🇮🇷 باید بسازیم
🌷 یادوارهی «سلمان عابدینی»، که در حمله آمریکایی_اسرائیلی به پایگاه بسیج در یزدل کاشان به شهادت رسیدند.
🔹 اهل کاشان بود! در یزدل همه هم را میشناسند. روستایی است در ۱۵ کیلومتری کاشان که کل جمعیتش سه هزار نفر است. پایگاه بسیجش را اسرائیل در اولین جمعهی جنگ رمضان ویرانه کرد. پیکر چهار پاسدار و سه بسیجی را از ویرانهاش بیرون کشیدند. سلمان عابدینی یکی از آن سه بسیجی بود. پیکرش را دیرتر از هممحلیهایش یعنی مهدی و محمد، پیدا کردند.
🔸 جلوی پایگاه بود. دختر نوجوانش که دید بابا پیدا نمیشود، رفت سر صحنه. دوبار آرام صدایش زد. انگشترش از خاک بیرون زد. صدای تکبیر گروه تفحص بالا رفت. آن وقت بود که فهمیدند نباید توی ساختمان را دنبالش میگشتند. او نگهبان درب پایگاه بود.
🔹 روز تشییع، کسی از اهالی یزدل خانه نماند. همهی سه هزار آدم روستا را وسط خیابان میدیدی. در صف نماز میت، اشک کسی بند نمیآمد. آخر در روستا کسی نبود که سلمان را نشناسد. همه میدانستند بیگناه کشته شد. تا بود به فکر راه انداختن کار مردم بود. خنده از لبش جدا نمیشد. همّ و غمش همین پایگاه بسیج شهید علی روحانی بود. حالا که رفته، همسرش خواب دیده دارد آماده میشود برای ساختن دوبارهی همان پایگاه. با همان رفقایی که کنارش شهید شدند.
🔸 همسرش میگوید این یعنی ما هم باید بسازیم مردم! آنقدر در فکر ساختن است که تأکید میکند حالا وقت عزاداری نیست؛ گریه بماند برای بعد از نابودی اسرائیل و انتقام از آمریکا. اشکهایش بغض گلویش میشود. سوی چشمش را میگیرد. مکث میآورد بین کلماتش؛ ولی هرچه هست را قورت میدهد و سه بار تکرار میکند: «باید بسازیم!»
✍🏻 طیبه مهدیزاده
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
💌 #مینویسم_برای_پدر_شهیدم | جنگ چهره زنانه ندارد؟
🔰 تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت #آقاجان ما، شهید سیدعلی خامنهای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵
🔻 چه کسی گفته «جنگ چهره ی زنانه ندارد؟» جنگ را زنها مدیریت نمیکنند ولی رنگ و لعابش که میدهند. این را از همان دقیقههای اول زندگی کردم. همان صبحی که چشمها شده بود دو کاسهی خون و صداها، کارایی ابتدائیاش را از دست داده بودند.
🔻 دو روز بعد از اینکه حسابی اشک ریختم، سرم را از روی شانهی غم و بهت برداشتم، زنگ زدم به دوستم. به ظهر نرسیده سوسیس و سيبزمینی و پیاز را بار ماشین کردیم. دویدیم سمت نانوایی. پانصدتا نان لواشِ اعلاء را صندلی عقب گذاشتیم. تا رسیدم، همسرم با دشداشه و قبای مشکی جلوی در حاضر بود. با صدای گرفته و لبخند کمرنگش گفت: «به عوض تمام سالهایی که توی قم نانوایی نرفتی، یکجا نان خریدی!» عصر، طبقهی بالای خانه شد جای رفتوآمد زنها و دخترها... چه کسی گفته بود جنگ چهرهی زنانه ندارد؟
🔻 صدای "یا برگرد یا آن دل را برگردانِ" محمود کریمی، با بوی پیازهای خلال شده و سوسیسها قاطی شده بود. آدمها را خیلی نمیشناختم. تازه واردِ شهر بودم. جنگ اما، همین تازه واردها را هم صمیمی میکند. مثل پیوندهای شیمیایی ترکیبشان میکند و یک عنصر زیبا ازشان میسازد.
🔻 سیبزمینیها را فاطمه که دندانپزشک بود، پوست گرفت. کسی که پیازهای خلالی را میریخت توی ظرف معلم بود. سوسیسها را آن یکی که احتمالاً سال بعد دانشجوی هوا و فضا میشد، خرد کرد.
🔻 حرفها و خاطرههایمان که گل کرد، لبخندهای نیمهرها شده که تبدیل به بغض شد، سیب زمینیها که داشتند توی تابه سرخ میشدند، هر کدام یک تکه از پازل بودند.
🔻 نزدیک افطار، یک پاتیل پر از سوسیس بندری آماده بود. میرفت توی جمعیتی که قرار بود تا نزدیکیهای سحر، وسط میدان دعای توسل و افتتاح بخوانند.
✍🏻 فاطمه رمضانی
🗓 شماره ١۶٠
🇮🇷 مجموعهروایت «مینویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابانهای ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
💌 #مینویسم_برای_پدر_شهیدم | رقابتهای پرچمی
🔰 تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت #آقاجان ما، شهید سیدعلی خامنهای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵
🔻 شب سال نو بود. توی راهپیمایی شبانه، رقص پرچمی خاص به کوچکی بادبادکی کودکانه در آسمان دیدنی بود. وقتی راهپیمایی تمام شد، جمعیت را یکی یکی و با "ببخشید" و "عذرخواهی میکنم" کنار زدم تا ببینم آن پرچم در هوا به چی وصل است. چون هوا، مه رقیقی گرفته بود و داس مه نو هم، رمقی برای روشنکردن آسمان نداشت.
🔻 از فاصله سیصدچهارمتری، انگار میلهی پرچم نامرئی شده بود. وقتی نزدیک شدم، دیدم، پرچم کوچک ایران را بستهاند به نوک علم "یا ابالفضل". از آنها که دههی محرم جلوی دستهی عزاداری تکانشان میدهند. پسر نوجوانی، علم میگرداند و سهرنگ و الله ایران بالابالاها بود.
🔻 دیشب، بیست و دومین شب دفاع از خیابان، پرچم بزرگ مردانهای دیدم که در ارتفاع بود و نور چراغهای بلوار در هر چرخش سبز و قرمزش را روشن میکرد. به دوستم نرگس گفتم: «میلهش فلزیه، ببین زیر نور برق میزنه.» و از زنهای دور و برم پرسیدم. چون احتمال میدادم میلهی فلزی سنگینتر از آن است که بتواند به راحتی حمل شود. یکی گفت: «لنسره.» لنسر، چوب ماهیگیریست. وسیلهای که توی خانهی خیلی از شمالیها هست. تلسکوپیست و ارتفاعش کم و زیاد میشود. مرد حتماً فکر کرده بوده به اینکه چطور میتواند پرچم را بالاتر ببرد.
🔻 صبح گزارشی خواندم دربارهی هجوم مردم به فروشگاهها. گزارش درباره بلایای طبیعی و جنگها و اثری بود که بر روان آدمها میگذارند. مردم در این موقعیتها، نگران آینده میشوند و به فکر تأمین نیازهای احتمالی میافتند و همین باعث خریدهای افراطی میشود. اما اینجا در ایران، وقتی در جنگ هستیم، اتفاق چشمگیری در مراکز خرید نمیافتد. چیزی انگار هست که ما را از رقابت برای خرید، دور نگه میدارد و در عوض این شبها، مسابقهی دیگری شکل گرفته. هرکسی میخواهد جوری ایران را در اوج نگه دارد.
✍🏻 شیرین هزارجریبی
🗓 شماره ١۶١
🇮🇷 مجموعهروایت «مینویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابانهای ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
💌 #مینویسم_برای_پدر_شهیدم | مبعوثشدگانیم
🔰 تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت #آقاجان ما، شهید سیدعلی خامنهای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵
🔻 روی برگهی فسفریرنگ نوشته بود از کجا بدانم ما طرف حقیم؟ برگه روی بنری که از دیوارهی غرفه آویزانش کرده بودند، کنار باقی برگههای رنگی چسبیده بود. بنر مخصوص نوجوانها بود و هر دختر و پسری که از کنارش رد میشد، اگر شکوشبههای یا حرفی داشت، یکی از کاغذهای رنگی را برمیداشت و روی آن مینوشت.
🔻 مثلا یکی با خط لرزان پرسیده بود: «چرا زودتر زهور نمیکنی امام زمان؟» شاید موقع نوشتن همین چند کلمه، دلش پر بود و چشمش از این دوری، اشکی شده بود و دستش میلرزید. یا آن یکی که قاطع گفته بود: «میخواستم به شما بگم این اسراییل کودک کوش، هیچ قلطی نمیتونه بکنه.» حتما خودش را در قامت سربازی جانفدا برای وطن میدید که اینطور خروشنده پیام گذاشته بود. وقتی از حس درست و پاک و روشن دستخطها میشد به روح لطیف و حساس صاحبان آن پی برد، کجا دیگر غلطهای املایی به چشم میآمد.
🔻 سیاهی شب بین جمعیتی که موجموج توی خیابان راه گرفته بودند و جاری میشدند، گم شده بود. از میان همه آدمها، کودکانی که توی کالسکه زیر یک لایه پتو یا خوابیده بودند یا با ذوق به پرچمها نگاه میکردند، بیشتر به چشم میخورد. کودکانی که شاید قدشان تا زانوی پدر بالا میآمد و مشتاقانه همقدم میشدند با بزرگترهاشان. پدرومادرها با جانشان به معرکه آمده بودند. با قنداقه روی دست، با کودک و نوجوان.
🔻 روز مباهله هم پیامبر با همهی جانش آمد وسط میدان. با دختر و داماد و نوههای خردسالش. برای اثبات حقانیت راهش. برای نفرین قومی که خود را محق میدانست. باید برگردم و در جواب او که نوشته بود آیا ما بر حقیم، بنویسم اگر نه این بود، با جانهامان در وسط جنگ به میدان نمیآمدیم. ما بر حقیم و مبعوثشدگان این دوران. اینبار نفرین ما دشمنان را میسوزاند.
✍🏻 فاطمه اکبریاصل
🗓 شماره ١۶٢
🇮🇷 مجموعهروایت «مینویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابانهای ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
✨ پدر عشق پسر
💚 شهید مهران منوری
🔻 داغش روی دلش بدجور سنگینی می کرد. بغضش را هر طور شده فرو داد و گفت: «دو ساعت پیش از شهادتش با من تماس گرفت، دلداریام داد و گفت: بابا نگران نباش، اینجا خبری نیست. من و مهران فقط پدر و پسر نبودیم بلکه رفیق هم بودیم، گفت: دلم برایش تنگ شده، هیچوقت سابقه نداشته اینقدر از هم بیخبر باشیم. به مهران گفته بودم خاک این مملکت باید برایش ارزشمند باشد، همانطور که حرمت مادرش را نگه میداشت، او هم واقعاً این حرمت را حفظ کرد.»
🔻 مهناوی یکم مهران منوری، ١٠ اسفندماه ١٣٨٠ در روستای سنگ بیجار شهرستان صومعهسرای استان گیلان متولد شد. پس از اخذ مدرک دیپلم، عازم خدمت سربازی شد و پس از طی کردن دوره آموزشی برای ادامهی خدمت، به بندرعباس منتقل شد.
🔻 سرانجام در حمله اسرائیل در شامگاه ٣١ خرداد ١۴٠۴ بر اثر اصابت موشک به یکی از اماکن نظامی در بندرعباس، به شهادت رسید. با شهادتش نه فقط خانواده بلکه تمام محله در غم فرو رفت. چرا که مهربانیاش در محله زبانزد همه بود. پدربزرگش «حجتالاسلام والمسلمین حسین منوری» گفته بود: «خدا را شاکرم که نوهام شهید شده است.»
🔻 پیکر مطهرش با حضور باشکوه مردم و مسئولان در ۴ تیرماه ١۴٠۴ در شهر «فومن» بر روی دستان مردم قدرشناس استان گیلان، تشییع شد.
✍🏻 محیا عبدلی
🕊️ #فرزند_ایران؛ تکنگاریهایی از زندگی شهدای جنگ تحمیلی ۱۲ روزه اخیر با رژیم صهیونی
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh
💌 #مینویسم_برای_پدر_شهیدم | آشپزخانههای بدون سقف
🔰 تکنگاریهایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت #آقاجان ما، شهید سیدعلی خامنهای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵
🔻 چادر گلدار، سینی بزرگ فلزی، وردنهی چوبی و آتشی که قرار است خمیرها را به نان گرم و تازه تبدیل کند. حتی با دیدن عکسهایشان هم میتوانم بوی نان داغ خانهی مادربزرگم را بهخاطر بیاورم. جلویش مینشستم زل میزدم به دستهای چروکیدهاش که خمیر را ورز میداد و چانه میگرفت.
🔻 خانمهای شمالی معروفند به مهماننوازی و دستپخت خوبشان. خصلتی که این روزها دارد جور دیگر به نمایش گذاشته میشود. مادران شمالی، وقتی پای میزبانی بیاید وسط، کم نمیگذراند. نان و غذا میپزند تا بشود گوشت تن مهمانشان. میوه و جیرهی خشک بستهبندی میکنند تا بشود قدرت بازویشان.
🔻 بعضی خانههایشان را پایگاه تغذیه کردهاند و بعضیها آشپزخانههایشان را آوردهاند کف خیابان. چادر گلگلیشان را سفت دور کمرشان بستهاند. جوری که انگار بند پوتینهای جنگیشان باشد.
🔻 مادران شمالی وقتی پای میزبانی وسط بیاید، از جان مایه میگذراند. مخصوصاً اگر مهمانهایشان مردم غیور و نیروهای امنیتی مقتدرمان باشند.
✍🏻 کوثر یونسی
🗓 شماره ١۶٣
🇮🇷 مجموعهروایت «مینویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابانهای ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact
رسانه «ریحانه» را دنبال کنید
📲 @khamenei_reyhaneh