eitaa logo
ریحانه
47.3هزار دنبال‌کننده
6.6هزار عکس
1.5هزار ویدیو
245 فایل
ریحانه؛ بخش زن و خانواده رسانه KHAMENEI.IR 📲ارتباط با ما👇 @reyhaneh_contact
مشاهده در ایتا
دانلود
🗞 نشانی بهشت 💗 شهید فهیمه مقیمی 🔹️ فهیمه هشت‌ماهه بود که با تک‌خواهرش، روی زانوی مادر، کنار تابوت پدر نشست، تابوتی رسیده از غوغای کربلای پنج. عمو، جای خالی پدر را پر کرد تا این داغ، شادمانه‌های کودکی‌شان را تلخ نکند. سال‌ها بعد، سر سفرهٔ عقد، کنار جوانی نشست که نخبگی‌اش، زیر پردهٔ نجابت، پنهان شده بود. گذر ایام، صدای خنده‌های سه فرزند را زیر سقف خانه‌شان پیچاند. کنار مادرانگی‌اش، برای خدمت به وطن، شد معلم دینی‌‌ یکی از مدارس تهران. شاگردهایش همیشه میهمان حرف‌های تازه و تسلط کاملش برای رفع شبهات بودند. چند ماژیک رنگارنگ همراه داشت برای نوشتن نکات مهم روی تخته و یک چاشنی همیشگی لبخند در کنارش. صدای اذان که زیر سقف مدرسه می‌پیچید، پا تند می‌کرد به طرف نمازخانه و می‌نشست روی سجاده امام جماعت. چشم می‌دواند به چهارچوب در تا چهرهٔ شاگردانش را ببیند. برای آنکه پای بچه‌ها به نمازخانه باز شود، خیلی سعی می‌کرد؛ از هدیه‌ دادن تا در آغوش‌کشیدن و جمله‌های محبت‌آمیز گفتن. وقتی در روزهای سی‌ونه‌سالگی، موشک‌های اسرائیل، همسر دانشمند، هر سه فرزند، مادر و عمویش را نشانه گرفتند، خودش هم کنار آن‌ها در خون غلتید و در قطعه ۴۲ بهشت‌زهرا، به خاک سپرده شد؛ شهید فهیمه مقیمی. 🖼 ؛ تک‌نگاری‌هایی از زندگی شهدای جنگ تحمیلی ۱۲ روزه اخیر با رژیم صهیونی  📝 مولود توکلی 📥 نسخه PDF را از اینجا دریافت کنید. 🖼روزنامه 📱 @sedaye_iran_newspaper
🗞 محرابِ شهادت 💗 شهیده منصوره حاجی‌سالم 🔹️ هوا هنوز تاریک بود و تنها صدای اذان صبح در کوچه می‌پیچید. «سید ایثار و منصوره» کنار هم، روی همان سجاده همیشگی در اتاقی نشسته بودند و به نماز و مناجات مشغول. موشک به خانه‌شان اصابت می‌کند و نصف‌خانه نابود می‌شود. موج انفجار منصوره را به بیرون پرت می‌کند ولی دستش را به چیزی بند می‌کند تا نیفتد؛ بعد چند لحظه دست منصوره طاقت نمی‌آورد و به پایین می‌افتد. سید محمد‌میثاق (۱۰ ساله) و بهار‌سادات (۶ساله) شاهد این اتفاق بودند و کسی فکر نمی‌کرد چنین شبی، چنین صبحی داشته باشد؛ آنها ماندند و نیمه دیگر خانه. در لحظه انفجار «شهیده منصوره حاجی‌سالم» مادر ۳۸ ساله خانواده به همراه همسرش در سحرگاه ۳۱ خرداد ۱۴۰۴، در شهرک شهید چمران، جایی که زندگی با همه سادگی‌اش جریان داشت، از سر سجاده‌ای که به محراب شهادت رسید، به آسمان پرکشیدند. عاشقانه کنار یکدیگر بودند، آنقدر که بدون هم دوام نیاوردند و وقتی جنگ آمد هردو را با‌هم برد. مزارشان در قطعه ۴۲ بهشت‌زهرا (س) محل تسلای دل‌داغدار فرزندان بی‌پناه و معصوم این خانواده است. 🖼 ؛ تک‌نگاری‌هایی از زندگی شهدای جنگ تحمیلی ۱۲ روزه اخیر با رژیم صهیونی  📝 فخری حاجی 📥نسخه PDF را از اینجا دریافت کنید. 🖼روزنامه 📱 @sedaye_iran_newspaper
🗞 نقاشیِ آخر 💗 شهیده منصوره عالیخانی 🔹️ بوم بزرگ نقاشی روی سه‌پایه قرار دارد. استاد چلیپا قلم‌مو را در پالت می‌زند و می‌گوید: «خانم عالیخانی یکی از شاگردانم بود. از دهه شصت تاکنون او را می‌شناسم. بعدها تحصیلاتش را در رشته نقاشی، در مقاطع کارشناسی و کارشناسی ارشد، در دانشگاه‌های الزهرا و سوره ادامه داد. بیش از سه دهه فعالیت هنری در زمینه‌های نقاشی، تصویرسازی کتاب و پژوهش هنر تخصصی داشت. همچنین سابقه تدریس در دانشگاه هنر کاشان و هنرستان سوره و دیگر مؤسسات آموزشی هنری را در کارنامه‌اش ثبت کرده بود و در کنار آن، مدیریت مرکز مهارت‌های هنری دانشگاه سوره را بر عهده داشت.» استاد چلیپا دست‌های رنگی‌شده‌اش را با پارچه‌‌ی سفیدی تمیز می‌کند و ادامه می‌دهد: «عالیخانی هنرمندی معناگرا، باورمند و آزاده بود و به مسئله هنر نگاه عمیقی داشت. در آثارش موضوعاتی چون عاشورا، انتظار، مادران شهدا و مفاهیم قرآنی به چشم می‌خورد. او مشغول خلق اثری عاشورایی با عنوان شام غریبان سیدالشهدا بود که این اثر ناتمام ماند. نسبت به مسائل و مشکلات اطرافیانش حساس و دلسوز بود، علاقه زیادی به نقاشی داشت و در کارش بسیار جدی بود.» شهیده منصوره عالیخانی، هنرمند نوشهری و متولد سال ۱۳۴۶، در ۲۳ خرداد به شهادت رسید و در قطعه هنرمندان بهشت زهرا به خاک سپرده شد. 🖼 ؛ تک‌نگاری‌هایی از زندگی شهدای جنگ تحمیلی ۱۲ روزه اخیر با رژیم صهیونی  📝 سیده اعظم‌الشریعه موسوی 📥 نسخه PDF را از اینجا دریافت کنید. 🖼روزنامه 📱 @sedaye_iran_newspaper
🗞 آمده‌اند که روان و راه را روشن کنند 💗 شهید مهسا احمری 🔹️ این داغ‌های سنگین کمر پدر و مادرش را خمیده‌تر کرده؛ آخر فقط که داغدار دخترشان «دکتر مهسا احمری» نیستند. آنها در یک روز، داماد و نوه ۷ ساله‌ و تعدادی از اقوام نزدیک‌شان (شهدای خانواده صابر) را در پی حمله وحشیانه رژیم صهیونیستی به شهرستان آستانه‌اشرفیه از دست دادند. قاب بزرگ عکس خانواده ۳ نفره دخترش کنج دیوار جا گرفته، به آن خیره می‌شود و بغض می‌کند: «تک دخترم باهوش، پرشور و پر از استعدادی ناب بود و روحیه‌ای فعال داشت. علاقه‌اش به هنر، مهربانی و ایمانش به خدا او را به دختری کامل و محبوب خانواده بدل کرده بود.» دانشجوی ورودی ۱۳۹۹ مقطع دکتری رشته روانشناسی دانشگاه تبریز بود. از سال ۱۴۰۲ به عنوان استاد مدعو در دانشگاه هرمزگان به تدریس دروس تخصصی روانشناسی مشغول شد. کلام نافذ، دانش ژرف، نگاه روشنگر و رفتار صمیمی‌اش او را به الگویی شایسته برای دانشجویان تبدیل کرده بود. در سوم تیر ۱۴۰۴ همزمان با سالروز تولد ۳۷ سالگی‌اش عنوان پرافتخار «شهید» را برای خود برگزید. پس از تشییع باشکوه و طواف در حرم قدسی رضوی، پیکر پاک این شهیدان در گلزار شهدای آرامستان خواجه ربیع مشهد در منزل ابدی جا گرفت. 🖼 ؛ تک‌نگاری‌هایی از زندگی شهدای جنگ تحمیلی ۱۲ روزه اخیر با رژیم صهیونی  📝 فخری حاجی 📥 نسخه PDF را از اینجا دریافت کنید. 🖼روزنامه 📱 @sedaye_iran_newspaper
🗞 پشت چراغ قرمز 💗 شهید زهرا چوبینی 🔹 پدر و مادرش سن زیادی ندارند. مادر با صدایی آهسته از دخترش می‌گوید. همانی که آرزوها برایش داشت: «زهرا مثل هر روز رفته بود به محل کارش. کاری پاره‌وقت انجام می‌داد و در کنارش درس می‌خواند؛ ترم چهار حسابداری در آموزشکده دختران ولیعصر تهران بود. دانشجویی سخت‌کوش و مصمم که دلش می‌خواست زودتر فارغ‌التحصیل شود و به شغل مورد علاقه‌اش برسد.» مادر بغضش را فرومی‌خورد و می‌گوید: «یکشنبه دوازده تیر، ساعت از سه گذشته بود. هر چه صبر کردم زهرا به خانه نیامد. خبر چند انفجار در شهر بیشتر نگرانم می‌کرد و گوشی‌اش را جواب نمی‌داد. خیلی زود فهمیدم نگرانی‌ام بی‌دلیل نبود‌. وقتی زهرا پشت چراغ قرمز میدان قدس تجریش در تاکسی نشسته بوده تا زودتر به خانه برسد موشک‌های اسرائیلی در یک لحظه همه چیز را زیر و رو می‌کنند. بعدها در فیلمی که منتشر شد همه دیدند که شدت انفجار آنقدر زیاد بود که ماشین‌ها را تا چند متر به هوا پرتاب کرد و زهرای بی‌گناه و جوانم را از من گرفت.» مسئولین دانشگاه مدرک کارشناسی شهید زهرا چوبینی را به پدر و مادرش تقدیم می‌کنند و مادر عکس دختر زیبا و معصومش را می‌بوسد‌ و لبخند می‌زند. 🖼 ؛ تک‌نگاری‌هایی از زندگی شهدای جنگ تحمیلی ۱۲ روزه اخیر با رژیم صهیونی  📝 رقیه بابایی 📥 نسخه PDF را از اینجا دریافت کنید. 🖼روزنامه 📱 @sedaye_iran_newspaper
🗞  کلاسی به وسعت ایران 💗  شهید زینب نبی‌زاده 🔹️ زینب، معلمی از جنس آرامش و تعهد بود؛ بانویی که کلاس درسش فقط چهاردیواری یک دبیرستان نبود. او با نگاه انسانی، صبر معلمان، با دقتی برخاسته از وجدان و عشق به تعلیم، به دل دانش‌آموزانش راه پیدا می‌کرد و آموزش را به تربیت گره می‌زد. نظم، احترام و مسئولیت‌پذیری در حضورش جان می‌گرفت و شاگردانش، پیش از آن‌که نمره بگیرند، دیده می‌شدند. دبیرِ با انگیزه‌ی دهه هفتادی، که جوانی‌اش را بی‌هیاهو وقف معلمی کرده بود، همیشه می‌گفت:«دانش‌آموزانم را نه با نمره، بلکه با نگاه انسانی می‌سنجم.» او همسر دکتر محمدرضا ذاکریان امیری بود؛ نخبه علمی کشور و پژوهشگری متعهد. خانواده‌ای که علم، ایمان و محبت در آن هم‌نشین بودند. اما ظهر ۲۳ خرداد ۱۴۰۴، جنایت موشکی رژیم صهیونی، آرامش یک خانه مسکونی در شهرک شهید چمران را در هم شکست. زینب نبی‌زاده، همراه با همسر و دو دختر خردسالش، فاطمه‌ی پنج‌ساله و زهرای هفت‌ماهه، در آغوش آسمان آرام گرفتند و در گلزار شهدای شایستگان امیرکلای بابل برای همیشه جاودان شدند. 🖼 ؛ تک‌نگاری‌هایی از زندگی شهدای جنگ تحمیلی ۱۲ روزه اخیر با رژیم صهیونی  📝 سمانه اعتمادی‌جم 📥 نسخه PDF را از اینجا دریافت کنید. 🖼روزنامه 📱 @sedaye_iran_newspaper
✨  چراغِ خانه 💚  شهید مصطفی سلیمانی 🔻 مینا‌خانم سینی چای را روی میز گذاشت. تعارفمان کرد و شروع کرد به تعریف: «دکترها گفتند دامنم سبز نمی‌شود. حاج فاطمه همسایه‌مان، داغ اولاد کشیده بود. در آمد که: «مینا بیا ببرمت یه جا حاجتت‌ را بگیری» من را با خودش به روضه‌ی امام حسین برد. بعد از آن دلم سبک شد. 🔻 چند روزی رفتم روستایمان‌ معمولان، خانه‌ی خاله حوا. خاله برایم خواب دید که امام خمینی(ره) آمده و چراغ خانه‌ام را روشن کرده. چراغ خانه‌ام مصطفی بود که سال شصت و نه در خرم‌آباد به دنیا آمد. جلو رویم قد کشید و پاسدار شد. در دانشگاه برق الکترونیک خواند. کتاب‌خوان بود. از کتابهای شهید مطهری گرفته تا رمان‌های داستایوفسکی در کتابخانه‌اش پیدا می‌شد. اهل نما‌ نما نبود. ما از کارهاش چیزی نمی‌فهمیدیم. بعد از شهادتش در مدارک شخصی‌اش دیدیم که دختری یتیم را تحت پوشش گرفته. اهل اردوی جهادی بود. مرد بود. می‌خواستم براش آستین بالا بزنم که جنگ شد. 🔻 روزهای آخر جنگ آمد خانه، ساکش را بست و رفت فردو. قرار نبود مصطفی برود. وقتی می‌فهمد که چند روز دیگر بچه‌ی همکارش به دنیا می‌آید می‌گوید تو بمان من می‌روم.‌ می‌رود و همان‌وقت هم به شهادت می‌رسد. 🕊️ ؛ تک‌نگاری‌هایی از زندگی شهدای جنگ تحمیلی ۱۲ روزه اخیر با رژیم صهیونی  ✍🏻 سلیمه مهرجو رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
✨  پدر عشق پسر 💚  شهید مهران منوری 🔻 داغش روی دلش بدجور سنگینی می کرد. بغضش را هر طور شده فرو داد و گفت: «دو ساعت پیش از شهادتش با من تماس گرفت، دلداری‌ام داد و گفت: بابا نگران نباش، اینجا خبری نیست. من و مهران فقط پدر و پسر نبودیم بلکه رفیق هم بودیم، گفت: دلم برایش تنگ شده، هیچ‌وقت سابقه نداشته این‌قدر از هم بی‌خبر باشیم. به مهران گفته بودم خاک این مملکت باید برایش ارزشمند باشد، همان‌طور که حرمت مادرش را نگه می‌داشت، او هم واقعاً این حرمت را حفظ کرد.» 🔻 مهناوی یکم مهران منوری، ١٠ اسفندماه ١٣٨٠ در روستای سنگ بیجار شهرستان صومعه‌سرای استان گیلان متولد شد. پس از اخذ مدرک دیپلم، عازم خدمت سربازی شد و پس از طی کردن دوره آموزشی برای ادامه‌ی خدمت، به بندرعباس منتقل شد. 🔻 سرانجام در حمله اسرائیل در شامگاه ٣١ خرداد ١۴٠۴ بر اثر اصابت موشک به یکی از اماکن نظامی در بندرعباس، به شهادت رسید. با شهادتش نه فقط خانواده‌ بلکه تمام محله در غم فرو رفت. چرا که مهربانی‌اش در محله زبانزد همه بود. پدربزرگش «حجت‌الاسلام والمسلمین حسین منوری» گفته بود: «خدا را شاکرم که نوه‌ام شهید شده است.» 🔻 پیکر مطهرش با حضور باشکوه مردم و مسئولان در ۴ تیرماه ١۴٠۴ در شهر «فومن» بر روی دستان مردم قدرشناس استان گیلان، تشییع شد. ✍🏻 محیا عبدلی 🕊️ ؛ تک‌نگاری‌هایی از زندگی شهدای جنگ تحمیلی ۱۲ روزه اخیر با رژیم صهیونی  رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
