیم. یکیشان دختر تهتغاری خانه است آن یکی تکنوهی خانواده!
🔻 ترکیبمان نامتوازن است؛ مثل آرم شبکه سه از بزرگ به کوچک و از درشت به لاغر. مادر معتقد است این ترکیب امن است، هر چند نامتوازن! آخرین سنگر دفاعیش چند بالشت محکم است.
🔻 بغلمان جاگیرشان که میکند میگوید: «خوب. حالا راحت بخوابید. هیچیتون نمیشه دیگه.» هیچیتون نمیشه را طوری محکم میگوید که یک لحظه هم ما هم سقف بالای سرمان تعجب میکنیم. ولی چیزی نمیگویم که دلش نشکند. مثل بچههای حرف گوشکن استرس را پس میزنیم، به سنگر مادر اعتماد میکنیم و خواب را که تا پشت پلکشهایمان بالا آمده در بغل میگیریم.
🔻 ما که میخوابیم خودش بیدار میماند. اهریمن سرما پشت در است و مادر نگهبان ماست. خوابش سبک شده، به قدر افتادن یک برگ از درخت! هر بار تکانی میخورم زودتر از من چشمانش را باز میکند و میگوید: «چیزی میخوای؟» میگویم: «نه. پتو از روی رقیه رفته بود کنار.» و بعد پتویی که قبل از من خودش تا زیر گلو رقیه بالا کشیده را سفتتر میکنم.
🔻 حالا که خودم مادر شدم باز هم بیشترین سهم از مبارزهها برای اوست. از ۲۴ ساعت شبانه روز ۲۳ ساعتش را نگران ماست. بچهتر که بودیم هر وقت شب خانه نبود سفارش میکرد حواست باشد پتو از روی بچهها نرود کنار!
🔻 اهریمن سرما، خط قرمزش بود.
میگفت: «طبع شب سرد است،چه تابستان چه زمستان، چه شب قم، چه شب جنوب!»
ولی من میگویم: «خاک هم سرد است. سخت و خشن است. مخصوصاً برای آدم نرم و نازک.»
🔻 اهریمن سرما این روزها آمده بغل گوش مادران. فکر میکردم دیگر زور مادرها به هیچ چیز نمیرسد، نه سرمای شب نه خاک سرد! تا وقتی عکس مادران میناب را دیدم که تا صبح بالای قبر کودکانشان مینشینند! داشت قدرت ابر قهرمان بودن زنها را یادم میرفت تا وقتی عکس مادران میناب را دیدم! نه سرشکسته که عزتمند ولی غمگین!
🔻 اگر طفل توی سرماست نفرین به مادر که کنج عافیت بگیرد. نفرین به اهریمن سرما.
نفرین به هر چه که شما را از مادرانتان گرفت!
✍🏻 معصومهسادات صدری
🗓 شماره ١٢٠
🇮🇷 مجموعهروایت «مینویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابانهای ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
💌 #مینویسم_برای_پدر_شهیدم | چفیه تبرکی
🔰 تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت #آقاجان ما، شهید سیدعلی خامنهای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵
🔻 آخرین باری که رفتم بیت، دیدار سال ۱۴۰۱ بود. سایهی کرونا هنوز سنگین بود. در آخرین گیت ماسک را گرفتم و تا زیر چشم بالا کشیدم. نمیخواستم ذرهای به حضرت آقا آسیبی برسد. تمام مدت هم اشک ریختم. قبلا هم میآمدم گریه میکردم. از شوق، از خوشحالی. نمیخواستم لحظات تمام شود. ولی تمام شد.
🔻 هر بار رفته بودم نامه نوشته بودم و تبرکی خواسته بودم. هربار هم یک نامه با متن تکراری و امضای آقای سیدعلی مقدم رسیده بود. بدون تبرکی.
🔻 بار آخر نامه نوشتم و گلایه کردم و تاکید که اگر میخواهید نامه بدون تبرکی بفرستید اصلا پاسخ ندهید. تهدیدم کار خودش را کرد. پاسخ با چفیه رسید.
🔻 از آذر ۱۴۰۱ تا حالا چفیه را پنهان کردم. نکند از دستش بدهم. امروز یک ساعت قبل از سال تحویل چفیه را برداشتم. توی کیف گذاشتم و با خودم آوردم. میخواستم سال تحویل بگذارمش توی چفیه دیگری که سفره تک سین امسال است. امسال هفتسین یک سین دارد. «سیدعلی» و چفیه تبرکی و انگشتر حاج قاسم... چفیه از امروز همه جا همراهم است. اگر بناست در جنگ شهید بشوم چه بهتر که تنها یادگار قائد شهید همراهم باشد. صبح عید چفیه را برداشتم. باید به نماز عید میرسیدم. چفیه را روی شانههایم انداختم. نماز با چفیه تبرکی و یادگاری امام شهید بالاتر میرود.
✍🏻 معصومه دستجانی فراهانی
🗓 شماره ١٢١
🇮🇷 مجموعهروایت «مینویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابانهای ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
💌 #مینویسم_برای_پدر_شهیدم | خیابان خانه خدا شده است
🔰 تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت #آقاجان ما، شهید سیدعلی خامنهای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴_فروردین ١۴٠۵
🔻 هیچ صدایی از بلندگوهای مسجد جامع نمیآمد. شاید خواسته بودند سرصبحی صدا کسی را اذیت نکند. آمدم بپیچم توی سربالاییِ کوچه که پراید مشکیای کنارم ترمز کرد. زن راننده با زن پشتسری سلام و علیکی کرد و گفت «بیا سوار شو. میدان عراقیه» بعد به من هم اشاره کرد که سوار شوم. وقتی نشستم پرسیدم «شما از کجا میدونستین نماز عید اونجاست؟ من توی کانالها هیچی ندیدم.» راننده در جواب پیشدستی کرد البته فقط برای جملهی خبریام. «به خاطر اینکه ترسیدن بمبارون بشه نگفتن.»
🔻 هم حسن است هم عیب اینکه خبرها زود دهان به دهان میشوند در شهرهای کوچک. از میدان امام خیابان را بسته بودند. راننده به افسر راهنمایی گفت اجازه بدهد برویم جلوتر چون زنی که جلو نشسته بود پادرد داشت. تا جلوی امامزاده بیشتر نشد برویم. به هوای مسجد، با خودم زیرانداز نبرده بودم. چادر نماز هم. جلوی مسجد نو به زنی که داشت زیراندازش را پهن میکرد گفتم میشه منم کنارتون بشینم؟ با خوشرویی گفت آره. او هم مثل من اول رفته بود مسجد جامع و بعد آمده بود اینجا. همین که نشستیم، یکی از نیروهای انتظامات گفت: «برید جلو، وسط خالیه.»
🔻 سه بار جابهجا شدیم تا برسیم به صفهای جلویی. با اینکه توی مسیر دیده بودم مساجد محلی نمازشان برقرار است اما در این فاصلهی پانصد ششمتریِ میدان آیتالله عراقی تا مسجدِ نو زن و مرد نشسته بودند روی آسفالت سرد خیابان در هوایی که تهماندهی سرمای دیروز هنوز تویش رسوب کرده بود. امروز خیابان خانهی خدا شده بود.
✍🏻 زینب خزایی
🗓 شماره ١٢٢
🇮🇷 مجموعهروایت «مینویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابانهای ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh