eitaa logo
ریحانه
47.3هزار دنبال‌کننده
6.6هزار عکس
1.5هزار ویدیو
245 فایل
ریحانه؛ بخش زن و خانواده رسانه KHAMENEI.IR 📲ارتباط با ما👇 @reyhaneh_contact
مشاهده در ایتا
دانلود
🇮🇷 مأمنی که مقتل شد 🌷 یادواره‌ی «هانیه احمدی» که در حملات آمریکایی_اسرائیلی به مدرسه شجره طیبه در شهر میناب به شهادت رسید. 🔹 از تو نوشتن دل شیر می‌خواهد هانیه. مگر می‌شود اسم فرشته‌های میناب را آورد و دل نلرزد؟ غرق تماشای چشمان سیاهت می‌شوم؛ همان چشمانی که حالا بر جان تمام مادران ایران نشسته است. 🔸 دو روز بود که سرماخورده بودی و به مدرسه نمی‌رفتی. گفتی دلم برای همکلاسی‌هایم تنگ شده، اگر امروز آن‌ها را نبینم از غصه می‌میرم. حالا کجایی که ببینی مادرت در آتش غصه‌ی دوری‌ات می‌سوزد؟ کجایی که ببینی زنان این سرزمین، داغدار نبودنت هستند؛ روزها برایت اشک می‌ریزند و شب‌ها مشت‌های گره‌کرده‌شان را روانه‌ی دشمنت می‌کنند. 🔹 می‌دانم زنگ فارسی بود که موشک، کلاس را روی سرتان آوار کرد. معلم درس چهاردهم را می‌داد؛ حرف «هـ». لابد چقدر خوشحال بودی که حالا می‌توانی بنویسی «هانیه»، می‌توانی بنویسی «شهید». به من بگو، داشتی کلمه‌ی «شهید» را بخش می‌کردی که بال درآوردی؟ 🔸 هانیه‌ی من، گل پرپر وطن! تو در قامت یک سرباز کوچک، جانت را فدای این خاک کردی. حالا قطره‌قطره‌ی خون تو در رگ‌های این سرزمین می‌جوشد و طنین «الله‌اکبر» را در کوچه‌پس‌کوچه‌ها زنده نگاه می‌دارد. ما مادران، منتقم معصومیت تو و همکلاسی‌هایت هستیم. نامت را چنان بلند فریاد می‌زنیم تا دنیا بشنود: مدرسه باید مأمن باشد، نه مقتل؛ و این فریاد، برای همیشه در سینه‌ی تاریخ ثبت خواهد شد. ✍🏻 ریحانه صادقی یکتا رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
🖤 | یک دل سیر 🔰 روایت‌هایی زنانه درباره اربعین آقا‌جانمان ▫️ چهلم آقای شهیدمان بود. سربند «یا منتقم» را گره زدم به پیشانی بچه‌ها و به مچ دست‌هایشان، پرچم کوچک ایران بستم. پسرم این‌بار، پرچم زرد «حزب الله» را دست گرفت‌. راه افتادیم سمت میدان جمهوری. مردم، دسته‌دسته پیش می‌رفتند. مهدی رسولی روضه می‌خواند: «چهل شب شد تن پاکت کفن کردند، تو را آن شب ز گودالی درآوردند.» ▪️ آمده بودم یک دل سیر گریه کنم. سنگین بودم اما اشک راه نمی‌گرفت. هرچقدر نزدیک‌تر می‌شدیم به بیت، بغضم بیشتر می‌شد و نفسم سنگین‌تر. سر خیابان دوازده فروردین، وقتی راه‌های ورودی به بیت را بسته دیدم، زدم زیر گریه. از آنجا بود که گریه آسان شد. ▫️ هربار که به عنوان راوی دعوت می‌شدم به بیت، از این خیابان‌ها رد می‌شدم. حالا انگار ضریحی گذاشته بودند دور مقتلِ آقایمان. دستم نمی‌رسید از نزدیک زیارتشان کنم. می‌خواستم بگویم دیگر دنبال جایگاه ویژه نیستم. ته حسینیه هم می‌توانم بایستم. سرپا. حتی جایی برای نشستن نمی‌خواهم. اصلا نمی‌آیم نزدیک. ▪️ مداح بلند می‌خواند: «داغت نمی‌شه باورم، ای رهبرم، ای رهبرم.» و ما بی‌که اراده کنیم، شانه‌هایمان تکان می‌خورد و اشک راه می‌گرفت روی صورت‌هایمان. وقتی از کشوردوست رد شدم، انگار باری از دوشم برداشته شد. عکس بزرگی از آقا را زده بودند سر خیابان. آنقدر دلگرم‌کننده بود که فکر نمی‌کردیم رهبرمان دیگر نیست. ▫️ قدری جلو رفتیم و رسیدیم تقاطع جمهوری_فلسطین. روی دیوار بتنی پُر بود از نوشته‌‌هایی از مردم. زن و مرد، خودکار به دست ایستاده بودند و چیزهایی برای رهبر می‌نوشتند: «سلام بر آنکه تا لحظه‌ی آخر دلش برای ما تپید.»، «تا ابد دلتنگتیم پدرم»، «بعد از تو آواره‌ی خیابان‌ها شدیم»، «پناه یک ملت بودی ولی به پناهگاه نرفتی» ▪️ هر نوشته، روضه‌ای بود برای خودش. چند زن، قرآن و مفاتیح دست گرفته بودند و پای دیوار چیزهایی می‌خواندند برای رهبرمان. گوشه‌ای هم چند نفری تکیه داده بودند به آمبولانس و خیره به دست‌نوشته‌ها گریه می‌کردند. انگار حسرت یک دیدار به دلشان مانده بود. ▫️ زنی جمعیت را کنار زد و رفت جلو. صورتش آرایش داشت و معلوم بود برای احترام، روسری‌اش را جلو کشیده. بی‌تاب بود. با بهتِ عجیبی دیوار بتنی را نگاه می‌کرد. بعد انگار تعارف را کنار گذاشت. برگشت و گفت: «می‌شه از این درز، اونور رو ببینم؟ من هیچ‌وقت آقا رو از نزدیک ندیدم.» بی‌خجالت، زد زیر گریه و ادامه داد: «حالا میشه مقتلش رو ببینم؟» ▪️ آفتاب داشت غروب می‌کرد. از خیابان فلسطین آمدیم بالا. دیوارنوشت‌ها دوباره کشاندنمان سر چهارراه. دلم نمی‌خواست از آن کوچه‌ها و خیابان‌ها بیرون بروم. انگار وارد مکان مقدسی شده بودم که بیرون آمدن از آن، برایم سخت بود. آسمان تاریک‌تر می‌شد. مردم گوشه‌کنار خیابان نشسته بودند. هیچکس دلِ رفتن نداشت. مردی برای خودش روضه می‌خواند و زنی کنارش اشک می‌ریخت. بچه‌ها گوشه‌ای بازی می‌کردند. زنی نشسته بود روی چهارپایه و زل زده بود به آسمان؛ لب‌هاش می‌جنبید. صدای خش‌خش بلندگو بلند شد و بعد، صدای دعای فرج. وقتی رسیدیم به فَفَرِّجْ عَنَّا بِحَقِّهِمْ فَرَجا عَاجِلا قَرِیبا، صدای گریه‌ی مردم بلند شد. دیگر می‌توانستیم یک دل سیر گریه کنیم. ✍🏻 زهرا عطارزاده 📆 شماره ٢١ رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
ریحانه
💻 پویانمایی رسانه ریحانه ❤️ ما هم‌ریشه‌ایم! 📝 نامه‌ای از باغ‌های میناب به زیتون‌زارهای غزه ✍️ ما را از کودکی این‌طور بار آورده‌اند؛ که دل‌مان برای مظلوم بلرزد و مقابل ظالم، قد علم کنیم. حالا یکی بازوانش ستبر است و قدم‌هایش بلند، «صمود» راه می‌اندازد و راه می‌افتد سمت خطه‌ی زیتون‌پرور شما. یکی هم مثل من، دستانش تُرد است و قدم‌هایش کوتاه؛ می‌گردد ببیند توی خانه و شهر کوچکش، «میناب»، چه دارایی عزیزی دارد تا برایتان بفرستد. من گوشواره داشتم با انبه‌های شیرینِ شهرمان؛ همه را فرستادم تا بدانید قلبمان برایتان می‌تپد. چون از دلِ این خاک یاد گرفتم که دست مظلوم را نباید رها کرد. ‌ 🔹 هر چند که دیده‌ام می‌شود ریشه در این خاک پاک داشته باشی و در هوای دیگری قد بکشی، اما همه‌ی هنرت این باشد که بر چهره‌ی هم‌خاکان خودت غبار غم بنشانی. می‌شود آن‌قدر کور و کر شده‌ باشی که تمام قدرت سردمداران ظلم را علیه هدیه‌ی یک دختربچه‌ی مینابی بشورانی. فرقی ندارد اهل کدام جغرافیا باشی؛ وقتی چشم بر حقیقت ببندی، تبر می‌شوی به جان همان ریشه‌ای که از آن تغذیه کرده‌ای. اما آن‌ها نمی‌دانند که ما ریشه‌ها، زیر زمین مشت‌هایمان را گره کرده‌ایم و دست هم را رها نمی‌کنیم. ‌ 🔹 و این یک حقیقت ابدی است که هیچ‌کس به ظالم‌ها نگفته: تو می‌توانی دختری در محاصره باشی، اما منتقمی در تمام خاک‌های جهان داشته باشی. فقط کافی‌ است یک چیز را بلد باشی: «ظلم، شبیه ساقه‌های آفت‌زده‌ی درختی است که دیر یا زود می‌سوزد و خاکستر می‌شود، اما ریشه هیچ‌گاه از بین نمی‌رود.» این را یادت بماند؛ ریشه‌ی ما در زمینِ حق است، فرقی نمی‌کند کجای جهان ایستاده باشیم. 🌷 راستی دوست خوبم در غزه! بگو گوشواره‌هایم به دستت رسید؟ 🔎 رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
🇮🇷 سیندخت در بادگیر بنفش 🔰 روایتی از ایستادگی معلم‌ ایرانی ▫️ قبل از جنگ دور هم جمع می‌شدیم و توی کتابخانه‌ی شهر شاهنامه می‌خواندیم. وقتی به ماجرای ازدواج زال و رودابه رسیدیم من عاشق سیندخت شدم. زیبایی‌اش. نفوذ کلامش، تاثیرگذاری اجتماعی‌اش، بلد بود مادر باشد. همسر باشد؛ و همان‌طوری در حالی که همه‌شان هست، یک سیاست‌مدار هم باشد. دلم می‌خواست دستی بیاید و من را با خود به دل قصه‌ها و افسانه‌ها ببرد تا بتوانم این زن را یک‌بار از نزدیک ببینم. ببینم چقدر از ذهن من و خیالات من فاصله دارد. یا حتی چقدر نزدیک است. تا اینکه دیشب کسی فیلمش را برایم فرستاد. خودِ سیندخت بود. یک بادگیر بنفش پوشیده بود و بالای یک میدان یا یک دیوار یا یک بلوار، نمی‌دانم، زیر باران ایستاده بود. میله‌ی پرچم ایران را دستش گرفته بود و توی هوا تابش می‌داد. خبرنگار زن جلو آمد. میکروفون کوچک را جلوی دهانش گرفت و پرسید: «خسته نمی‌شی؟ هرشب این‌جایی و پرچم به این بزرگی رو تکون می‌دی؟» انگار به سیندخت شاهنامه برمی‌خورد. او همه چیزش را با خود به این میدان آورده و هر جا که لازم باشد یک تکه از خودش را از توی جیب بادگیرش بیرون می‌کشد. این‌بار از در مادرانگی‌اش وارد می‌شود، می‌گوید: «نه قربونت بشم. ما خستگی رو خسته می‌کنیم. این دست‌ها هم نذر ابالفضله. خودش این پرچم رو تکان می‌ده.» سیندخت دوباره دست توی جیبش می‌کند و می‌گوید: «سال‌ها معلم بوده‌‌م. اینقدر این‌جا می‌ایستم تا دانش‌آموزام منو ببینن. سال‌ها یادشون دادم باید پای مملکتتون بایستید. دوباره هم می‌خوام یادشون بدهم. باید بدونن من جا نمی‌زنم.» ▪️ دیگر یقین کرده‌ام که زن سیندختی‌ست از دل شاهنامه. به دانش‌آموزانش حسودی‌ام می‌شود. عجب معلم خوبی داشته‌اند. خبرنگار زن هم خوب سوژه‌ای پیدا کرده. دوباره می‌گوید: «دشمن تهدیمون کرده. گفته جزایرمون رو می‌گیره.» سیندخت توی جیبش را می‌گردد. لابد به خودش می‌گوید: نباید آن ته باشد. زود پیدایش می‌کند. آن روی کابلی‌اش پیدا می‌شود. آن دست خالی‌اش مشت می‌شود. می‌گوید: «این سرزمین تهمتن داره. رستم داره. دلاور داره. جرأت نداره پا توی این خاک بذاره.» آخرین جمله‌‌اش خیلی قشنگ است. جان می‌دهد برای این‌که بروم و روی ماهش را ببوسم. می‌گوید:«تا مادرها هستن، بچه‌ها عقب نمی‌کشن... همه‌ی ما فداییِ یک تار موی امام زمان و رهبر عزیزمون هستیم.» فیلم تمام می‌شود. ولی من نه. فکر می‌کنم چه قدر سیندخت و تهمینه و گردآفرید دو رو برم هستند که من ندیده‌ام. امشب باید چشم‌هایم را بیشتر باز کنم. تاریخ و افسانه همین‌جاست. ✍🏻 زهرا غلام‌زاده رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
💌  | دختر انقلاب 🔰 تک‌نگاری‌هایی به قلم زنان ایرانی از روزهای پس از شهادت ما، شهید سیدعلی خامنه‌ای و دفاع مقدس ملت ایران در برابر آمریکا و رژیم صهیونیستی؛ اسفند ۱۴۰۴، فروردین ١۴٠۵ 🔻 املاکی بود و مربی رزمی‌کار. هنوز برنامه‌های تجمع میدان انقلاب در شام اربعین رهبر شهیدمان، رسماً شروع نشده بود، اما درست مثل سی‌و‌نه شب قبل، با همراهی همسرش کارش را از همان ساعت شش عصر شروع کرده بود و قصد داشت، مثل همان شب‌های قبل تا حوالی ساعت دوی نیمه‌شب ادامه‌اش دهد. توی میدان انقلاب علم می‌گرداند، علم بزرگی که پرچم یا ابوالفضل را دوخت زده به پرچم ایران. ▪️ اسمش سحر بود، اما می‌گفت اسم جدیدش را بیشتر دوست دارد، می‌گفت مردم اینجا به من لطف کرده‌اند و اسمم را گذاشته‌اند دختر انقلاب. می‌گفت آن‌قدر می‌آیم و آن‌قدر علم می‌چرخانم تا جشن پیروزی را با رهبرمان، توی همین میدان انقلاب و با همین مردم، با هم بگیریم. ▫️ پرسیدم خسته نشدی؟ پرچمش را مثل حصاری امن، با دستش کشید دور خودش: «این دستم خسته بشه، با اون یکی دست می‌چرخونم، اون یکی هم خسته بشه، پرچم وطنم را به دندون می‌کشم، به عشق سیّد‌علی، به عشق رهبرم سیّد‌مجتبی و به عشق مردم ایران، تا کور بشه چشم آمریکا.» ✍🏻 راضیه ابراهیمی 🗓 شماره ٢٣٨ 🇮🇷 مجموعه‌روایت «می‌نویسم برای پدر شهیدم» فراخوانی است از حضور در قلب خیابان‌های ایران. متن یا فیلم خود از حضورتان در تجمعات این شبهای سوگ و حماسه را برای ما بفرستید به این شناسه: @reyhaneh_contact رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh
🇮🇷 پسری که می‌داند وطن، ناموس است 🔰 روایت انشاء ناتمام مهندسی کوچک ▫️اسم پردیسان را که توی کپشن دیدم زنگ زدم داداش. محل اصابت می‌شد پشت خانه‌شان. گفتم حتمی شهید صفری‌نوا را می‌شناسد. اطلاعات بگیرم و بعد روایتش را بنویسم. هرچه نباشد همسایه‌اند. گفت اطلاعات محله و شهدای پردیسان را می‌خواهی زنگ بزن آقای بیات. همین آقایی که توی فیلم دارد انشای معین را -انشای شهید معین را- می‌خواند. خانه‌اش توی همین محله است و همه‌ی همسایه‌ها را می‌شناسد. ▪️ زنگ زدم. آقای بیات گفت چهار روز است داریم کوچه را آواربرداری می‌کنیم؛ درست از همان ساعتی که زدند. چهار روز است از وسط سنگ و تیرآهن و بتن، داریم دفتر و کیف و کفش و لباس درمی‌آوریم؛ با گریه. و بعد به قصه‌ای که پشت هر تکه است فکر می‌کنیم. اصلا همین شد که دفتر انشای معین را برداشتم. تویش پر از قصه است و پر از معین. معین خودش را توی این دفتر خیلی خوب نوشته و خیلی واضح نوشته. پسر کلاس هشتمی که بداند وطن چیست و بداند وطن ناموس است، یعنی خیلی مرد است. ▫️ بعد گفت الان هم نشسته‌ام وسط حیاط خانه‌ی آقای صفری‌نوا؛ روبه‌روی مقتل‌شان. از معین پرسیدم و خانواده‌اش. گفت معین همان لحظه اول شهید شده. توی اتاق اولی بوده. خواهرش هم توی اتاق بغلی. اول رفته توی کما. بعد هم شده شهیده‌ای که ۲۲سالش بود و دانشجوی روانشناسی. پدرشان دیروز پنج ساعت توی اتاق عمل بوده برای ضایعه‌ی نخاعی. مادرش هم بستری. حال‌شان خوب نیست و خبر ندارند دیگر دختری که بخواهد مرکز مشاوره بزند و پسری که بخواهد مهندس هوافضا شود و به وطن خدمت کند، ندارند. ✍🏻 فاطمه افضلی رسانه «ریحانه» را دنبال کنید 📲 @khamenei_reyhaneh