✨  وَ فَدَيْنَاهُ بِذِبْحٍ عَظِيمٍ 💚  شهید علی‌رضا خلج 🔻 روی بنر نوشته بود: «وَ فَدَيْنَاهُ بِذِبْحٍ عَظِيمٍ.» ازش معنی‌اش را پرسیدند. نمی‌دانست. فرداش توی سوره صافات چشمش به آیه افتاد، خواست برود و بهشان بگوید! نشد. رفت... 🔻 علی رضا خلج بیست‌ساله بود! قهرمان دهه هشتادی! دانشجوی دانشگاه امام حسین(ع). هر نذر و دعایی کرده بود که راهش به پاسدار شدن برسد. 🔻 شب عید توی خانه بند نشد، توی موکبش بود که بهش زنگ زدند. به مادر گفت باید برود. گفت کار اهل بیت که روی زمین نمی‌ماند، دل مادر را قرص کرد که حالا یک جای دیگر بهش نیاز است و رفت. 🔻 مأمنش یا گلزار شهدا و مزار پدربزرگ شهیدش بود یا مسجد و پایگاه و موکب. رفقاش بهش می‌گفتند: «شهید خلج!» و او ذوق می‌کرد. آن شب آخر مادر صدای انفجار را که شنید دلش آشوب شد، زنگ زد و علی‌رضا خیالش را راحت کرد که برمی‌گردد. منتهی چه برگشتنی! نگفت که وقتی برگردد توی تابوت می‌آید. مادر باید بالای تابوت بایستد و به خیال آن‌که تازه دامادش آمده‌است نقل و شاباش بپاشد. 🔻 صدای انفجار دوم آمد، آسمان اشتهارد را دود و بوی باروت برداشت. علی‌رضا پشت لانچر بود و سوخت. مادر ده روز چشم‌انتظار ماند. گفته بود وقتی بیایی مثل خودت می‌بوسمت، دستها و پاهات را. نشد! بچه‌اش فدا شده بود؛ بِذِبْحٍ عَظِيمٍ. ✍🏻 یلدا یزدانی 🕊️ ؛ تک‌نگاری‌هایی از زندگی شهدای جنگ تحمیلی ۱۲ روزه اخیر با رژیم صهیونی  رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
✨  تا آخرین لحظه 💚  شهید فرامرز حضرتی 🔻 فرامرز از آن آدم‌هایی بود که بی‌صدا قهرمان می‌شوند. مردی شصت‌ویک‌ساله که سی سال از عمرش را در اداره‌ی بهزیستی قصرشیرین گذاشت. حسابدار بود، اما عدد و سند برایش فقط کاغذ نبود؛ پشت هر پرونده، زندگی یک خانواده، یک معلول، یک زن بی‌پناه را می‌دید. او را به خوش‌قلبی، خوش‌نامی و وظیفه‌شناسی می‌شناختند؛ همیشه برای کمک به دیگران حاضر بود. 🔻 سحرگاه جمعه ۲۳ خرداد، شهر هنوز در خواب بود که حمله‌ی اسرائیل، سکوت قصرشیرین را شکست و به مرکز درمانی بهزیستی خورد. 🔻 فرامرز کنار خانواده‌اش بود که تلفن زنگ خورد؛ همکارش مجروح شده بود. مکث نکرد. چفیه‌ای بر سر انداخت، با همان لباس خانه راه افتاد؛ تنها سلاحش دل بزرگی بود که عادت نداشت عقب بماند. وارد ساختمان بهزیستی شد. همکار زخمی را بیرون آورد. دوباره برگشت؛ برای اسناد، تجهیزات، برای امانت‌هایی که متعلق به جامعه‌ی معلولان بود. همان‌جا، در انفجار بعدی، ایستادنش به جاودانگی رسید. دخترش بعدها گفت: «بابا همیشه می‌گفت آدم اگر به درد مردم نخورد، به چه درد می‌خورد؟» 🔻 فرامرز حضرتی تا آخرین لحظه کنار مردم ایستاد. پیکرش در مزارستان رضوان قصرشیرین آرام گرفت، اما نامش ایستاده‌تر از همیشه، به‌عنوان نماد غیرت و مسئولیت، در حافظه‌ی شهر باقی ماند. ✍🏻 سمانه اعتمادی جم 🕊️ ؛ تک‌نگاری‌هایی از زندگی شهدای جنگ تحمیلی ۱۲ روزه اخیر با رژیم صهیونی  رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
✨  الان وقت استراحت نیست! 💚  شهید محمدجعفر احمدآبادی 🔻 صدایش طوسی، صورتی بود. مقتدر لطیف. این‌ها را از پشت گوشی شنیدم. پرسیدم: «زهرا جان! دقیقاً چه مدت عقد بودید؟» گفت: «یک سال و پنج ماه و بیست‌و‌یک روز؛ که جز خوبی ازش ندیدم.» می‌خواستم از همین اول، روایت را معصومیت‌زدایی کنم. گفتم: «بالأخره دوران عقد بوده و برای هم تازگی داشتین.» با لهجه‌ی قشنگ اصفهانی گفت: «من برام ایمانی که توی اخلاق متجلی باشه مهم بود. ارتباطشون رو با مادرشون زیر نظر داشتم. ایشون ظرافت‌های زنانه رو می‌شناخت و با مادرشون هم می‌دونست چه‌جوری رفتار کنه.» 🔻 گوشم صحبت‌های زهرا را می‌شنید؛ اما چشمانم صفحه‌ی اول سوره‌ی مؤمنون را مرور می‌کرد. ایمان تعریف دارد، مؤلفه دارد. هر آدم با ظاهر مثبتی را مؤمن نمی‌گویند. پرسیدم: «شغلشون چی بود؟» جواب داد: «اگه از خودشون می‌پرسیدین، می‌گفتن یه خدماتی ساده؛ اما خب ایشون مهندس برق قدرت بودن و داخل شرکت دانش‌بنیان در اصفهان کار می‌کردن.» 🔻 پرسیدم: «بندرعباس مأموریت رفته بودن؟» بغض توی گلویش را خواباند و جواب داد: «اگه بخوام مثل خودشون جواب بدم باید بگم مأموریت نه! سفر کاری. محمدجان کتاب‌های شهدا رو زیاد می‌خوند و از هر کدوم یه ویژگی رو برای خودش‌ انتخاب می‌کرد. به مأموریت می‌گفت سفر کاری و برای سفر کاری هم حقی نمی‌گرفت. مثل حاج‌قاسم؛ شهید مورد علاقه‌ی ایشون حاج قاسم بود. ایشون روی یک پیچ هم حساس بود؛ حتی چند وقتی به‌خاطر خراب شدن یک قطعه که طبیعت کارشون هست بسیار ناراحت بود و خواسته بود که حقوق چند ماه واریز نشه.» 🔻 سکوت کردم و بعد پرسیدم: «از قبل جنگ رفتن سفر کاری؟» گفت: «نه! یکشنبه ایشون تعطیل بودند. سحر وقتی خبر شهادت آقا را دادند رفتیم میدان امام. محمد مدام گوشی‌به‌دست بود.‌ وقتی برگشتیم منزل اذان شد و نماز خواندیم. بعد از نماز، محمدجان دوزانو از روی گوشی قرآن خواند. راستش هر دو خسته بودیم. دلم می‌خواست بماند و استراحت کنیم، اما یک ساعت بعد، آماده‌ی رفتن شد و حتی نتونستم اون‌جوری که می‌خوام بدرقه‌ش کنم. موقع رفتن بهم گفت "عزیزم! الان وقت استراحت نیست! من باید برم." بعد از چند ساعت پیام داد خانمی! ببخشید برام سفر کاری پیش آمده و دارم می‌رم. آخرین دیدارمون یکشنبه بود و آخرین تماسمون پنج‌شنبه شب... که به رسم هر شب تماس گرفت و حرف‌هام رو شنید. طبق عادت هر هفته خواست که از ته دل راضی باشم و حلالش کنم. و من مثل هر دفعه گفتم عزیزم من چیزی یادم نمیاد که بخوام حلال کنم.» 🔻 بغض زهرا شکست و ادامه داد: «محمدِ امام حسنی من، ایام ولادت امام حسن(ع) مثل اربابش امام حسین(ع) سر داد و شهید شد. قراره روی مزارشون جمله‌ای که همیشه از حاج‌قاسم را تکرار می‌کرد بنویسیم: «باید به این بلوغ برسیم که نباید دیده شویم آن کسی که باید ببیند، می‌بیند.» 🔻 مزار شهید محمد جعفر احمدآبادی متولد بهمن ۷۸ در گلستان شهدای اصفهان محل تلنگر و تکرار یک جمله است: «الان وقت استراحت نیست...» ‌ ✍🏻 عاطفه محسنی 🕊️ ؛ تک‌نگاری‌هایی از زندگی شهدای جنگ تحمیلی ۱۲ روزه اخیر با رژیم صهیونی  رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh